تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۲ - تا که درآمد به باغ، چهرهٔ گلنار تو
تا که درآمد به باغ، چهرهٔ گلنار تو
اه که چه سوز افکند در دل گل، نار تو
دود دل لالهها، زاتش جان رنگ تو
پشت بنفشه بخم، از کشش بار تو
غنچهٔ گلزار جان، روی تو را یاد کرد
چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو
سوسن تیغی کشید، خون سمن را بریخت
تیغ به سوسن که داد؟ نرگس خون خوار تو
بر مثل زاهدان، جمله چمن خشک بود
مستک و سرسبز شد از لب خمار تو
از سر مستی عشق، گفتم یار منی
ورنه جز احول که دید در دو جهان یار تو؟
بر دل من خط توست، مهر الست و بلی
منکر آن خط مشو، نک خط و اقرار تو
گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او
رفت نمک سودوار سوی نمکسار تو
دامن تو دل گرفت، دامن دل تن گرفت
های ازین کش مکش،های ازین کار تو
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان
در دل تن عشق دل، در دل دل دار تو
اه که چه سوز افکند در دل گل، نار تو
دود دل لالهها، زاتش جان رنگ تو
پشت بنفشه بخم، از کشش بار تو
غنچهٔ گلزار جان، روی تو را یاد کرد
چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو
سوسن تیغی کشید، خون سمن را بریخت
تیغ به سوسن که داد؟ نرگس خون خوار تو
بر مثل زاهدان، جمله چمن خشک بود
مستک و سرسبز شد از لب خمار تو
از سر مستی عشق، گفتم یار منی
ورنه جز احول که دید در دو جهان یار تو؟
بر دل من خط توست، مهر الست و بلی
منکر آن خط مشو، نک خط و اقرار تو
گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او
رفت نمک سودوار سوی نمکسار تو
دامن تو دل گرفت، دامن دل تن گرفت
های ازین کش مکش،های ازین کار تو
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان
در دل تن عشق دل، در دل دل دار تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۳ - آینهٔ جان شده، چهرهٔ تابان تو
آینهٔ جان شده، چهرهٔ تابان تو
هر دو یکی بودهایم، جان من و جان تو
ماه تمام درست خانهٔ دل آن توست
عقل که او خواجه بود، بنده و دربان تو
روح ز روز الست بود ز روی تو مست
چند که از آب و گل بود پریشان تو
گل چو به پستی نشست، آب کنون روشن است
رفت کنون از میان آن من و آن تو
قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست
تا به ابد چیره باد دولت خندان تو
ای رخ تو همچو ماه، ناله کنم گاه گاه
زان که مرا شد حجاب، عشق سخن دان تو
هر دو یکی بودهایم، جان من و جان تو
ماه تمام درست خانهٔ دل آن توست
عقل که او خواجه بود، بنده و دربان تو
روح ز روز الست بود ز روی تو مست
چند که از آب و گل بود پریشان تو
گل چو به پستی نشست، آب کنون روشن است
رفت کنون از میان آن من و آن تو
قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست
تا به ابد چیره باد دولت خندان تو
ای رخ تو همچو ماه، ناله کنم گاه گاه
زان که مرا شد حجاب، عشق سخن دان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۴ - سیر نیم، سیر نی، از لب خندان تو
سیر نیم، سیر نی، از لب خندان تو
ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش؟
جان منی، چون یکیست جان من و جان تو
تشنه و مستسقیام، مرگ و حیاتم ز آب
دور بگردان که من بندهٔ دوران تو
پیش کشی میکنی، پیش خودم کش تمام
تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو
گرچه دو دستم بخست، دست من آن تو است
دست چه کار آیدم بیدم و دستان تو؟
عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا
تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو
گفتم ای ذوالقدم حلقهٔ این در شدم
تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو
گفت که هم بر دری واقف و هم در بری
خارج و داخل تویی، هر دو وطن آن تو
خامش و دیگر مخوان، بس بود این نزل و خوان
تا به ابد روم و ترک، برخورد از خوان تو
ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش؟
جان منی، چون یکیست جان من و جان تو
تشنه و مستسقیام، مرگ و حیاتم ز آب
دور بگردان که من بندهٔ دوران تو
پیش کشی میکنی، پیش خودم کش تمام
تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو
گرچه دو دستم بخست، دست من آن تو است
دست چه کار آیدم بیدم و دستان تو؟
عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا
تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو
گفتم ای ذوالقدم حلقهٔ این در شدم
تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو
گفت که هم بر دری واقف و هم در بری
خارج و داخل تویی، هر دو وطن آن تو
خامش و دیگر مخوان، بس بود این نزل و خوان
تا به ابد روم و ترک، برخورد از خوان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴۵ - مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو
مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما، ای طربستان ما
در حرم جان ما، بر چه رسیدی؟ بگو
نرگس خمار او، ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او، هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود، عید تو ماند ابد
کز فلک بیمدد چون برهیدی؟ بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
میکشدم می به چپ، میکشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی؟ بگو
می به قدح ریختی، فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پردهٔ حاجات ما، هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون، تیره شدهست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد، از چه رمیدی؟ بگو
عشق مرا گفت دی، عاشق من چون شدی؟
گفتم بر چون متن، زانچه تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم، عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی؟ بگو
ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما، ای طربستان ما
در حرم جان ما، بر چه رسیدی؟ بگو
نرگس خمار او، ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او، هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود، عید تو ماند ابد
کز فلک بیمدد چون برهیدی؟ بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
میکشدم می به چپ، میکشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی؟ بگو
می به قدح ریختی، فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پردهٔ حاجات ما، هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون، تیره شدهست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد، از چه رمیدی؟ بگو
عشق مرا گفت دی، عاشق من چون شدی؟
گفتم بر چون متن، زانچه تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم، عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی؟ بگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۲ - باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده ازان خم مه پرکن و پیشم بنه
گر نگشایم گره هیچ گشادم مده
چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر
باده نخواهم دگر مست فتادم مده
چاکر خندهی توام کشته زندهی توام
گر نه که بندهی توام باده شادم مده
فتنه به شهر توام کشته قهر توام
گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده
صدقه ازان لعل کان بخش برین پرزیان
ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده
از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر
بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده
هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد
صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده
شمس حق نیکنام شد تبریزت مقام
گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده
وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده ازان خم مه پرکن و پیشم بنه
گر نگشایم گره هیچ گشادم مده
چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر
باده نخواهم دگر مست فتادم مده
چاکر خندهی توام کشته زندهی توام
گر نه که بندهی توام باده شادم مده
فتنه به شهر توام کشته قهر توام
گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده
صدقه ازان لعل کان بخش برین پرزیان
ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده
از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر
بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده
هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد
صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده
شمس حق نیکنام شد تبریزت مقام
گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۳ - ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
زان که بدادی نخست هیچ جز آنم مده
شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو
جان بهارم ز تو رسم خزانم مده
جان چو تویی بیشکی پیش تو جان جانکی
باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده
پردگی و فاش تو آفت او باش تو
جان رهی باش تو جان و روانم مده
دوش بدادی مرا از کف خود باده را
چون که چنینم درآ جز که چنانم مده
غیر شرابی چو زر ای صنم سیم بر
هیچ ندانم دگر زان که ندانم مده
نیست شدم در چمن قفل بران در بزن
هر که بپرسد ز من هیچ نشانم مده
شیر پراکندهام زخم تو را بنده ام
بیتو اگر زندهام جز به سگانم مده
زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم
بیهمگان خوش ترم با همگانم مده
خسرو تبریزیان شمس حق روحیان
پر شده از تو دهان زخم زبانم مده
زان که بدادی نخست هیچ جز آنم مده
شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو
جان بهارم ز تو رسم خزانم مده
جان چو تویی بیشکی پیش تو جان جانکی
باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده
پردگی و فاش تو آفت او باش تو
جان رهی باش تو جان و روانم مده
دوش بدادی مرا از کف خود باده را
چون که چنینم درآ جز که چنانم مده
غیر شرابی چو زر ای صنم سیم بر
هیچ ندانم دگر زان که ندانم مده
نیست شدم در چمن قفل بران در بزن
هر که بپرسد ز من هیچ نشانم مده
شیر پراکندهام زخم تو را بنده ام
بیتو اگر زندهام جز به سگانم مده
زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم
بیهمگان خوش ترم با همگانم مده
خسرو تبریزیان شمس حق روحیان
پر شده از تو دهان زخم زبانم مده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۴ - ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
تا چه زند زهره از آینه و جندره؟
پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق
ریخته گلگونهاش یاوه شده قنجره
پنجرهیی شد سماع سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره
آه که این پنجره هست حجابی عظیم
رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
از شکرینی که هست بهر بخاییدنش
لب همه دندان شدهست بر مثل دستره
دست دل خویش را دیدم در خمرهیی
گفتم خواجه حکیم چیست درین خنبره؟
گفت شراب کسی کو همگی چرخ را
با همه دولاب جان مینخرد یک تره
کره گردون تند پیشش پالانییی
بر سر میدان او جان خر باتوبره
ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت
نصرت بر میمنه دولت بر میسره
ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین
هین که رسید آفتاب جانب برج بره
تا چه زند زهره از آینه و جندره؟
پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق
ریخته گلگونهاش یاوه شده قنجره
پنجرهیی شد سماع سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره
آه که این پنجره هست حجابی عظیم
رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره
از شکرینی که هست بهر بخاییدنش
لب همه دندان شدهست بر مثل دستره
دست دل خویش را دیدم در خمرهیی
گفتم خواجه حکیم چیست درین خنبره؟
گفت شراب کسی کو همگی چرخ را
با همه دولاب جان مینخرد یک تره
کره گردون تند پیشش پالانییی
بر سر میدان او جان خر باتوبره
ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت
نصرت بر میمنه دولت بر میسره
ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین
هین که رسید آفتاب جانب برج بره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۵ - ای همه منزل شده از تو ره بیرهه
ای همه منزل شده از تو ره بیرهه
بیقدمی رقص بین بیدهنی قهقهه
از سر پستان عشق چون که دمی شیر یافت
قامت سروی گرفت کودکک یک مهه
روی ببینید روی بهر خدا عاشقان
گر چه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه
والله کو یوسف است بشنو از من از آنک
بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه
چون که نماید جمال گوش سوی غیب دار
عرش پر از نعرههاست فرش پر از وه وهه
عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر
هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه
آن که ز تبریز دید یک نظر شمس دین
طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه
بیقدمی رقص بین بیدهنی قهقهه
از سر پستان عشق چون که دمی شیر یافت
قامت سروی گرفت کودکک یک مهه
روی ببینید روی بهر خدا عاشقان
گر چه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه
والله کو یوسف است بشنو از من از آنک
بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه
چون که نماید جمال گوش سوی غیب دار
عرش پر از نعرههاست فرش پر از وه وهه
عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر
هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه
آن که ز تبریز دید یک نظر شمس دین
طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۸ - خواجه سلام علیک، گنج وفا یافتی
خواجه سلام علیک، گنج وفا یافتی
دل به دلم نه که تو گم شده را یافتی
هم تو سلام علیک، هم تو علیک السلام
طبل خدایی بزن، کین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی، بگو، در بر آن ماه رو؟
آن که ز جا برتر است، خواجه کجا یافتی؟
ساقی رطل ثقیل، از قدح سلسبیل
حسرت رضوان شدی، چون که رضا یافتی
ای رخ چون زر شده، گنج گهر برزدی
وی تن عریان، کنون، باز قبا یافتی
ای دل گریان، کنون، بر همه عالم بخند
یار منی بعد ازین، یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من، پیش من آ، پیش من
تا که بگویم تو را من که، که را یافتی
کوس و دهل میزنند، بر فلک از بهر تو
رو که تویی بر صواب، ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد، زان شکرین لب شدی
