تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۸ - مرغ خانه با هما پر وا مکن
مرغ خانه با هما پر وا مکن
پر نداری، نیت صحرا مکن
چون سمندر در دل آتش مرو
وز مری تو خویش را رسوا مکن
درزیا آهنگری کار تو نیست
تو ندانی فعل آتشها مکن
اول از آهنگران تعلیم گیر
ورنه بیتعلیم، تو آن را مکن
چون نهیی بحری، تو بحر اندرمشو
قصد موج و غرهٔ دریا مکن
ور کنی پس گوشهٔ کشتی بگیر
دست خود را تو ز کشتی وا مکن
گر بیفتی هم در آتش کشتی بیفت
تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
چرخ خواهی صحبت عیسی گزین
ورنه قصد گنبد خضرا مکن
میوه خامی، مقیم شاخ باش
بیمعانی ترک این اسما مکن
شمس تبریزی مقیم حضرت است
تو مقام خویش جز آن جا مکن
پر نداری، نیت صحرا مکن
چون سمندر در دل آتش مرو
وز مری تو خویش را رسوا مکن
درزیا آهنگری کار تو نیست
تو ندانی فعل آتشها مکن
اول از آهنگران تعلیم گیر
ورنه بیتعلیم، تو آن را مکن
چون نهیی بحری، تو بحر اندرمشو
قصد موج و غرهٔ دریا مکن
ور کنی پس گوشهٔ کشتی بگیر
دست خود را تو ز کشتی وا مکن
گر بیفتی هم در آتش کشتی بیفت
تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
چرخ خواهی صحبت عیسی گزین
ورنه قصد گنبد خضرا مکن
میوه خامی، مقیم شاخ باش
بیمعانی ترک این اسما مکن
شمس تبریزی مقیم حضرت است
تو مقام خویش جز آن جا مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱۹ - ای ببرده دل، تو قصد جان مکن
ای ببرده دل، تو قصد جان مکن
وانچه من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیست
درد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد، زلف کافرت
یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد، جفا
هم بر آن عادت برو، احسان مکن
گر چه دل بر مرگ خود بنهادهایم
در جفا آهستهتر، چندان مکن
عیش ما را مرگ باشد پرده دار
پرده پوش و مرگ را خندان مکن
ای زلیخا فتنهٔ عشق از تو است
یوسفی را هرزه در زندان مکن
چون سر رندان نداری وقت عیش
وعدهها اندر سر رندان مکن
نور چشم عاشقان آخر تویی
عیشها بر کوری ایشان مکن
نقدکی را از یکی مفلس مبر
از حریصی نقد او در کان مکن
شب روان را همچو استاره مسوز
راه خود را پر زرهبانان مکن
شمس تبریزی یکی رویی نمای
تا ابد تو روی با جانان مکن
وانچه من کردم تو جانا آن مکن
بنگر اندر درد من گر صاف نیست
درد خود مفرستم و درمان مکن
داد ایمان داد، زلف کافرت
یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
عادت خوبان جفا باشد، جفا
هم بر آن عادت برو، احسان مکن
گر چه دل بر مرگ خود بنهادهایم
در جفا آهستهتر، چندان مکن
عیش ما را مرگ باشد پرده دار
پرده پوش و مرگ را خندان مکن
ای زلیخا فتنهٔ عشق از تو است
یوسفی را هرزه در زندان مکن
چون سر رندان نداری وقت عیش
وعدهها اندر سر رندان مکن
نور چشم عاشقان آخر تویی
عیشها بر کوری ایشان مکن
نقدکی را از یکی مفلس مبر
از حریصی نقد او در کان مکن
شب روان را همچو استاره مسوز
راه خود را پر زرهبانان مکن
شمس تبریزی یکی رویی نمای
تا ابد تو روی با جانان مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۰ - ای خدا این وصل را هجران مکن
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کاشیان مرغ توست
شاخ مشکن، مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن، شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچه میخواهد دل ایشان مکن
