عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۳۷ - چند پنهان کنم افسانه هجران از تو؟
چند پنهان کنم افسانه هجران از تو؟
حال من بر همه پیداست، چه پنهان از تو؟
شمع جمعی و همه سوخته وصل تواند
گنج حسنی و جهانی همه ویران از تو
باری، ای کافر بی رحم، چه در دل داری؟
که نیاسود دل هیچ مسلمان از تو
جیب گل پیرهنان چاک شد از دست غمت
ورنه بودی همه را سر به گریبان از تو
نیست این غنچه خندان که شکفتست به باغ
دل خونین جگرانست پریشان از تو
غنچه در باغ ز باد سحر آشفته نبود
بلکه صد پاره دلی داشت پریشان از تو
طالب وصل تو را محنت هجران شرطست
تا میسر نشود کام دل آسان از تو
آن پری بزم بیاراست، هلالی، برخیز
جام جم گیر، که شد ملک سلیمان از تو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۴۰ - نمیکشیم سر از آستان خانه تو
نمیکشیم سر از آستان خانه تو
کجا رویم؟ سر ما و آستانه تو
تو را بهانه چه حاجت برای کشتن من؟
مکن، مکن، که مرا می‌کشد بهانه تو
ترحمی بکن، ای پادشاه کشور حسن
که غیر ظلم و ستم نیست در زمانه تو
از آن سمند تو برمی‌جهد گه جولان
که رقص می‌کند از ذوق تازیانه تو
سفید گشت مرا استخوان و خوشحالم
بدان امید که روزی شود نشانه تو
شب از فسانه به روز آورند و این عجبست
که روز خود به شب آرم من از فسانه تو
هلالی، از غم جانسوز عشق آه مکش
که سوخت جان من از آه عاشقانه تو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۴۲ - بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
معاذالله! مرا در دادن جان نیست تقصیری
نه یک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فدای تو
مرا تا مبتلا کردی، اسیر صد بلا کردی
که، یارب، هیچکس هرگز نگردد مبتلای تو!
تو، ای نازک دل، آخر با جفا آزرده می‌گردی
مبادا آنکه باشد آه سردی در قفای تو!
ازان لب جان مده کس را، وگر خواهی که جان بخشی
مرا، باری، که من جان داده‌ام عمری برای تو
مکن اظهار شکر از شیوه مهر و وفای من
که اینها نیست هرگز در خور جور و جفای تو
هلالی را به شمشیر تغافل بی‌گنه کشتی
گناه خود نمی‌داند، تو دانی و خدای تو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۴۳ - مردم ازین الم: که نمردم برای تو
مردم ازین الم که نمردم برای تو
ای خاک بر سرم، که نشد خاک پای تو!
گر اختیار مرگ به دستم دهد قضا
روزی هزار بار بمیرم برای تو
غم نیست گر ز مهر تو دل پاره پاره شد
ای کاش! ذره ذره شود در هوای تو
گویم دعا و عمر ابد خواهم از خدا
تا عمر خویش صرف کنم در دعای تو
در آرزوی آنکه به من آشنا شوی
آمیختم به هر که بود آشنای تو
جای تو در حریم وصالست، ای رقیب
ای کاش! بودمی، من بیدل، به جای تو
از پادشاهی همه آفاق خوشترست
این سلطنت که گشت هلالی گدای تو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۴۵ - ما ز یک جانب، رقیب از یک طرف در کوی تو
ما ز یک جانب، رقیب از یک طرف در کوی تو
روی با ما کن، که چشم او نبیند روی تو
دیده نااهل و روی این چنین، حیفست، حیف!
چشم بد، یارب، نیفتد بر رخ نیکوی تو!
بعد ازین سر از سر زانو نخواهم برگرفت
تا نبینم غیر را زین بیش هم‌زانوی تو
می‌کنی بیداد و می‌گویی که: این خوی منست
این چه خوی و این چه بیدادست؟ داد از خوی تو!
