تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۵ - ناوک غم جان شکافد سینه گر جوشن شود
ناوک غم جان شکافد سینه گر جوشن شود
عشق مغناطیس گردد دل اگر آهن شود
سینه پرحسرتی دارم که از اندوه او
تا به نزدیک لب آرم خنده را، شیون شود
بیش شد سرگشتگی چندان که پایم پیش شد
سر به تاریکی نهادم تا رهی روشن شود
یک توجه از تو در کارست و یک عالم مراد
غم ندارم گر اجابت با دعا دشمن شود
شب ترنم های من بیدار دارد خلق را
هرکه را سوزد چراغی ناله ام روغن شود
بس که بی تو جامه تن در بر جان تنگ شد
گر گریبان را بدوزم چاک از دامن شود
وصل اگر خواهی «نظیری » شوق را سرمایه ساز
نور عشق است این چراغ وادی ایمن شود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۵۸ - حسن چندی سر به دل شوخی و خودرایی دهد
حسن چندی سر به دل شوخی و خودرایی دهد
شه چو گیرد مملکت اول به یغمایی دهد
دیده عاشق نیابد ذوق از دیدار دوست
گر نه اول ترک دیدن های هرجایی دهد
لذت دشنامش از من پرس کاب تلخ و شور
ذوق کوثر در مذاق مرد صحرایی دهد
گردد از جان دادنم معلوم شوق روی دوست
زان نمی میرم که ترسم مرگ رسوایی دهد
در بیابان ها نمی گنجم اگر طغیان شوق
بند بگشاید چو سیلم سر به شیدایی دهد
گریه ما تلخ و طبع میزبان رنجش پذیر
صوت مطرب بر دلش بگذار گیرایی دهد
شکوه کمتر کن «نظیری » گر کسی یاری نکرد
رخت ما سوزد چه نقصان تماشایی دهد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۷ - چشم زخم خلق را با حسن روزافزون چه کار
چشم زخم خلق را با حسن روزافزون چه کار
هر که را زلف و رخ اعجازست با افسون چه کار
از عتاب و لطف می نالند مشتاقان دوست
بلبلان را با نوا کارست با مضمون چه کار
در عجایب های طور عشق حکمت ها گم است
عقل را با مصلحت اندیشی مجنون چه کار
کار ما با گردش طاس است و نقش کعبتین
با حساب انجم و کج بازی گردون چه کار
دولت وارستگی هرگه نماید رو خوشست
عشق را با وقت خوب و ساعت میمون چه کار
در بیابانی که خوبانند، رهزن رهبرست
ره روان شوق را با دجله های خون چه کار
سادگی های «نظیری » دست صد تدبیر بست
عشق چون دکان فرو چیند به افلاطون چه کار
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۸۱ - هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر
هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر
دم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر
یا تویی یا حسن رخسار تو را دزدیده است
چون تویی گر سر برآرد، از گریبانی دگر
چاشنی کنج آن لب از مذاقم کی رود
گر بگردانم زبان را در نمکدانی دگر
نیست هم دعوی حریفی، حسن تنها هر زمان
رخش می تازد ز میدانی به میدانی دگر
چابکی با خویش طرح ترکتاز افکنده است
گوی دیگر می زند هر دم به چوگانی دگر
تا برون آرد سری از لوح پیشانی او
طفل گردد عقل هر دم در دبستانی دگر
حسن هر سو در لباس صورتی پنهان شود
عشق هر ساعت درآویزد به دامانی دگر
پیش حکمش گر دم از عذر خطای خود زند
می زند بر روی آدم خال عصیانی دگر
درد نایابی و نادانی «نظیری » مشکل است
غیر خاموشی ندیدم هیچ درمانی دگر
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۸۳ - درد دل را می کنم با صبر پیوندی دگر
درد دل را می کنم با صبر پیوندی دگر
