تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۰ - ما به خرمنگاه جان باز آمدیم
ما به خرمنگاه جان باز آمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان، جان پروریم
چون که اندر پردهٔ راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کین خانه ویران کرد اجل
حمدلله، خانه پرداز آمدیم
نان ما پختهست و بویش میرسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیاز
پای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان، جان پروریم
چون که اندر پردهٔ راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشید
ما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کین خانه ویران کرد اجل
حمدلله، خانه پرداز آمدیم
نان ما پختهست و بویش میرسد
تا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمان
کز مذلت سوی اعزاز آمدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۱ - گر دم از شادی و گر از غم زنیم
گر دم از شادی و گر از غم زنیم
جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون رود افزون رویم
یار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران هم دل و همدم شویم
همچو آتش بر صف رستم زنیم
گرچه مردانیم اگر تنها رویم
چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راه حج رویم
تو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ما
چون که در سازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمع آدم بوده ایم
بار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیدهست و آدم واسطه
خیمهها بر ساحل اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمان بقا
صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم
جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون رود افزون رویم
یار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران هم دل و همدم شویم
همچو آتش بر صف رستم زنیم
گرچه مردانیم اگر تنها رویم
چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راه حج رویم
تو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ما
چون که در سازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمع آدم بوده ایم
بار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیدهست و آدم واسطه
خیمهها بر ساحل اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمان بقا
صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۲ - روز باران است و ما جو میکنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۳ - امشب ای دلدار مهمان توایم
امشب ای دلدار مهمان توایم
شب چه باشد روز و شب آن توایم
هر کجا باشیم و هر جا که رویم
حاضران کاسه و خوان توایم
نقشهای صنعت دست توایم
پروریدهی نعمت و نان توایم
چون کبوترزادهٔ برج توایم
در سفر طواف ایوان توایم
حیث ما کنتم فولوا شطره
با زجاجهی دل، پری خوان توایم
هر زمان نقشی کنی در مغز ما
ما صحیفهی خط و عنوان توایم
همچو موسی کم خوریم از دایۀ شیر
زان که مست شیر و پستان توایم
ایمنیم از دزد و مکر راه زن
زان که چون زر در حرمدان توایم
زان چنین مست است و دلخوش جان ما
که سبکسار و گرانجان توایم
گوی زرین فلک رقصان ماست
چون نباشد، چون که چوگان توایم
خواه چوگان ساز ما را خواه گوی
دولت این بس که به میدان توایم
خواه ما را مار کن خواهی عصا
معجز موسی و برهان توایم
گر عصا سازی بیفشانیم برگ
وقت خشم و جنگ ثعبان توایم
عشق ما را پشت داری میکند
زان که خندان روی بستان توایم
سایه ساز ماست نور سایه سوز
زان که همچون مه به میزان توایم
هم تو بگشا این دهان را هم تو بند
بند آن توست و انبان توایم
شب چه باشد روز و شب آن توایم
هر کجا باشیم و هر جا که رویم
حاضران کاسه و خوان توایم
نقشهای صنعت دست توایم
پروریدهی نعمت و نان توایم
چون کبوترزادهٔ برج توایم
در سفر طواف ایوان توایم
حیث ما کنتم فولوا شطره
با زجاجهی دل، پری خوان توایم
هر زمان نقشی کنی در مغز ما
ما صحیفهی خط و عنوان توایم
همچو موسی کم خوریم از دایۀ شیر
زان که مست شیر و پستان توایم
ایمنیم از دزد و مکر راه زن
زان که چون زر در حرمدان توایم
زان چنین مست است و دلخوش جان ما
که سبکسار و گرانجان توایم
گوی زرین فلک رقصان ماست
چون نباشد، چون که چوگان توایم
خواه چوگان ساز ما را خواه گوی
دولت این بس که به میدان توایم
خواه ما را مار کن خواهی عصا
معجز موسی و برهان توایم
گر عصا سازی بیفشانیم برگ
وقت خشم و جنگ ثعبان توایم
عشق ما را پشت داری میکند
زان که خندان روی بستان توایم
سایه ساز ماست نور سایه سوز
زان که همچون مه به میزان توایم
هم تو بگشا این دهان را هم تو بند
بند آن توست و انبان توایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۴ - ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و ازین جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
لا اله اندر پی الا الله است
همچو لا، ما هم به الا میرویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبهی حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته، یکتا میرویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدان که هر دمی ما میرویم
