عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۷ - مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشند
مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشند
اگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
تو شاه عالمیانی و من گدای درت
شهان ز حال گدایان خود بیندیشند
مزن به تیغ جفا دلبرا مرا زین بیش
که عاشقان رخت خستگان دل ریشند
اگرچه شهد دهد نیش هم زند زنبور
تمام خاطره ها خسته از سر نیشند
دلا تو خویش جفاپیشه را به خویش مخوان
که دوستان وفادار بهتر از خویشند
به کنج عافیت آخر چه به ز درویشیست
که دوستان خدا خاک پای درویشند
مراست مذهب آن کز درت نپیچم روی
به جان دوست که اهل جهان در این کیشند
اگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
تو شاه عالمیانی و من گدای درت
شهان ز حال گدایان خود بیندیشند
مزن به تیغ جفا دلبرا مرا زین بیش
که عاشقان رخت خستگان دل ریشند
اگرچه شهد دهد نیش هم زند زنبور
تمام خاطره ها خسته از سر نیشند
دلا تو خویش جفاپیشه را به خویش مخوان
که دوستان وفادار بهتر از خویشند
به کنج عافیت آخر چه به ز درویشیست
که دوستان خدا خاک پای درویشند
مراست مذهب آن کز درت نپیچم روی
به جان دوست که اهل جهان در این کیشند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۱ - وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند
وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند
با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند
درد دل حزین من رفت برون ز حد مگر
حال من غریب را باد سحر ادا کند
درد مرا صبا بگو با بت دلپذیر من
اوست طبیب درد من درد مرا دوا کند
کام منست لعل او جان منست وصل او
از لب لعل کام من خوش بود ار روا کند
دیده ی جان نهاده ام بر در دوست حلقه وار
لطف نگار من مگر این در بسته واکند
خاک در تو مسکنم گشت چه باشد ار بتم
یک نظری ز مرحمت سوی من گدا کند
از نظری که افکند بر من خاکی از شرف
قلب من شکسته را بو که به کیمیا کند
سرو سهی چو بگذرد بر من خسته در چمن
راست بگو چه کم شود گر نظری به ما کند
نور دو دیده ام به من گر نگرد به مردمی
هست یقین که رحمتی بر من بی نوا کند
گفت نگار من شبی درد تو را دوا کنم
کام دلت دهم ز لب گفتم اگر وفا کند
روی به روی او کنم پشت به خلق عالمی
آن دل و دیده بی سبب پشت به ما چرا کند
چین دو زلف او جهان کرد شکسته دل ولی
قصد دل شکستگان هرکه کند خطا کند
با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند
درد دل حزین من رفت برون ز حد مگر
حال من غریب را باد سحر ادا کند
درد مرا صبا بگو با بت دلپذیر من
اوست طبیب درد من درد مرا دوا کند
کام منست لعل او جان منست وصل او
از لب لعل کام من خوش بود ار روا کند
دیده ی جان نهاده ام بر در دوست حلقه وار
لطف نگار من مگر این در بسته واکند
خاک در تو مسکنم گشت چه باشد ار بتم
یک نظری ز مرحمت سوی من گدا کند
از نظری که افکند بر من خاکی از شرف
قلب من شکسته را بو که به کیمیا کند
سرو سهی چو بگذرد بر من خسته در چمن
راست بگو چه کم شود گر نظری به ما کند
نور دو دیده ام به من گر نگرد به مردمی
هست یقین که رحمتی بر من بی نوا کند
گفت نگار من شبی درد تو را دوا کنم
کام دلت دهم ز لب گفتم اگر وفا کند
روی به روی او کنم پشت به خلق عالمی
آن دل و دیده بی سبب پشت به ما چرا کند
چین دو زلف او جهان کرد شکسته دل ولی
قصد دل شکستگان هرکه کند خطا کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۵ - درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
بیچارگان شوق که بینند روی او
این بس بود ز دور که او را دعا کنند
شاهان چو در گذار ببینند خسته ای
از روی مرحمت نظری بر گدا کنند
آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند
شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند
خاک کف سمند ترا در دو چشم جان
صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند
یارب چرا ز وصل ببستند در به ما
باشد که هم ز لطف، در بسته را وا کنند
کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست
زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
بیچارگان شوق که بینند روی او
این بس بود ز دور که او را دعا کنند
شاهان چو در گذار ببینند خسته ای
از روی مرحمت نظری بر گدا کنند
آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند
شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند
خاک کف سمند ترا در دو چشم جان
صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند
یارب چرا ز وصل ببستند در به ما
باشد که هم ز لطف، در بسته را وا کنند
کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست
زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۹ - دل را نسیم زلف معنبر دوا بود
دل را نسیم زلف معنبر دوا بود
تا دوست را عنان عنایت کجا بود
من زهر شربت شب هجران چشیده ام
شهد لبت به جام رقیبان چرا بود
من تشنه ام به آب زلال وصال تو
سیراب دیگری ز لبت کی روا بود
حسن و وفا از آنکه ندارند اتفّاق
هر جا که مهوشیست چنین بی وفا بود
بیگانه گشته ای ز من ای دوست بی سبب
جورت بگو چرا همه بر آشنا بود
لطفت مگر بگیردم این دست ناتوان
ورنه بگو که سعی جهان تا کجا بود
ای دل اگر جفا بری از دوست عیب نیست
کار بتان دلبر بدخو جفا بود
تا دوست را عنان عنایت کجا بود
من زهر شربت شب هجران چشیده ام
شهد لبت به جام رقیبان چرا بود
من تشنه ام به آب زلال وصال تو
سیراب دیگری ز لبت کی روا بود
حسن و وفا از آنکه ندارند اتفّاق
هر جا که مهوشیست چنین بی وفا بود
بیگانه گشته ای ز من ای دوست بی سبب
جورت بگو چرا همه بر آشنا بود
لطفت مگر بگیردم این دست ناتوان
ورنه بگو که سعی جهان تا کجا بود
ای دل اگر جفا بری از دوست عیب نیست
کار بتان دلبر بدخو جفا بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۴ - آنکس که مرا از دو جهان یار گزین بود
آنکس که مرا از دو جهان یار گزین بود
برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی
امّید من و عهد تو ای دوست نه این بود
شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم
زآن رو که غمت در دل من نقش نگین بود
گفتم که شبی دست به وصلم نگرفتی
گفتا چه کنم دشمن بدخو به کمین بود
فریاد که یک دوست ندیدم به جهان من
دشمن چه توان گفت که یک روی زمین بود
بگذشت و نظر بر من دلخسته نینداخت
هرچند که جانم ز غم عشق حزین بود
ما یک سر موی از سر مهرت نگذشتیم
برگشتی و با مات چه افتاد و چه کین بود
هر چند که بدحال و پریشانم و غمگین
امید چنانست که بهبود من این بود
ما جان و جهان در ره عشق تو نهادیم
دل بردی و گر جان ستدی بنده رهین بود
برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی
امّید من و عهد تو ای دوست نه این بود
شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم
زآن رو که غمت در دل من نقش نگین بود
گفتم که شبی دست به وصلم نگرفتی
گفتا چه کنم دشمن بدخو به کمین بود
فریاد که یک دوست ندیدم به جهان من
دشمن چه توان گفت که یک روی زمین بود
بگذشت و نظر بر من دلخسته نینداخت
هرچند که جانم ز غم عشق حزین بود
ما یک سر موی از سر مهرت نگذشتیم
برگشتی و با مات چه افتاد و چه کین بود
هر چند که بدحال و پریشانم و غمگین
امید چنانست که بهبود من این بود
ما جان و جهان در ره عشق تو نهادیم
دل بردی و گر جان ستدی بنده رهین بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۶ - چون مرا با عشق تو دردی بود
چون مرا با عشق تو دردی بود
در میان ماجرا گردی بود
بار عشق او به جان و دل کشد
در وفاداری اگر مردی بود
بشکند بازار گرمم در وصال