کعبهٔ اقبال این حلقهست و بس
کعبهٔ اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمهٔ توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن، ولیکن آن مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کاشیان مرغ توست
شاخ مشکن، مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن، شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچه میخواهد دل ایشان مکن
کعبهٔ اقبال این حلقهست و بس
کعبهٔ اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمهٔ توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن، ولیکن آن مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۱ - صبح دم شد، زود برخیز ای جوان
صبح دم شد، زود برخیز ای جوان
رخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفتهیی
در زیانی، در زیانی، در زیان
عمر را ضایع مکن در معصیت
تا تر و تازه بمانی جاودان
نفس شومت را بکش، کان دیو توست
تا ز جیبت سر برآرد حوریان
چون بکشتی نفس شومت را یقین
پای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزهات مقبول شد
پهلوانی، پهلوانی، پهلوان
پاک باش و خاک این درگاه باش
کبر کم کن در سماع عاشقان
گر سماع عاشقان را منکری
حشر گردی در قیامت با سگان
گر غلام شمس تبریزی شدی
نعره زن کالحمد لک یا مستعان
رخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفتهیی
در زیانی، در زیانی، در زیان
عمر را ضایع مکن در معصیت
تا تر و تازه بمانی جاودان
نفس شومت را بکش، کان دیو توست
تا ز جیبت سر برآرد حوریان
چون بکشتی نفس شومت را یقین
پای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزهات مقبول شد
پهلوانی، پهلوانی، پهلوان
پاک باش و خاک این درگاه باش
کبر کم کن در سماع عاشقان
گر سماع عاشقان را منکری
حشر گردی در قیامت با سگان
گر غلام شمس تبریزی شدی
نعره زن کالحمد لک یا مستعان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۲ - ای زیان و ای زیان و ای زیان
ای زیان و ای زیان و ای زیان
هوشیاری در میان مستیان
گر بیاید هوشیاری راه نیست
ور بیاید مست، گیر، اندرکشان
گر خماری، باده خواهی، اندرآ
نان پرستی، رو که این جا نیست نان
آن که او نان را بت خود کرده است
کی درآید در میان این بتان؟
ور درآید، چادر اندر رو کشند
تا نبیند رویشان آن قلتبان
سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش
سیم نستانیم پیدا و نهان
آن که او خوبی به سیم و زر فروخت
روسپی باشد، نه حوران جنان
تا نگردی پاک دل چون جبرئیل
گر چه گنجی، درنگنجی در جهان
چشم خود را شسته عارف بیست سال
مشک مشک آورده از اشک روان
معتمد شو تا درآیی در حرم
اولا بربند از گفتن دهان
شمس تبریزی گشاید راه شرق
چون شوی بسته دهان و رازدان
هوشیاری در میان مستیان
گر بیاید هوشیاری راه نیست
ور بیاید مست، گیر، اندرکشان
گر خماری، باده خواهی، اندرآ
نان پرستی، رو که این جا نیست نان
آن که او نان را بت خود کرده است
کی درآید در میان این بتان؟
ور درآید، چادر اندر رو کشند
تا نبیند رویشان آن قلتبان
سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش
سیم نستانیم پیدا و نهان
آن که او خوبی به سیم و زر فروخت
روسپی باشد، نه حوران جنان
تا نگردی پاک دل چون جبرئیل
گر چه گنجی، درنگنجی در جهان
چشم خود را شسته عارف بیست سال
مشک مشک آورده از اشک روان
معتمد شو تا درآیی در حرم
اولا بربند از گفتن دهان
