تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۳ - من نشستم ز طلب، وین دل پیچان ننشست
من نشستم ز طلب، وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر که استاد به کاری، بنشست آخر کار
کار آن دارد آن، کز طلب آن ننشست
هر که او نعرهٔ تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپردهٔ سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا، تخت سلیمان ننشست
هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
هر که در خواب خیال لب خندان تو دید
خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست
ترشی‌های تو صفرای رهی را ننشاند
وز علاج سر سودای فراوان ننشست
هر که را بوی گلستان وصال تو رسید
هم چنین رقص کنان تا به گلستان ننشست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۴ - روز و شب خدمت تو، بی‌سر و بی‌پا چه خوش است
روز و شب خدمت تو، بی‌سر و بی‌پا چه خوش است
در شکرخانهٔ تو مرغ شکرخا چه خوش است
بر سر غنچه بسته که نهان می‌خندد
سایهٔ سرو خوش نادره بالا چه خوش است
زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد، گو باش
بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوش است
بانگ سرنای چه گر مونس غمگینان است
از دم روح نفخنا، دل سرنا چه خوش است
گر چه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خواب
در رخ شمس ضحی دیدهٔ بینا چه خوش است
بت پرستانه تو را پای فرورفت به گل
تو چه دانی که برین گنبد مینا چه خوش است؟
چون تجلی بود از رحمت حق موسی را
زان شکرریز لقا، سینهٔ سینا چه خوش است
که صدا دارد و در کان زر صامت هم هست
گه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوش است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۵ - تشنه‌یی بر لب جو بین که چه در خواب شده‌ست
تشنه‌یی بر لب جو بین که چه در خواب شده‌ست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شده‌ست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بی‌خبر از آب چو دولاب شده‌ست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی؟
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شده‌ست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول ازین ترس چو سیماب شده‌ست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شده‌ست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شده ست
ای بسا غوره درین معصره دوشاب شده‌ست
این چه مشاطه و گلگونهٔ غیب است کزو
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شده‌ست
چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شده‌ست
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۶ - مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
نبود بسته بود رسته و روییده خوش است
تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون
گرد زیر و بم مطرب بچه پیچیده خوش است
زابر پرآب دو چشمش ز تصاریف فراق
بر شکوفه‌ی رخ پژمرده بباریده خوش است
بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن
این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است
پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است
سر او را کف معشوق بمالیده خوش است
دیدن روی دلارام عیان سلطانی ست
هم خیال صنم نادره در دیده خوش است
این سعادت ندهد دست همیشه اما
دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است
عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش
پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است
بس کن ارچه که اراجیف بشیر وصل است
وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۷ - من پری زاده‌ام و خواب ندانم که کجاست
من پری زاده‌ام و خواب ندانم که کجاست
چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
چون دماغ است و سرستت مکن استیزه بخسب
دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست
خرج بی‌دخل خدایی‌ست ز دنیا مطلب
هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۸ - سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
عدد ذره درین جو هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
همگی پرده و پوشش ز پی باشش توست
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دانک آن همت عالی اثر همت توست
فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست
ز آن سوی کآمد محنت هم ازان سوست دوا
هم ازو شبههٔ توست و هم از او حجت توست
هم خمار از می آید هم از او دفع خمار
هم از او عسرت توست و هم از او عشرت توست
بس که هر مستمعی را هوس و سودایی‌ست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۹ - بوسه‌یی داد مرا دلبر عیار و برفت
بوسه‌یی داد مرا دلبر عیار و برفت
چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت؟
هر لبی را که ببوسید نشان‌ها دارد
که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت
یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات
هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت
یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل
می‌دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت
تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست
چه عجب لاغری از آتش معشوقهٔ زفت؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲۰ - ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
گفت بس چند بود؟ گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را
آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و چگونه‌ست دلت؟
منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت
آن چه روی است که ترکان همه هندوی وی‌اند؟
ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت
آن کف بحر گهربخش وراء النهر است
روضهٔ خوی وی از سغد سمرقند گذشت
خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند
چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت
ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد
لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت
گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا
تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت
هر که عقد و حل احوال دل خویش بدید
بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت
مرد چون که به کف آورد چنین در یتیم
خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت
بس که از قصهٔ خوبش همه در فتنه فتند
کین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲۱ - ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست؟
ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست؟
که دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست؟
خم پیشین بگشا و سر این خم بربند
که چو زهرست نشاط همگان را کشته‌ست
بند این جام جفا جام وفا را برگیر
تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته‌ست
درده آن بادهٔ اول که مبارک باده ست
مگسل آن رشتهٔ اول که مبارک رشته‌ست
صد شکوفه ز یکی جرعه برین خاک ز چیست؟
تا چه عشق‌ست که اندر دل ما بسرشته‌ست
بر در خانهٔ دل این لگد سخت مزن
هان که ویران شود این خانهٔ دل یک خشته‌ست
باده‌یی ده که بدان باده بلا واگردد
مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته‌ست
تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم
پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲۲ - ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشاد است
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشاد است
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شاد است
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست
غیر پیمودن باده‌ی هوس تو باد است
کار او دارد کآموختهٔ کار تواست
زانک کار تو یقین کارگه ایجاد است
آسمان را و زمین را خبرست و معلوم
کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن
نه که امروز خماران تو را میعاد است؟
آفتاب ار چه درین دور فریدست و وحید
شرقیانند که او در صف‌شان آحاد است
خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند
هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
می‌نهد بر لب خود دست دل من که خموش
این چه وقت سخن‌ست و چه گه فریاد است؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲۳ - مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است؟
مگر از چهرهٔ او باد صبا پرده ربود
که هزاران قمر غیب درخشان شده است؟
هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست؟
گر چه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است
ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است
لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است
آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت
که هزاران دل ازو لعل بدخشان شده است
عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد
بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است؟
مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است
که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است
تا بدیده‌ست دل آن حسن پریزاد مرا
شیشه بر دست گرفته‌ست و پری خوان شده است
بر درخت تن اگر باد خوشش می‌نوزد
پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است؟
بهر هر کشتهٔ او جان ابد گر نبود
جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است؟
از حیات و خبرش باخبران بی‌خبرند
که حیات و خبرش پردهٔ ایشان شده است
گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید
هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است؟
شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد
سوی دل پس ز چه جان‌هاش چو دربان شده است؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۵ - هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند
که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند
ساقیانند که انگور نمی‌افشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتی‌اند ولی دشمن صورت‌هایند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب می‌خندند
دشمن هم­دگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند
لیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر می‌بخشند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ارچه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بی‌برشان
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترش
شاکرانند و از آن یارچه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زان که این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گرچه دهان پرسخن است
زان که این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۶ - عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اند
چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گرچه بی‌دست و دهانند درختان چمن
لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند
شمع‌ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندر شده بی‌حد و قیاس
چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم‌هاشان همه وامانده در بحر محیط
لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری
که به لشکرگهشان مور نمی‌آزارند
هست اندر پس دل واقف ازین جاسوسی
کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدی­ست که چون حلقه ز در بیرونند
ورنه هر جزو از آن نقدهٔ کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایش
تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می‌بخشد
دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۷ - ای خدایی که چو حاجات به تو بر گیرند
ای خدایی که چو حاجات به تو بر گیرند
هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند
جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویی‌شان مقصود
پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند درین روزی چند
عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردند
چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک
پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمهٔ گور است یقین
جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس ازین
تا سخن‌ها همه از جان مطهر گیرند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۸ - از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود
از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود
چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن
گر برفت از دل تو از دل من می‌نرود
بوالحسن گفت حسن را که ازین خانه برو
بوالحسن نیز درافتاد و حسن می‌نرود
جان پروانهٔ مسکین ز پی شعلهٔ شمع
تا نسوزد پر و بالش ز لگن می‌نرود
همه مرغان چمن هر طرفی می‌پرند
بلبل از واسطهٔ گل ز چمن می‌نرود
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد
وز امید نظر دوست ز تن می‌نرود
زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند
مرد چون روی تو بیند سوی زن می‌نرود
جان منصور چو در عشق تواش دار زدند
در رسن کرد سر خود ز رسن می‌نرود
جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن
از پی تربیت تو ز یمن می‌نرود
چون خیال شکن زلف تو در دل دارم
این شکسته دلم از عشق شکن می‌نرود
گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند؟
جان عاشق به سوی گور و کفن می‌نرود
حیله‌ها دانم و تلبیسک و کژبازی­ها
جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می‌نرود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷۹ - همه خفتند و من دل شده را خواب نبرد
همه خفتند و من دل شده را خواب نبرد
همه شب دیدهٔ من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خسته­یی را که دل و دیده به دست تو سپرد؟
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعهٔ درد؟
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آن که کوبد در وصل تو کجا باشد خرد؟
آستینم ز گهرهای نهانی پردار
آستینی که بسی اشک ازین دیده سترد
شحنهٔ عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت باز آید
قصهٔ شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند؟
سردسیر است جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیات است و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و درین جانب برد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸۰ - بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من که نکشید
وآنچه در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی؟
گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کرده­ست مرا آن تقصیر؟
آنچه پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گرچه آن لعل لبت عیسی رنجوران است
دل رنجور مرا چارهٔ بهبود نکرد
جانم از غمزهٔ تیرافکن تو خسته نشد
زان که جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمک سود نکرد
هین خمش باش که گنجی­ست غم یار ولیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸۱ - در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بی‌دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به‌ام
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیده­ست ازین بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفته­ست و همی‌گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهان است چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸۲ - خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد؟
خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید؟
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژدهٔ نو بشنید از گل و دست افشان شد؟
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد؟
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد؟
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد؟
خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنهٔ عدل بهار آمد او پنهان شد؟
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و با سر و با سامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گل­رخانی ز عدم چرخ زنان آمده اند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده
غنچهٔ طفل چو عیسی فطن و خطخوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده‌ده بستان شد
نقش‌ها بود پس پردهٔ دل پنهانی
باغ‌ها آینهٔ سر دل ایشان شد
آنچه بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
باقیان در لحدند و همه جنبان شده اند
زان که زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من این را به ازین شرح کنم
من دهان بستم کو آمد و پایندان شد
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸۳ - ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
بادهٔ عشق عمل کرد و همه افتادند
همه را از تبش عشق قبا تنگ آمد
کله از سر بنهادند و کمر بگشادند
این همه عربده و تندی و ناسازی چیست؟
نه همه هم‌ره و هم قافله و هم‌زادند؟
ساقیا دست من و دامن تو مخمورم
تو بده داد دل من دگران بیدادند
من عمارت نپذیرم که خرابم کردی
ای خراب از می تو هر که درین بنیادند
ای خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکرد
به صفات تو که در کشتن من استادند
بی­خودم کن که از آن حالتم آزادی­هاست
بندهٔ آن نفرم کز خود خود آزادند
دختران دارم چون ماه پس پردهٔ دل
ماه رویان سماوات مرا دامادند
دخترانم چو شکر سرتاسر شیرینند
خسروان فلک اندر پی­شان فرهادند
چون همه باز‌نظر از جز شه دوخته‌اند
گرد مردار نگردند نه ایشان خادند
همه لب بر لب معشوق چو نی نالانند
دل ندارند و عجب این که همه دلشادند
گر فقیرند همه شیردل و زربخش‌اند
این فقیران تراشیده همه خرادند
خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراش
دگران حیله گر و ظالم و بی‌فریادند
رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیست
عاشقانند تو را منتظر میعادند
تن زدم لیک دلم نعره زنان می‌گوید
بادهٔ عشق تو خواهم که دگرها بادند
شمس تبریز به نور تو که ذرات وجود
همه در عشق تو موم­‌اند اگر پولادند