تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - دردا که وفا در این زمانه
دردا که وفا در این زمانه
از اهل زمان بود فسانه
زاهد کشد آه حسرت و من
در دیر مغان می مغانه
خواهد ز سپهر دادم از دل
این شعله که می کشد زبانه
من غرقه ی بحر عشق و عشقش
بحری و چو بحر بی کرانه
با آن لب و خال بی نیاز است
مرغ دل من زآب و دانه
یک لحظه وصال دوست خوشتر
ای خضر ز عمر جاودانه
گفتم: روم از در تو گفتا:
کم باش سگیم ز آستانه
دل در خم طره ی تو مرغی است
در دام گرفته آشیانه
به ز آن که زدوریت نمردم
نبود پی قتل من بهانه
بگذار که پا نهم بکویت
نگذاریم ار قدم بخانه
ای گل سخن وفا چه گویم
گوش تو کجا و این ترانه
دلها به زمین (سحاب) ریزد
هر گه که زند به زلف شانه
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - آن کز دل خود ندیده باشی
آن کز دل خود ندیده باشی
رحم است اگر شنیده باشی
ترسم که زخود گذشته باشم
وقتی به سرم رسیده باشی
یا رب چه بود در او به جز مهر
حسنی که نیافریده باشی؟
بی طاقتی دل ای دل دوست
هنگام وصال دیده باشی
در وصل ز بیم هجر گاهی
در سینه اگر طپیده باشی
از ساغر هجر زهر حرمان
آن روز به خون کشیده باشی
از رشته ی صبر و ناخن شوق
گه دوخته گه دریده باشی
خوش آن که شبی به محفل من
پیمانه ی می کشیده باشی
پیمان (سحاب) و عهد اغیار
این بسته و آن بریده باشی
سحاب اصفهانی : قصاید
شماره ۱۷ - یاران حذر از بلای نوبه
یاران حذر از بلای نوبه
از جور تب و جفای نوبه
یک شب نکند خلاف وعده
شرمنده ام از وفای نوبه
لرز است و تب و عرق، ندارم
کار دگری ورای نوبه
کاغذ به جهان گرانبها شد
از بس خوردم دعای نوبه
باقی نگذاشت در تنم جان
جان است مگر غذای نوبه؟!
خورده است مرا و سیریش نیست
گرد سر اشتهای نوبه
می باید شست دست از جان
هر جا که رسید پای نوبه
باشد به حیات امیدواری
در هر مرضی سوای نوبه
بیگانگی از حیات باید
آن را که شد آشنای نوبه
خود دوزخ وزمهریر بادا
در روز جزا جزای نوبه
چون عزرائیل هرگه آید
لرزم به خود از لقای نوبه
از مار سیه چنان نترسم
کز افعی جانگزای نوبه
از بهر عیادتم به بالین
تب می رسد از قفای نوبه
غیر از تب جانگزا چه زاید
از مادر رنج زای نوبه
روزی به طبیب چاره اندیش
گفتم چه بود دوای نوبه؟
گفت از من بینوا چه پرسی؟
داروی گرانبهای نوبه
انفاس مقدس صباحی است
درمان تب و شفای نوبه
عیسی نفسی که از دمش به
افسون نبود برای نوبه
ای از دم عیسویت درمان
هر دردی را چه جای نوبه
پیشوای تو مهر و با تب
لرزان چو من ابتدای نوبه
وز شرم کف تو در عرق غرق
دریا چو من انتهای نوبه
ای صاحب مهربان چه پرسی؟
حال من و ماجرای نوبه
دور از تو به جان رسیده کارم
از مبرم بی حیای نوبه
در نوبه ام و ردیف شعرم
شد نوبه ز اقتضای نو به
انصاف تو سازدم گر آزاد
از رنج تب و عنای نوبه
مدح تو و ذم نوبه باشد
وردم پس از انقضای نو به
تا روح دهد شراب صحت
تا جان کاهد بلای نو به
احباب تو را مزاج سالم
اعدای تو مبتلای نوبه
سحاب اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - عقده ی دل
در طالعم اقتضای فرزند
غم نیست مرا اگر نباشد
زیرا که چو دختر است اگرچه
بی عصمت و بد گهر نباشد
نخلی است که کام باغبان را
زآن لذتی از ثمر نباشد
ورز آنکه ززمره ی ذکور است
زاین چند صفت بدر نباشد
گر همچو کسان زشت منظر
خوش صورت و خوش سیر نباشد
گویند که در نسب همانا
از طایفه ی بشر نباشد
ور دور نباشد از دل خلق
ورزشت به هر نظر نباشد
هردم ره او زنند اگر چه
محتاج به سیم و زر نباشد
آن به که به غیر دفتر شعر
از من خلف دگر نباشد