شمس تبریزی گشاید راه شرق
چون شوی بسته دهان و رازدان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۷ - یا صغیر السن یا رطب البدن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۳ - ای همه سرگشتگان مهمان تو
ای همه سرگشتگان مهمان تو
آفتاب از آسمان پرسان تو
چشم بد از روی خوبت دور باد
ای هزاران جان فدای جان تو
چون فدا گردند، جاویدان شوند
زان که اکسیر است جان را کان تو
گاو و بزغاله و برهی گردون چرخ
باد ای ماه بتان قربان تو
زان که قربانها همه باقی شوند
در هوای عید بیپایان تو
در سرای عصمت یزدان تویی
بخت و دولت، روز و شب دربان تو
ای خدا این باغ را سرسبز دار
در بهارستان بینقصان تو
تا ملایک میوه از وی میکشند
می چرند از نخل و سیبستان تو
این شکرخانه همیشه باز باد
پر نبات و شکر پنهان تو
آب این جو ای خدا تیره مباد
تا به هر سو میرود زاحسان تو
این دعا را یارب آمین هم تو کن
ای دعا آن تو، آمین آن تو
چنگ و قانون جهان را تارهاست
نالهٔ هر تار در فرمان تو
من بخفتم، تو مرا انگیختی
تا چو گویم در خم چوگان تو
ورنه خاکی از کجا، عشق از کجا
گر نبودی جذبههای جان تو
خاک خشکی مست شد، تر میزند
آن توست این، آن توست این، آن تو
دی مرا پرسید لطفش، کیستی؟
گفتم ای جان گربه در انبان تو
گفت ای گربه بشارت مر تو را
که تو را شیری کند سلطان تو
من خمش کردم، توام نگذاشتی
همچو چنگم سخرهٔ افغان تو
آفتاب از آسمان پرسان تو
چشم بد از روی خوبت دور باد
ای هزاران جان فدای جان تو
چون فدا گردند، جاویدان شوند
زان که اکسیر است جان را کان تو
گاو و بزغاله و برهی گردون چرخ
باد ای ماه بتان قربان تو
زان که قربانها همه باقی شوند
در هوای عید بیپایان تو
در سرای عصمت یزدان تویی
بخت و دولت، روز و شب دربان تو
ای خدا این باغ را سرسبز دار
در بهارستان بینقصان تو
تا ملایک میوه از وی میکشند
می چرند از نخل و سیبستان تو
این شکرخانه همیشه باز باد
پر نبات و شکر پنهان تو
آب این جو ای خدا تیره مباد
تا به هر سو میرود زاحسان تو
این دعا را یارب آمین هم تو کن
ای دعا آن تو، آمین آن تو
چنگ و قانون جهان را تارهاست
نالهٔ هر تار در فرمان تو
من بخفتم، تو مرا انگیختی
تا چو گویم در خم چوگان تو
ورنه خاکی از کجا، عشق از کجا
گر نبودی جذبههای جان تو
خاک خشکی مست شد، تر میزند
آن توست این، آن توست این، آن تو
دی مرا پرسید لطفش، کیستی؟
گفتم ای جان گربه در انبان تو
گفت ای گربه بشارت مر تو را
که تو را شیری کند سلطان تو
من خمش کردم، توام نگذاشتی
همچو چنگم سخرهٔ افغان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۴ - ای بمرده هرچه جان در پای او
ای بمرده هرچه جان در پای او
هرچه گوهر، غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی میکند
ای خدا هیهای او، هیهای او
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد
از سجود درگهش، ای وای او
چون مثالی برنویسد در فراق
خون ببارد از خم طغرای او
هر که ماند زین قیامت بیخبر
تا قیامت وای او، ای وای او
هر که ناگه از چنان مه دور ماند
ای خدایا، چون بود شبهای او؟
در نظارهی عاشقان بودیم دوش
بر شمار ریگ در صحرای او
خیمه در خیمه، طناب اندر طناب
پیش شاه عشق و لشکرهای او
خیمهٔ جان را ستون از نور پاک
نور پاک از تابش سیمای او
آب و آتش یک شده زامروز او
روز و شب محو است در فردای او
عشق شیر و عاشقان اطفال شیر
در میان پنجهٔ صدتای او
طفل شیر از زخم شیر ایمن بود
