طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳۳ - هر کار مشکل کآمد به پیشم
هر کار مشکل کآمد به پیشم نظام قاری : قطعات
شماره ۲۰ - زنا که وصله کرباس زردک
زنا که وصله کرباس زردک اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۴ - ایاز
گر انا الحق ندهم دست چرا ایدل و جان عطار نیشابوری : بیان وادی عشق
حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت
اهل لیلی نیز مجنون را دمی سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید
می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید نظام قاری : مخیّلنامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۲ - رزم صوف و کمخا
یکی دیده بان از علم بر منار نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۰ - در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست
در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۱۱۱ - مه دلْ با ته جٰا عهد هاکرد بی و پَیْمنْ
مه دلْ با ته جٰا عهد هاکرد بی و پَیْمنْ نهج البلاغه : حکمت ها
حقوق متقابل پدر و فرزند
وَ قَالَ عليهالسلام إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى اَلْوَالِدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى اَلْوَلَدِ حَقّاً سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۱۳۸ - تا چنگ بر آن سنبل پرتاب زدیم
تا چنگ بر آن سنبل پرتاب زدیم اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا که در دل تخم عشقت کاشتیم
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۲ - سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمد
سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمد اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۲۷ - دیده باشی برای دفع گزند
دیده باشی برای دفع گزند میرداماد : رباعیات
شماره ۲۳۱ - با خوی تو لاف آشنائی چه زنم
با خوی تو لاف آشنائی چه زنم سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۲۱ - مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم. عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۱۵
آشنائی عاشق با معشوق محالست و طالب روشنائی در عالم عشق ضلال است هودج عز معشوق بر اوج قافلۀ قاف کبریاست و نشو ونمای عاشق در حضیض سفلی، نه او را حلول و نزول از عالم عزت جایز نه این را صعود و ترقی از حضیض حدوث ممکن: صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۱۲ - حرف الهاء
عبارت هاء ز ذات شاه جود است شاه نعمتالله ولی : قصاید
قصیده ۳۴ - گر در این بحر آشنا یابی
گر در این بحر آشنا یابی صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - ندانمش که به گردون چگونه بگذارم
ندانمش که به گردون چگونه بگذارم رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۵ - النوبة الثانیة: قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا معطوفست بر آیه پیش، و در موضع نصب است فکانه قال اذکر ی
قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا معطوفست بر آیه پیش، و در موضع نصب است فکانه قال اذکر یا محمد: إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اللَّه تعالى نعمتهاى خویش و منتها بر بندگان مىشمارد و در یاد ایشان میدهد، ایشان که در عهد رسول خدا بودند و پس از ایشان تا بقیامت. میگوید من آن خداوندم که هر چه در زمین از بهر شما آفریدم و منافع و معایش شما در زمین پدید کردم چنانک گفت هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً پس با آدم که پدر شما بود کرامتها کردم و نواختها افزودم. از آن کرامتها یکى آنست که از بهر وى با فریشتگان این خطاب کردم که إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً دیگر آنکه فریشتگان را فرمودم که وى را سجود کنید، فذلک قوله وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ. اینجا گفت سجود کنید آدم را، جاى دیگر گفت فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ او را بسجود افتید شما که فریشتگانید. فسجد الملائکة کلّهم اجمعون فریشتگان همه سجود کردند أَکْلِهِمْ گفت تا خلق دانند که همگنان سجود کردند نه جوکى ازیشان. و أَجْمَعُونَ گفت و همه بهم، تا دانند که بیکبار بیک آهنگ بودند نه پراکنده و در هنگامهاى گسسته.
شماره ۳۳۳ - هر کار مشکل کآمد به پیشم
هر کار مشکل کآمد به پیشم نظام قاری : قطعات
شماره ۲۰ - زنا که وصله کرباس زردک
زنا که وصله کرباس زردک اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۴ - ایاز
گر انا الحق ندهم دست چرا ایدل و جان عطار نیشابوری : بیان وادی عشق
حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت
اهل لیلی نیز مجنون را دمی سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید
می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید نظام قاری : مخیّلنامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۲ - رزم صوف و کمخا
یکی دیده بان از علم بر منار نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۰ - در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست
در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۱۱۱ - مه دلْ با ته جٰا عهد هاکرد بی و پَیْمنْ
مه دلْ با ته جٰا عهد هاکرد بی و پَیْمنْ نهج البلاغه : حکمت ها
حقوق متقابل پدر و فرزند
وَ قَالَ عليهالسلام إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى اَلْوَالِدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى اَلْوَلَدِ حَقّاً سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۱۳۸ - تا چنگ بر آن سنبل پرتاب زدیم
تا چنگ بر آن سنبل پرتاب زدیم اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا که در دل تخم عشقت کاشتیم
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۲ - سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمد
سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمد اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۲۷ - دیده باشی برای دفع گزند
دیده باشی برای دفع گزند میرداماد : رباعیات
شماره ۲۳۱ - با خوی تو لاف آشنائی چه زنم
با خوی تو لاف آشنائی چه زنم سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۲۱ - مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم. عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۱۵
آشنائی عاشق با معشوق محالست و طالب روشنائی در عالم عشق ضلال است هودج عز معشوق بر اوج قافلۀ قاف کبریاست و نشو ونمای عاشق در حضیض سفلی، نه او را حلول و نزول از عالم عزت جایز نه این را صعود و ترقی از حضیض حدوث ممکن: صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۱۲ - حرف الهاء
عبارت هاء ز ذات شاه جود است شاه نعمتالله ولی : قصاید
قصیده ۳۴ - گر در این بحر آشنا یابی
گر در این بحر آشنا یابی صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - ندانمش که به گردون چگونه بگذارم
ندانمش که به گردون چگونه بگذارم رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۵ - النوبة الثانیة: قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا معطوفست بر آیه پیش، و در موضع نصب است فکانه قال اذکر ی
قوله تعالى وَ إِذْ قُلْنا معطوفست بر آیه پیش، و در موضع نصب است فکانه قال اذکر یا محمد: إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اللَّه تعالى نعمتهاى خویش و منتها بر بندگان مىشمارد و در یاد ایشان میدهد، ایشان که در عهد رسول خدا بودند و پس از ایشان تا بقیامت. میگوید من آن خداوندم که هر چه در زمین از بهر شما آفریدم و منافع و معایش شما در زمین پدید کردم چنانک گفت هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً پس با آدم که پدر شما بود کرامتها کردم و نواختها افزودم. از آن کرامتها یکى آنست که از بهر وى با فریشتگان این خطاب کردم که إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً دیگر آنکه فریشتگان را فرمودم که وى را سجود کنید، فذلک قوله وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ. اینجا گفت سجود کنید آدم را، جاى دیگر گفت فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ او را بسجود افتید شما که فریشتگانید. فسجد الملائکة کلّهم اجمعون فریشتگان همه سجود کردند أَکْلِهِمْ گفت تا خلق دانند که همگنان سجود کردند نه جوکى ازیشان. و أَجْمَعُونَ گفت و همه بهم، تا دانند که بیکبار بیک آهنگ بودند نه پراکنده و در هنگامهاى گسسته.