در جهان هر جا که دم سردی بود
روی تو با ماه چون نسبت کنم
او که هرجایی و ره گردی بود
راه عشقت را به مردی بسپرم
کوری آن کس که نامردی بود
دل به دست دلبری افکنده ام
جان فدای نازپروردی بود
بر دل بیچاره ی من ره زده
هرکجا اندر جهان دردی بود
در میان ماجرا گردی بود
بار عشق او به جان و دل کشد
در وفاداری اگر مردی بود
بشکند بازار گرمم در وصال
در جهان هر جا که دم سردی بود
روی تو با ماه چون نسبت کنم
او که هرجایی و ره گردی بود
راه عشقت را به مردی بسپرم
کوری آن کس که نامردی بود
دل به دست دلبری افکنده ام
جان فدای نازپروردی بود
بر دل بیچاره ی من ره زده
هرکجا اندر جهان دردی بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۹ - گرم چه داعیه ی عشق آن نگار نبود
گرم چه داعیه ی عشق آن نگار نبود
به گرد کوی وصالش مرا گذار نبود
کناره کردم از آن آستان ز بیم رقیب
به اختیار خودم گرچه بخت یار نبود
ز غیب دامن وصلش فتاد در دستم
ولی چه سود دریغا که پایدار نبود
به باغ عیش گل آرزو همی چیدم
به کام خویش زمانی که بیم خار نبود
به بوستان وصالش نوای مرغ دلم
ز شوق آن رخ چون گل کم از هزار نبود
به هر چمن که رسیدم گلی طلب کردم
به رنگ رویش و در هیچ لاله زار نبود
هزار سحر که بنمود نرگس رعنا
یکی به شیوه ی آن چشم پر خمار نبود
هزار ناله بکردم ز درد و یک سر موی
به هیچ در دل سنگین آن نگار نبود
هزار شربت زهر از غم جهان خوردم
ولی به تلخی اندوه هجر یار نبود
به گرد کوی وصالش مرا گذار نبود
کناره کردم از آن آستان ز بیم رقیب
به اختیار خودم گرچه بخت یار نبود
ز غیب دامن وصلش فتاد در دستم
ولی چه سود دریغا که پایدار نبود
به باغ عیش گل آرزو همی چیدم
به کام خویش زمانی که بیم خار نبود
به بوستان وصالش نوای مرغ دلم
ز شوق آن رخ چون گل کم از هزار نبود
به هر چمن که رسیدم گلی طلب کردم
به رنگ رویش و در هیچ لاله زار نبود
هزار سحر که بنمود نرگس رعنا
یکی به شیوه ی آن چشم پر خمار نبود
هزار ناله بکردم ز درد و یک سر موی
به هیچ در دل سنگین آن نگار نبود
هزار شربت زهر از غم جهان خوردم
ولی به تلخی اندوه هجر یار نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۱ - زین بیش با فراق توأم ساختن نبود
زین بیش با فراق توأم ساختن نبود
تدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیک
با روز شوق جز سپر انداختن نبود
چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ما
حاجت تو را به تیغ برافراختن نبود
بشکست قلب ما غم عشقت که با فراق
بازوی صبر و پنجه در انداختن نبود
چون سوز عشق تو جگرم سوخت همچو شمع
تدبیر جز نشستن و سر باختن نبود
سیلاب دیده ام ز فراقت همه جهان
بگرفت آنچنانچه ره تاختن نبود
اسب رخت بیامد و زد شه رخی چنان
کش هیچ چاره ای بجز از باختن نبود
تدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیک
با روز شوق جز سپر انداختن نبود
چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ما
حاجت تو را به تیغ برافراختن نبود
بشکست قلب ما غم عشقت که با فراق
بازوی صبر و پنجه در انداختن نبود
چون سوز عشق تو جگرم سوخت همچو شمع
تدبیر جز نشستن و سر باختن نبود
سیلاب دیده ام ز فراقت همه جهان
بگرفت آنچنانچه ره تاختن نبود
اسب رخت بیامد و زد شه رخی چنان
کش هیچ چاره ای بجز از باختن نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۵ - دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
مُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط
که دلم از سر زلف تو به سودا نرود
لحظه ای در همه اوقات میسّر نشود
که ز هجرت ستمی بر من شیدا نرود
عاشق خسته چو بر خاک درت ساخت مقام
گر به تیغش بزند حاسد از آنجا نرود
امشبم وعده فردا چه دهی می ترسم
که مرا کاری از این وعده فردا نرود
مدعی منع من از صحبت جانان چه کنی
