تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۵ - روز ما را، دیگران را شب شده
روز ما را، دیگران را شب شده
ز آفتابی اختران را شب شده
تیر دولت‌های ما پیروز شد
تیر جست و مر کمان را شب شده
روز خندان در رخ عین الیقین
کافرستان گمان را شب شده
برپریده مرغ ایمانت کنون
بی امان خواهی، امان را شب شده
هر دمی روز است اندر کان جان
روز نقد توست کان را شب شده
عاشقان را روزهای بی‌نشان
عاقل رسم و نشان را شب شده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۳ - قدر غم گر چشم سر بگریستی
قدر غم گر چشم سر بگریستی
روز و شب‌ها، تا سحر بگریستی
آسمان گر واقفستی زین فراق
انجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی
بر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق
بر کنار و بوسه بر بگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمار
بر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان
برگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکار
سست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی
نوحه کردی، بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ
روزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می‌رود
گر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی
محتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم
بر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنود
ورنه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ
ور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ
دست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی
ماده بز، بر شیر نر بگریستی
مادر فرزند خوار آمد، زمین
ورنه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ
گر شدی پیدا، شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می‌کند
ترک کردی عروعر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن
این جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می‌گرید ز نقل
عاقلستی، بیش تر بگریستی
لیک بی‌عقلی نگرید طفل نیز
ورنه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی، همین شیرین ما
چاره دیدی، چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی‌های مرگ
زان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچه رفت
کو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود کامد بر جگر
بر سپر جستی، سپر بگریستی
زیر خاکم آنچنان که این جهان
شاید ار زیر و زبر بگریستی
هین، خمش کن، نیست یک صاحب نظر
ور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی
تا بر آن فخرالبشر بگریستی؟
عالم معنی عروسی یافت زو
لیک بی‌او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصر
گر بدی سمع و بصر بگریستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۴ - با چنین رفتن، به منزل کی رسی؟
با چنین رفتن، به منزل کی رسی؟
با چنین خصلت، به حاصل کی رسی؟
بس گران جانی و بس اشتردلی
در سبک روحان یک دل کی رسی؟
با چنین زفتی، چگونه کم زنی
با چنین وصلت، به واصل کی رسی؟
چون که اندر سر گشادی نیستت
در گشاد سر مشکل کی رسی؟
همچو آبی اندرین گل مانده‌یی
پس به پاک از آب و از گل کی رسی؟
بگذر از خورشید، وز مه چون خلیل
ورنه در خورشید کامل کی رسی؟
چون ضعیفی، رو، به فضل حق گریز
زان که بی‌مفضل به مفضل کی رسی؟
بی‌عنایت‌های آن دریای لطف
از چنین موجی به ساحل کی رسی؟
بی‌براق عشق و سعی جبرئیل
چون محمد در منازل کی رسی؟
بی‌پناهان را پناه خود کنی
در پناه شاه مقبل کی رسی؟
پیش بسم الله، بسمل شو تمام
ورنه چون مردی، به بسمل کی رسی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۵ - چاره‌یی کو بهتر از دیوانگی؟
چاره‌یی کو بهتر از دیوانگی؟
بسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی؟
رنج فربه شد، برو دیوانه شو
رنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روند
زود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی‌بهره‌اند
کیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتند
فارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان، همچون مسیح
گر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق تو
برگشادم صد در از دیوانگی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۶ - قرة العین منی ای جان، بلی
قرة العین منی ای جان، بلی
ماه بدری، گرد ما گردان، بلی
صد هزاران آفرین بر روی تو
می فرستد حوری و رضوان، بلی
ای چراغ و مشعله‌ی هفت آسمان
خاکیان را آمدی مهمان، بلی
از کمال رحمت و شاهنشهی
گنج آید جانب ویران، بلی
سرو رحمت چون خرامان شد به باغ
یابد ابلیس لعین ایمان، بلی
چون شکستی شیشهٔ درویش را
واجب آید دادن تاوان، بلی
ملک بخشد، مالک الملک از کرم
علم بخشد علم القرآن، بلی
آفتابی چون ز مشرق سر زند
ذره‌ها آیند در جولان، بلی
جاء ربک والملائک چون رسید
هر محال اکنون شود امکان، بلی
در فتوح فتحت ابوابها
گرددت دشوارها آسان، بلی
امشب ای دلدار خواب آلود من
خواب را رانی ز نرگسدان، بلی
چشم نرگس چون به ترک خواب گفت
برخورد از فرجهٔ بستان، بلی
مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت
بو برد از گلبن و ریحان، بلی
روز تا شب مست و شب تا روز مست
سخت شیرین باشد این دوران، بلی
بلبلا بر منبر گلبن بگو
هست محسن درخور احسان، بلی
چون فزون شد اشتهای مستمع
سنگ آرد منطق لقمان، بلی
از دیار مصر مر یعقوب را
ریح یوسف شد سوی کنعان، بلی
گر خمش باشی و سر پنهان کنی
سر شود پیدا از آن سلطان، بلی
خامشی صبر آمد و آثار صبر
هر فرج را می‌کشد از کان، بلی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۷ - بوی باغ و گلستان آید همی
بوی باغ و گلستان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