بر طبیب خود تغافل می زنم چندی دگر
اعتمادی نیست بر عهدیی که نقصانی ندید
هست در پیمان گسستن مهر پیوندی دگر
گرچه می دانم قسم خوردن به جانت خوب نیست
هم به جان تو که یادم نیست سوگندی دگر
پای تا سر دیده ام از شوق رخسارت که هست
هر سرشکم بی تو چشم آرزومندی دگر
پیر کنعان با که گیرد انس در بیت الحزن
بوی یوسف را نمی یابد ز فرزندی دگر
چون به شرم بخششم کشتی حلالت ساختم
کاین مروت نیست با طبع خداوندی دگر
تاب می آری که از کف می نهی آیینه را
از جمال تو ندیدم جز تو خرسندی دگر
شکوه و شکر «نظیری » عکس کین و مهر تست
آینه منما که طوطی نشکند قندی دگر
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۹۷ - سر برآور بر کله داران قباها تنگ ساز
سر برآور بر کله داران قباها تنگ ساز
روی بنما عاقل و دیوانه را یک رنگ ساز
شاه و درویش از دل و جان آرزومند تواند
گر نسازی با پلاس فقر با اورنگ ساز
خواست ایزد از دل سخت تو بنماید مثل
با خلیل خویش گفتا کعبه را از سنگ ساز
ما به کلی بر تو ملک دل مسلم داشتیم
حسن را بر تخت بنشان غمزه را سرهنگ ساز
با تو گستاخی است گفتن ترک بدخویی نمای
با دل خود گفته ایم آیینه را بی زنگ ساز
موج حرمان بین و در کشتی آزادی نشین
قهر دوران بین و عریانی سلاح جنگ ساز
یار اگر جوری کند بر جبهه طالع نگار
بخت اگر رحمی کند فهرست نام و ننگ ساز
صوفی و مطرب ز بانگت در خلاف افتاده اند
یا صداع کس مده یا ناله را آهنگ ساز
ما به ناخن تار و پود جسم از هم کنده ایم
خواه تار سبحه گردان خواه زلف چنگ ساز
نیست با آسودگی چندان «نظیری » لذتی
با لب پرخنده و با چشم پرنیرنگ ساز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۹۸ - ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
گوش و لب بر مژده دیدار و قاصد در سفر
خانه پر شادی و در راهست پیغامم هنوز
برنمی آید هلال عیدم از ابر امید
عمر رفت و همچو طفلان بر سر بامم هنوز
روز مولودم فلک محضر به فرزندی نوشت
بس که خوارم از پدر نشنیده کس نامم هنوز
سیر هفتاد و دو ملت کرده ام در طور عشق
کس نمی داند چه خواهد بود انجامم هنوز
مکر ابلیس و فریب دانه ام آمد بیاد
بارها گشتم ز قید آزاد و در دامم هنوز
از درون دوزخ ز بی تابی برون اندازدم
صدره از خامی به آتش رفتم و خامم هنوز
گرچه از صحت ز بدمستی برونم کرده اند
جرعه ای از رحم می ریزند در جامم هنوز
شکر اگر ردم «نظیری » تلخ بر طبعش نیم
می کند گاهی لبی شیرین به دشنامم هنوز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۴ - گر به دل خلوت نداری از جهانبانی گریز
گر به دل خلوت نداری از جهانبانی گریز
ور مسلط نیستی بر خود زسلطانی گریز
فتنه دیو و پری را سر به جانت داده اند
اسم اعظم گر ندانی از سلیمانی گریز
بر نصیب دیگران باید نشستن بی نصیب
حسن حورا گر زند راهت ز رضوانی گریز
لحن خواهد شد شهیق و راح خواهد شد حمیم
لحن داودی گذار از راح ریحانی گریز
تا عزیز مصر گردی قبله اخوان شوی
از زلیخا مشربان چون ماه کنعانی گریز
لاابالی حکم ها راندن چرا بر زیردست؟
چند بی باکی به تنگ آیی به نادانی گریز
منصفی کردن خطر دارد، به جهل اقرار کن
چون ز دانایی به تنگ آیی به نادانی گریز
مصلحت از عقل برنا جو نه از نفس فضول
از شب ظلمت به سوی صبح نورانی گریز
