تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - نور دل ماه ، نور عشق است
نور دل ماه ، نور عشق است
جان عاشق مسخر عشقست
در طریقی که نیست پایانش
عاشقی جو که رهبر عشقست
پادشاهی صورت و معنی
نزد عشاق در خور عشقست
در محیطی که ما در آن غرقیم
حاصلش یافت گوهر عشقست
آن حیاتی که روح می بخشد
چشمهٔ آب کوثر عشق است
قول مستانه ای که می شنوی
یک دو حرفی ز دفتر عشقست
نعمت الله که میرمستانست
از سر صدق چاکر عشقست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۵۱ - چشمهٔ چشم ما پر آب خوش است
چشمهٔ چشم ما پر آب خوش است
سر آبی در این سراب خوش است
در ضمیر منیر هر ذره
دیدن نور آفتاب خوش است
جامی از می بگیر و پر می کن
که چنین جام پر شراب خوش است
عین آبیم و تشنه می گردیم
نزد ما آب پر حباب خوش است
آفتابی ز ماه بسته نقاب
روشنش بین در این نقاب خوش است
خوش بود بی حجاب دیدن او
ور بود نیز در حجاب خوش است
از سر ذوق گفتهٔ سید
گر بگوید کسی جواب خوش است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - بی نوائی نوای درویش است
بی نوائی نوای درویش است
دُرد دردش دوای درویش است
چشم درویش هر چه می نگرد
جام گیتی نمای درویش است
نیست بیگانه از خدا به خدا
هرکه او آشنای درویش است
هرکه داند دوای درویشان
سر او خاک پای درویش است
گر چه درویش را گدا گویند
خدمت شه گدای درویش است
آن طریقی که نیست پایانش
راه بی منتهای درویش است
نعمت الله با چنین همت
روز و شب در هوای درویش است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۲ - دل سرمست ما ز جان بگذشت
دل سرمست ما ز جان بگذشت
آن معانی ازین بیان بگذشت
در خرابات عشق می گردید
لامکان یافت از مکان بگذشت
دنیی و آخرت به هم بر زد
جان چه باشد که از جهان بگذشت
از وجود و عدم سخن نکند
هرکه از نام و از نشان بگذشت
میل جنت دگر نخواهد کرد
دل که بر کوی عاشقان بگذشت
نور رویش به چشم ما بنمود
دیده از بحر بیکران بگذشت
سید ما گذشت از عالم
بنده با حضرتش روان بگذشت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - نعمت الله از این و آن بگذشت
نعمت الله از این و آن بگذشت
وز خیالات انس و جان بگذشت
عمر او بود همچو آب حیات
خوش روان آمد و روان بگذشت
نود و چهار سال عمر وی است
گوئیا آن به یک زمان بگذشت
نوجوانی مجو تو از پیری
فکر دیگر بکن که آن بگذشت
چه کنی نقش با خیال محال
تو بخوابی و کاروان بگذشت
عاقل ار نام و ار نشان جوید
عاشق از نام و از نشان بگذشت
زنده دل باشد آنکه پیش از مرگ
همچو سید از این جهان بگذشت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۴ - رمضان آمد و روان بگذشت
رمضان آمد و روان بگذشت
بود ماهی به یک زمان بگذشت
گوئیا عمر بود زود برفت
تا که گفتم چنین چنان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمود
این معانی از آن بیان بگذشت
هر که با ما نشست در دریا
نام را ماند و از نشان بگذشت
میل دنیا و آخرت نکند
هر که بر کوی عاشقان بگذشت
زود بیدار شو در آ در راه
تو بخوابی و کاروان بگذشت
در طریقی که نیست پایانش
نعمت الله از این و آن بگذشت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۵ - دل ما از منی و ما بگذشت
دل ما از منی و ما بگذشت
پا نهاد از سر هوا بگذشت
مدتی دُرد درد دل نوشید
عاقبت درد و هم دوا بگذشت
از وجود و عدم خلاصی یافت
از فنا نیز وز فنا بگذشت
ای که گوئی که ابتدا چه بود
ابتدا چیست انتها بگذشت