تا هیچ زمان از آن مخاطر
در خاطر من خطر نباشد
فرزند نه و کسی ز فرزند
چون من به جهان سمر نباشد
نام پدران به دهر از اخلاف
روزی دو سه بیشتر نباشد
نام من از این خلف به عالم
وقتی نه که مشتهر نباشد
نه تربیتی که تا چه ارزد
بی دانش و بی هنر نباشد
نه هر نفسیش بایدم گفت
پندی که در او اثر نباشد
نه هر شبش از برای کاری
خوانند و مرا خبر نباشد نباشد
نه باید از انفعال خلقم
از هیچ طرف مقر نباشد
القصه ز قیل و قال فرزند
چیزی بجهان بتر نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷ - تا مهر رخ تو دل برانگیخت
تا مهر رخ تو دل برانگیخت
بس چشمه‌ی خون ز دیدگان ریخت
گویی ز ازل خدای بی چون
با مهر تو خاک ما برانگیخت
عشق رخت ای نگار گلبوی
با این دل تنگ ما برآمیخت
گم گشته دلم ولی جهانی
خاک در تو به دیده می‌بیخت
آن غمزه‌ی آهوانِ شوخت
بس فتنه که در جهان برانگیخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶ - آن سرو که می رود چنین راست
آن سرو که می رود چنین راست
یارب ز کدام چشمه برخاست
از آب دو چشم ما برآمد
زان میل دلش همه سوی ماست
قدّیست به اعتدال دلکش
کان عین بلاست آن نه بالاست
گویند قدش به سرو ماند
گویم که کرا مجال و یاراست
من سرو ندیده ام به رفتار
من ماه ندیده ام که گویاست
ای دل حذر از دو چشم مستش
می کن که از او به شهر غوغاست
آن زلف سیاه عنبرین بوی
شوریده به روی او و شیداست
در حسرت گوهر وصالش
در هجر دو دیده ام چو دریاست
گفتم که دلا به صبر، مشتاب
کارام، دوای این تمنّاست
بر یاد لبش شبی به روز آر
گفتا چه کنم که او نه پیداست
دل باز مرا به دامی افکند
از ماست دلا بلا که برخاست
ای جان جهان بگو که رایی
با ما سخنی چو قامتت راست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱ - آن باد بهار بین که برخاست
آن باد بهار بین که برخاست
دیگر چمن جهان بیاراست
از بانگ تذرو و کبک و دستان
بنگر که به بوستان چه غوغاست
از باد بهار گل بخندید
بلبل به زبان حال گویاست
کای گل به چمن چه رنگ و بویست
و ای سرو بلند این چه بالاست
خوش در چمن صفا نظر کن
آن روی چو گل ببین چه زیباست
گل را چه محل به پیش رویش
کاو رنگ رخ از نگار من خواست
قدش نتوان به سرو نسبت
کردن که نباشد این چنین راست
من عاشق و بی خودم تو فارغ
هر جور و جفا که هست بر ماست
یک بوی وفا از او نیابم
بی مهر و وفا گلست، و ناراست
هم سرو روان بوستانی
کاو راست وفا و پای برجاست
ای دل بگشا تو چشم جانت
وان سرو قدش ببین چه رعناست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳ - تا قامت او به باغ برخاست
تا قامت او به باغ برخاست
سرتاسر شهر شهور و غوغاست
گفتم که قدش به سرو ماند
گفتا که نباشد این چنین راست
گفتم که نظر به قامتش کن
گفتا که چمن دگر بیاراست
گفتم که بلاست بر دل خلق
گفتا تو ببین که آن چه بالاست
کز رشک قد تو سرو بستان
دستش همه بر دعا به بالاست
گفتم ز چه میل ما نداری
سروش چو مدام میل بر ماست
سرو از نظر جهان بیفتاد
تا سرو قدش به پای برخاست
گفتم که رخش بهست یا ماه
گفتا که ازوست در کم و کاست
گفتم که ز عنبرست زلفش
گفتا که، کرا مجال و یاراست
گفتم که کمان ابروانش
تیر مژه زان کمان شود راست
گفتم که دلش نسوخت بر ما
گفتا که دلش چو سنگ خاراست
فریاد و فغان ما ز حد رفت
بر ما نظر ار کنی خداراست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵ - ای سرو چمن چو قامتت راست
ای سرو چمن چو قامتت راست
با ما تو بگو که آن چه بالاست
میلت سوی ما بدی همیشه
این سرکشی تو از چه برخاست