که به بادی مگس از صحبت حلوا نرود
سیل مژگان من خسته جهان کرد خراب
بس عجب دارم ار این سیل به دریا نرود
مُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط
که دلم از سر زلف تو به سودا نرود
لحظه ای در همه اوقات میسّر نشود
که ز هجرت ستمی بر من شیدا نرود
عاشق خسته چو بر خاک درت ساخت مقام
گر به تیغش بزند حاسد از آنجا نرود
امشبم وعده فردا چه دهی می ترسم
که مرا کاری از این وعده فردا نرود
مدعی منع من از صحبت جانان چه کنی
که به بادی مگس از صحبت حلوا نرود
سیل مژگان من خسته جهان کرد خراب
بس عجب دارم ار این سیل به دریا نرود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۹ - هردم از عشقت دلم خون می شود
هردم از عشقت دلم خون می شود
خون دل از دیده بیرون می شود
روی من چون کهربا گشت از غمت
وز سرشکم باز گلگون می شود
گرچه یادم بر دلت کمتر بود
مهر تو بر جانم افزون می شود
از وصالت چون الف بودم کنون
در فراقت پشت من نون می شود
گرچه با ما داشتی میلی چه سود
هر زمان طبعت دگرگون می شود
ای دل از دلبر مبین این جورها
این همه از بخت وارون می شود
جان و دل در کار عشقت کرده ام
تا ببینیم عاقبت چون می شود
دلبر سنگین دل از ما فارغست
گر جهانی را جگر خون می شود
خون دل از دیده بیرون می شود
روی من چون کهربا گشت از غمت
وز سرشکم باز گلگون می شود
گرچه یادم بر دلت کمتر بود
مهر تو بر جانم افزون می شود
از وصالت چون الف بودم کنون
در فراقت پشت من نون می شود
گرچه با ما داشتی میلی چه سود
هر زمان طبعت دگرگون می شود
ای دل از دلبر مبین این جورها
این همه از بخت وارون می شود
جان و دل در کار عشقت کرده ام
تا ببینیم عاقبت چون می شود
دلبر سنگین دل از ما فارغست
گر جهانی را جگر خون می شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۰ - دل بر شب وصال تو رهبر نمی شود
دل بر شب وصال تو رهبر نمی شود
نقش خیال تو ز برابر نمی شود
ای دل صبور باش به هجران آن صنم
چون دولت وصال میسّر نمی شود
رخساره ام چو زر شده از شدّت فراق
چون کار عاشقان تو بی زر نمی شود
تحقیق شد کنون که گدای شب وصال
بی وجه روز وصل توانگر نمی شود
صبر از رخ چو ماه تو زین بیشتر مرا
بسیار آزمودم و دیگر نمی شود
از لطف جان فزای تو ای دوست در جهان
آن کیست کو ز جان به تو چاکر نمی شود
نقش خیال تو ز برابر نمی شود
ای دل صبور باش به هجران آن صنم
چون دولت وصال میسّر نمی شود
رخساره ام چو زر شده از شدّت فراق
چون کار عاشقان تو بی زر نمی شود
تحقیق شد کنون که گدای شب وصال
بی وجه روز وصل توانگر نمی شود
صبر از رخ چو ماه تو زین بیشتر مرا
بسیار آزمودم و دیگر نمی شود
از لطف جان فزای تو ای دوست در جهان
آن کیست کو ز جان به تو چاکر نمی شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۲ - شب نیست کز غمت جگرم خون نمی شود
شب نیست کز غمت جگرم خون نمی شود
وز راه دیده ام همه بیرون نمی شود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم
آن نیست کز فراق تو گلگون نمی شود
هر شب مرا به وعده ی وصلش دهد امید
وآن نیز هم به طالع وارون نمی شود
دارم قدی به سان الف در فراق تو
باور مکن که چون صفت نون نمی شود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ
مشکل در آن که رام به افسون نمی شود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل
تدبیر و چاره چیست کنون چون نمی شود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور
چون اقتضای دور دگرگون نمی شود
وز راه دیده ام همه بیرون نمی شود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم
آن نیست کز فراق تو گلگون نمی شود
هر شب مرا به وعده ی وصلش دهد امید
وآن نیز هم به طالع وارون نمی شود
دارم قدی به سان الف در فراق تو
باور مکن که چون صفت نون نمی شود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ
مشکل در آن که رام به افسون نمی شود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل
تدبیر و چاره چیست کنون چون نمی شود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور
چون اقتضای دور دگرگون نمی شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۰ - نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید
نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید
نه همدمی که به دردم دمی به کار آید
نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را
نه محرمی که بگویم چنانچه می باید
به غیر مردم چشمم که در غم هجران
به زجر خون دلم را ز دیده پالاید
بگو که با که توان گفت حال زارم را
به غیر باد که از کوی دوست می آید
بگفتمش که تویی محرم دل عشّاق
اگر خبر کنی او را ز حال ما شاید
بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خون
کرا نمی کند این خون که دست آلاید
چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دل
نه آنچنان که تو خواهی چنانچه می باید
نه همدمی که به دردم دمی به کار آید
نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را
نه محرمی که بگویم چنانچه می باید
به غیر مردم چشمم که در غم هجران
به زجر خون دلم را ز دیده پالاید
بگو که با که توان گفت حال زارم را
به غیر باد که از کوی دوست می آید
بگفتمش که تویی محرم دل عشّاق
اگر خبر کنی او را ز حال ما شاید
بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خون
کرا نمی کند این خون که دست آلاید
چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دل
نه آنچنان که تو خواهی چنانچه می باید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۱ - مگر روزی شب هجران سرآید
مگر روزی شب هجران سرآید
درخت وصل جانان در برآید
مگر سرو قد دلدارم از در
شبی از روی غمخواری درآید
بگفتم ترک عشق او کنم لیک
کنم ترک غمش گر دل برآید
شب هجران چو زلفش تیره رنگست
چو عمر دشمنت هم آخر آید
مریض عشق جانانم چه باشد
گرم دلبر به پرسش بر سر آید
بجز جانی ندارم در وفایش
به پایش افکنم گر دلبر آید
جهان را کس نماند بی خداوند
چو خصمی رفت خصمی دیگر آید
درخت وصل جانان در برآید
مگر سرو قد دلدارم از در
شبی از روی غمخواری درآید
بگفتم ترک عشق او کنم لیک
کنم ترک غمش گر دل برآید
شب هجران چو زلفش تیره رنگست
چو عمر دشمنت هم آخر آید
مریض عشق جانانم چه باشد
گرم دلبر به پرسش بر سر آید
بجز جانی ندارم در وفایش
به پایش افکنم گر دلبر آید
جهان را کس نماند بی خداوند
چو خصمی رفت خصمی دیگر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۴ - جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
یا شبی با من دلسوخته دمساز آید
که رساند ز من خسته پیامی بر دوست
هم مگر باد صبا محرم این راز آید
گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی
گرچه آن دلبر من از سر اعزاز آید
سرو نازست قدش در چمن جانبازی
لاجرم سرو روانست و به صد ناز آید
عاشق صادق اگر بر سر بازار غمت
بگذرد از سر و زر پیش تو جانباز آید
بار عشقی که ز هجران تو بر جان منست
بر دل کوه نهی کوه به آواز آید
در جهان نیست مرا جز غم ایام فراق
عمر باز آیدم ار جان و جهان باز آید
یا شبی با من دلسوخته دمساز آید
که رساند ز من خسته پیامی بر دوست
هم مگر باد صبا محرم این راز آید
گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی
گرچه آن دلبر من از سر اعزاز آید
سرو نازست قدش در چمن جانبازی
لاجرم سرو روانست و به صد ناز آید
عاشق صادق اگر بر سر بازار غمت
بگذرد از سر و زر پیش تو جانباز آید
بار عشقی که ز هجران تو بر جان منست
بر دل کوه نهی کوه به آواز آید
در جهان نیست مرا جز غم ایام فراق
عمر باز آیدم ار جان و جهان باز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۲ - عقل با عشق بر نمی آید
