تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۵ - من دلخسته در عشقت خرابم
من دلخسته در عشقت خرابم
ببرده آتش عشق تو آبم
گرم چون چشم مستت مست خواهی
بده جانا از آن لعلت شرابم
به چشم ساحر و زلف پرآشوب
ببردی ای نگار از دیده خوابم
دوای درد دل پرسیدم از دوست
چنین داد آن طبیب دل جوابم
ز وصلت آب وصلی بر دلم زن
که من بر آتش هجران کبابم
نکردی چاره ای از وصلم ای جان
چرا همچون جهان کردی خرابم
مرا سرگشته می داری شب و روز
از آن چون زلف تو در پیچ و تابم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۸ - دلا در باغ حسنش عندلیبم
دلا در باغ حسنش عندلیبم
نباشد غیر خار از گل نصیبم
بچیدند از چمن گل باز یاران
ز گل محروم از جور رقیبم
دلم پردرد و غیر از شکّر او
دوای دل نمی گوید طبیبم
جهان در کار عشقش کردم آخر
چرا بر من رود جور از حبیبم
چو رفتم اختیار از دست در گوش
کجا گیرد کنون پند ادیبم
به عشق روی گل در بوستانها
سحر نالان به سان عندلیبم
شنیدستم غریبان می نوازی
نظر فرما که در ملکت غریبم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۰ - هنوز از باده ی وصل تو مستم
هنوز از باده ی وصل تو مستم
که می گیرد به جامی باز دستم
چو چشم ناتوانت ناتوانم
چو لعل می پرستت می پرستم
ز باد صبحدم هر دم پیامی
به نزد یار مشکین مو فرستم
که از بوی سر زلفت نگارا
به سان آهوی تاتار هستم
ز پا افتاده ام از دست هجران
بگیر آخر ز وصل خویش دستم
من آشفته ی بی دل، دل و جان
به دام زلف و سودای تو بستم
به هجرانم ز دیده خون گشادی
به دام زلف کردی پای بستم
به دل بودم ز غم بسیار باری
بحمدالله کز آن غم باز رستم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۲ - ز عشقت تا ز خود بیگانه گشتم
ز عشقت تا ز خود بیگانه گشتم
میان عالمی افسانه گشتم
ز روی شوق جانان در شبستان
به شمع روی او پروانه گشتم
ز زنجیر دو زلفت ای دلارام
بگو آخر چرا دیوانه گشتم
به امّیدی که یابم گوهر وصل
غریق بحر آن دردانه گشتم
ز شادی وصالت بر نخوردم
بتا تا با غمت همخانه گشتم
کنون عمریست تا در گرد عالم
به جست و جوی آن جانانه گشتم
اگر تیغم زنی زان دست و بازو
ز تیر چشم مستش وا نه گشتم
چو راهم نیست در خلوتگه وصل
مقیم درگه کاشانه گشتم
نخواهد شد جهان معمور هرگز
بسی در گرد این ویرانه گشتم
چو سنگش پای بوسیدن نیارم
کنون بر روی زلفش شانه گشتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۳ - به بوی زلف تو دیوانه گشتم
به بوی زلف تو دیوانه گشتم
ز خویش و آشنا بیگانه گشتم
ز شادی دور گشتم در فراقت
به درد عشق تو همخانه گشتم
چو شمع جمع جانی در شبستان
از آن رو بر رخت پروانه گشتم
بسی در بحر بی پایان عشقش
به جست و جوی آن دردانه گشتم
چو مرغ زیرکم افتاده در دام
اسیر بند زلف و دانه گشتم
ندیدم یک زمان کام دل از یار
به عشقش در جهان افسانه گشتم
خراب آباد دنیا را وفا نیست
بسی در گرد این ویرانه گشتم
به بوی زلف عنبرساش عمریست
به گرد کوی آن جانانه گشتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۴ - بتا تا مهر تو در بر گرفتم
بتا تا مهر تو در بر گرفتم