زنهار تو سرمکش ز ما زانک
سرسبزی سرو نیز از ماست
گفتا که مکن خیال باطل
کاین عشق و هوس تو را نه تنهاست
رحمی چو نکرد او بر آن دل
گفتم نه دلست سنگ خاراست
از دود دلم بُتا حذر کن
کش میل همیشه سوی بالاست
با قد خوش تو سرو بستان
دعوی نکند ورا چه یاراست
ای ماه دو هفته با همه حسن
از شرم رخ تو در کم و کاست
ای دوست در آرزوی رویت
دانم که نخفت دیده شبهاست
بیچاره دل ضعیف ما را
از لعل تو بوسه ای تمنّاست
گفتا به جهان تو یار بودیم
گفتم تو بگو که از چه پیداست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹ - دلم دیده به رویی خوب بستست
دلم دیده به رویی خوب بستست
ز جستجوی هرکس باز رستست
چو زلف سرکشت آشفته حالیست
چو لعل می پرستت می پرستست
سر زلف سیاهت را وطن ساخت
جزاک الله به نامی نیک جستست
دو زلف تو پریشان حال چون من
مدامت نرگس مخمور مستست
رخت بنمای تا روشن شود چشم
که دیدار رخت بر ما خجستست
به سان بندگان بس سرو آزاد
به خاک راه از آن بالا نشستست
همیشه جامه ی مهرت نگارا
به بالای دل ما نیک چستست
دل سنگین من در آرزویت
پریشان حال و سرگردان و خستست
به باغ جان بسی سرو سمن بوی
که پیش قامت رعناش پستست
گل رویش به دست دیگران است
دل و جان جهان از خار خستست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۳ - سرو از قد و قامت تو پستست
سرو از قد و قامت تو پستست
بر خاک ره از غمت نشستست
گویی که گل مرا ز بنیاد
از آب و هوای تو سرشتست
از سر بگذشت آب چشمم
اینم به فراق سرگذشتست
این عادت و خوی و بوی کاوراست
ز آدم نبود که او فرشتست
تخم غم مهر خویش گویی
در جان رهی به عشق کشتست
کشتی به جفا جهانی آخر
یک روز نگفته ای که زشتست
حال دل خویش چون بگویم
گویی تو که اینش سرنبشتست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۹۰ - از وصل مرا جهان به کامست
از وصل مرا جهان به کامست
آن آهوی وحشیم به دامست
وین توسن روزگار خودکام
شکرست به زیر پا که رامست
ای دل تو عنان خود نگهدار
کاین توسن چرخ بدلگامست
آن کس که چو من غلام او نیست
بنمای به من که او کدامست
گر نیست تو را به بنده شوقی
ما را به وصال تو مدامست
چون خون منت حلال گشتست
وصل تو چرا به من حرامست
ای ماه تمام در نکویی
مارا غم عشق تو تمامست
صبح رخ تو چو آفتابست
زلف سیه تو همچو دامست
من بنده ی خاص تو ز جانم
از لطف عمیم تو که عامست
سودای دو زلفت ای ستمگر
پختیم ولی هنوز خامست
شکرست که دی گذشت و امروز
از وصل توأم جهان به کامست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۴۲ - ما را سر و کار با نگاریست
ما را سر و کار با نگاریست
دل در خم زلف غمگساریست
از موکب لشکر فراقش
بر دیده ی عشق من غباریست
با بار فراق اوست کارم
بنگر که چه طرفه کار و باریست
کس نیست که با غمش بگوید
ما را بجز انده تو کاریست
خرّم دل عاشقی که او را
در روز وصالش اختیاریست
حال دل تنگ من چه پرسی
آشفته ی طرّه ی نگاریست
در مردم چشم خویش دیدم
از خط تو تیره روزگاریست
در عشق مرا خوشست با غم
کز یار قدیم یادگاریست
ناچیده دلم گلی ز وصلش
در باغ طرب اسیر خاریست
ای باد خبر به دلستان بر
بر خاک درش گرت گذاریست
گر هست جهان میان دریا
از دیده و از تو بر کناریست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۵۱ - در سر هوسم ز عشق بازیست
در سر هوسم ز عشق بازیست
عشقش که نه از سر مجازیست
عشقیست حقیقت ار بدانی
در بوته ی عشق جان گدازیست
سر باختن است در ره عشق
تحقیق بدان نه کار بازیست
گر سر برود ز دست جانا
با عشق رخ تو سرفرازیست
من سر به فلک فرو نیارم
