تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۲ - یکی لحظه ازو دوری نباید
یکی لحظه ازو دوری نباید
کزان دوری خرابی‌ها فزاید
تو می‌گویی که باز آیم چه باشد؟
تو باز آیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتند
بسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوار؟
که تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باش
که از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز
که پاکی‌ها ز نزدیکی فزاید
چنان که تن بساید بر تن یار
بدیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوست
خطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا می‌آزمایی؟
کسی مر زهر را چون آزماید؟
گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۳ - ز خاک من اگر گندم برآید
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت در گشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریده‌ست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید؟
به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۴ - ز رویت دستهٔ گل می‌توان کرد
ز رویت دستهٔ گل می‌توان کرد
ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد
ز قد پر خم من در ره عشق
بر آب چشم من پل می‌توان کرد
ز اشک خون همچون اطلس من
براق عشق را جل می‌توان کرد
ز هر حلقه از آن زلفین پر بند
پی گردنکشان غل می‌توان کرد
تو دریایی و من یک قطره ای جان
ولیکن جزو را کل می‌توان کرد
دلم صد پاره شد هر پاره نالان
که از هر پاره بلبل می‌توان کرد
تو قاف قندی و من لام لب تلخ
ز قاف و لام ما قل می‌توان کرد
مرا همشیره است اندیشهٔ تو
ازین شیره بسی مل می‌توان کرد
رهی دور است و جان من پیاده
ولی دل را چو دلدل می‌توان کرد
خمش کن زان که بی‌گفت زبانی
جهان پر بانگ و غلغل می‌توان کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۸ - به حسن تو نباشد یار دیگر
به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر
بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز
اگر بودی چو تو عیار دیگر
چو خورشید جمالت روی بنمود
ز هر ذره شنو اقرار دیگر
زهی دریا که آگندی ز گوهر
که هر قطره نمود انبار دیگر
به یک خانه دو بیمارند و عاشق
منم بیمار و دل بیمار دیگر
خدایا هر دو را تیمار کردی
ولیکن ماند آن تیمار دیگر
چه داند جان منکر این سخن را؟
که او را نیست آن دیدار دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۹ - به گرد فتنه می‌گردی دگربار
به گرد فتنه می‌گردی دگربار
لب بام است و مستی هوش می‌دار
کجا گردم دگر؟ کو جای دیگر؟
که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش
به گرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخن‌ها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار
به گرد فتنه می‌گردی دگربار
لب بام است و مستی هوش می‌دار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۰ - جفا از سر گرفتی یاد می‌دار
جفا از سر گرفتی یاد می‌دار
نکردی آنچه گفتی یاد می‌دار
نگفتی تا قیامت با تو جفتم؟
کنون با جور جفتی یاد می‌دار
مرا بیدار در شب‌های تاریک
رها کردی و خفتی یاد می‌دار
به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها
مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار
نگفتی خار باشم پیش دشمن؟
چو گل با او شکفتی یاد می‌دار
گرفتم دامنت از من کشیدی
چنین کردی و رفتی یاد می‌دار
همی‌گویم عتابی من به نرمی
تو می‌گویی بزفتی یاد می‌دار
فتادی بارها دستت گرفتم
دگرباره بیفتی یاد می‌دار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۱ - مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
