تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵ - بگذشت و نظر نکرد ما را
بگذشت و نظر نکرد ما را
بگذاشت ز صبر فرد ما را
با این همه شاید ار بگوید
پروانه چو شمع سرد ما را!
ما بی خبر از نظاره بودیم
جان رفت و خبر نکرد ما را
گر دیده به خاک در نریزد
از دور بس است گرد ما را
ای بی خبران که پند گویید
بهر دل یاوه گرد ما را
دانند که نی به اختیار است
چشم تر و روی زرد ما را
صد شربت عافیت شما را
یک چاشنیی ز درد ما را
خاکستری از وجود ما ماند
بس کاتش عشق خورد ما را
هر چند بسوخت خسرو از شوق
این شعله مباد سرد ما را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۰ - عشق از پی جان گرفت ما را
عشق از پی جان گرفت ما را
خلقی به زبان گرفت ما را
خرسند به عافیت نبودیم
اینک حق آن گرفت ما را
سرو قد او به ناز و فتنه
هر لحظه روان گرفت ما را
ای دیده، چه ریزی از برون آب؟
کاین شعله به جان گرفت ما را
همچون کایینه گیرد آتش
عشق تو چنان گرفت ما را
ای خواب، برو که باز امشب
سودای فلان گرفت ما را
گویند که مرگ طرفه خوابی ست
این خواب گران گرفت ما را
ترسم که برون برد ز عالم
این غم که عنان گرفت ما را
خندید بر اهل درد خسرو
درد دل شان گرفت ما را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - دریاب که جان خراب گشته ست
دریاب که جان خراب گشته ست
دل ز آتش غم کباب گشته ست
خون جگر آب شد ز عشقت
زهره نه که گویم آب گشته ست
پیش که گشایم این که زلفت
در گردن من طناب گشته ست
یک ره به من خراب کن گشت
دل بین که چسان خراب گشته ست
دانم که ز مهر عارض تست
اشکم که چو لعل ناب گشته ست
زلف تو سیه چراست ماناک
بسیار در آفتاب گشته ست
در کشتن خسرو آرزویت
بشتاب که بس شتاب گشته ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - بازش هوس شکار برخواست
بازش هوس شکار برخواست
وز دلشدگان قرار برخاست
او مرکب ناز راند و از خلق
هر سوی فغان زار برخاست
او پیش شکار مست بگذشت
فریاد ازان شکار برخاست
من خاک شوم بر آن زمینی
کز توسن او غبار برخاست
صبر و دل و نام و ننگ ما برد
عشق آمد و هر چهار برخاست
عاشق نه یکی، هزار جان داد
ناله نه یکی، هزار برخاست
خواب دگرش به دیدن آمد
شاد آمد و شرمسار برخاست
از رنج منش چه شد زیادت
وز کشتن من چه کار برخاست
ای عقل، برو، ز ما که نتوان
زین میکده که هوشیار برخاست
با درد خوشم که نام مرهم
از خسرو دلفگار برخاست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - خط کز لب آن پسر دمیده ست
خط کز لب آن پسر دمیده ست
افسون است که بر شکر دمیده ست
بنگر که ز آب دیده یکی ست
آن سبزه خوش که بر دمیده ست
از رشک رخت سحر دم سرد
بر آینه قمر دمیده ست
برخاست ز آتش رخت دود
از بس که خط تو بر دمیده ست
آخر شکری بده به خسرو
زان لب که نبات بر دمیده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - عشق تو بلای جان بسندست
عشق تو بلای جان بسندست
یک خنده ازان دهان بسندست
یک گردش چشم تو به مستی
فتنه به همان جهان بسندست
بیهوده به صید می زنی تیر
آن چاشنی کمان بسندست
تیغ از پی کشتنم چه حاجت؟
یک ناز بکن همان بسندست
گر من دل گم شده نیابم
بر همچو تویی گمان بسندست
گفتی که دعای صبر می خوان
نام تو بر این زبان بسندست
ای چرخ، بلا چه می فرستی
ما را غم آن جهان بسندست
گر دولت وصل نیست ما را
بدنامی مردمان بسندست
اندر تب غم طپید خسرو
آن نرگس ناتوان بسندست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - ما را دل زار مستمند است
ما را دل زار مستمند است
و آویخته خم کمند است
ای جان کسی، دل رهی را
می پرس که نیک دردمند است
بدگوی که سرد گردد این دل
کز آتش شوق بر گزند است
تلخی نشنیدم از لبت هیچ
یا خود می تو هنوز قند است
خامان به نهان دهند پندم
با سوخته ای چه جای پند است
جان در خم زلف تست بنمای
تا بنگرمش که در چه بند است
تا خط تو نودمید گل را
بر سبزه هزار ریشخند است
خواهم سر سرو را ببرم
کز قد تو یک سری بلند است
آن روی که چشم بد ازان دور