خشک لبان را ببین، چون که سقا یافتی
خواجه، بجه از جهان، قفل بنه بر دهان
پنجه گشا چون کلید، قفل گشا یافتی
دل به دلم نه که تو گم شده را یافتی
هم تو سلام علیک، هم تو علیک السلام
طبل خدایی بزن، کین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی، بگو، در بر آن ماه رو؟
آن که ز جا برتر است، خواجه کجا یافتی؟
ساقی رطل ثقیل، از قدح سلسبیل
حسرت رضوان شدی، چون که رضا یافتی
ای رخ چون زر شده، گنج گهر برزدی
وی تن عریان، کنون، باز قبا یافتی
ای دل گریان، کنون، بر همه عالم بخند
یار منی بعد ازین، یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من، پیش من آ، پیش من
تا که بگویم تو را من که، که را یافتی
کوس و دهل میزنند، بر فلک از بهر تو
رو که تویی بر صواب، ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد، زان شکرین لب شدی
خشک لبان را ببین، چون که سقا یافتی
خواجه، بجه از جهان، قفل بنه بر دهان
پنجه گشا چون کلید، قفل گشا یافتی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۹ - اه که چه شیرین بتیست، در تتق زرکشی
اه که چه شیرین بتیست، در تتق زرکشی
اه که چه میزیبدش، بدخویی و سرکشی
گاه چو مه میرود، قاعدهٔ شب روی
میکند از اختران شیوهٔ لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر، تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو، خسرو خورشید را
سخت بگیری کمر، خانهٔ خود در کشی
از طرب آن زمان، جامهٔ جان برکنی
وز سر این بیخودی، گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس، عود کند خویش را
تا که بسوزد برو، چون که به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان، سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را، چون که تو کمتر کشی
بخت عظیم است آنک، نقل ز جنت بری
خیر کثیر است آنک، باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود، دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود، نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من، ظلمت و کافر کجاست؟
تا که به شمشیر دین، بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین، مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح، در می احمر کشی
اه که چه میزیبدش، بدخویی و سرکشی
گاه چو مه میرود، قاعدهٔ شب روی
میکند از اختران شیوهٔ لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر، تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو، خسرو خورشید را
سخت بگیری کمر، خانهٔ خود در کشی
از طرب آن زمان، جامهٔ جان برکنی
وز سر این بیخودی، گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس، عود کند خویش را
تا که بسوزد برو، چون که به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان، سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را، چون که تو کمتر کشی
بخت عظیم است آنک، نقل ز جنت بری
خیر کثیر است آنک، باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود، دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود، نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من، ظلمت و کافر کجاست؟
تا که به شمشیر دین، بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین، مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح، در می احمر کشی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۰ - روی من از روی تو، دارد صد روشنی
روی من از روی تو، دارد صد روشنی
جان من از جان تو، یابد صد ایمنی
آهن هستی من، صیقل عشقش چو یافت
آینهٔ کون شد، رفت ازو آهنی
مرغ دلم میطپید، هیچ سکونی نداشت
مسکن اصلیش دید، یافت درو ساکنی
ندهد بیچشم تو، چشم من آینگی
ندهد بیروز تو، روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی
جان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر ازان صبر کرد، شکر شکر تو دید
فقر ازان فخر شد، کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت، حلقهٔ در میزنم
گاه تویی در برم، حلقهٔ دل میزنی
باد صبا سوی عشق، این دو رسالت ببر
تا شوم از سعی تو، پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی، وام کمر بستنی
هست تو را همچو نی، وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز، از من و ما محو شو
زان که بریدی ز ما، گر نبری از منی
دانهٔ شیرین به سنگ، گفت چو من بشکنم
مغز نمایم، ولیک وای چو تو بشکنی
جان من از جان تو، یابد صد ایمنی
آهن هستی من، صیقل عشقش چو یافت
آینهٔ کون شد، رفت ازو آهنی
مرغ دلم میطپید، هیچ سکونی نداشت
مسکن اصلیش دید، یافت درو ساکنی
ندهد بیچشم تو، چشم من آینگی
ندهد بیروز تو، روزن من روزنی
چشم منش چون بدید گفت که نور منی
جان منش چون بدید گفت که جان منی
صبر ازان صبر کرد، شکر شکر تو دید