چون نیامیزی به من، در کوی خود زارم مکش
خون من، باری، نیامیزد به خاک کوی تو
ما چو از هر سو به خاک کویت آوردیم رو
بعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی تو
خاک ره گشتم، گر آب دیده بگذارد مرا
همره باد صبا برخیزم، آیم سوی تو
همچو ماه نو هلالی خم نگشتی شام غم
گر نبودی مایل طاق خم ابروی تو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاه
بر سر راه تو بودم، که رسیدی ناگاه
جلوه ای کردی و آن جلوه مرا برد ز راه
گر به سر حلقه تسبیح ملک باز رسی
قدسیان نعره برآرند که: سبحان الله!
گر به منزلگه وصلت نرسم معذورم
ره درازست و مرا عمر به غایت کوتاه
گریه ای کردم و از گریه دلم تسکین یافت
آه! اگر گریه نمی بود، چه می کردم؟ آه!
صد شب هجر گذشت و مه من پیدا نیست
طرفه عمری! که به صد سال ندیدم یک ماه
عمرها دولت وصلت به دعا خواسته ام
ما غلامان قدیمیم و به جان دولت خواه
از سجود در او منع هلالی مکنید
که سر خویش نهادست به امید کلاه
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - بلبل به باغ و جغد به ویرانه ساخته
بلبل به باغ و جغد به ویرانه ساخته
هر کس به قدر همت خود خانه ساخته
بازم فسون چشم تو افسانه ساخته
عقل از سرم ربوده و دیوانه ساخته
یارب، چرا شدست رقیب آشنای تو؟
وز من تو را ز بهر چه بیگانه ساخته؟
از ما شنو حکایت ما، پیش ازان که خلق
گویند با تو: یک به یک افسانه ساخته
پیمانه ای بیار و به ما ده، که بعد ازین
دوران ز خاک ما و تو پیمانه ساخته
خرسند شد هلالی مسکین به خال او
که مزرع جهان به همین دانه ساخته
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۵۵ - ماییم جا به گوشه می خانه ساخته
ماییم جا به گوشه می خانه ساخته
خود را حریف ساغر و پیمانه ساخته
آن کس که تاب داده به هم طره تو را
زنجیر بهر عاشق دیوانه ساخته
دل نیست این که در تن افسرده منست
دیوانه ایست جای به ویرانه ساخته
دل خانه خداست، چه سازم که کافری
آن خانه را گرفته و بتخانه ساخته؟
ای شمع، پرتوی به هلالی فکن، که او
خود را به سوز عشق تو پروانه ساخته
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۵۶ - آن سایه نیست، دایم دنبال او فتاده
آن سایه نیست، دایم دنبال او فتاده
چون من سیاه بختی سر در پیش نهاده
هر دم ز جور خوبان در حیرتم که: ایزد
آنرا که داده حسنی، مهری چرا نداده؟
با جمع عشقبازان تنها مرا چه نسبت؟
آن جمله کمتر از من، من از همه زیاده
تا نام من برآید در حلقه سگانت
طوق سگ تو بادا، در گردنم قلاده
گر میل باده داری، ای ترک مست، با من
در دست هر چه دارم، بادا فدای باده
چشمان خود به رویم از مرحمت گشادی
درهای رحمت تست بر روی من گشاده
یا سر نهد به پایت، یا جان دهد هلالی
اینک ز سر گذشته، منت به جان نهاده
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۰ - ای همچو پری از من دیوانه رمیده
ای همچو پری از من دیوانه رمیده
صد بار مرا دیده و گویی که ندیده
دریاب، که ماتم زده روز فراقت
هم چهره خراشیده و هم جامه دریده
ای وای! بر آن عاشق محروم! که هرگز
نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده
آن دل، که نه غم خوردی و نه آه کشیدی
در دست غمت، آه! چه گویم چه کشیده؟
این اشک جگر گون، عجبی نیست که امروز
خار غم او در جگر ریش خلیده
آزرده شد از چشم من امشب کف پایت
دردا! که کف پای تو را چشم رسیده!