بر سر پستان شیرافزای او
در کدامین پرده پنهان بود عشق؟
کس نداند، کس نبیند جای او
عشق چون خورشید ناگه سر کند
بر شود تا آسمان غوغای او
هرچه گوهر، غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی میکند
ای خدا هیهای او، هیهای او
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد
از سجود درگهش، ای وای او
چون مثالی برنویسد در فراق
خون ببارد از خم طغرای او
هر که ماند زین قیامت بیخبر
تا قیامت وای او، ای وای او
هر که ناگه از چنان مه دور ماند
ای خدایا، چون بود شبهای او؟
در نظارهی عاشقان بودیم دوش
بر شمار ریگ در صحرای او
خیمه در خیمه، طناب اندر طناب
پیش شاه عشق و لشکرهای او
خیمهٔ جان را ستون از نور پاک
نور پاک از تابش سیمای او
آب و آتش یک شده زامروز او
روز و شب محو است در فردای او
عشق شیر و عاشقان اطفال شیر
در میان پنجهٔ صدتای او
طفل شیر از زخم شیر ایمن بود
بر سر پستان شیرافزای او
در کدامین پرده پنهان بود عشق؟
کس نداند، کس نبیند جای او
عشق چون خورشید ناگه سر کند
بر شود تا آسمان غوغای او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۵ - شکر ایزد را که دیدم روی تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاح؟
برد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافت
این لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبود
جز زرههایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو
شادبختی که غم تو قوت اوست
پهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب های و هوی تو؟
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه بر زانوی تو
بس، که تا هر کس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاح؟
برد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافت
این لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبود
جز زرههایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو
شادبختی که غم تو قوت اوست
پهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب های و هوی تو؟
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه بر زانوی تو
بس، که تا هر کس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۶ - ای بکرده رخت عشاقان گرو
ای بکرده رخت عشاقان گرو
خون مریز این عاشقان را و مرو
بر سر ره تو ز خون آثار بین
هر طرف تو نعرهیی خونین شنو
گفتم این دل را که چوگانش ببین
گر یکی گویی، دران چوگان بدو
گفت دل کندر خم چوگان او
کهنه گشتم صد هزاران بار و نو
کی نهان گردد ز چوگان گوی دل؟
کندران صحرا نه چاه است و نه گو
گربهٔ جان عطسهٔ شیر ازل
شیر لرزد چون کند آن گربه مو
زر کان شمس تبریزیست این
صاف باشد گر بجویی جو به جو
خون مریز این عاشقان را و مرو
بر سر ره تو ز خون آثار بین
هر طرف تو نعرهیی خونین شنو
گفتم این دل را که چوگانش ببین
گر یکی گویی، دران چوگان بدو
گفت دل کندر خم چوگان او
کهنه گشتم صد هزاران بار و نو
کی نهان گردد ز چوگان گوی دل؟
کندران صحرا نه چاه است و نه گو
گربهٔ جان عطسهٔ شیر ازل
شیر لرزد چون کند آن گربه مو
زر کان شمس تبریزیست این
صاف باشد گر بجویی جو به جو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۷ - مطربا اسرار ما را بازگو
مطربا اسرار ما را بازگو
قصههای جان فزا را بازگو
ما دهان بربستهایم امروز ازو
تو حدیث دلگشا را بازگو
من گران گوشم، بنه رخ بر رخم