فقر ازان فخر شد، کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت، حلقهٔ در میزنم
گاه تویی در برم، حلقهٔ دل میزنی
باد صبا سوی عشق، این دو رسالت ببر
تا شوم از سعی تو، پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی، وام کمر بستنی
هست تو را همچو نی، وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز، از من و ما محو شو
زان که بریدی ز ما، گر نبری از منی
دانهٔ شیرین به سنگ، گفت چو من بشکنم
مغز نمایم، ولیک وای چو تو بشکنی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۱ - هر نفسی از درون، دلبر روحانییی
هر نفسی از درون، دلبر روحانییی
عربده آرد مرا، از ره پنهانییی
فتنه و ویرانیام، شور و پریشانیام
برد مسلمانیام، وای مسلمانییی
گفت مرا می خوری، یا چه گمان میبری
کیست برون از گمان، جز دل ربانییی؟
بر سر افسانه رو، مست سوی خانه رو
جان بفشان، کان نگار، کرد گل افشانییی
یک دم ای خوش عذار، حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار، رسم نگهبانییی
عابد و معبود من، شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف، در دل انسانییی
کعبهٔ ما کوی او، قبلهٔ ما روی او
رهبر ما بوی او، در ره سلطانییی
خواجهٔ صاحب نظر، الحذر از ما، حذر
تا ننهد خواجه سر، در خطر جانییی
نی، غلطم سر بیار، تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار، گنج به ویرانییی
آمد آن شیر من، عاشق جان سیر من
در کف او شیشهیی، شکل پری خوانییی
گفتم ای روح قدس، آخر ما را بپرس
گفت چه پرسم؟ دریغ، حال مرا دانییی
مستم و گم کرده راه، تن زن و پرسش مخواه
مست چهام؟ بوی گیر، بادهٔ جانانییی
کی بود آن ای خدا، ما شده از ما جدا؟
برده قماشات ما، غارت سبحانییی
هر که ورا کارکیست، در کف او خارکیست
هر که ورا یارکیست، هست چو زندانییی
کارک تو هم تویی، یارک تو هم تویی
هر که ز خود دور شد، نیست به جز فانییی
عربده آرد مرا، از ره پنهانییی
فتنه و ویرانیام، شور و پریشانیام
برد مسلمانیام، وای مسلمانییی
گفت مرا می خوری، یا چه گمان میبری
کیست برون از گمان، جز دل ربانییی؟
بر سر افسانه رو، مست سوی خانه رو
جان بفشان، کان نگار، کرد گل افشانییی
یک دم ای خوش عذار، حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار، رسم نگهبانییی
عابد و معبود من، شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف، در دل انسانییی
کعبهٔ ما کوی او، قبلهٔ ما روی او
رهبر ما بوی او، در ره سلطانییی
خواجهٔ صاحب نظر، الحذر از ما، حذر
تا ننهد خواجه سر، در خطر جانییی
نی، غلطم سر بیار، تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار، گنج به ویرانییی
آمد آن شیر من، عاشق جان سیر من
در کف او شیشهیی، شکل پری خوانییی
گفتم ای روح قدس، آخر ما را بپرس
گفت چه پرسم؟ دریغ، حال مرا دانییی
مستم و گم کرده راه، تن زن و پرسش مخواه
مست چهام؟ بوی گیر، بادهٔ جانانییی
کی بود آن ای خدا، ما شده از ما جدا؟
برده قماشات ما، غارت سبحانییی
هر که ورا کارکیست، در کف او خارکیست
هر که ورا یارکیست، هست چو زندانییی
کارک تو هم تویی، یارک تو هم تویی
هر که ز خود دور شد، نیست به جز فانییی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۲ - ای دل چون آهنت بوده چو آیینهیی
ای دل چون آهنت بوده چو آیینهیی
آینه با جان من، مونس دیرینهیی
در دل آیینه من، در دل من آینه
تن که بود؟ محدثی، دی و پریرینهیی
خواجه چرایی چنین؟ کز تو رمد عشق دین
زان که همیبیندت، احمد پارینهیی
مرغ گزینی یقین، دانهٔ شیرین بچین
کامد از سوی چین، مرغ تو را چینهیی
شیر خدایی، خدا شیر نرت نام داد
از چه سبب گشتهیی، همدم بوزینهیی؟
صورت تن را مبین، زان که نه درخورد توست
پوشد سلطان گهی خرقهٔ پشمینهیی
هین، دل خود را تمام، در کف دلبر سپار
تا که نپوسد دلت، در حسد و کینهیی
سینهٔ پاکی که او، گشت خوش و عشق خو
سینهٔ سینا بود، فرش چنین سینهیی
تشنهٔ آن شربتی، خستهٔ آن ضربتی
تا تو درین غربتی، نیست طمأنینهیی
هست خرد چون شکر، هست صور همچو نی
هست معانی چو می، حرف چو قنینهیی
خوب چو نبود عروس، خوش نشود زو نفوس
از حفه و از رفه، زاطلس و زرینهیی
چون نروی زین جهان، سوی خرابات جان
در عوض می بگیر، بیمزه ترخینهیی
خانهٔ تن را بساز، باغچه و گلشنی
گوشهٔ دل را بساز، مسجد آدینهیی
هر نفسی شاهدی، در نظر واحدی
آوردش بر طبق، نادره لوزینهیی
خامش، با مرغ خاک قصهٔ دریا مگو
بکر چه عرضه کنی بر شه عنینهیی
آینه با جان من، مونس دیرینهیی
در دل آیینه من، در دل من آینه
تن که بود؟ محدثی، دی و پریرینهیی
خواجه چرایی چنین؟ کز تو رمد عشق دین
زان که همیبیندت، احمد پارینهیی
مرغ گزینی یقین، دانهٔ شیرین بچین
کامد از سوی چین، مرغ تو را چینهیی
شیر خدایی، خدا شیر نرت نام داد