تا به خوبی مأمن جمعیت دل ها شوی
چون شکنج زلف خوبان در پریشانی گریز
بر فلک خواهی برآیی از عنان کس را مران
گوی میدان ارادت شو ز چوگانی گریز
تا نشان از حسن و قبح صورت خویشت دهند
در پناه آینه طبعان روحانی گریز
از مسلمانان «نظیری » شد مسلمانان خراب
زین مسلمانان برآی و در مسلمانی گریز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۵ - سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوست
از خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس
تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم تست
چون شوی عاجز به فریادت رسد فریادرس
چشم نرگس در کمین و تیغ سوسن بر کف است
می گریزم از چمن چون دزد از دست عسس
ما به این کاسه دیار آورده بودیم انگبین
دست و پای مور بودیم و پر و بال مگس
آب سیمای جوانی رفت و جسم زار ماند
سیل نوروزی گذشت و ماند باقی خار و خس
اینقدر دم را که میزان و حسابی در رهست
یک زمان کارست اگر خواهی که بشماری نفس
عشق آمد کرد بیرون هرکه را در خانه دید
خود پرستار «نظیری » ماند و دیگر هیچ کس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۶ - ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس
ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرس
تا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس
ساجدان را تن ز نقصان وظایف کاسته
بر زمین چسبیده اند از ضعف روزی چون مگس
گرسنه چشمان بر انجم چشم حسرت دوخته
صبح از قرصی که دارد برنمی آرد نفس
بر خروش سینه لرزان همچو بر سیلاب موج
بر سرشک دیده غلطان همچو بر گرداب خس
دامنت زاری کنان خواهند گیرند این گروه
لیک نتوانند بردارند دست از پیش و پس
بر امید آب و دانه تا به کی داری اسیر
یا بکش این عاجزان را یا برون آر از قفس
تو به تخت مصر پیراهن فشانی بر صبا
قحطیان را روح می پرد به آواز جرس
پرده این سور واین شیون به هم نزدیک نیست
مفلسان از درد می گویند و منعم از هوس
چاره یی خواهد «نظیری » بهر این بیچارگان
دارد از احسان میرزا شادمان این ملتمس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۳ - از نیاز و طاعتم مقصود دیدارست و بس
از نیاز و طاعتم مقصود دیدارست و بس
چون شود روز قیامت با توام کارست و بس
بس کمر در خدمت گبر و برهمن بسته ام
این که می سازم ردا و خرقه زنارست و بس
نکته ای از دوست بر خاطر گران آورده ام
هرکه از گلزار می آید گلش بارست و بس
دیده بهر ابتلا صد جا فریبم می دهد
گرد دل هرچند می گردم همین یارست و بس
تا به گردن شیخ در قرض نماز و روزه است
گر به تحقیقش ببینی ریش و دستارست و بس
جذبه خاص عنایت کی دلیل ما شود
دستگیر ما ضعیفان ناله زارست و بس
نه دم صوفی صفا بخشد نه راز خلوتی
روشنی دل ز فیض چشم بیدارست و بس
یوسف از بیع «نظیری » رفته بیرون بارها
در همه بازار قلاشی خریدارست و بس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس
در جهان عشق زادیم از دیار ما مپرس
دوش در یک بزم با او تا سحر می خورده ایم
نرگس مخمور او بین وز خمار ما مپرس
هر شکایت بود از فرقت به خلوت گفته شد
از تلافی های بخت حق گذار ما مپرس
وقت ما آیینه رخساره معشوق ماست
حسن روی او نگر از روزگار ما مپرس
چشم گریان آوریم و جان پر حسرت بریم