وعدهٔ آن خوش لقا را بازگو
ماجرایی رفت جان را در الست
بازگو آن ماجرا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون صلاح الدین صلاح جان ماست
آن صلاح جانها را بازگو
قصههای جان فزا را بازگو
ما دهان بربستهایم امروز ازو
تو حدیث دلگشا را بازگو
من گران گوشم، بنه رخ بر رخم
وعدهٔ آن خوش لقا را بازگو
ماجرایی رفت جان را در الست
بازگو آن ماجرا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفی را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان
ای دعاگو آن دعا را بازگو
چون صلاح الدین صلاح جان ماست
آن صلاح جانها را بازگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۸ - جان ما را هر نفس، بستان نو
جان ما را هر نفس، بستان نو
گوش ما را هر نفس، دستان نو
ماهیانیم اندران دریا که هست
روز روزش گوهر و مرجان نو
تا فسون هیچ کس را نشنوی
این جهان کهنه را برهان نو
عیش ما نقد است، وان گه نقد نو
ذات ما کان است، وان گه کان نو
این شکر خور این شکر، کز ذوق او
میدهد اندر دهان دندان نو
جمله جان شو، ارکسی پرسد تو را
تو کهیی؟ گو، هر زمانی جان نو
من زمین را لقمهام، لیکن زمین
رویدش زین لقمه صد لقمان نو
زرد گشتی از خزان، غمگین مشو
در خزان بین تاب تابستان نو
گوش ما را هر نفس، دستان نو
ماهیانیم اندران دریا که هست
روز روزش گوهر و مرجان نو
تا فسون هیچ کس را نشنوی
این جهان کهنه را برهان نو
عیش ما نقد است، وان گه نقد نو
ذات ما کان است، وان گه کان نو
این شکر خور این شکر، کز ذوق او
میدهد اندر دهان دندان نو
جمله جان شو، ارکسی پرسد تو را
تو کهیی؟ گو، هر زمانی جان نو
من زمین را لقمهام، لیکن زمین
رویدش زین لقمه صد لقمان نو
زرد گشتی از خزان، غمگین مشو
در خزان بین تاب تابستان نو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۹ - ای غذای جان مستم نام تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۰ - صوفیانیم آمده در کوی تو
صوفیانیم آمده در کوی تو
شیء لله از جمال روی تو
از عطش ابریقها آوردهایم
کاب خوبی نیست جز در جوی تو
ها بده چیزی به درویشان خویش
ای همیشه لطف و رحمت خوی تو
حسن یوسف قوت جان شد سال قحط
آمدیم از قحط ما هم سوی تو
صوفیان را باز حلوا آرزوست
از لب حلوایی دلجوی تو
ولوله در خانقاه افتاد دوش
مشک پر شد خانقاه از بوی تو
دست بگشا جانب زنبیل ما
آفرین بر دست و بر بازوی تو
شمس تبریزی تویی خوان کرم
سیر شد کون و مکان از طوی تو
شیء لله از جمال روی تو
از عطش ابریقها آوردهایم
کاب خوبی نیست جز در جوی تو
ها بده چیزی به درویشان خویش
ای همیشه لطف و رحمت خوی تو
حسن یوسف قوت جان شد سال قحط
آمدیم از قحط ما هم سوی تو
صوفیان را باز حلوا آرزوست
از لب حلوایی دلجوی تو
ولوله در خانقاه افتاد دوش
مشک پر شد خانقاه از بوی تو
دست بگشا جانب زنبیل ما
آفرین بر دست و بر بازوی تو
شمس تبریزی تویی خوان کرم
سیر شد کون و مکان از طوی تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۱ - میدوید از هر طرف در جست و جو
میدوید از هر طرف در جست و جو
چشم پر خون، تیغ در کف، عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق، سو به سو
گاه چون مه تافته بر بامها
گاه چون باد صبا، او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما زبام
پاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشتهست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشانها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کوست اصل فتنههای تو به تو