بنمای که خسروش بسند است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - چشمم که بر روی تو فتاده ست
چشمم که بر روی تو فتاده ست
بر آفت خود نظر نهاده ست
راهیست برای بردن جان
ابروی کجت میان گشاده ست
خط تو درونه مرا سوخت
شک نیست کز آفتاب زاده ست
زلفت سر و پا شکسته زانست
کز سرو بلند او فتاده ست
انصاف من شکسته بستان
زان طره که داد ظلم داده ست
گفتی ز لبم بنوش باده
خون می نوشم، چه جای باده ست
خسرو ز تو بی قرار با تست
دل را چه کنم که خود مراد است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - آنجاست دل من و هم آنجاست
آنجاست دل من و هم آنجاست
کان کج کله بلند بالاست
خوابش دیدیم دوش و مستیم
کان خواب هنوز در سر ماست
آهسته رو، ای صبا، بدان بام
کان مست شبانه من آنجاست
رحمی نکند بر این دل پیر
یاری که چو بخت خویش برناست
از دوزخ، اگر نشان بپرسند
من گویم خوابگاه تنهاست
می کش که به هر چهار مذهب
خونم هدرست و خانه یغماست
گفتند دلت خوش است، آری
در گونه روی بنده پیداست
خون می کنی و خبر نداری
بیچاره کسی که ناشکیباست
خسرو، جان ده که اندرین راه
کاری به سخن نمی شود راست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - زلف تو هنوز تابدار است
زلف تو هنوز تابدار است
چشمت به کرشمه در خمار است
گفتی که وفا نیاید از من
سوگند مخور که استوار است
خون شد دل من، بگوی، ای باد
کان جان عزیز در چه کار است
کشتش به کدام بوستان است
سروش به کدام جویبار است
من گریه خویش دوست دارم
کز درد کسیم یادگار است
کارم غم عشق و بی قراری است
تا عمر عزیز برقرار است
ای شاهسوار، آهوان را
تیر تو نکوترین شکار است
عاشق که غم تو خورد وانگه
شادی طلبت، حرام خوار است
با تو به مثل هلاک خسرو
دیوانه و موسم بهار است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - چشمت که میان خواب نازست
چشمت که میان خواب نازست
یا رب که چه شوخ و دلنوازست
هر لحظه ز نیش غمزه تو
صد رخنه به روزه و نمازست
خونها همه خورد، این چه شکل است؟
دلها همه برد، این چه نازست؟
محمود به خاک شد هنوزش
دل سوی کرشمه ایازست
شبها غم خود به شمع گویم
کو نیز ز محرمان رازست
سوزنده کسیم نیست جز شمع
کان سوخته سر گدازست
فریاد رسی که در همه وقت
بر غمزدگان در تو بازست
جانا، تو به خواب شو که مستی
افسانه عاشقان درازست
سوز دل و آب چشم خسرو
بپذیر که از سر نیازست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - یک موی ترا هزار دام است
یک موی ترا هزار دام است
یک روی ترا هزار نام است
زان سرو به بوستان بلند است
کز قد تو قایم المقام است
گر مه به تو ناتمام پیوست
رخسار تو، ماه من تمام است
زلف سیهت فتاده در پای
بهر دل خلق پای دام است
دانا لب تو، اگر ببوسد
فتوی ندهد که می حرام است
می بگذارد دل از تو، زیراک
تو آبی و آن سفال خام است
خسرو به تو هم عنان نخواهم
زین توسن چرخ بدلگام است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - زلف سیه تو مشک چین است
زلف سیه تو مشک چین است
بالای تو سرو راستین است
لعل تو نگین خاتم حسن
وان خط تو نقش آن نگین است
گر موم بود میان خاتم
در خاتم لعل انگبین است
ماهست رخت در آن سخن نیست
قندی است لبت سخن در این است
هر لحظه کشد بکشتنم تیغ
چشم تو که شوخ و نازنین است
گفتم که ترا کمین غلامم
گر هست گناه من همین است
ما را ز لب تو نیست قسمی
تدبیر چه سود، قسمت این است
تو غمزه چه می زنی به خسرو
کین تیر سپهر در کمین است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - می نوش که دور شادمانیست
می نوش که دور شادمانیست
خوش باش که روز کامرانیست
سر بر مکش از شراب کایام
از تیغ اجل به سر فشانیست
این دل که ز عشق می خورد خون
با دشمن خود به دوستگانیست
مغرور مشو به بانگ نایی
کاواز درای کاروانیست
هر دم که به خوشدلی برآید
سرمایه حاصل جوانیست
ساقی دل مرده زنده گردان
زان می که چو آب زندگانیست
عشق آمد و عقل رخت بر بست
این هم ز کمال کاردانیست
بی خوابی و عاشقیست کارم