دل از مهر جهانی برگرفتم
مرا هجران تو از پا درآورد
ولی عشق رخت از سر گرفتم
نپنداری نگارا حاش لله
که بر جایت کسی دیگر گرفتم
به بوی زلف مشکین تو مستم
به یاد لعل تو ساغر گرفتم
شدم گمراه در ظلمات هجران
به بوی زلف تو ره برگرفتم
ز دیده گوهر هجران فشاندم
رخ دل را ز غم در زر گرفتم
چو گردم گرچه از دامن فشاندی
دگر ره دامن دلبر گرفتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۸ - نگار ماه روی سرو قدم
نگار ماه روی سرو قدم
چرا گشتی چنین فارغ ز دردم
چو دل بردی ز دست ما به دستان
چرا غافل شدی از آه سردم
اگر درد دلم باور نداری
نظر کن بر رخ چون کاه زردم
خبر داری ز حال زارم ای جان
که رفت از درد هجران خواب و خوردم
نبودم در فراقت ای نگارین
بجز جانی که در پای تو کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۹ - چرا گشتی چنین غافل ز دردم
چرا گشتی چنین غافل ز دردم
نکردی رحمتی بر روی زردم
نکردی جز جفا بر من نگارا
بگو غیر از وفاداری چه کردم
ندادی کام ما یکدم ز وصلت
بسی خون جگر در عشق خوردم
مرا از دیده و دل حاصلی نیست
به غیر از آب گرم و آه سردم
مفرما صبر با درد فراقم
چگونه صبر بتوانم ز دردم
شب تاریک هجرانم بفرسود
صبا درد دلم را بین و دردم
جهان گر در سر عشقت کنم من
به جان تو که از عهدت نگردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۰ - ز حد بگذشت در عشق تو دردم
ز حد بگذشت در عشق تو دردم
ببین در آه سرد و روی زردم
به بالین من خسته گذر کن
نگر کز دیده غرقابیم دردم
طبیب درد دلهای حزینی
به جان آمد دل مسکین ز دردم
اگر خواهی که دردم را فزایی
دهم شیرین نفس پیش تو دردم
بت عیسی دمی بنواز ما را
دمی در کار این دلداده دردم
مرا جز بندگی کاری دگر نیست
بگو تا جز وفاداری چه کردم
نظر کن بر من رنجور مهجور
که بس خون دل از دست تو خوردم
منم مستسقی آن لعل پرنوش
در آن چشمست گویی آب خوردم
جهان بگرفت باری در فراقش
ز دیده آب گرم و آه سردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۲ - چو در عالم تویی درمان دردم
چو در عالم تویی درمان دردم
چگونه از در تو بازگردم
غم هجران به جان من اثر کرد
نگر در آب چشم و روی زردم
گمانم بود کز وصلت خورم بر
ولی جز خون دل از تو نخوردم
نکردم جز وفا و مهربانی
بسی جور و جفا از عشق بردم
کنم عهدی که من تا زنده باشم
به گرد کوی مه رویان نگردم
حذر می کن ز دلهای پر آتش
بترش از آب چشم و آه سردم
ندیدم جز جفا و جور و خواری
به جان راه وفاداری سپردم
اگر جفتست او با ناز و عشرت
من مسکین ز خواب و خورد فردم
وفا هر چند جانا در جهان نیست
بگو غیر از وفاداری چه کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۷ - دلم همچون سر زلفست در هم
دلم همچون سر زلفست در هم
که در عالم ندارم هیچ همدم
ندارم هیچ غمخواری و یاری
به درد روز هجرانت بجز غم
ببین کاحوال این بی دل چه باشد
که غیر از غم ندارد هیچ محرم
مدام از دیده و دل ساقی دور
بگو چندم دهی جام دمادم
به تیغ هجر خستی خاطرم را
ز وصلت بر دلم نه زود مرهم
بجز لطفت نگارینا تو دانی
ندارم هیچ دلسوزی به عالم