چون که زخم اوست، نبود چارهیی
آنچه او بشکافت، نپذیرد رفو
از پی این زخم، جان نو رسد
جان کهنه دستها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزیست این
کو برون است از جهان رنگ و بو
چشم پر خون، تیغ در کف، عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق، سو به سو
گاه چون مه تافته بر بامها
گاه چون باد صبا، او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما زبام
پاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشتهست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشانها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کوست اصل فتنههای تو به تو
چون که زخم اوست، نبود چارهیی
آنچه او بشکافت، نپذیرد رفو
از پی این زخم، جان نو رسد
جان کهنه دستها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزیست این
کو برون است از جهان رنگ و بو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۰ - پیش جوش عفو بیحد تو شاه
پیش جوش عفو بیحد تو شاه
توبه کردن از گناه، آمد گناه
بس که گمره را کنی بس جست و جو
گمرهی گشتهست فاضل تر ز راه
منطقم را کرد ویران، وصف تو
راه گفتن بسته شد، ماندهست آه
آه دردت را ندارم محرمی
چون علی اه میکنم در قعر چاه
چه بجوشد، نی بروید از لبش
نی بنالد، راز من گردد تباه
بس کن ای نی، ز آنک ما نامحرمیم
زان شکر ما را و نی را عذر خواه
توبه کردن از گناه، آمد گناه
بس که گمره را کنی بس جست و جو
گمرهی گشتهست فاضل تر ز راه
منطقم را کرد ویران، وصف تو
راه گفتن بسته شد، ماندهست آه
آه دردت را ندارم محرمی
چون علی اه میکنم در قعر چاه
چه بجوشد، نی بروید از لبش
نی بنالد، راز من گردد تباه
بس کن ای نی، ز آنک ما نامحرمیم
زان شکر ما را و نی را عذر خواه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۱ - عشق بین، با عاشقان آمیخته
عشق بین، با عاشقان آمیخته
روح بین، با خاکدان آمیخته
چند بینی این و آن و نیک و بد؟
بنگر آخر این و آن آمیخته
چند گویی بینشان و بانشان؟
بی نشان بین با نشان آمیخته
چند گویی این جهان و آن جهان؟
آن جهان بین وین جهان آمیخته
دل چو شاه آمد، زبان چون ترجمان
شاه بین با ترجمان آمیخته
اندرآمیزید، زیرا بهر ماست
این زمین با آسمان آمیخته
آب و آتش بین و خاک و باد را
دشمنان چون دوستان آمیخته
گرگ و میش و شیر و آهو، چار ضد
از نهیب قهرمان آمیخته
آن چنان شاهی نگر، کز لطف او
خار و گل در گلستان آمیخته
آن چنان ابری نگر، کز فیض او
آب چندین ناودان آمیخته
اتحاد اندر اثر بین و بدان
نوبهار و مهرگان آمیخته
گر چه کژبازند و ضدانند، لیک
همچو تیرند و کمان آمیخته
قند خا، خاموش باش و حیف دان
قند و پند اندر دهان آمیخته
شمس تبریزی، همیروید ز دل
کس نباشد آن چنان آمیخته
روح بین، با خاکدان آمیخته
چند بینی این و آن و نیک و بد؟
بنگر آخر این و آن آمیخته
چند گویی بینشان و بانشان؟
بی نشان بین با نشان آمیخته
چند گویی این جهان و آن جهان؟
آن جهان بین وین جهان آمیخته
دل چو شاه آمد، زبان چون ترجمان
شاه بین با ترجمان آمیخته
اندرآمیزید، زیرا بهر ماست
این زمین با آسمان آمیخته
آب و آتش بین و خاک و باد را
دشمنان چون دوستان آمیخته
گرگ و میش و شیر و آهو، چار ضد
از نهیب قهرمان آمیخته
آن چنان شاهی نگر، کز لطف او
خار و گل در گلستان آمیخته
آن چنان ابری نگر، کز فیض او