ما را به غم تو بی نیازیست
عمرست مرا دو زلف جانان
عمر که بگو بدین درازیست
گفتا که جهان به غم چه سازی
تدبیر چه روزگارسازیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۶۴ - جز غم به جهان نصیب ما نیست
جز غم به جهان نصیب ما نیست
جز غصّه کسی قریب ما نیست
هستیم محبّ خاک کویش
گویی به جهان حبیب ما نیست
از درد به لب رسید جانم
رحمی به دل طبیب ما نیست
صد طوطی خوش کلام اگر هست
خوبیش چو عندلیب ما نیست
در عشق رخ تو ای نگارین
کس نیست که او رقیب ما نیست
مسکین دل من غریب و عاشق
کس نیست که او رقیب ما نیست
بر خان وصال او بسی کس
هستند ولی نصیب ما نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۶۵ - ای دل چو جهان به کام ما نیست
ای دل چو جهان به کام ما نیست
شهباز وفا به دام ما نیست
وز شهد وصال آن دلارام
جز زهر جفا به جام ما نیست
در هر خط عاشقان رویش
دیدیم به دیده نام ما نیست
زآن توسنِ خوی یار تندست
چون دور زمانه رام ما نیست
دریاب چو اختیار کارم
امروز چو در زمام ما نیست
از صُبح وصال آن ستمگر
زلف سیهش چو شام ما نیست
از چشم سیاه گوشه ای گیر
چون کس چو مه تمام ما نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۶۷ - در درد تو بر دلم دوا نیست
در درد تو بر دلم دوا نیست
دریاب که این چنین روا نیست
ای دوست خیال مهر رویت
از دیده ی ما دمی جدا نیست
حال دل ریش با که گویم
چون محرم ما به جز صبا نیست
ای باد صبا بگو به یارم
آخر به منش نظر چرا نیست
گفتم بکنی به ما نظر گفت
ما را سر و برگ هر گدا نیست
آخر ز چه رو بگو نگارا
با مات به غیر ماجرا نیست
جز جور و جفا نمی نمایی
در ماه‌رخان مگر وفا نیست
زین بیش ستم مکن که ما را
از دست تو طاقت جفا نیست
دردیست به جان من ز هجران
کش جز لب لعل تو دوا نیست
از آتش عشق تو شدم خاک
جز باد کنون به دست ما نیست
ای جان جهان چو در گدازی
در دست مرا به جز دعا نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸۳ - از مهر منت به دل اثر نیست
از مهر منت به دل اثر نیست
وز جان جهان ترا خبر نیست
آخر ز چه روی ای نگارین
سوی من خسته ات نظر نیست
ما در قدم تو سر نهاده
چون سرو به ما ترا گذر نیست
تا چند کنی جفا به جانم
در مذهب تو وفا مگر نیست
گر هست ترا به غیر ما دوست
بر جای توام کس دگر نیست
عالم همه گر وصال و شادیست
جز خون جفام در جگر نیست
از مکنت این جهان چو ما را
جز گوهر اشک و روی زر نیست
چندین چه کشی جفا تو ای دل
بخت تو به وصل راهبر نیست
صد تیغ جفا اگر ببارد
جز جان جهان ترا سپر نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵۲ - ای دل چه کنم چو یار برگشت
ای دل چه کنم چو یار برگشت
وز عهد خود آن نگار برگشت
در دست نماند نقش و رنگی
کاو نیز چو روزگار برگشت
غم بود مرا نصیب از آن یار
زان روی که غمگسار برگشت
بر خاک رهش نشسته بودم
چون دیده ز ره گذار برگشت
هرکس که کند به گل تعشّق
دیدی که ز نوک خار برگشت
بربسته هزار دل به فتراک
آن یار چو از شکار برگشت
آنجا که وفا و عهد باشد
دیدی که کسی ز یار برگشت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۵ - دستم ز غمت نگار بگرفت
دستم ز غمت نگار بگرفت
از دیده و ره گذار بگرفت
مهجور دو دیده ی جهان بین
بی دیدن تو غبار بگرفت
مهر رخ تو در این دل من
ای دیده به روزگار بگرفت
ناخورده شرابی از لبانت
از چشم توام خمار بگرفت
ناچیده گلی ز باغ وصلت
سرتاسر دیده خار بگرفت
دل رفت و دو دست شوق بر سر
شست سر زلف یار بگرفت
از عشق جهان فغان برآورد
وز نام تو افتخار بگرفت