بر روی تو این قطره خون چیست هلالی؟
گویا که دل از غصه به روی تو دویده
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۶ - گر نیست جام گلگون، خوش نیست دور لاله
گر نیست جام گلگون، خوش نیست دور لاله
بی می چه نشئه خیزد؟ از دیدن پیاله
من نوح روزگارم، از گریه غرق توفان
کو همدمی که گویم درد هزار ساله؟
تا کی به ناز و شوخی لب را گزی به دندان؟
گل برگ نازکت را آزرده ساخت ژاله
قتل رقیب خود را با من حواله کردی
از دست من چه آید؟ هم با خدا حواله!
بر صفحه دل من ذکر می است و شاهد
عقد محبت آمد مضمون این پیاله
غمدیده ای، که خواند شرح غم هلالی
از خون دیده خود رنگین کند رساله
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۸ - زین پیش لطف بود و کنون جور و کین همه
زین پیش لطف بود و کنون جور و کین همه
اول چه بود آن همه؟ آخر چه این همه؟
خوبان، ز اهل درد شما را چه آگهی؟
ایشان نیازمند و شما نازنین همه
غمهای دوست، اندک و بسیار هر چه هست
بادا نصیب این دل اندوهگین همه!
ای دیده، از غبار رهش توتیا مجوی
کز گریه تو گل شده روی زمین همه
گر ناگهان به سوی هلالی قدم نهی
سازد نثار مقدم تو عقل و دین همه
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۹ - با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همه
با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همه
من نمی دانم تو را با من چه نازست این همه؟
خنده ات جانست و لب جان بخش و خطت جانفزا
مایه جمعیت و عمر درازست این همه
خواب از چشم و دلم از دست دوست از کار رفت
از فسون آن دو چشم سحر سازست این همه
گلشن کوی تو را از جانب جنت دریست
لیک بر ما بسته و بر غیر بازست این همه
از سجود آستانت چهره ام پر گرد شد
گرد چون گویم؟ که نور آن نمازست این همه
ذوق ناوک‌های دلدوزش مرا در دل نشست
کز نوازش‌های یار دلنوازست این همه
شرح غم‌های هلالی گوش کردن مشکلست
مستمع را نکته‌های جان گدازست این همه
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۷۱ - دوش پیمانه تهی آمدم از میخانه
دوش پیمانه تهی آمدم از میخانه
کاشکی! پر شود امروز مرا پیمانه
بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند
آیم و باز شوم خشت در میخانه
خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد
وه! که عاقل نشد و ساخت مرا دیوانه
آفتابی و رخت شمع جهان افروزست
همه ذرات جهان گرد سرت پروانه
می تپد مرغ دلم بر سر آن دانه دل
چه کند؟ خرمن عمرست همین یک دانه
آشنایی ز جفاهای تو محرومم ساخت
ای خوش آن روز که بودیم ز هم بیگانه!