خواندهیی انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالیست در سرهای ما
از علی تا رب اعلی میرویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا میرویم
ای سخن خاموش کن، با ما میا
بین که ما از رشک بیما میرویم
ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و ازین جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
لا اله اندر پی الا الله است
همچو لا، ما هم به الا میرویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبهی حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته، یکتا میرویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدان که هر دمی ما میرویم
خواندهیی انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالیست در سرهای ما
از علی تا رب اعلی میرویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا میرویم
ای سخن خاموش کن، با ما میا
بین که ما از رشک بیما میرویم
ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا میرویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۵ - دوش عشق شمس دین میباختیم
دوش عشق شمس دین میباختیم
سوی رفعت روح میافراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او میساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر میبداد
ما درین داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پردهٔ عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پردهها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پردهیی
حیله حیله پیش تر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده میتاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم
سوی رفعت روح میافراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او میساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر میبداد
ما درین داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پردهٔ عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پردهها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پردهیی
حیله حیله پیش تر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده میتاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۶ - عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
خشم رفتم، بیشما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنم
راستی گویم، جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهربا؟
کاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاست
من جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم، بازآمدی
گویمش ای جان ما نشکیفتم
ای دل و ای جان و چشم روشنم
بی پناه توتیا نشکیفتم
بر سرم میزد که دیدی تو سزا؟
ناسزایم ناسزا نشکیفتم
آزمودم مردگی و زندگی
در فنا و در بقا نشکیفتم
مطربا این پرده گو بهر خدا
ای خدا و ای خدا نشکیفتم
خشم رفتم، بیشما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنم
راستی گویم، جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهربا؟
کاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاست
من جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم، بازآمدی
گویمش ای جان ما نشکیفتم
ای دل و ای جان و چشم روشنم
بی پناه توتیا نشکیفتم
بر سرم میزد که دیدی تو سزا؟
ناسزایم ناسزا نشکیفتم
آزمودم مردگی و زندگی
در فنا و در بقا نشکیفتم
مطربا این پرده گو بهر خدا
ای خدا و ای خدا نشکیفتم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۵ - چه نشستی دور چون بیگانگان؟
چه نشستی دور چون بیگانگان؟
اندرآ در حلقهٔ دیوانگان
شرم چبود؟ عاشقی وان گاه شرم؟
جان چه باشد؟ این هوس وان گاه جان؟
میفروشد او به جانی بوسهیی
رو بخر، کان رایگان است رایگان
آن که عشقش خانهها برهم زدهست
آمد اندر خانهٔ همسایگان
کف برآوردهست این دریا ز عشق
سر فروکردهست آن مه ز آسمان
ای ببسته خوابها، امشب بیا
خواب ما را بین چو وصلت بینشان
هر شهی را بندگانش حارسند
شاه ما مر بندگان را پاسبان
شاه ما از خواب و بیداری برون
در میان جان ما، دامن کشان
اندرین شب مینماید صورتی
مشعله در دست، یا رب کیست آن؟
خواب جست و شورش افزودن گرفت
یاد آمد پیل را هندوستان
آتش عشق خدا بالا گرفت
تیر تقدیر خدا جست از کمان
دانهٔ کان در زمین غیب بود
سر زد و همچون درختی شد عیان
برق جست و آتشی زد در درخت
آتش و برق شگرف بیامان
سبزتر میشد ز آتش آن درخت
میشکفت از برق و آتش گلستان
این درختان سبز از آتش شوند
آب دارد این درختان را زبان
تا تویی پیدا، نهان گردد درخت
او شود پیدا، چو تو گردی نهان
شمس تبریز است باغ عشق را
هم طراوت، هم نما، هم باغبان
اندرآ در حلقهٔ دیوانگان
شرم چبود؟ عاشقی وان گاه شرم؟
جان چه باشد؟ این هوس وان گاه جان؟
میفروشد او به جانی بوسهیی
رو بخر، کان رایگان است رایگان
آن که عشقش خانهها برهم زدهست
آمد اندر خانهٔ همسایگان
کف برآوردهست این دریا ز عشق
سر فروکردهست آن مه ز آسمان
ای ببسته خوابها، امشب بیا
خواب ما را بین چو وصلت بینشان
هر شهی را بندگانش حارسند