از چه سبب گشتهیی، همدم بوزینهیی؟
صورت تن را مبین، زان که نه درخورد توست
پوشد سلطان گهی خرقهٔ پشمینهیی
هین، دل خود را تمام، در کف دلبر سپار
تا که نپوسد دلت، در حسد و کینهیی
سینهٔ پاکی که او، گشت خوش و عشق خو
سینهٔ سینا بود، فرش چنین سینهیی
تشنهٔ آن شربتی، خستهٔ آن ضربتی
تا تو درین غربتی، نیست طمأنینهیی
هست خرد چون شکر، هست صور همچو نی
هست معانی چو می، حرف چو قنینهیی
خوب چو نبود عروس، خوش نشود زو نفوس
از حفه و از رفه، زاطلس و زرینهیی
چون نروی زین جهان، سوی خرابات جان
در عوض می بگیر، بیمزه ترخینهیی
خانهٔ تن را بساز، باغچه و گلشنی
گوشهٔ دل را بساز، مسجد آدینهیی
هر نفسی شاهدی، در نظر واحدی
آوردش بر طبق، نادره لوزینهیی
خامش، با مرغ خاک قصهٔ دریا مگو
بکر چه عرضه کنی بر شه عنینهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۳ - یار در آخر زمان، کرد طرب سازیی
یار در آخر زمان، کرد طرب سازیی
باطن او جد جد، ظاهر او بازییی
جملهٔ عشاق را یار بدین علم کشت
تا نکند هان و هان، جهل تو طنازییی
در حرکت باش ازآنک، آب روان نفسرد
کز حرکت یافت عشق، سر سراندازییی
جنبش جان کی کند، صورت گرمابهیی؟
صف شکنی کی کند، اسب گدا غازییی؟
طبل غزا کوفتند، این دم پیدا شود
جنبش پالانییی، از فرس تازییی
میزن و میخور چو شیر، تا به شهادت رسی
تا بزنی گردن کافر ابخازییی
بازی شیران مصاف، بازی روبه گریز
روبه با شیر حق، کی کند انبازییی؟
گرم روان از کجا، تیره دلان از کجا
مروزییی اوفتاد در ره با رازییی
عشق عجب غازیییست، زنده شود زو شهید
سر بنه ای جان پاک، پیش چنین غازییی
چرخ تن دل سیاه، پر شود از نور ماه
گر بکند قلب تو، قالب پردازییی
مطرب و سرنا و دف، باده برآورده کف
هر نفسی زان لطف، آرد غمازییی
ای خنک آن جان پاک، کز سر میدان خاک
گیرد زین قلب گاه قالب پردازییی
باطن او جد جد، ظاهر او بازییی
جملهٔ عشاق را یار بدین علم کشت
تا نکند هان و هان، جهل تو طنازییی
در حرکت باش ازآنک، آب روان نفسرد
کز حرکت یافت عشق، سر سراندازییی
جنبش جان کی کند، صورت گرمابهیی؟
صف شکنی کی کند، اسب گدا غازییی؟
طبل غزا کوفتند، این دم پیدا شود
جنبش پالانییی، از فرس تازییی
میزن و میخور چو شیر، تا به شهادت رسی
تا بزنی گردن کافر ابخازییی
بازی شیران مصاف، بازی روبه گریز
روبه با شیر حق، کی کند انبازییی؟
گرم روان از کجا، تیره دلان از کجا
مروزییی اوفتاد در ره با رازییی
عشق عجب غازیییست، زنده شود زو شهید
سر بنه ای جان پاک، پیش چنین غازییی
چرخ تن دل سیاه، پر شود از نور ماه
گر بکند قلب تو، قالب پردازییی
مطرب و سرنا و دف، باده برآورده کف
هر نفسی زان لطف، آرد غمازییی
ای خنک آن جان پاک، کز سر میدان خاک
گیرد زین قلب گاه قالب پردازییی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۴ - رو، که به مهمان تو، مینروم ای اخی
رو، که به مهمان تو، مینروم ای اخی
بست مرا از طعام، دود دل مطبخی
رزق جهان میدهد، خویش نهان میکند
گاه وصال او بخیل، در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان، جان بده از بهر جان
مذهب سردان مگیر، یخ چه کند جز یخی؟
قسمت آن باردان، مایده و نان گرم
قسمت این عاشقان، مملکت و فرخی
قسمت قسام بین، هیچ مگو و مچخ
کار بتر میشود، گر تو درین میچخی
جنتییی دل فروز، دوزخییی خوش بسوز
چند میان جهان، مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر، تا نشوی کوردل
کور شود از نظر، چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسلهست، جانب دوزخ کشد
ظاهر او چون بهشت، باطن او دوزخی
لیک عنایات حق، هست طبق بر طبق
کو برهاند ز دام، گر چه اسیر فخی
جانب تبریز رو، از جهت شمس دین
چند درین تیرگی، همچو خسان میزخی
بست مرا از طعام، دود دل مطبخی
رزق جهان میدهد، خویش نهان میکند
گاه وصال او بخیل، در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان، جان بده از بهر جان
مذهب سردان مگیر، یخ چه کند جز یخی؟
قسمت آن باردان، مایده و نان گرم
قسمت این عاشقان، مملکت و فرخی
قسمت قسام بین، هیچ مگو و مچخ
کار بتر میشود، گر تو درین میچخی
جنتییی دل فروز، دوزخییی خوش بسوز
چند میان جهان، مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر، تا نشوی کوردل
کور شود از نظر، چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسلهست، جانب دوزخ کشد
ظاهر او چون بهشت، باطن او دوزخی
لیک عنایات حق، هست طبق بر طبق
کو برهاند ز دام، گر چه اسیر فخی
جانب تبریز رو، از جهت شمس دین
چند درین تیرگی، همچو خسان میزخی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۵ - جان و جهان، میروی، جان و جهان میبری
جان و جهان، میروی، جان و جهان میبری
کان شکر میکشی، با شکران میخوری
ای رخ تو چون قمر، تک مرو، آهستهتر
تا نخلد شاخ گل سینهٔ نیلوفری
