تعداد ۸۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶ - خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا
خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا
دفع مده، دفع مده، ای مه عیار بیا
عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر
تشنۀ مخمور نگر، ای شه خمار بیا
پای تویی، دست تویی، هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی، جانب گلزار بیا
گوش تویی، دیده تویی، وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا
ای ز نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان، بی‌دل و دستار بیا
روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شکربار بیا
ای علم عالم نو، پیش تو هر عقل گرو
گاه میا، گاه مرو، خیز به یک‎بار بیا
ای دل آغشته به خون، چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا
ای شب آشفته برو، وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا
ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود، از ره دیوار بیا
ای نفس نوح بیا، وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا
ای مه افروخته رو، آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا
بس بود ای ناطق جان، چند ازین گفت زبان
چند زنی طبل بیان، بی‌دم و گفتار بیا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷ - یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگه‌دار مرا
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینۀ مشروح تویی، بر در اسرار مرا
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
حجرۀ خورشید تویی، خانۀ ناهید تویی
روضۀ اومید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این‌بار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی، این همه گفتار مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸ - رستم ازین نفس و هوی، زنده بلا مرده بلا
رستم ازین نفس و هوی، زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم، نیست به جز فضل خدا
رستم ازین بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را، گو همه سیلاب ببر
پوست بود، پوست بود، درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی، پردۀ آن نغز منی
کمتر فضل خمشی، کش نبود خوف و رجا
بر ده ویران نبود عشر زمین، کوچ و قلان
مست و خرابم، مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند، کی دهد آن گنج به من؟
تا که به سیلم ندهد، کی کشدم بحر عطا؟
مرد سخن را چه خبر، از خمشی همچو شکر
خشک چه داند چه بود، ترلللا ترلللا
آینه‌ام آینه‌ام، مرد مقالات نه‌ام
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمین پاک‌تر از چرخ سما
عارف گوینده بگو، تا که دعای تو کنم
چون که خوش و مست شوم، هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقۀ من، از تو دریغی نبود
وان‌که ز سلطان رسدم، نیم مرا نیم تو را
از کف سلطان رسدم، ساغر و سغراق قدم
چشمۀ خورشید بود، جرعۀ او را چو گدا
من خمشم خسته گلو، عارف گوینده بگو
زان‌که تو داود دمی، من چو کهم، رفته ز جا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۹ - آه که آن صدر سرا، می‌ندهد بار مرا
آه که آن صدر سرا، می‌ندهد بار مرا
می‌نکند محرم جان، محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش، آتش تیز نظرش
پرسش همچون شکرش، کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو؟ رنگ تو کو؟ فر تو کو؟
رنگ کجا ماند و بو، ساعت دیدار مرا؟
غرقۀ جوی کرمم، بندۀ آن صبح‌دمم
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هرکه به جوبار بود، جامه برو بار بود
چند زیان است و گران، خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب گزین، ماه‌رخان شکرین
هست به معنی، چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را، دانش و اندیشه تو را
شیر تو را، بیشه تو را، آهوی تاتار مرا
نیست کند، هست کند، بی‌دل و بی‌دست کند
باده دهد، مست کند، ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن، فتنه و پرخاش مکن
شهره مکن، فاش مکن، بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا، زفت کند بند مرا
بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دویی، دو دو مگو چون ثنوی
اصل سبب را بطلب، بس شد از آثار مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰ - طوق جنون سلسله شد، باز مکن سلسله را
طوق جنون سلسله شد، باز مکن سلسله را
لابه‌گری می‌کنمت، راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حاملۀ داد توام
حامله گر بار نهد، جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر؟
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را؟
می‌کشد آن شه رقمی، دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی، خواجه رها کن گله را
آنچه کند شاه جفا، آبله دان بر کف شه
آن که بیابد کف شه، بوسه دهد آبله را
همچو کتابی‌ست جهان، جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن، فهم کن این مسئله را
شاد همی‌باش و ترش، آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر، مشغلۀ زنگله را
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱ - شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقۀ ما
شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقۀ ما
راست بگو، شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟
سوی دل ما بنگر، کز هوس دیدن تو
نیست شد و سیر نشد از طلب و طال بقا
دوش کجا بود مهت؟ خیمه و خیل و سپهت؟
دولت آن‌جا که درو، حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی، دانم کامروز ز غم
گشته بود همچو دلم، مسجد لا حول ولا
دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله کنان
بدرک بالصبح بدا، هیج نومی و نفی
سایۀ نوری تو و ما، جمله جهان سایۀ تو
نور که دیده‌ست که او، باشد از سایه جدا؟
گاه بود پهلوی او، گاه شود محو درو
پهلوی او هست خدا، محو درو هست لقا
سایه زده دست طلب، سخت در آن نور عجب
تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور
لا یتناهی، و لئن جئت بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب، سایۀ او
بی‌سببی قد جعل الله لکل سببا
آینۀ همدگر افتاد مسبب و سبب
هرکه نه چون آینه گشته‌ست، ندید آینه را
مولوی : غزلیات
غزل ۴۲ - کار تو داری صنما، قدر تو، باری صنما
