تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۶ - روم به حجره‌ی خیاط عاشقان فردا
روم به حجره‌ی خیاط عاشقان فردا
من درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید
بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر
زهی بریشم و بخیه، زهی ید بیضا
چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد
به زخم نادره مقراض اهبطوا منها
ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران
به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا
دل است تختهٔ پرخاک، او مهندس دل
زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما
تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد
ز ضرب خود چه نتیجه همی‌کند پیدا
چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین
که قطره‌یی را چون بخش کرد در دریا
به جبر جملههٔ اضداد را مقابله کرد
خمش که فکر دراشکست زین عجایب‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷ - چه نیک بخت کسی که خدای خواند تو را
چه نیک بخت کسی که خدای خواند تو را
درآ درآ به سعادت، درت گشاد خدا
که برگشاید درها؟ مفتح الابواب
که نزل و منزل بخشید؟ نحن نزلنا
که دانه را بشکافد، ندا کند به درخت
که سر برآر به بالا و می‌فشان خرما؟
که دردمید در آن نی، که بود زیر زمین
که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا؟
که کرد در کف کان خاک را زر و نقره؟
که کرد در صدفی آب را جواهرها؟
ز جان و تن برهیدی به جذبه‌ی جانان
ز قاب و قوس گذشتی به جذب اوادنی
هم آفتاب شده مطربت که “خیز سجود
به سوی قامت سروی زده‌ست لاله صلا
چنین بلند چرا می‌پرد همای ضمیر؟
شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی
گل شکفته بگویم که از چه می‌خندد؟
که مستجاب شد او را از آن بهار دعا
چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت
دهان گشاد به خنده که های یا بشرا
به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن
به فر عدل شهنشه نترسم از یغما
چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی‌ست
تو برگ من بربایی، کجا بری و کجا؟
چو اوست معنی عالم به اتفاق همه
به جز به خدمت معنی، کجا روند اسما؟
شد اسم مظهر معنی، کاردت ان اعرف
وز اسم یافت فراغت، بصیرت عرفا
کلیم را بشناسد به معرفت هارون
اگر عصاش نباشد، وگر ید بیضا
چگونه چرخ نگردد به گرد بام و درش
که آفتاب و مه از نور او کنند سخا؟
چو نور گفت خداوند خویشتن را نام
غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا
از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست
که می‌خرامد از آن پرده مست یوسف ما
چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست
که ساقی‌یی‌ست دلارام و باده‌اش گیرا
خموش باش که تا شرح این همو گوید
که آب و تاب همان به که آید از بالا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸ - ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پرده‌های اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
چرا نمود دو تا آن یگانه، یکتا را؟
دهان پر است جهان خموش را از راز
چه مانع است فصیحان حرف پیما را؟
به بوسه‌های پیاپی ره دهان بستند
شکرلبان حقایق، دهان گویا را
گهی ز بوسه‌ی یار و گهی ز جام عقار
مجال نیست سخن را، نه رمز و ایما را
به زخم بوسه سخن را چه خوش همی‌شکنند
به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را
چو فتنه مست شود، ناگهان برآشوبند
چه چیز بند کند مست بی‌محابا را؟
چو موج پست شود، کوه‌ها و بحر شود
که بیم، آب کند سنگ‌های خارا را
چو سنگ آب شود، آب سنگ، پس می‌دان
احاطت ملک کامکار بینا را
چو جنگ صلح شود، صلح جنگ، پس می‌بین
صناعت کف آن کردگار دانا را
بپوش روی که روپوش کار خوبان است
زبون و دست خوش و رام یافتی ما را
حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش
مکن، مبند به کلی ره مواسا را
طمع نگر که منت پند می‌دهم که مکن
چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را
چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا
چنان که راه ببندد حشیش دریا را
اکنت صاعقه یا حبیب او نارا
فما ترکت لنا منزلا و لا دارا
بک الفخار ولکن بهت من سکر
فلست افهم لی مفخرا و لا عارا
متی اتوب من الذنب، توبتی ذنبی
متی اجار اذا العشق صار لی جارا؟
یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی
اما قضیت به فی هلاک اوطارا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹ - چو اندرآید یارم، چه خوش بود به خدا
چو اندرآید یارم، چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم، چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم، چه خوش بود به خدا
گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم، چه خوش بود به خدا
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم، چه خوش بود به خدا
چو جان زار بلادیده با خدا گوید
که جز تو هیچ ندارم، چه خوش بود به خدا
جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
به هیچ کس نگذارم، چه خوش بود به خدا
شب وصال بیاید شبم چو روز شود
که روز و شب نشمارم، چه خوش بود به خدا
چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
رسد نسیم بهارم، چه خوش بود به خدا
بیابم آن شکرستان بی‌نهایت را
که برد صبر و قرارم، چه خوش بود به خدا
امانتی که به نه چرخ در نمی‌گنجد
به مستحق بسپارم، چه خوش بود به خدا
خراب و مست شوم در کمال بی‌خویشی
نه بدروم، نه بکارم، چه خوش بود به خدا
به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم
سر حدیث نخارم، چه خوش بود به خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰ - ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت، خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست
که اندک اندک آید همی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت، نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم
ز پرده‌های طبیعت، که این که داد مرا
مبر وظیفهٔ رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کرده‌ست اوستاد مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱ - مرا تو گوش گرفتی، همی‌کشی به کجا؟
مرا تو گوش گرفتی، همی‌کشی به کجا؟
بگو که در دل تو چیست؟ چیست عزم تو را؟
چه دیگ پخته‌یی از بهر من عزیزا دوش؟
خدای داند تا چیست عشق را سودا
چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست
کجا روند؟ همان جا که گفته‌یی که بیا
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش
که می‌زنم ز بن هر دو گوش طال بقا
غلام پیر شود، خواجه‌اش کند آزاد
چو پیر گشتم، از آغاز بنده کرد مرا
نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند؟
نقیامت تو سیه موی کرد پیران را
چو مرده زنده کنی، پیر را جوان سازی
خموش کردم و مشغول می‌شوم به دعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲ - رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
که داد اوست جواهر، که خوی اوست سخا
بدان که صحبت جان را همی‌کند هم رنگ
ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
نه تن به صحبت جان خوب روی و خوش فعل است؟
چه می‌شود تن مسکین، چو شد ز جان عذرا؟
چو دست متصل توست بس هنر دارد
چو شد ز جسم جدا، اوفتاد اندر پا
کجاست آن هنر تو؟ نه که همان دستی؟
نه، این زمان فراق است و آن زمان لقا
پس الله الله زنهار، ناز یار بکش
که ناز یار بود صد هزار من حلوا
فراق را بندیدی، خدات منما یاد
که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا
ز نفس کلی، چون نفس جزو ما ببرید
به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا
مثال دست بریده ز کار خویش بماند
که گشت طعمهٔ گربه، زهی ذلیل و بلا
ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند
که گربه می‌کشدش سو به سو ز دست قضا
امید وصل بود تا رگیش می‌جنبد
که یافت دولت وصلت هزار دست جدا
مدار این عجب از شهریار خوش پیوند
که پاره پارهٔ دود از کفش شده‌ست سما
شه جهانی و هم پاره دوز استادی
بکن نظر سوی اجزای پاره پارهٔ ما
چو چنگ ما بشکستی، بساز و کش سوی خود
ز الست زخمه همی‌زن، همی‌پذیر بلا
بلا کنیم، ولیکن بلی اول کو؟
که آن چو نعرهٔ روح است، وین ز کوه صدا
چو نای ما بشکستی، شکسته را بربند
نیاز این نی ما را ببین بدان دم‌ها
که نای پارهٔ ما، پاره می‌دهد صد جان
که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳ - کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا
کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا؟
اگر زمین به سراسر بروید از توبه
به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آن که توبه چو بندست، بند نپذیرد
علو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق این زمان گرهی‌ست
که نیست لایق آن روی خوب، ازان بازآ
مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش
که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
حلاوتی‌ست در آن آب بحر زخارت
که شد از او جگر آب را هم استسقا
خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد
چو درد عشق قدیمست ماند بی‌ز دوا
وگر دوا بود این را تو خود روا داری
به کاه گل که بیندوده است بام سما؟
کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش
چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا
چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه
میان زهرگیاهی چرا چرند چرا؟
دهان پراست سخن، لیک گفت امکان نیست
به جان جمله مردان بگو تو باقی را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۴ - چه خیره می‌نگری در رخ من ای برنا؟
چه خیره می‌نگری در رخ من ای برنا؟
مگر که در رخم است آیتی ازان سودا؟
مگر که بر رخ من داغ عشق می‌بینی؟
میان داغ نبشته که نحن نزلنا
هزار مشک همی‌خواهم و هزار شکم
که آب خضر لذیذ است و من در استسقا
وفا چه می‌طلبی از کسی که بی‌دل شد
چو دل برفت، برفت از پی‌اش وفا و جفا
به حق این دل ویران و حسن معمورت
خوش است گنج خیالت، درین خرابه ما
غریو و ناله جان‌ها، ز سوی بی‌سویی
مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا
ز ناله گویم یا از جمال، ناله کنان؟
ز ناله گوش پر است، از جمالش آن عینا
قرار نیست زمانی تو را برادر من
ببین که می‌کشدت هر طرف تقاضاها
مثال گویی اندر میان صد چوگان
دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا
کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی؟
کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا؟
ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم
بگو تو ای شه دانا و گوهر گویا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵ - بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا
هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک
چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا
به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین
چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا
پیاپی از سوی مطبخ رسول می‌آید
که پخته‌اند ملایک بر آسمان حلوا
به آبریز برد چونک خورد حلوا تن
به سوی عرش برد چون که خورد جان حلوا
به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر
که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا
دلی که از پی حلوا چو دیگ سوخت سیاه
کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا
خموش باش که گر حق نگویدش که بده
چه جای نان، ندهد هم به صد سنان حلوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - برفت یار من و یادگار ماند مرا
برفت یار من و یادگار ماند مرا
رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
دو دیده باشد پرنم چو در وی است مقیم
فرات و کوثر آب حیات جان افزا
چرا رخم نکند زرگری چو متصل است
به گنج بی‌حد و کان جمال و حسن و بها؟
چراست وااسفاگوی؟ زان که یعقوب است
ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم
رسد، چو می‌زندش آفتاب طال بقا
اگر چی‌ام ز چراگاه جان برون کرده ست
کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا؟
الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی
گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
بلا در است و بلادر تو را کند زیرک
خصوص در یتیمی که هست از آن دریا
منم کبوتر او گر براندم سر نی
کجا پرم؟ نپرم جز که گرد بام و سرا
منم ز سایه او آفتاب عالم گیر
که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
بس است دعوت، دعوت بهل، دعا می‌گو
مسیح رفت به چارم سما به پر دعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷ - به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
که صبر نیست مرا بی‌تو ای عزیز، بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر
ز آفتاب جدایی، چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجال
چو جان بنده نبودست، جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین
وفای عشق تو دارم، به جان پاک وفا
ملامتم مکنید ار دراز می‌گویم
بود که کشف شود حال بنده پیش شما
که آتشی‌ست که دیگ مرا همی‌جوشد
کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما
اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او
خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما
روان شده‌ست یکی جوی خون ز هستی من
خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا
به جو چه گویم کای جو مرو، چه جنگ کنم؟
برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا
به حق آن لب شیرین که می‌دمی در من
که اختیار ندارد به ناله این سرنا
خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه
نمی‌شکیبی، می‌نال پیش او تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸ - بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا
به هر شبی چو محمد به جانب معراج
براق عشق ابد را به زیر زین کشدا
به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را
به خلق و خوی و صفت‌های هم نشین کشدا
شراب عشق ابد را که ساقی‌اش روح است
نگیرد و نکشد، ور کشد چنین کشدا
برو بدزد ز پروانه خوی جان بازی
که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا
رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید
که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا
خیال دوست تو را مژده وصال دهد
که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا
در این چهی تو چو یوسف، خیال دوست رسن
رسن تو را به فلک‌های برترین کشدا
به روز وصل اگر عقل ماندت گوید
نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا؟
بجه بجه ز جهان، همچو آهوان از شیر
گرفتمش همه کان است، کان به کین کشدا
به راستی برسد جان بر آستان وصال
اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا
بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی
به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا
بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست
که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا
دهان ببند و امین باش در سخن داری
که شه کلید خزینه بر امین کشدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹ - شراب داد خدا مر مرا، تو را سرکا
شراب داد خدا مر مرا، تو را سرکا
چو قسمت است چه جنگ است مر مرا و تو را؟
شراب آن گل است و خمار حصه خار
شناسد او همه را و سزا دهد به سزا
شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد
که هست جا و مقام شکر، دل حلوا
تو را چو نوحه گری داد، نوحه‌یی می‌کن
مرا چو مطرب خود کرد، دردمم سرنا
شکر شکر چه بخندد به روی من دلدار
به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا
اگر بدست ترش شکری تو از من نیز
طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا
وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز
بگریم و بکنم نوحه‌یی چو آن گل‌ها
حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی
ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا
بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن
که فارغ است معانی ز حرف و باد و هوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - ز سوز شوق دل من، همی‌زند عللا
ز سوز شوق دل من، همی‌زند عللا
که بوک دررسدش از جناب وصل صلا
دل است همچو حسین و فراق همچو یزید
شهید گشته دو صد ره، به دشت کرب و بلا
شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا
میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم
رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بیخ درختش درون غیب ملی ست
چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش
که نفس ناطق کلی بگویدت افلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱ - سبک تری تو از آن دم که می‌رسد ز صبا
سبک تری تو از آن دم که می‌رسد ز صبا
ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا
ز دم زدن که شود مانده یا که سیر شود؟
تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی
دهان گور شود باز و لقمه ایش کند
چو بسته گشت دهان تن از دم احیا
دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد
که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا
مباد روزی کندر جهان تو درندمی
که یک گیاه نروید ز جمله‌ی صحرا
فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است
چو بسکلد ز لب این باد، آن بود برجا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲ - چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها
چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها
میان صد کس عاشق چنان پدید بود
که بر فلک مه تابان میان کوکب‌ها
خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها
خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
کساد شد بر آن کس زلال مشرب‌ها
به باغ رنجه مشو، در درون عاشق بین
دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها
دمشق چه، که بهشتی پر از فرشته و حور
عقول خیره دران چهره‌ها و غبغب‌ها
نه از نبیذ لذیذش شکوفه‌ها و خمار
نه از حلاوت حلواش دمل و تب‌ها
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمع اند
به عشق باز رهد جان ز طمع و مطلب‌ها
چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان؟
چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب‌ها؟
فراز نخل جهان پخته‌یی نمی‌یابم
که کند شد همه دندانم از مذنب‌ها
به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها
نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
نه خوف قطع و جدایی‌ست چون مرکب‌ها
عنایتش بگزیده‌ست از پی جان‌ها
مسببش بخریده‌ست از مسبب‌ها
وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب
که تا دلش برمد از قضا و از گب‌ها
زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب
هزار شور درافکند در مرتب‌ها
گدای عشق شمر هر چه در جهان طربی ست
که عشق چون زر کان است و آن مذهب‌ها
سلبت قلبی یا عشق خدعه ودها
کذبت حاشا لکن ملاحه و بها
ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
و لهت فیک و شوشت فکرتی و بها
به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
فزون‌تر است جمالش ز جمله‌ی دب‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳ - کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را؟
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را؟
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان را
چنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پری
چو بر قنینه بخواند فسون احیا را
کجاست شیر شکاری و حمله‌های خوشش؟
که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
ز مشرق است و ز خورشید نور عالم را
ز آدم است ذر و نسل و بچه، حوا را
کجاست بحر حقایق؟ کجاست ابر کرم؟
که چشمه‌های روان داده است خارا را
کجاست کان شه ما نیست؟ لیک آن باشد
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
چنان ببندد چشمت که ذره را بینی
میان روز و نبینی تو شمس کبری را
ز چشم بند وی است آن که زورقی بینی
میان بحر و نبینی تو موج دریا را
تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند
چنان که جنبش مردم به روز اعمی را
نخوانده‌یی ختم الله، خدای مهر نهد
همو گشاید مهر و برد غطاها را
دو چشم بسته تو در خواب نقش‌ها بینی
دو چشم باز شود پرده، آن تماشا را
عجب مدار اگر جان حجاب جانان است
ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را
عجیب تر این که خلایق مثال پروانه
همی‌پرند و نبینی تو شمع دل‌ها را
چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد؟
بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را
سزاست جسم به فرسودن این چنین جان را
سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را
خموش باش که تا وحی‌های حق شنوی
که صد هزار حیات است وحی گویا را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴ - ز جام ساقی باقی چو خورده‌یی تو دلا؟
ز جام ساقی باقی چو خورده‌یی تو دلا؟
که لحظه لحظه براری ز عربده عللا
مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح
که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا
بلا در است، بلایش بنوش و در می‌بار
چه می‌گریزی آخر، گریز توست بلا
پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست
میان خلق نشسته‌ست در خلاست خلا
زهی پیاله که در چشم سر همی‌ناید
ز دست ساقی معنی، تو هم بنوش هلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - مرا بدید و نپرسید آن نگار، چرا؟
مرا بدید و نپرسید آن نگار، چرا؟
ترش ترش بگذشت از دریچه یار، چرا؟
سبب چه بود، چه کردم که بد نمود ز من؟
که خاطرش بگرفت‌ست این غبار، چرا؟
ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد؟
چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار، چرا؟
چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود
دمید از دل مسکین هزار خار، چرا؟
چو لب به خنده گشاید، گشاده گردد دل
در آن لب است همیشه گشاد کار، چرا؟
میان ابروی خود چون گره زند از خشم
گره گره شود از غم دل فگار، چرا؟
زهی تعلق جان با گشاد و خنده او
یکی دمش که نبینم شوم نزار، چرا؟
جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند
نه روز ماند و نی عقل برقرار، چرا؟
یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید
چرا رمید ز ما لطف کردگار، چرا؟
مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم
وگر نه خوبی او گشت بی‌کنار، چرا؟
برون صورت اگر لطف محض دادی روی
پیمبران ز چه گشتند پرده دار، چرا؟