چهرهٔ چون آفتاب، میبری از ما شتاب
بوی کن آخر کباب، زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست، هم صدقات شماست
گر برسانی رواست، شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما، تا دل مجنون ما
تا غم افزون ما، کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم، سوختن آموختیم
وز جگر افروختیم، شیوهٔ سامندری
فاسد سودای تو، مست تماشای تو
بوسد بر پای تو، از طرب بیسری
عشق من، ای خوب رو، رونق خوبان به تو
گاه شوی بت شکن، گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد، شادی از آن بخت شاد
چشم بدت دور باد، تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان، تا که ببینی عیان
حلقهٔ جوق ملک، صورت نقش پری
از ملک و از پری، چون قدری بگذری
محو شود در صفات، صورت و صورت گری
کان شکر میکشی، با شکران میخوری
ای رخ تو چون قمر، تک مرو، آهستهتر
تا نخلد شاخ گل سینهٔ نیلوفری
چهرهٔ چون آفتاب، میبری از ما شتاب
بوی کن آخر کباب، زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست، هم صدقات شماست
گر برسانی رواست، شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما، تا دل مجنون ما
تا غم افزون ما، کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم، سوختن آموختیم
وز جگر افروختیم، شیوهٔ سامندری
فاسد سودای تو، مست تماشای تو
بوسد بر پای تو، از طرب بیسری
عشق من، ای خوب رو، رونق خوبان به تو
گاه شوی بت شکن، گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد، شادی از آن بخت شاد
چشم بدت دور باد، تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان، تا که ببینی عیان
حلقهٔ جوق ملک، صورت نقش پری
از ملک و از پری، چون قدری بگذری
محو شود در صفات، صورت و صورت گری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۶ - بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
ای که درون دلی، چند ز دل درکشی؟
ای دل دل، جان جان، آمد هنگام آن
زنده کنی مرده را، جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی، هدیه فرستی به ما
تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی، بردری، تو کمر کوه را
چون که ز دریای غیب، آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را، سرمه کش دل کنی
چارق درویش را، بر سر سنجر کشی
سینهٔ تاریک را، گلشن جنت کنی
تشنه دلان را سوار، جانب کوثر کشی
در شکم ماهییی، حجرهٔ یونس کنی
یوسف صدیق را، از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را، روزهٔ مریم دهی
تا سوی بهرام عشق، مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت، توبه دهی طبع را
تا دل و جان را به غیب، بیدم و دفتر کشی
سنبلهٔ آتشین، رسته کنی بر فلک
زهرهٔ مه روی را، گوشهٔ چادر کشی
مفخر تبریزیان، شمس حق، ای وای من
گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی
ای که درون دلی، چند ز دل درکشی؟
ای دل دل، جان جان، آمد هنگام آن
زنده کنی مرده را، جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی، هدیه فرستی به ما
تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی، بردری، تو کمر کوه را
چون که ز دریای غیب، آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را، سرمه کش دل کنی
چارق درویش را، بر سر سنجر کشی
سینهٔ تاریک را، گلشن جنت کنی
تشنه دلان را سوار، جانب کوثر کشی
در شکم ماهییی، حجرهٔ یونس کنی
یوسف صدیق را، از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را، روزهٔ مریم دهی
تا سوی بهرام عشق، مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت، توبه دهی طبع را
تا دل و جان را به غیب، بیدم و دفتر کشی
سنبلهٔ آتشین، رسته کنی بر فلک
زهرهٔ مه روی را، گوشهٔ چادر کشی
مفخر تبریزیان، شمس حق، ای وای من
گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۷ - لالهستان است از، عکس تو هر شورهیی
لالهستان است از، عکس تو هر شورهیی
عکس لبت شهد ساخت، تلخی هر غورهیی
مصحف عشق تو را، دوش بخواندم به خواب
اه که چه دیوانه شد جان من از سورهیی!
مشکل هر دو جهان، آه چه حلوا شود
گر شکر تو شود، مغز شکربورهیی
چهرهٔ چون آفتاب، بر تن چون غوره تاب
تا بشود پر، شکر در تن هر رودهیی
وا شدن از خویشتن، هست ز ماسوره سهل
چون که سر رشته یافت خصم ز ماسورهیی
جسم که چون خربزهست، تا نبری چون خورند
بشکن و پیدا شود قیمت لاهورهیی
اه که ندیدی هنوز، بر سر میدان عشق
رقص کنان کلهها، هر طرفی کورهیی
پیش طبیب دو کون، رفتم بیمار عشق
نبض دلم میجهید، در کف قارورهیی
گفتمش ای شمس دین، مفخر تبریز، آه
جز ز تو یابد شفا، علت ناسورهیی؟
عکس لبت شهد ساخت، تلخی هر غورهیی
مصحف عشق تو را، دوش بخواندم به خواب
اه که چه دیوانه شد جان من از سورهیی!