گو کس از آغاز و از انجام کار ما مپرس
در خلاص امتحان صدبار آتش دیده ایم
نقد دارالضرب عشقیم از عیار ما مپرس
ما ضعیفان قصد منزلگاه عنقا کرده ایم
از هزار ما یکی ماند شمار ما مپرس
فضل او چون ما بسی را بی سبب بخشیده است
باعث آمرزش آمرزگار ما مپرس
قصه ما را «نظیری » نیست هرگز انتها
بحر بی پایان عشقیم از کنار ما مپرس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ای که نامه می نویسی سوی من فرمان نویس
ای که نامه می نویسی سوی من فرمان نویس
خدمتی کز دست می آید مرا بر جان نویس
دوستان تا نامه واکردن پریشان می شوند
لطف فرما هرکسی را نام بر عنوان نویس
چند عرض آبرومندی به نام کشوری
در سر نامه نمی گنجیم بر پایان نویس
گرد جور خویش و پیمان درست ما بگرد
هرکجا در جور نقصی هست بر پیمان نویس
گر در آیینه نمی خواهی که بینی مثل خویش
آیتی از رشک و عنبر بر مه تابان نویس
گرمی سودای ما تا هست این بازار هست
چشم من افشانگرست و روی تو ریحان نویس
کلک روح افزای را در پرسش در رنجه ساز
یعنی از بهر «نظیری » نسخه درمان نویس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۶ - آن که غایب از نظر گردید درمی یابمش
آن که غایب از نظر گردید درمی یابمش
هرگه از خود بی خبر گردم خبر می یابمش
جلوه سرو و فریب نرگسم دل می برد
سوی بستان می روم کانجا اثر می یابمش
گوییا شرط وفاداری به سر خواهد رساند
بیشتر حاضر به هنگام خطر می یابمش
چون توانم غافل از مژگان خون ریزش شدن
من که دایم بر سر رگ نیشتر می یابمش
هیچ نتوانم سر از فرمان او برتافتن
کز رگ گردن به خود نزدیک تر می یابمش
هیبت شام فراق او نرفتست از دلم
روز فیروز که آید از سحر می یابمش
در جوانی معتکف گشتم به پیری کوچه گرد
آن چه در خلوت ندیدم در گذر می یابمش
گوییا طول امل های «نظیری » کم شده
اندکی در چشم مردم مختصر می یابمش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴۰ - شرمسارم از دل بی صبر و بی آرام خویش
شرمسارم از دل بی صبر و بی آرام خویش
خود به یار از بی قراری می برم پیغام خویش
در جهان درد و غم فرمان روا بنشسته ام
در کمال اوج طالع بر فراز بام خویش
خود ز خود ساغر ستانم خود به خود ساقی شوم
از کف نوشین لبی هرگز نگیرم جام خویش
عود مطرب تر، دم نی سرد، حیران مانده ام
بر کدامین آتش اندازم کباب خام خویش
گنج در ویرانه دارم، با پری در خلوتم
سایه ای هست از جنون تا من نگردم رام خویش
شد «نظیری » عاقبت فرخنده از لطف ازل
فال نیک صبح همره داشت مزد شام خویش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴۵ - بزم می سازیم سامان گر نباشد گو مباش
بزم می سازیم سامان گر نباشد گو مباش
نوش می گوییم مهمان گر نباشد گو مباش
جرعه درد و حیات تلخ قسمت کرده اند
عیش خضر و آب حیوان گر نباشد گو مباش
غمزه را فرهنگ و دانش ترجمانی می کند
چشم هندو فارسی دان گر نباشد گو مباش
زلف بین سنبل در آغوش ار نگردد گو نگرد
رخ نگر گل در گریبان گر نباشد گو مباش
چشم ما را ز آب روی او گلی خواهد شکفت
دانه ای در خاک اگر پنهان نباشد گو مباش
زخم مژگان عرب بهر قبول کعبه بس
در قدم خار مغیلان گر نباشد گو مباش
صد خطا در کار داریم از برای عفو او
ضعف صدق و نقض پیمان گر نباشد گو مباش
گر به زاری گر به رنجوری به یادش خرمیم