نقش غیری خیال می بستم
خواب بود آن خیال ما بگذشت
نود و پنج سال عمر عزیز
همه در دین مصطفی بگذشت
نعمت الله یگانه ای داند
که یگانه ز دو سرا بگذشت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۷ - آفتاب خوشی هویدا گشت
آفتاب خوشی هویدا گشت
شب نهان شد چو روز پیدا گشت
چشم ما قطره قطره آب بریخت
جو به جو شد روان و دریا گشت
در هزار آینه یکی بنمود
یک مسمی هزار اسما گشت
غیر دلبر نیافت این دل ما
گرچه در جستجو به هرجا گشت
در خرابات می کند دستان
هرکه در عشق بی سر و پا گشت
او که عالم مسخر او بود
خود بیامد مسخر ما گشت
رند مستی نیافت همچون ما
طالب ارچه به زیر و بالا گشت
عقل می گشت گرد میخانه
دید مستی ما ز در واگشت
نعمت الله چون ظهوری کرد
صورت و معنئی مهیا گشت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - عشق مستست و عقل مخمور است
عشق مستست و عقل مخمور است
عاقل از عاشقی بسی دور است
ذوق مستی طلب کن از مستان
چه کنی همدمی که مخمور است
زاهد ار حال ما نمی داند
هیچ او را مگو که معذور است
آینه روشن است و می بینم
در نظر ناظری که منظور است
آفتاب جمال او بنمود
لاجرم عالمی پر از نور است
گنج ویرانه ای است این دل ما
لیکن از گنج عشق معمور است
دیگران گر به عقل معروفند
نعمت الله به عشق مشهور است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۰ - عشق مستت و عقل مخمور است
عشق مستت و عقل مخمور است
عقل از ذوق عاشقان دور است
دیدهٔ مردم است از او روشن
نظری کن ببین که منظور است
نقد گنج وی است در دل ما
گنج ویران به کُنج ویران است
شد دو عالم به نور او روشن
روشن این چشم ما از آن نور است
ذره ذره چو نور می نگرم
آفتابی به ماه مستور است
زاهدار ذوق ما نمی یابد
هیچ عیبش مکن که معذور است
عشق بازی و رندی سید
در خرابات نیک مشهور است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۱ - عشق مست است و عقل مخمور است
عشق مست است و عقل مخمور است
عاقل از ذوق عاشقان دور است
دل ما گنجخانهٔ عشق است
گنجخانه به کُنج معمور است
نظری کن که نزد اهل نظر
هر که او ناظر است منظور است
نور چشم است در نظر پیدا
دیده ای کو ندید بی نور است
زاهد ار ذوق ما نمی داند
هیچ عیبش مکن که معذور است
آفتاب ار به نور پیدا شد
سید ما به نور مستور است
نعمت الله به رندی و مستی
در همه کاینات مشهور است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۲ - عشق مستست و عقل مخمور است
عشق مستست و عقل مخمور است
عاقل از ذوق عاشقان دور است
شادمانی جاودان دارد
به غم عشق هر که مسرور است
دل ما جان خود به جانان داد
ز آن حیاتی که یافت مغرور است
جام گیتی نما چو می بینیم
در نظر ناظر است و منظور است
نور چشم است اگر نظر داری
آفتابی به ماه مستور است
زاهد ار ذوق ما نمی داند
عیب زاهد مکن که معذور است
نعمت الله رند سرمست است
در خرابات نیک مشهور است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۴ - شاه ما در همه جهان طاق است
شاه ما در همه جهان طاق است
بس کریم و لطیف اخلاق است
ما به او نیک نیک مشتاقیم
او به ما نیز نیک مشتاق است
هر که او دوستدار یاران است
یاری یار یار مصداق است
سخن عاقلان دگر باشد
قول ما گفته های عشاق است
جام با زهر را چه می نوشی
می عشقش بجو که تریاق است
سهل باشد هزار جان در عشق
نفسی در فراق او شاق است
نعمت الله که میر مستان است