سگ بهر وفا و پاسبانیست
خسرو به گزاف چند لافی
بانگ دهل از تهی میانیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - ای خوانده، بتان حسن شاهت
ای خوانده، بتان حسن شاهت
وز قلب شکستگان سپاهت
دودیست بر آتش جهانسوز
آن سبزه خط که شد سیاهت
شد در ز نخت هزار جان عرق
از خوی چو بر آب گشت چاهت
هر لحظه جراحتی است در جان
بینم چو ز دور گاه گاهت
دزدم نظر از دو چشم خود نیز
دزدیده چو بنگرم به ماهت
تفسیده چو پر خورد بمیرد
زان روی نمی کنم نگاهت
شد گریه ای، ار چه پای گیرت
بردن نتوان بدین ز راهت
بسیار شد آه خلق، هشدار
کین باد نیفگند کلاهت
گر خون ریزی ز صد چو خسرو
رخساره بس ست عذر خواهت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - دیوانه شدم در آرزویت
دیوانه شدم در آرزویت
ای چشم جهانیان به رویت
جان تو که بد شده ست حالم
وان بد همه از رخ نکویت
دی روی تو دیدم و نمردم
شرمنده بمانده ام ز رویت
بوی خوشم آید از تو در جیب
گل داری یا همین است بویت
پرسی که چگونه ای ز من دور؟
دور از تو چه پرسیم، چو مویت
خاک تن من سرشته چونست
در خور نشد آب ازین سبویت
ماییم و تحیر و خموشی
وافاق همه به گفت و گویت
گفتی تو که آب خوردن آور
امروز به دیده ام چو جویت
خسرو به کمند تو اسیر است
بیچاره کجا رود ز کویت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - امشب بت ما به نزد ما بود
امشب بت ما به نزد ما بود
ماهش به وبال مبتلا بود
در باغ وصال می گذشتم
گل در چپ و سرو راستابود
بیگانه کسی نبود، گر بود
دل محرم و دیده آشنا بود
هوش و دل و صبر باز آمد
این هرد دو سه چند گه کجا بود؟
از بیخودی آن زمان که دیدم
در یوسف خود پی بها بود
آورد خطی که تو غلامی
بالاش به راستی گوا بود
آن عیسی، اگر دمم ندادی
امید به زیستن کرا بود؟
در قبله طاق ابروانش
حاجت که بخواستم روا بود
می رفت، ولی از آب چشمم
زنجیر مسلسلش به پا بود
هنگام سحر کشیده گیسو
شب رفت، هنوز مه به جا بود
ناگه به چمن روان شد آن مه
چون سرو که بر سر گیا بود
در خواب غلط بماند خسرو
کاین خواب مرا نبود یا بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - وقتی دل ما ازان ما بود
وقتی دل ما ازان ما بود
واندر دل یار ما وفا بود
بیگانه چنان شد آن دل از من
گویی تو که سالها جدا بود
صد شکر که هم به کوی او ماند
آن دل که ز من هزار جا بود
دید آنکه خمار چشم مستش
خمار شد، ار چه پارسا بود
دی دید مرا و زیستم، لیک
تا دید که گرد آن بلا بود
هر مور خطش مرا فرو برد
آن مورچه گویی اژدها بود
خسرو که درو گم است، گویی
افسانه اوست، بود و نابود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۰ - عشق آمد و دل ز دست ما برد
عشق آمد و دل ز دست ما برد
تدبیر ز عقل مبتلا برد
عیش و طرب و قرار و تمکین
یک یک ز دلم جدا جدا برد
هر دل که به سینه کسی دید
یا در کف غم سپرد و یا برد
یار آمد و ساخت خانه در دل
شاه آمد و خانه گدا برد
ما را که ز غم خیال گشتیم
باد سر زلف او ز جا برد
سیلاب غمش در آمد از شهر
بازار هزار پارسا برد
شب صورت او به خواب دیدم
تا چشم زدم بهم، مرا برد
دل را می برد سیل دیده
اشکم بدوید و خواب را برد
این دیده، من که کور بادا
پیش همه آبروی ما برد
مسکین دل بیقرار خسرو
غم هیچ ندانمش کجا برد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۱ - یاری دل ما به رایگان برد
یاری دل ما به رایگان برد
تا دل طلبیم باز جان برد
عشق آمد و گردن خرد زد
دزد آمد و سر زپاسبان برد
آن کس که رهم زد آشنا بود
بر شحنه خبر نمی توان برد
ماندیم ازان حریف دل دزد
زد قلعه و مهره رایگان برد
ای ترک، که جنبش رکابت
از پنجه چابکان عنان برد
بگذار که در وحل بمیرم
این لاشه که آب کاروان برد
دی بر تو به کشتنم گمان داشت
شد عاقبت آنچه او گمان برد
عاشق نه خود از در تو شد دور
با زاغ چه حیله کاستخوان برد؟
لیکن ز جفای تو تظلم
خواهم بر شاه کامران برد
جمشید زمان که در بلندی
ایوانش سبق ز آسمان برد
جان دادم و درد تو خریدم
این را تو بیر که خسرو آن برد