چرا کردی بدین غایت خدا را
ز تاب بار هجران پشت ما خم
به بستان با سهی سرو آب می گفت
مبادا از سر ما سایه ات کم
نه من کردم به عالم عشق بازی
گناه اول ز حوّا بود و آدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۹ - خیالش دوش ناگه در ربودم
خیالش دوش ناگه در ربودم
بهشت روی آن مهوش نمودم
نبودی باورم اوصاف حسنش
ز هر سو گفت و گویی می شنودم
که تا دیدم به چشم خویش رویش
مگر بخت و سعادت یار بودم
ببستم دل به زنّار دو زلفش
بسی خون دل از دیده گشودم
به تاب زلف شبرنگش ببستم
به افسون دو چشمانش گشودم
طلب کارم که یابم آب حیوان
چو جان آمد به لب آنگه چه سودم
نچیده میوه ای از شاخ وصلش
بسی سر بر در هجرانش سودم
چو یاری نیست از بختم چه تدبیر
که وصلش یک شبی روزی نبودم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۰ - دو زلف سرکشش پرتاب دیدم
دو زلف سرکشش پرتاب دیدم
دو طاق ابرویش محراب دیدم
بگردانید چشم و رو ز سویم
عظیمش با جهان در تاب دیدم
دلم خون شد به حال مردم چشم
که در خون دلش غرقاب دیدم
به عشقت دیده ی جان چون گشادم
دل مجروح پر خوناب دیدم
وفا در خوبرویان نیست ممکن
که روشن آن سخن چون آب دیدم
دری گفتم گشاد از وصل بر من
عنایت با منش زان باب دیدم
به بحر عشق او غوّاص گشتم
بسی دریای بی پایاب دیدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۴ - من امشب با سر زلفش سر و کاری عجب دارم
من امشب با سر زلفش سر و کاری عجب دارم
اگر دستم بود بر وی ز شستش دست نگذارم
توی فارغ نمی دانم ز حال من چرا باری
من بیچاره در هجران ز دیده خون دل بارم
چو صد بارم بیازردی به تیغ هجر خون خواری
چه باشد گر به وصل خویش بنوازی تو یک بارم
مرا صد بار بر دل هست از این ایام نافرجام
تواش ای نازنین بر دل منه هجران به سر بارم
چو من هستم ز جان و دل طلبکار وصال تو
ز وصل خویشتن جانا چنین محروم مگذارم
گرم آتش بود در دل زلال وصل را جویم
ورم در دیده آب آید خیال دوست پندارم
اگر در درد وی نالم نیابم هیچ درمانی
وگر در غم به جان آیم نباشد هیچ غمخوارم
صدم خون ار به رو آید نپرسد هیچکس حالم
بدین زاریست حال من بدین زاریست بازارم
ز کار و بارم ار پرسی مرا کارست خون خوردن
ز غم بار جهان بر دل زهی کار و زهی بارم
منم بیمار هجرانت طبیب من تویی جانا
چرا آخر نمی سازی ز وصل خویش تیمارم
ز بستان وصال تو به هرکس می رسد بویی
نمی دانم چرا آمد نصیب از گل همه خارم
چنان آمد به جانم دل از این دوران بی حاصل
که از هر دو جهان باری به جان تو که بیزارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۶ - نگارا از فراقت سخت زارم
نگارا از فراقت سخت زارم
به سختی روزگاری می گذارم
نه خور دارم نه خواب از عشق رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم
چو ابروی توأم پیوسته در خم
چو چشمان تو در عین خمارم
ز خاک کوی هجران آخر ای جان
نشانی تا به کی در دل غبارم
به بوی آنکه بر من رحمت آری
نشسته منتظر بر ره گذارم
نکردی هیچ رحمت بر دل من
از آن بی رحمتی بس شرمسارم
ببردی آب روی من به یکبار
چرا کردی چو خاک راه خوارم
مکن زین بیش بر من جور و خواری