شاه ما مر بندگان را پاسبان
شاه ما از خواب و بیداری برون
در میان جان ما، دامن کشان
اندرین شب مینماید صورتی
مشعله در دست، یا رب کیست آن؟
خواب جست و شورش افزودن گرفت
یاد آمد پیل را هندوستان
آتش عشق خدا بالا گرفت
تیر تقدیر خدا جست از کمان
دانهٔ کان در زمین غیب بود
سر زد و همچون درختی شد عیان
برق جست و آتشی زد در درخت
آتش و برق شگرف بیامان
سبزتر میشد ز آتش آن درخت
میشکفت از برق و آتش گلستان
این درختان سبز از آتش شوند
آب دارد این درختان را زبان
تا تویی پیدا، نهان گردد درخت
او شود پیدا، چو تو گردی نهان
شمس تبریز است باغ عشق را
هم طراوت، هم نما، هم باغبان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۶ - هر کجا که پا نهی ای جان من
هر کجا که پا نهی ای جان من
بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پارهای گل برکنی بر وی دمی
بازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی، آن تغار
زاب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحه
بوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زند
چنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای خلیل
جان پذیرد، عقل یابد زان شکن
تا مه تو تافت بر بداختری
سعد اکبر گشت و وارست از محن
هر دمی از صحن سینه برجهد
همچو آدم، زادهیی، بیمرد و زن
وان گه از پهلوی او وز پشت او
پر شوند آدمچگان اندر زمن
خواستم گفتن برین پنجاه بیت
لب ببستم تا گشایی تو دهن
بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پارهای گل برکنی بر وی دمی
بازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی، آن تغار
زاب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحه
بوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زند
چنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای خلیل
جان پذیرد، عقل یابد زان شکن
تا مه تو تافت بر بداختری
سعد اکبر گشت و وارست از محن
هر دمی از صحن سینه برجهد
همچو آدم، زادهیی، بیمرد و زن
وان گه از پهلوی او وز پشت او
پر شوند آدمچگان اندر زمن
خواستم گفتن برین پنجاه بیت
لب ببستم تا گشایی تو دهن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۷ - شاه ما باری برای کاهلان
شاه ما باری برای کاهلان
گنج میبخشد به هر دم رایگان
الصلا،یاران به سوی تخت شاه
گنج بیرنج است و سود بیزیان
چشم دل داند چه دید از کحل او
نور و رحمت تا به هفتم آسمان
خود چه باشد پیش او هفت آسمان؟
بر مثال هفت پایهی نردبان
ای به صورت خردتر از ذرهیی
وی به معنی تو جهان اندر جهان
ای خمیده چون کمان از غم، ببین
صد هزاران صف شکسته زین کمان
در نشان جویی تو گشته چارچشم
وان گه اندر کنج چشمت صد نشان
هر نشانی چون رقیب نیک خواه
میبرندت تا به حضرت کش کشان
گنج میبخشد به هر دم رایگان
الصلا،یاران به سوی تخت شاه
گنج بیرنج است و سود بیزیان
چشم دل داند چه دید از کحل او
نور و رحمت تا به هفتم آسمان
خود چه باشد پیش او هفت آسمان؟
بر مثال هفت پایهی نردبان
ای به صورت خردتر از ذرهیی
وی به معنی تو جهان اندر جهان
ای خمیده چون کمان از غم، ببین
صد هزاران صف شکسته زین کمان
در نشان جویی تو گشته چارچشم
وان گه اندر کنج چشمت صد نشان
هر نشانی چون رقیب نیک خواه
میبرندت تا به حضرت کش کشان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۸ - می بده ای ساقی آخرزمان
می بده ای ساقی آخرزمان
ای ربوده عقلهای مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدند
ای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غم
وارهان جان را ز زندان غمان
تن بسان ریسمان بگداخته
جان معلق میزند بر ریسمان
ترک ساقی گشت، در ده کس نماند
گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شد
دل گرفته خوش بغلهای گمان
ای ربوده عقلهای مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدند
ای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غم
وارهان جان را ز زندان غمان
تن بسان ریسمان بگداخته
جان معلق میزند بر ریسمان
ترک ساقی گشت، در ده کس نماند
گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شد
دل گرفته خوش بغلهای گمان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۹ - نک بهاران شد، صلا ای لولیان
نک بهاران شد، صلا ای لولیان
بانگ نای و سبزه و آب روان
لولیان از شهر تن بیرون شوید
لولیان را کی پذیرد خان و مان؟
دیگران بردند حسرت زین جهان
حسرتی بنهیم در جان جهان
با جهان بیوفا ما آن کنیم
هرچ او کردهست با آن دیگران
تا حریف خود ببیند او یکی
امتحان او بیابد امتحان
نی غلط گفتم، جهان چون عاشق است
او به جان جوید جفای نیکوان
جان عاشق زنده از جور و جفاست
ای مسلمان جان که را دارد زیان؟
راه صحرا را فروبست این سخن
کس نجوید راه صحرا را دهان
تو بگو دارد دهان تنگ یار
با لب بسته، گشاد بیکران
هر که بر وی آن لبان صحرا نشد
او نه صحرا داند و نی آشیان
هر که بر وی زان قمر نوری نتافت
او چه بیند از زمین و آسمان؟
هر کسی را کین غزل صحرا شود
عیش بیند زان سوی کون و مکان
بانگ نای و سبزه و آب روان
لولیان از شهر تن بیرون شوید
لولیان را کی پذیرد خان و مان؟
دیگران بردند حسرت زین جهان