عمر دردش باد، درمان گر نباشد گو مباش
راه بی وادی و بی منزل «نظیری » می رویم
عشق رهبر گشته ایمان گر نباشد گو مباش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۱ - طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باش
طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باش
اول از میخانه بودی آخر از بتخانه باش
کشتگان عشق، می از کاسه سر می خورند
چون که سر را خاک خواهد خورد گو پیمانه باش
کاذبی در عشق، اگر خاکسترت گردد خموش
پا چو در میدان سربازان نهی مردانه باش
آنچه در رخسار گل آبست در شمع آتش است
عندلیبت گر نمی خوانند رو پروانه باش
تا مقیم خانه ای تسخیر و افسونت کنند
گر پری می بایدت رو ساکن ویرانه باش
شکر لله در سرت از عشق هست اندیشه ای
اندک اندک مشق این سودا کن و دیوانه باش
تا ازو غافل شدی خوردی «نظیری » زخم تیر
صد نظر بر دامگاه و یک نظر بر دانه باش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۲ - لطف می خون در رگ افسرده می آرد به جوش
لطف می خون در رگ افسرده می آرد به جوش
قول نای و چنگ طبع مرده می آرد به جوش
نرگسش هرگه که می بیند به سوی سنبلش
مجمع دل های برهم خورده می آرد به جوش
شب به مستی پرسش مطرب ره حرفم گشود
سمع دانا نکته پرورده می آرد به جوش
نیست ما را در صلاح کار ما هیچ اختیار
پند بی دردان دل آزرده می آرد به جوش
قول ما صاف است در میخانه ما درد نیست
پیر ما در خم عنب افشرده می آرد به جوش
سهل نبود کشتن ما کافران آگاه مباش
قتل ما در خاک خون مرده می آرد به جوش
یار چون گرم غضب گردد «نظیری » لب ببند
شکوه خوی در تاب آورده می آرد به جوش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۰ - هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاص
هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاص
قحطیان را می کند از قحط در کنعان خلاص
زود از دنبال هر کام و تمنا می روند
این تهی ظرفان نمی گردند از حرمان خلاص
پادشاهان را دل ما رام کردن دولت است
ما به دام آییم دشوار و شویم آسان خلاص
ما نظربازیم و عاشق پیشه گو مفتی بدان
نیست زاهد از ریا و عاشق از بهتان خلاص
زاهد خلوت نشین را دل به صد جا می رود
کس نیابد از فریب آن صف مژگان خلاص
خوش «نظیری » دامن وقتی به جنگ آورده ای
دیر بازآید گر از دستت کند دامان خلاص
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۷ - روی دل با دوست باید داشت در مرگ و نشاط
روی دل با دوست باید داشت در مرگ و نشاط
راست رفتی در محبت، راست رفتی در صراط
دوستی با دشمنان دوست دشمن دوستی است
تا نباشد دل موافق درنگیرد اختلاط
اعتدال از سرو باغ آموز نی از خار و گل
نه سراپا بستگی نی پای تا سر انبساط
چیست این گردون طلسمی بوالعجب تعویذ دهر
سر نمی آرد کسی بیرونش از خط و نقاط
آسمان دیریست دلگیرست از بازی خویش
لیک داو آخر نمی گردد که برچیند بساط
نیست در کل جهان جزوی که آن در کار نیست
نقطه ای کم می شود می ریزد از هم ارتباط
نظم عالم را حکیمی هست آخر، روشنست
حکمتش از استواری ز استواری احتیاط
خود عجب دارم که در کنه جمال خود رسد
کی توان یک ذات را گفتن محیطست و محاط
خیز فرض خود ادا فرما «نظیری » تا رویم
خواب در مسجد حرامست و اقامت در رباط