مبر یکباره جانا اعتبارم
میان وادی جان رمیده
بجز تخم غم مهرت چه کارم
جهان را اختیاری نیست یارا
به دست باد دادم اختیارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۷ - تو می دانی که جز تو کس ندارم
تو می دانی که جز تو کس ندارم
بدین امید روزی می گذارم
نمی دانم چرا چون زلف خوبان
مسلمانان پریشان روزگارم
دل از دستم برفت اندر فراقش
شبی نگرفت دست دل نگارم
مرا بر دل ز هجران بار بسیار
بده باری مرا در وصل بارم
که در هجران رویت ای دلارام
همیشه خون دل از دیده بارم
اگرچه عاشقان بسیار دارد
بگو آخر که من کی در شمارم
به بستان جهان گر خود گلی هست
منش از آب دیده باز بارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۳ - نگاری چابک و دلبند دارم
نگاری چابک و دلبند دارم
دل و جان در غمش در بند دارم
به امّید وصال آن گل اندام
دل بیچاره را خرسند دارم
دو دیده بر سر راه وصالت
بگو ای نور دیده چند دارم
ز رخسار و لب عاشق فریبت
به درد دل دوا گل قند دارم
به رخسار چو آتش چشم بد را
دل و جان و جهان اسفند دارم
به مرغ دل بگفتم رو هوا گیر
بگفت از زلف او پابند دارم
دلم پرخون هجرانست باری
جفا بر جان از آن دلبند دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۴ - دلا من آرزوی یار دارم
دلا من آرزوی یار دارم
هوای کوی آن دلدار دارم
بتم گرچه ره دیدار دربست
هنوز اندیشه ی دیدار دارم
اگرچه چشم بختم ماند در خواب
دو دیده در غمش بیدار دارم
نه در هجرش شکیبایی توانم
نه با دردش کسی غمخوار دارم
به حال زار من آگه ندارد
که بر جان از غمش آزار دارم
اگر وصلش ندارد کار با من
منش با هجر باری کار دارم
ز تیر غمزه اش در شست ابرو
تنی زار و دلی افگار دارم
چو بخت از صحبت یارم جدا کرد
ضرورت کار با اغیار دارم
شدم چون نرگسش بیمار و در دل
غم آن نرگس بیمار دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۶ - نه در عالم کسی غمخوار دارم
نه در عالم کسی غمخوار دارم
نه جز لطف تو استظهار دارم
به لطف خویش بردارم ز دل بار
که از هجرانت بر دل بار دارم
نظر کن بر من و بر حال زارم
که بر خاطر بسی آزار دارم
مرانم از در لطفت خدا را
که من با روز وصلت کار دارم
خداوند منی جانا و دایم
به داغ بندگی اقرار دارم
به وصل خویشتن بنواز ما را
که از هجران دلی افگار دارم
قرار و صبر و خواب از ما ربودی
از آن رو دیده ای بیدار دارم
ز بستان وصالت ای دلفروز
به جای گل همیشه خار دارم
به عشق رویت ای گلبوی گلرنگ
چو بلبل ناله های زار دارم
نه بتوانم صبوری در فراقت
نه بر درگاه وصلت بار دارم
وفادارت منم تا در جهانم
که با عهد تو من زنهار دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۱ - بیا کز درد دوری بی قرارم
بیا کز درد دوری بی قرارم
به هجران بیش از این طاقت ندارم
نپرسی حال زار من که چونی
که عمری بی رخت چون می گذرم
بتا دانم که تو طاقت نیاری
یقین گر بشنوی زاری نزارم
غذای جان بجز خون جگر نیست
بجز غم نیست باری غمگسارم
چنان از باده هجر تو مستم
که از سر کی رود بیرون خمارم
مسلمانان چه چاره چون نگیرد
به وصل خویشتن دستی نگارم