آب چندین ناودان آمیخته
اتحاد اندر اثر بین و بدان
نوبهار و مهرگان آمیخته
گر چه کژبازند و ضدانند، لیک
همچو تیرند و کمان آمیخته
قند خا، خاموش باش و حیف دان
قند و پند اندر دهان آمیخته
شمس تبریزی، همیروید ز دل
کس نباشد آن چنان آمیخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۲ - ای بخاری را تو جان پنداشته
ای بخاری را تو جان پنداشته
حبهٔ زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را هم چنان پنداشته
مستی شهوت، نشان لعنت است
ای نشان را بینشان پنداشته
ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بیزبان پنداشته
ماهتابش میزند بر کوریات
ای تو مه را هم نهان پنداشته
هر چه گفتم خویشتن را گفتهام
ای تو هجو دیگران پنداشته
حبهٔ زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را هم چنان پنداشته
مستی شهوت، نشان لعنت است
ای نشان را بینشان پنداشته
ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بیزبان پنداشته
ماهتابش میزند بر کوریات
ای تو مه را هم نهان پنداشته
هر چه گفتم خویشتن را گفتهام
ای تو هجو دیگران پنداشته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۳ - عشق تو از بس کشش جان آمده
عشق تو از بس کشش جان آمده
کشتگانت شاد و خندان آمده
جان شکرخای است، لیکن از تواش
شکری دیگر به دندان آمده
دوش دیدم صورت دل را چنانک
باز خوش بر دست سلطان آمده
صید کرده جان هر مشتاق را
پر پرخون سوی جانان آمده
جمله جانها سوی تو آید، بود
یک جوی زر جانب کان آمده
گفتمش از عاشقان این خون ز چیست؟
ای تو از عشاق و رندان آمده
گفت خون باشد زبان عاشقی
عشق را خون است برهان آمده
بوی مشک و بوی ریحان، لطف ماست
راست گویم، نور یزدان آمده
درد درد شمس تبریزی مرا
لحظه لحظه گنج درمان آمده
کشتگانت شاد و خندان آمده
جان شکرخای است، لیکن از تواش
شکری دیگر به دندان آمده
دوش دیدم صورت دل را چنانک
باز خوش بر دست سلطان آمده
صید کرده جان هر مشتاق را
پر پرخون سوی جانان آمده
جمله جانها سوی تو آید، بود
یک جوی زر جانب کان آمده
گفتمش از عاشقان این خون ز چیست؟
ای تو از عشاق و رندان آمده
گفت خون باشد زبان عاشقی
عشق را خون است برهان آمده
بوی مشک و بوی ریحان، لطف ماست
راست گویم، نور یزدان آمده
درد درد شمس تبریزی مرا
لحظه لحظه گنج درمان آمده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۴ - جستهاند دیوانگان از سلسله
جستهاند دیوانگان از سلسله
ز آنک برزد بوی جان از سلسله
نعرهها از عاشقان برخاسته
الامان و الامان از سلسله
جان مشتاقان نمیگنجد همی
در زمین و آسمان از سلسله
پیش لیلی میبرم من هر دمی
جان مجنون، ارمغان از سلسله
حلقههای عشق تو در گوش ماست
هوش ما را تو مران از سلسله
فتنه بین کز سلسله انگیختی
فتنه را هم مینشان از سلسله
صد نشان بر پای جان از بند توست
گر چه جان شد بینشان از سلسله
شمس تبریزی مرادم زلف توست
گر چه کردم من بیان از سلسله
ز آنک برزد بوی جان از سلسله
نعرهها از عاشقان برخاسته
الامان و الامان از سلسله
جان مشتاقان نمیگنجد همی
در زمین و آسمان از سلسله
پیش لیلی میبرم من هر دمی
جان مجنون، ارمغان از سلسله
حلقههای عشق تو در گوش ماست
هوش ما را تو مران از سلسله
فتنه بین کز سلسله انگیختی
فتنه را هم مینشان از سلسله
صد نشان بر پای جان از بند توست
گر چه جان شد بینشان از سلسله
شمس تبریزی مرادم زلف توست
گر چه کردم من بیان از سلسله