مشکل هر دو جهان، آه چه حلوا شود
گر شکر تو شود، مغز شکربورهیی
چهرهٔ چون آفتاب، بر تن چون غوره تاب
تا بشود پر، شکر در تن هر رودهیی
وا شدن از خویشتن، هست ز ماسوره سهل
چون که سر رشته یافت خصم ز ماسورهیی
جسم که چون خربزهست، تا نبری چون خورند
بشکن و پیدا شود قیمت لاهورهیی
اه که ندیدی هنوز، بر سر میدان عشق
رقص کنان کلهها، هر طرفی کورهیی
پیش طبیب دو کون، رفتم بیمار عشق
نبض دلم میجهید، در کف قارورهیی
گفتمش ای شمس دین، مفخر تبریز، آه
جز ز تو یابد شفا، علت ناسورهیی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۸ - ای تو ز خوبی خویش، آینه را مشتری
ای تو ز خوبی خویش، آینه را مشتری
سوخته باد آینه، تا تو درو ننگری
جان من از بحر عشق، آب چو آتش بخورد
در قدح جان من، آب کند آذری
خار شد این جان و دل، در حسد آینه
کو چو گلستان شدهست، از نظر عبهری
گم شدهام من ز خویش، گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان، گو که خوشی، خوشتری
گر تو بیابی مرا، از من من را بگو
که من آوارهیی گشته، نهان چون پری
مست نیم ای حریف، عقل نرفت از سرم
غمزهٔ جادوش کرد، جان مرا ساحری
گر تو بعقلی، بیا، یک نظری کن درو
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق، دیدم من ماهییی
کرد یکی شیوهیی، شیوهٔ او برتری
گر چه که ماهی نمود، لیک خود او بحر بود
صورت گوسالهیی، بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد، که گفتهست بحر
نطق زبان را که تو، حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود، نی هوا
زان که هوا آتشیست، نیست حریف تری
بنگر در ماهییی، نان وی و رزق او
بحر بود، پس تو در عشق ازو کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهییی
صید سلیمان وقت، جان من، انگشتری
این چه بهانهست خود، زود بگو بحر کیست؟
از حسد کس مترس، در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو، تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما، شمس حق و دین، بری
سوخته باد آینه، تا تو درو ننگری
جان من از بحر عشق، آب چو آتش بخورد
در قدح جان من، آب کند آذری
خار شد این جان و دل، در حسد آینه
کو چو گلستان شدهست، از نظر عبهری
گم شدهام من ز خویش، گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان، گو که خوشی، خوشتری
گر تو بیابی مرا، از من من را بگو
که من آوارهیی گشته، نهان چون پری
مست نیم ای حریف، عقل نرفت از سرم
غمزهٔ جادوش کرد، جان مرا ساحری
گر تو بعقلی، بیا، یک نظری کن درو
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق، دیدم من ماهییی
کرد یکی شیوهیی، شیوهٔ او برتری
گر چه که ماهی نمود، لیک خود او بحر بود
صورت گوسالهیی، بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد، که گفتهست بحر
نطق زبان را که تو، حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود، نی هوا
زان که هوا آتشیست، نیست حریف تری
بنگر در ماهییی، نان وی و رزق او
بحر بود، پس تو در عشق ازو کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهییی
صید سلیمان وقت، جان من، انگشتری
این چه بهانهست خود، زود بگو بحر کیست؟
از حسد کس مترس، در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو، تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما، شمس حق و دین، بری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۱۹ - ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی
ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی
جان مرا خوش بکش این نفس، ار میکشی
کشتن شیرین و خوش، خاصیت دست توست
زان که نظرخواه را تو به نظر میکشی
هر سحری مستمر، منتظرم، منتظر
زان که مرا بیش تر وقت سحر میکشی
جور تو ما را چو قند، راه مدد درمبند
نی که مرا عاقبت، بر سر در میکشی؟
ای دم تو بیشکم، ای غم تو دفع غم
ای که تو ما را به دام، همچو شرر میکشی
هر دم دفعی دگر، پیش کنی چون سپر
تیغ رها کردهای تو به سپر میکشی
جان مرا خوش بکش این نفس، ار میکشی
کشتن شیرین و خوش، خاصیت دست توست
زان که نظرخواه را تو به نظر میکشی
هر سحری مستمر، منتظرم، منتظر
زان که مرا بیش تر وقت سحر میکشی
جور تو ما را چو قند، راه مدد درمبند
نی که مرا عاقبت، بر سر در میکشی؟
ای دم تو بیشکم، ای غم تو دفع غم
ای که تو ما را به دام، همچو شرر میکشی
هر دم دفعی دگر، پیش کنی چون سپر
تیغ رها کردهای تو به سپر میکشی