قصه خویش به احباب چه گویم هر شب؟
این شب آن نیست که کوته شود از افسانه
دوش در کلبه ویران هلالی بودیم
حال دیوانه خرابست درین ویرانه
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۷۵ - ای آنکه در نصیحت ما لب گشوده ای
ای آنکه در نصیحت ما لب گشوده ای
معلوم می شود که تو عاشق نبوده ای
هر طعنه ای که بر دل آزرده کرده ای
بر زخم ما جراحت دیگر فزوده ای
گفتی: اگر دل تو ربودم به صبر کوش
صبری که بود، پیشتر از دل ربوده ای
گفتم: شنوده ام ز لبت ناسزای خویش
گفتا: سزاست هر چه از آن لب شنوده ای
ای دل وفا مجوی، که خوبان شهر را
ما آزموده ایم و تو هم آزموده ای
شادم که: بنده را سگ خود گفته ای ز لطف
ای من سگت، که بنده خود را ستوده ای
جوری که از تو دید هلالی، به آن خوشست
آن جور نیست، بلکه ترحم نموده ای
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۹۴ - شب فراق ز صبحم خبر چه می پرسی؟
شب فراق ز صبحم خبر چه می پرسی؟
چو روز من سیهست، از سحر چه پرسی؟
رسید جان به لب، ای یار مهربان، برخیز
گذشت کار ز پرسش، دگر چه می پرسی؟
مپرس: کز غم هجران چه بر سر تو رسید؟
مرا که نیست سر، از دردسر چه می پرسی؟
ز واقعات ره عشق جمله با خبرم
درین طریق ز من پرس هر چه می پرسی
به کوی دوست، هلالی، ز راه کعبه مپرس
تو ساکن حرمی، از سفر چه می پرسی؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۹۵ - دیده ام از تو بلایی که ندیدست کسی
دیده ام از تو بلایی که ندیدست کسی
بلکه زین گونه جفا هم نشنیدست کسی
هر کسی محنت عشق تو کشیدست ولی
آنچه من از تو کشیدم نکشیدست کسی
لذت چاشنی وصل تو من دانم و بس
که چو من زهر فراقت نچشیدست کسی
در ره عشق ز منزلگه مقصود مپرس
کاین مقامیست که آنجا نرسیدست کسی
پیش من شرح مکن عاشقی مجنون را
که چو من عاشق دیوانه ندیدست کسی
طرفه باغیست گلستان جهان، لیک چه سود؟
که گل عشرت ازین باغ نچیدست کسی
دل و جان داد هلالی و غم عشق خرید
گر چه غم را به دل و جان نخریدست کسی
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۹۷ - چند از بلای هجر جگر خون کند کسی؟
چند از بلای هجر جگر خون کند کسی؟
عشقست و صد هزار بلا، چون کند کسی؟
گر مشکلات قصه خود را بیان کنم
مشکل که یاد قصه مجنون کند کسی؟
هرگز به دیده خواب نیاید شب فراق
گر صد فسانه گوید و افسون کند کسی
با هر که هست، درد دلی عرض می کنم
باشد که چاره دل محزون کند کسی
امشب که گرد کوی تو گشتن میسرست
شاید که ناز بر سر گردون کند کسی
ناصح، مباش در پی تغییر حال ما
این نیست حالتی که دگرگون کند کسی
صید همای وصل، هلالی، نه کار ماست
این کارها ز بخت همایون کند کسی
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۴۰۷ - چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟
چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟
کرشمه‌ای بنما، تا جهان خراب کنی
شراب خورده و خنجر کشیده آمده‌ای
که سینه‌ام بشکافی، دلم کباب کنی
چه غم که توبه من بشکنی؟ از آن ترسم
که دور من چو رسد توبه از شراب کنی
به روز واقعه ما را ز کوی خویش مران
چو می‌رویم چه حاجت که اضطراب کنی؟
هلالی، این همه از دست خویش می‌سوزی
که ذره‌ای و تمنای آفتاب کنی
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۴۱۱ - ای که در عاشق کشی هر لحظه صد خون میکنی
ای که در عاشق کشی هر لحظه صد خون می‌کنی
آه! اگر عاشق نماند بعد ازین چون می‌کنی؟
گر چه دایم بر اسیران جور می‌کردی ولی
پیش ازین هرگز نکردی آنچه اکنون می‌کنی
وعده فرمودی که: سویت بگذرم، تا خیر چیست؟
کار خیرست این، چرا نیت دگرگون می‌کنی؟
می‌نمایی عارض چون آفتاب از روی مهر
مهر دیگر بر سر مهر من افزون می‌کنی
ای فسونگر، زان پری افسانه خوانی بر سرم
عاشق دیوانه را تا چند افسون می‌کنی؟