سید عاشقان آفاق است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۵ - همه عالم تن است و جان عشق است
همه عالم تن است و جان عشق است
جان و جانان عاشقان عشق است
عشق هم صورتست و هم معنی
آشکارا و هم نهان عشق است
در میان آی و در کنارش گیر
خوش کناری که در میان عشقست
عشق و معشوق و عاشق خویشیم
هرچه هستیم این زمان عشق است
عمر جاوید خوش بُود با عشق
غرض از عمر جاودان عشق است
عاشقانه در آ درین مجلس
گر تو را عشق آن چنان عشق است
نعمت الله چو نور پیدا شد
نظری کن ببین که آن عشق است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۶ - عقل از ما کنار کرد و برفت
عقل از ما کنار کرد و برفت
گو برو زانکه در میان عشق است
عشق بخشد حیات جاویدان
حاصل عمر جاودان عشق است
عالم از نور عشق شد روشن
نظری کن که این و آن عشق است
دل عاقل به عقل مشغول است
مونس جان عاشقان عشق است
خوش بهشتی است مجلس سید
در چنین جنتی چنان عشق است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷۷ - شهر دل در ولایت عشق است
شهر دل در ولایت عشق است
ملک و جان در حمایت عشق است
دیده بینا به نور معرفت است
این عیان از عنایت عشق است
آنچه عقلم نهایتش می گفت
دیده ام آن بدایت عشق است
لیس فی الدار غیره دیار
این حدیث از روایت عشق است
هرچه گوئی ز عشق گو که مرا
سخن خوش حکایت عشق است
نالهٔ زار بلبلان شب و روز
در گلستان سرایت عشق است
نعمت الله را چنین حیران
گرد حسن کفایت عشق است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۸۴ - رند سرمست فارغ البال است
رند سرمست فارغ البال است
بی غم از قال و ایمن از حال است
نی که موجود ثانیش خوانند
بر الف نزد عارفان دال است
سر فدا کن چه قدر زر باشد
خرقه چو بود که مال پامال است
خواجه گر راه میکده گم کرد
مرد هادی نگر که او ضال است
هرچه بر عقل مشکلست ای یار
حلَش از عشق جو گر اشکال است
عشق مشاطه ایست تا دانی
بلکه صاحب تمیز و دلال است
عقل کل در بیان سید ما
دم فرو بسته گوئیا لال است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۸۷ - خلوت من مقام رندانست
خلوت من مقام رندانست
هر چه دارم به نام رندان است
این چنین گفتهای مستانه
سخنی از پیام رندان است
عین آب حیات اگر جوئی
جرعهٔ می ز جام رندان است
زلف خوبان و حسن مه رویان
اثر صبح و شام رندان است
پادشاه سریر هفت اقلیم
از دل و جان غلام رندان است
بزم عشقست و عاشقان سرمست
ساغر می به کام رندان است
خوش بخوانش که گفتهٔ سید
نکته ای از کلام رندان است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۸۸ - کار عشقست و کار ما آنست
کار عشقست و کار ما آنست
خواجه و خواندگار ما آنست
نقش رویش خیال می بندم
نور چشم و نگار ما آنست
رند مستی که باده می نوشد
در خرابات یار ما آنست
هرکه باشد مدام همدم جام
همدم دوستدار ما آنست
غم عشقش به جان و دل جوئیم
شادی و غمگسار ما آنست
در خرابات خلوتی داریم
خانه او و یار ما آنست
نعمت الله زیاد مگذارش
یاد کن یادگار ما آنست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۸۹ - گر جفا می کند وفا آنست
گر جفا می کند وفا آنست
ور فنا می دهد بقا آنست
نور چشم است و در نظر داریم
نظری کن ببین بیا آنست
دُرد دردش بنوش و خوش می باش
دردمندی تو را دوا آنست
قدمی تو در آ درین دریا
طلبش کن که آشنا آنست
هر که غیری ز شاه ما جوید
نزد یاران ما گدا آنست
به خرابات هر که فانی شد
رند سرمست بینوا آنست
هر که گردد غلام سید ما
سید ملک دو سرا آنست