کار تو داری صنما، قدر تو، باری صنما
ما همه پابستۀ تو، شیر شکاری صنما
دلبر بی‌کینۀ ما شمع دل سینۀ ما
در دو جهان در دو سرا، کار تو داری صنما
ذره به ذره بر تو، سجده کنان بر در تو
چاکر و یاری گر تو، آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنه ترم، بستۀ جوع البقرم
گفت که دریا بخوری؟ گفتم کآری صنما
هر که ز تو نیست جدا، هیچ نمیرد به خدا
آن‌گه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
نیست مرا کار و دکان، هستم بی‌کار جهان
زان‌که ندانم جز تو، کارگزاری صنما
خواه شب و خواه سحر، نیستم از هر دو خبر
کیست خبر؟ چیست خبر؟ روزشماری صنما
روز مرا دیدن تو، شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود، همچو نهاری صنما
باغ پر از نعمت من، گلبن بازینت من
هیچ ندید و نبود، چون تو بهاری صنما
جسم مرا خاک کنی، خاک مرا پاک کنی
باز مرا نقش کنی، ماه عذاری صنما
فلسفیک کور شود، نور ازو دور شود
زو ندمد سنبل دین، چون که نکاری صنما
فلسفی این هستی من، عارف تو، مستی من
خوبی این، زشتی آن، هم تو نگاری صنما
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳ - کاهل و ناداشت بدم، کار درآورد مرا
کاهل و ناداشت بدم، کار درآورد مرا
طوطی اندیشۀ او، همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل، پرورش جان و جهان
بر صفت گل به شکر، پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک، مرد جفای تو نی‌ام
گفت زبون یافت مگر، ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک، مات مرا، برد تو را
ای ملک آن تخت تو را، تختۀ این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو، گشته‌ام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم، باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا، کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند، از همگان فرد مرا؟
رفتم هنگام خزان، سوی رزان دست گزان
نوحه‌گر هجر تو شد، هر ورق زرد مرا
فتنۀ عشاق کند، آن رخ چون روز تو را
شهرۀ آفاق کند، این دل شب گرد مرا
راست چو شقه‌ی علمت، رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا، خوش خوش و منورد مرا
صبح‌دم سرد زند، از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است، این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید، از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد، چون نبود درد مرا؟
بندۀ آنم که مرا، بی‌گنه آزرده کند
چون صفتی دارد ازان مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی، قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا، هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران، در ره جان گرد مکن
گرچه که خود سرمۀ جان آمد آن گرد مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶ - هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا
یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا
یا قمرا الفاضه اورثن قلبی شرفا
شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنی
افقرنی اشکرنی صاحب جود و علا
اذا حذا طیبنی و ان بدا غیبنی
و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی
اکرم بحبی سامیا، اضحی لصید رامیا
حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا
یا قمر الطوارق، تاجا علی المفارق
لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی
لاح مفاز حسن، یفتح عنها الوسن
یا ثقتی لا تهنوا و اعتجلوا مغتنما
یا نظری ضل عمی لما غمضت النظرا؟
اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری
کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربا
منتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما
یا من یری و لا یری، زال عن العین الکری
قلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۳ - یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود
یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود
هیکل یارم که مرا می‌فشرد در بر خود
گاه چو قطار شتر می‌کشدم از پی خود
گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد
گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
گاه براند به نی‌ام همچو کبوتر ز وطن
گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر
گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود
گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان
گاه مرا خار کند در ره بداختر خود
هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد
تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود
من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان
مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود
هر که درآمد به صفش یافت امان از تلفش
تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود
همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا
چون که رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود؟
حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان
در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود
چند صفت می‌کنی‌اش چون که نگنجد به صفت؟
بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۴ - ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
چون که به لطفش نگری سنگ حجر موم شود
چون که به قهرش نگری موم تو خود خاره شود
نوحه کنی نوحه کنی مردهٔ دل زنده شود
کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود
عزم سفر دارد جان می‌نهی‌اش بند گران
برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود
چون که سلیمان برود دیو شهنشاه شود
چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود
عشق گرفته‌ست جهان رنگ نبینی تو ازو
لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود
شه بچه‌یی باید کو مشتری لعل بود
نادره‌یی باید کو بهر تو غم خواره شود
بشنو از قول خدا هست زمین مهد شما
گر نبود طفل چرا بستهٔ گهواره شود؟
چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی
آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود
گردش این سایهٔ من سخرهٔ خورشید حق است
نی چو منجم که دلش سخرهٔ استاره شود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۵ - بی‌تو به سر می‌نشود با دگری می‌نشود
بی‌تو به سر می‌نشود با دگری می‌نشود
هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان؟
تا نزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود
میل تو سوی حشر است پیشهٔ تو شور و شر است
بی‌ره و رای تو شها ره گذری می‌نشود
چیست حشر از خود خود رفتن جان‌ها به سفر
مرغ چو در بیضهٔ خود بال و پری می‌نشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود
دانهٔ دل کاشته‌یی زیر چنین آب و گلی
تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود
در غزلم جبر و قدر هست ازین دو بگذر
زان که ازین بحث به جز شور و شری می‌نشود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۶ - هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقهٔ در زود برد حقهٔ زر
خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود؟
خاک چه دانست که او غمزهٔ غمازه شود؟
روی کسی سرخ نشد بی‌مدد لعل لبت
بی‌تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقهٔ صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا
کوه پی مژدهٔ تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود
آنچه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۷ - سجده کنم پیش کش آن قد و بالا چه شود؟
سجده کنم پیش کش آن قد و بالا چه شود؟
دیده کنم پیش کش آن دل بینا چه شود؟
بادهٔ او را نخورم ور نخورم پس که خورد؟
گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود؟
بادهٔ او هم دل من بام فلک منزل من
گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود؟
دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود
غم نخورم غم نخورم غم بخورم تا چه شود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۴ - عشق گزین عشق و درو کوکبه می‌ران و مترس
عشق گزین عشق و درو کوکبه می‌ران و مترس
ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس
جانوری لاجرم از فرقت جان می‌لرزی
ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس
چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین
عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس
در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود
رقص کنان شعله زنان برجه ازین کار و مترس
دل ز تو برهان طلبد سایهٔ برهان نه تویی؟
بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس
سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا
سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۷ - الحذر از عشق حذر هر که نشانی بودش
الحذر از عشق حذر هر که نشانی بودش
گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش
از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش
سیل درآید چو گیا هر طرفی‌‌‌ می‌بردش
اوست یقین ره زن تو خون تو در گردن تو
دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش
باده خوری مست شوی بی‌دل و بی‌دست شوی
بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش
پای درین جوی نهی تا به قیامت نرهی
هر که درین موج فتد تا لب دریا کشدش
گول شود هول شود وز همه معزول شود
دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش
ای دم تو دام خمش بی‌گنهان را بمکش
ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۸ - ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما
دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش
ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی
گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش
شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو
هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۹ - یار نخواهم که بود بدخو و غم خوار و ترش
یار نخواهم که بود بدخو و غم خوار و ترش
چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود
ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش
هر که بود عاشق خود پنج نشان دارد بد
سخت دل و سست قدم کاهل و بی‌کار و ترش
ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند
دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش
بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان
کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۵ - بانگ زدم نیم شبان، کیست درین خانهٔ دل؟
بانگ زدم نیم شبان، کیست درین خانهٔ دل؟
گفت منم، کزرخ من شد مه و خورشید خجل
گفت که این خانهٔ دل، پر همه نقش است چرا؟
گفتم این عکس تو است، ای رخ تو رشک چگل
گفت که این نقش دگر، چیست پر از خون جگر؟
گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل
بستم من گردن جان، بردم پیشش به نشان
مجرم عشق است، مکن مجرم خود را تو بحل
داد سررشته به من، رشتهٔ پر فتنه و فن
گفت بکش تا بکشم، هم بکش و هم مگسل
تافت ازان خرگه جان، صورت ترکم به از آن
دست ببردم سوی او، دست مرا زد که بهل
گفتم تو همچو فلان ترش شدی، گفت بدان
من ترش مصلحتم، نی ترش کینه و غل
هر که درآید که منم، بر سر شاخش بزنم
کین حرم عشق بود، ای حیوان، نیست اغل
هست صلاح دل و دین، صورت آن ترک یقین
چشم فرو مال و ببین صورت دل، صورت دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۲ - یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
تا که رسیدم بر تو، از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو
گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
غلغله‌ای می‌شنوم، روز و شب از قبهٔ دل
از روش قبهٔ دل، گنبد دوار شدم
تا که فتادم چو صدا، ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمهٔ تو، کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردن خود، از حذر سیلی من
زان که من از بیشهٔ جان، حیدر کرار شدم
تا که بدیدم قدحش، سرده اوباش منم
تا که بدیدم کلهش، بی‌دل و دستار شدم
تا که قلندردل من، داد می مذهل من
رقص کنان، دلق کشان، جانبِ خمار شدم
گفت مرا خواجه فرج «صبر رهاند ز حرج»
هیچ مگو کز فرج است این که گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی، تا که چنین چرخ زدم
یار بنالید بسی، تا که درین غار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره
در هوس خوبی او، جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل، شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر، سخرهٔ تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم، صد فن و صد پیشه شدم
کار تو را دید دلم، عاقبت از کار شدم