حسرتی بنهیم در جان جهان
با جهان بیوفا ما آن کنیم
هرچ او کردهست با آن دیگران
تا حریف خود ببیند او یکی
امتحان او بیابد امتحان
نی غلط گفتم، جهان چون عاشق است
او به جان جوید جفای نیکوان
جان عاشق زنده از جور و جفاست
ای مسلمان جان که را دارد زیان؟
راه صحرا را فروبست این سخن
کس نجوید راه صحرا را دهان
تو بگو دارد دهان تنگ یار
با لب بسته، گشاد بیکران
هر که بر وی آن لبان صحرا نشد
او نه صحرا داند و نی آشیان
هر که بر وی زان قمر نوری نتافت
او چه بیند از زمین و آسمان؟
هر کسی را کین غزل صحرا شود
عیش بیند زان سوی کون و مکان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۰ - بشنو از دل نکتههای بیسخن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۱ - جان جانهایی، تو جان را برشکن
جان جانهایی، تو جان را برشکن
کس تویی، دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیدهها
سنگ بستان، باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب
اختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینههای خلق را
سینههای عیب دان را برشکن
بانشان از بینشان پرده شده
بینشانی، هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک را
بارنامهی پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی، آفتاب
شمع جان و شمعدان را برشکن
کس تویی، دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیدهها
سنگ بستان، باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب
اختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینههای خلق را
سینههای عیب دان را برشکن
بانشان از بینشان پرده شده
بینشانی، هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک را
بارنامهی پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی، آفتاب
شمع جان و شمعدان را برشکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۲ - ای دلارام من و ای دل شکن
ای دلارام من و ای دل شکن
وی کشیده خویش بیجرمی ز من
از نظر رفتی، ز دل بیرون نهیی
زان که تو شمعی و جان و دل لگن
جان من جان تو، جانت جان من
هیچ کس دیدهست یک جان در دو تن؟
زندگیام وصل تو، مرگم فراق
بینظیرم کردهیی اندر دو فن
بس بجستم آب حیوان، خضر گفت
بیوصالش جان نیابی، جان مکن
غم نیارد گرد غمگین تو گشت
ور بگردد بایدش گردن زدن
جانها زان گرد تو گرددهمی
جان ادیم و تو سهیل اندر یمن
بهر تو گفتهست منصور حلاج
یا صغیر السن یا رطب البدن
شیر مست شهد تو گشت و بگفت
یا قریب العهد من شرب اللبن
پیش مستان تو غم را راه نیست
فکرت و غم هست کار بوالحسن
هر که در چاه طبیعت ماندهست
چارهاش نبود ز فکر چون رسن
چون که برپرید، کاسد گشت حبل
چون یقینی یافت، کاسد گشت ظن
هم زبان بیزبانان شو، دلا
تا به گفت و گو نباشی مرتهن
وی کشیده خویش بیجرمی ز من
از نظر رفتی، ز دل بیرون نهیی
زان که تو شمعی و جان و دل لگن
جان من جان تو، جانت جان من
هیچ کس دیدهست یک جان در دو تن؟
زندگیام وصل تو، مرگم فراق
بینظیرم کردهیی اندر دو فن
بس بجستم آب حیوان، خضر گفت
بیوصالش جان نیابی، جان مکن
غم نیارد گرد غمگین تو گشت
ور بگردد بایدش گردن زدن
جانها زان گرد تو گرددهمی
جان ادیم و تو سهیل اندر یمن
بهر تو گفتهست منصور حلاج
یا صغیر السن یا رطب البدن
شیر مست شهد تو گشت و بگفت
یا قریب العهد من شرب اللبن
پیش مستان تو غم را راه نیست
فکرت و غم هست کار بوالحسن
هر که در چاه طبیعت ماندهست
چارهاش نبود ز فکر چون رسن
چون که برپرید، کاسد گشت حبل
چون یقینی یافت، کاسد گشت ظن
هم زبان بیزبانان شو، دلا
تا به گفت و گو نباشی مرتهن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۳ - ساقیا برخیز و می در جام کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۴ - راز چون با من نگوید یار من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۵ - فقر را در خواب دیدم دوش من
فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بیهوش من
از جمال و از کمال لطف فقر
تا سحرگه بودهام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا زرنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقهیی دیدم، همه سرمست فقر
حلقهٔ او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقشها در نور فقر
بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست
چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره میزد آسمان
ای غلام همچنان چاووش من
گشتم از خوبی او بیهوش من
از جمال و از کمال لطف فقر
تا سحرگه بودهام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا زرنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقهیی دیدم، همه سرمست فقر
حلقهٔ او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقشها در نور فقر
بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست
چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره میزد آسمان
ای غلام همچنان چاووش من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۶ - جان من جان تو جانت جان من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۷ - آمد آمد در میان خوب ختن