از نثار جوهر یارم مرا
آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار
نرم تر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او
نردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ‌های جان
لحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست
عاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می‌آر و می‌بر صد هزار
این چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست
نابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می‌آید به عین
لیک ازین زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روند؟
بلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین
گل به غنچه‌ی خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بود
کان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیر
لامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست
بی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوب رو
می به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست
جز همین گفتن، که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن، ولیک
از سوی غیرت، سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش
هر کسی را صد گمان آید همی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۸ - هر دم ای دل سوی جانان می‌روی
هر دم ای دل سوی جانان می‌روی
وز نظرها سخت پنهان می‌روی
جامه‌ها را چاک کردی همچو ماه
در پی خورشید رخشان می‌روی
ای نشسته با حریفان بر زمین
وز درون بر هفت کیوان می‌روی
پیش مهمانان به صورت حاضری
سوی صورت گر به مهمان می‌روی
چون قلم بر دست آن نقاش چست
در میان نقش انسان می‌روی
همچو آبی می‌روی در زیر کاه
آب حیوانی، به بستان می‌روی
در جهان غمگین نماندی گر تو را
چشم دیدی چون خرامان می‌روی
ای دریغا، خلق دیدی مر تو را
چون نهان از جمله خلقان می‌روی
حال ما بنگر، ببر پیغام ما
چون به پیش تخت سلطان می‌روی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۹۹ - بار دیگر عزم رفتن کرده‌یی
بار دیگر عزم رفتن کرده‌یی
بار دیگر دل چو آهن کرده‌یی
نی، چراغ عشرت ما را مکش
در چراغ ما تو روغن کرده‌یی
الله الله کین جهان از روی خود
پر گل و نسرین و سوسن کرده‌یی
الله الله تا نگوید دشمنی
دوستی و کار دشمن کرده‌یی
الله الله بندگان را جمع دار
ای که عالم را تو روشن کرده‌یی
بار دیگر تو به یک سو می‌نهی
عشق بازی‌ها که با من کرده‌یی
الله الله کز نثار آستین
نفس بد را پاک دامن کرده‌یی
کان زرکوبان صلاح الدین که تو
همچو مه از سیم خرمن کرده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۰ - بوی مشکی در جهان افکنده‌یی
بوی مشکی در جهان افکنده‌یی
مشک را در لامکان افکنده‌یی
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده‌یی
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده‌یی
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده‌یی
تو نهادی قاعده‌ی عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده‌یی
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده‌یی
با یقین پاکشان بسرشته‌یی
چونشان اندر گمان افکنده‌یی؟
چون به دست خویش‌شان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده‌یی؟
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده‌یی
پردلان را همچو دل بشکسته‌یی
بی‌دلان را در فغان افکنده‌یی
جان سلطان زادگان را بنده‌وار
پیش عقل پاسبان افکنده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۱ - فارغم گر گشت دل آواره‌یی
فارغم گر گشت دل آواره‌یی
از جهان تا کم بود غم خواره‌یی
آفتاب عشق تو تابنده باد
تا بریزد هر کجا استاره‌یی
آفتابی کو به کوه طور تافت
پاره گشت و لعل شد هر پاره‌یی
تابشش بر چادر مریم رسید
طفل، گویا گشت در گهواره‌یی
هر که او منکر شود خورشید را
کور اصلی را نباشد چاره‌یی
چون عصای عشق او بر دل بزد
صد هزاران چشمه بین از خاره‌یی
چشم بد، گر چه که آن چشم من است
دور بادا از چنین رخساره‌یی
صد دکان مکر در بازار عشق
این چنین در بست از مکاره‌یی
شمس تبریزی به پیش چشم تو
حلقه حلقه هر کجا سحاره‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۲ - ای درآورده جهانی را ز پای
ای درآورده جهانی را ز پای
بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای
چیست نی، آن یار شیرین بوسه را
بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای
آن نی بی‌دست و پا بستد ز خلق
دست و پای و دست و پای و دست پای
نی بهانه‌ست، این نه بر پای نی است
نیست الا بانگ پر آن همای
خود خدایست، این همه روپوش چیست؟
می‌کشد اهل خدا را تا خدای
ما گدایانیم، والله الغنی
از غنی دان آنچه بینی با گدای
ما همه تاریکی والله نور
زآفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نور
نور خواهی زین سرا، بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل
دل نخواهی تنگ، رو زین تنگنای
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۳ - باوفا یارا جفا آموختی
باوفا یارا جفا آموختی
این جفا را از کجا آموختی؟
کو وفاهای لطیفت، کز نخست
در شکار جان ما آموختی؟
هر کجا زشتی، جفاکاری رسید
خوبی‌اش دادی، وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی
هم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم، گویی بلی
این بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرا
این مگر از اژدها آموختی؟
آن عصای موسی اژدرها بخورد
تو مگر هم زان عصا آموختی؟
ای دل ار از غمزه‌اش خسته شدی
از لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می‌کنی
از یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکر
آن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکن
کین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت، زان لب ببند
جمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابر
سوختی لیکن ضیا آموختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۴ - عاقبت از عاشقان بگریختی
عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی، همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می‌داشتی
از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی، هر درد را
کز صداع این و آن بگریختی؟
پس روی انبیا چون می‌کنی
چون ز تهدید خسان بگریختی؟
مرده رنگی و نداری زندگی
مرده باشی، چون ز جان بگریختی
دست مزد شادمانی صبر توست
رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می‌کن در حصار غم کنون
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را
چون ز تیر خرکمان بگریختی؟
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید؟
چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن، بی‌نشانی خامشی‌ست
پس چرا سوی نشان بگریختی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۵ - اندرآ در خانه یارا ساعتی
اندرآ در خانه یارا ساعتی
تازه کن این جان ما را ساعتی
این حریفان را بخندان لحظه‌یی
مجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شب
آفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشق
تا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبح
بی‌درنگ و بی‌مدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتاب
همچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زند
ملک نوشروان و دارا ساعتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۶ - گوید آن دلبر که چون هم دل شدی
گوید آن دلبر که چون هم دل شدی
با هوس همراه و هم منزل شدی
از میان نقش‌ها پنهان شدی
در جهان جان‌ها، حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خدا
هم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو، تو از نقصان مترس
چون که از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده‌یی
ننگ بادت، باز چون عاقل شدی؟
چون نه‌‌یی حیوان، چه مست سبزه‌یی؟
چون نمردی، چون در آب و گل شدی؟
آستین شه صلاح الدین بگیر
ور نگیری، باطل باطل شدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۷ - آفتابا سوی مه رویان شدی
آفتابا سوی مه رویان شدی
چرخ را چون ذره‌ها برهم زدی
آتشی در کفر و ایمان شعله زد
چون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحر
چشمه چشمه، جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بود
بر سر آتش، تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون‌‌های تو
سجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهد
بی وجودان را چه نیکی یا بدی؟
خاک پای شمس تبریزی ببوس
تا برآری سر ز سعد و اسعدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۸ - باوفاتر گشت یارم اندکی
باوفاتر گشت یارم اندکی
خوش برآمد دی نگارم اندکی
دی بخندید آن بهار نیکوان
گشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من
سبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبح دم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست
خاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم، خاک را گل‌ها دهم
باش کندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو
صبر کن تا سر بخارم اندکی
نی، غلط گفتم، که اندرعشق او
کافرم، گر صبر دارم اندکی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰۹ - هست امروز آنچه می‌باید، بلی
هست امروز آنچه می‌باید، بلی
هست نقل و بادهٔ بی‌حد، بلی
هست ای ساقی خوب از بامداد
کان شیرینی بنامیزد، بلی
آفتاب امروز گشته‌‌‌ست از پگاه
ساقی صد زهره و فرقد، بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم
لوح شست از هوز و ابجد، بلی
مطرب ناهید بربط می‌نواخت
هر چه می‌گفت آن چنان آمد، بلی
دفتر عشقش چو برخواند خرد
پرشکر گردد دل کاغذ، بلی
گشت حاصل آرزوی دل، نعم
گشت هر سعدی کنون اسعد، بلی
چون که سلطان ملاحت داد داد
داد بستانیم از هر دد، بلی
بس کنم کین قصه‌‌یی بی‌منتهاست
کز سخن دیگر سخن زاید، بلی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۰ - باز گردد عاقبت این در، بلی
باز گردد عاقبت این در، بلی
رو نماید یار سیمین بر، بلی
ساقی ما یاد این مستان کند
بار دیگر با می و ساغر، بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ
بشکفد آن شاخه‌‌های تر، بلی
طاق‌‌های سبز چون بندد چمن
جفت گردد ورد و نیلوفر، بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمین
پر شود از مشک و از عنبر، بلی
آن بر سیمین و این روی چو زر
اندرآمیزند سیم و زر، بلی
این سر مخمور اندیشه پرست
مست گردد زان می احمر، بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گر
روشنی یابد از آن منظر، بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است
حلقه‌ها یابند از آن زرگر، بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد
یابد ایمان این دل کافر، بلی
چون براق عشق از گردون رسید
وارهد عیسی جان زین خر، بلی
جملهٔ خلق جهان در یک کس است
او بود از صد جهان بهتر، بلی
من خمش کردم، ولیکن در دلم
تا ابد روید نی و شکر، بلی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۱ - طبع چیزی نو به نو خواهد همی
طبع چیزی نو به نو خواهد همی
چیز نو، نو راه رو خواهد همی
سر نو خواهی که تا خندان شود
سر، دو گوش سرشنو خواهد همی
جان پاکان طالب جان زر است
جان حیوان، کاه و جو خواهد همی
گفته مستان ساقیا هل من مزید؟
ساقی از مستان گرو خواهد همی
رو به سر، چون سیل تا بحر حیات
جوی کن کان آب گو خواهد همی