ز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکر
مرا در هجر بی‌زنهار مگذار
طبیبی بلکه تو عیسی وقتی
مرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاری
چنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شب
ز من پرس اندک و بسیار مگذار
مینداز آتش اندک به سینه
که نبود آتش اندک خوار مگذار
دمم بگسست لیکن بار دیگر
ز من بشنو مرا این بار مگذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۲ - منم از جان خود بیزار بیزار
منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو باید
که قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گر چه نگویی
درون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانم؟
چو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آرد
که ای مسجود جان زنهار زنهار
گنه را لطف تو گوید که تا کی؟
گنه گوید بدو کین بار این بار
تن و جانی که خاک تو نباشد
تن او سله باشد جان او مار
تو خورشیدی و مرغ روز خواهی
چو مرغ شب بیاید نبودش بار
چو برگیری تو رسم شب ز عالم
چه پرها برکند مرغ شب ای یار
به حق آن که لطف تو جهانی‌ست
که آن جا گم شود این چرخ دوار
به چشم جان چه دریا و چه صحرا
دران عالم چه اقرار و چه انکار
به تنگی درفتد هرک از تو ماند
فروکن دست و او را زود بردار
به قصد از شمس تبریزی نگردم
چگونه زهر نوشد مرد هشیار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۳ - مرا اقبال خندانید آخر
مرا اقبال خندانید آخر
عنان این سو بگردانید آخر
زمانی مرغ دل بربشسته پر بود
بدادش پر و پرانید آخر
زهی باغی که خندانید از فضل
بدان ابری که گریانید آخر
زهی نصرت که مر اسلام را داد
زهی ملکی که استانید آخر
به چوگان وفا یک گوی زرین
درین میدان بغلطانید آخر
کمر بگشاد مریخ و بینداخت
سلح‌ها را بدرانید آخر
بخندد آسمان زیرا زمین را
خدا از خوف برهانید آخر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۴ - به ساقی درنگر در مست منگر
به ساقی درنگر در مست منگر
به یوسف درنگر در دست منگر
ایا ماهی جان در شست قالب
ببین صیاد را در شست منگر
بدان اصلی نگر کاغاز بودی
به فرعی کان کنون پیوست منگر
بدان گلزار بی‌پایان نظر کن
بدین خاری که پایت خست منگر
همایی بین که سایه بر تو افکند
به زاغی کز کف تو جست منگر
چو سرو و سنبله بالا روش کن
بنفشه وار سوی پست منگر
چو در جویت روان شد آب حیوان
به خم و کوزه گر اشکست منگر
به هستی بخش و مستی بخش بگرو
منال از نیست وندر هست منگر
قناعت بین که نرست و سبک رو
به طمع ماده آبست منگر
تو صافان بین که بر بالا دویدند
به دردی کان به بن بنشست منگر
جهان پر بین ز صورت‌های قدسی
بدان صورت که راهت بست منگر
به دام عشق مرغان شگرفند
به بومی که ز دامش رست منگر
به از تو ناطقی اندر کمین هست
دران کین لحظه خاموشست منگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۵ - بگردان ساقیا آن جام دیگر
بگردان ساقیا آن جام دیگر
بده جان مرا آرام دیگر
به جان تو که امروزم ببینی
که صبرم نیست تا ایام دیگر
اگر یک ذره رحمت هست بر من
مکن تاخیر تا هنگام دیگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصی
که سخت افتاده‌ام در دام دیگر
اگر امروز در بر من ببندی
درافتم هر دمی از بام دیگر
مرا در دست اندیشه بمسپار
که اندیشه‌ست خون آشام دیگر
می خام ار نگردانی تو ساقی
مرا زحمت دهد صد خام دیگر
بگیر این دلق اگر چه وام دارم
گرو کن زود بستان وام دیگر
بنه نامم غلام دردنوشان
نمی‌خواهم خدایا نام دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۶ - نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر
همی‌بینم رضایت در غم ماست
چگونه گردد این بی‌دل ز غم سیر؟
چه خون آشام و مستسقی‌ست این دل
که چشمم می‌نگردد زاشک و نم سیر
اگر سیری ازین عالم بیا که
نگردد هیچ کس زان عالمم سیر
چو دیدم اتفاق عاشقانت
شدستم از خلاف و لا و لم سیر
ولی دردم تو اسرافیل جان‌ها
نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر
چو بوی جام جان بر مغز من زد
شدم ای جان جان از جام جم سیر
چو بیش است آن جنون لحظه به لحظه
خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر
چو دیدم کاس و طاس او شدستم
ازین طشت نگون خم به خم سیر
خیال شمس تبریزی بیامد
ز عشق خال او گشتم ز غم سیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۷ - درین سرما و باران یار خوش تر
درین سرما و باران یار خوش تر
نگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاری
لطیف و خوب و چست و تازه و تر
درین سرما به کوی او گریزیم
که مانندش نزاید کس ز مادر
درین برف آن لبان او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتم
مرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آید
دل از جا می‌رود الله اکبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۸ - خداوند خداوندان اسرار
خداوند خداوندان اسرار
زهی خورشید در خورشید انوار
ز عشق حسن تو خوبان مه رو
به رقص اندر مثال چرخ دوار
چو بنمایی ز خوبی دست بردی
بماند دست و پای عقل از کار
گشاده زاتش او آب حیوان
که آبش خوش‌تر است ای دوست یا نار؟
ازان آتش بروییده‌ست گلزار
وزان گلزار عالم‌های دلزار
ازان گل‌ها که هر دم تازه‌تر شد
نه زان گل‌ها که پژمرده‌ست پیرار
نتاند کرد عشقش را نهان کس
اگر چه عشق او دارد ز ما عار
یکی غاری‌ست هجرانش پرآتش
عجب روزی برآرم سر ازین غار؟
ز انکارت بروید پرده‌هایی
مکن در کار آن دلبر تو انکار
چو گرگی می‌نمودی روی یوسف
چون آن پرده‌ی غرض می‌گشت اظهار
ز جان آدمی زاید حسدها
ملک باش و به آدم ملک بسپار
غذای نفس تخم آن غرض‌هاست
چو کاریدی بروید آن به ناچار
نداند گاو کردن بانگ بلبل
نداند ذوق مستی عقل هشیار
نزاید گرگ لطف روی یوسف
و نی طاووس زاید بیضه مار
به طراری ربود این عمرها را
به پس فردا و فردا نفس طرار
همه عمرت هم امروزاست لاغیر
تو مشنو وعده این طبع عیار
کمر بگشا ز هستی و کمر بند
به خدمت تا رهی زین نفس اغیار
نمازت کی روا باشد که رویت
به هنگام نمازاست سوی بلغار؟
دران صحرا بچر گر مشک خواهی
که می‌چرد دران آهوی تاتار
نمی‌بینی تغیرها و تحویل
در افلاک و زمین و اندر آثار؟
که داند جوهر خوبت بگردد
به خاکی کش ندارد سود غم خوار
چو تو خربنده باشی نفس خود را
به حلقه‌ی نازنینان باشی بس خوار
اگر خواهی عطای رایگانی
ز عالم‌های باقی ملک بسیار
چنان جامی که ویرانی هوش است
ز شمس حق و دین بستان و هش دار
خداوند خداوندان باقی
که نبودشان به مخدومیش انکار
ز لطف جان او رفته بکارت
چو دیدندش ز جنت حور ابکار
اگر نه پرده رشک الهی
بپوشیدیش از دار و ز دیار
که سنگ و خاک و آب و باد و آتش
همه روحی شدندی مست و سیار
به بازار بتان و عاشقان در
ز نقش او بسوزد جمله بازار
دو ده دان هر دو کون دو جهان را
چه باشد ده که باشد اوش سالار
که روح القدس پایش می‌ببوسید
ندا آمد که پایش را میازار
چه کم عقلی بود آن کس که این را
برای جاه او گوید که مکثار
به حق آن که آن شیر حقیقی
چنین صید دلم کرده‌ست اشکار
که از تبریز پیغامی فرستی
که این است لابه ما اندر اسحار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۴ - مرا می‌گفت دوش آن یار عیار
مرا می‌گفت دوش آن یار عیار
سگ عاشق به از شیران هشیار
جهان پر شد مگر گوشت گرفته‌‌‌ست؟
سگ اصحاب کهف و صاحب غار
قرین شاه باشد آن سگی کو
برای شاه جوید کبک و کفتار
خصوصا آن سگی کو را به همت
نباشد صید او جز شاه مختار
ببوسد خاک پایش شیر گردون
بدان لب که نیالاید به مردار
دمی می‌خور دمی می‌گو به نوبت
مده خود را به گفت و گو به یک بار
نه آن مطرب که در مجلس نشیند
گهی نوشد گهی کوشد به مزمار؟
ملولان باز جنبیدن گرفتند
همی جنگند و می‌لنگند ناچار
بجنبان گوشه زنجیر خود را
رگ دیوانگیشان را بیفشار
ملول جمله عالم تازه گردد
چو خندان اندرآید یار‌ بی‌یار
الفت السکر ادرکنی باسکار
ایا جاری ایا جاری ایا جار
و لا تسق بکاسات صغار
فهذا یوم احسان و ایثار
و قاتل فی سبیل الجود بخلا
لیبقی منک منهاج و آثار
فقل انا صببنا الماء صبا
و نحن الماء لا ماء و لا نار
و سیمائی شهید لی بانی
قضیت عندهم فی العشق اوطار
و طیبوا و اسکروا قومی فانی
کریم فی کروم العصر عصار
جنون فی جنون فی جنون
تخفف عنک اثقالا و اوزار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۱ - به سوی ما نگر چشمی برانداز
به سوی ما نگر چشمی برانداز
وگر فرصت بود بوسی درانداز
چو کردی نیت نیکو مگردان
از آن گلشن گلی بر چاکر انداز
اگر خواهی که روزافزون بود کار
نظر بر کار ما افزون‌تر انداز
وگر تو فتنه انگیزی و خودکام
رها کن داد و رسمی دیگر انداز
نگون کن سرو را همچون بنفشه
گناه غنچه بر نیلوفر انداز
ز باد و بوی توست امروز در باغ
درختان جمله رقاص و سرانداز
چو شاخ لاغری افزون کند رقص
تو میوه سوی شاخ لاغر انداز
چو آمد خار گل را اسپری بخش
چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز
بر عاشق بری چون سیم بگشا
سوی مفلس یکی مشتی زر انداز
برآ ای شاه شمس الدین تبریز
یکی نوری عجب بر اختر انداز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۲ - تو چشم شیخ را دیدن میاموز
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگه دار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تاویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی می‌دار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۳ - اگر کی در قرینداش یوقسا یاوز
اگر کی در قرینداش یوقسا یاوز
اوزن یلداسنا بودر قلاوز
چپانی برک دت قرتن اکشدر
بندن قراقوزیم قراقوز
اگر ططسن اگر رومین وگر ترک
زبان‌ بی‌زبانان را بیاموز
سر چوب تری آنگاه گرید
که یابد آن سوی دیگر تف و سوز
چو اسماعیل قربان شو درین عشق
که شب قربان شود پیوسته در روز
خمش آن شیر شیران نور معنی‌ست
پنیری شد به حرف از حاجت یوز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۴ - بیا با تو مرا کاراست امروز
بیا با تو مرا کاراست امروز
مرا سودای گلزاراست امروز
بیا دلدار من دلداری‌یی کن
که روز لطف و ایثاراست امروز
دل من جامه‌ها را می‌دراند
که روز وصل دلداراست امروز
بخندان جان ما را از جمالی
که بر گلبرگ و گلناراست امروز
چرا جان‌ها بر آن لب مست گشتند؟
که آن جا نقل بسیاراست امروز
نوای طوطیان آفاق پر شد
که شکرها به خروارست امروز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۵ - چنان مستم چنان مستم من امروز
چنان مستم چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیاید
چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر درین پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمی
که چندین خنب بشکستم من امروز
نمی دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در برو بستم من امروز
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امروز
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امروز
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی درین شستم من امروز