عقل با عشق بر نمی آید
شب هجران به سر نمی آید
گریه چشم ما و آه سحر
چه کنم کارگر نمی آید
با وجود رخ نگار مرا
در نظر ماه و خور نمی آید
قامت یار سرو آزادست
هیچگونه به بر نمی آید
دست امّید ما به سرو قدت
از چه رو در کمر نمی آید
چه سبب سرو قامتش یارب
سوی ما در گذر نمی آید
در فراق رخت مرا جز اشک
هیچ دُر در نظر نمی آید
دلبر از من کناره می طلبد
به میان نیک در نمی آید
به خیالم بجز جمال رخت
هیچ صورت دگر نمی آید
جز صبا نیست پیک ما به جهان
دیر شد تا خبر نمی آید
از دل خسته بس سلام و پیام
می فرستم مگر نمی آید
جز جمال جهان فروز توأم
در خیال بشر نمی آید
چه توان کرد کان نگار شبی
از در وصل در نمی آید
در جهان بین که نسل آدم را
چه قضاها به سر نمی آید
شب هجران به سر نمی آید
گریه چشم ما و آه سحر
چه کنم کارگر نمی آید
با وجود رخ نگار مرا
در نظر ماه و خور نمی آید
قامت یار سرو آزادست
هیچگونه به بر نمی آید
دست امّید ما به سرو قدت
از چه رو در کمر نمی آید
چه سبب سرو قامتش یارب
سوی ما در گذر نمی آید
در فراق رخت مرا جز اشک
هیچ دُر در نظر نمی آید
دلبر از من کناره می طلبد
به میان نیک در نمی آید
به خیالم بجز جمال رخت
هیچ صورت دگر نمی آید
جز صبا نیست پیک ما به جهان
دیر شد تا خبر نمی آید
از دل خسته بس سلام و پیام
می فرستم مگر نمی آید
جز جمال جهان فروز توأم
در خیال بشر نمی آید
چه توان کرد کان نگار شبی
از در وصل در نمی آید
در جهان بین که نسل آدم را
چه قضاها به سر نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۹ - مرا زین بیش درد دل نباید
مرا زین بیش درد دل نباید
وگر دردم دهی دیگر نشاید
نشاید جور با یاران یکدل
اگرچه دوستی در دل فزاید
چو سروش بر دو چشم خود نشانم
به سوی ما اگر یک لحظه آید
اگر تخم جفا کارد به جانم
به دم مهر گیاهِ او برآید
نگردم از وفایش تا توانم
به عهدش گر جهان بر من سرآید
ز جورش گویم ای دل ترک او کن
بر اینم جان من گر دلبر آید
دلا در راه عشقش سر فدا کن
به پیش ما دمی کان دلبر آید
وگر دردم دهی دیگر نشاید
نشاید جور با یاران یکدل
اگرچه دوستی در دل فزاید
چو سروش بر دو چشم خود نشانم
به سوی ما اگر یک لحظه آید
اگر تخم جفا کارد به جانم
به دم مهر گیاهِ او برآید
نگردم از وفایش تا توانم
به عهدش گر جهان بر من سرآید
ز جورش گویم ای دل ترک او کن
بر اینم جان من گر دلبر آید
دلا در راه عشقش سر فدا کن
به پیش ما دمی کان دلبر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۱ - کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
هست امید من دلخسته که لطف و کرمش
گره از کار فروبسته ما بگشاید
پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد
بو که خورشید وصال تو رخی بنماید
از جفایی که فلک کرد بدین خسته دلم
عقل سرگشته سرانگشت تحیر خاید
خاطر از تیغ جفای تو چنان مجروحست
که ورا مرهمی از لطف خدا می باید
گر کسی درد نهد بر دل مسکین کسی
گرش از لطف دوا نیز فرستد شاید
حالیا مادر ایام جهان حامله ایست
تا ببینیم که دیگر چه از او می زاید
رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
هست امید من دلخسته که لطف و کرمش
گره از کار فروبسته ما بگشاید
پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد
بو که خورشید وصال تو رخی بنماید
از جفایی که فلک کرد بدین خسته دلم
عقل سرگشته سرانگشت تحیر خاید
خاطر از تیغ جفای تو چنان مجروحست
که ورا مرهمی از لطف خدا می باید
گر کسی درد نهد بر دل مسکین کسی
گرش از لطف دوا نیز فرستد شاید
حالیا مادر ایام جهان حامله ایست
تا ببینیم که دیگر چه از او می زاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۱ - ای عکس طلعت تو فروغ جمال عید
ای عکس طلعت تو فروغ جمال عید
ابروی تست در نظر ما هلال عید
از تاب روزه سوخت دلم ساقیا بریز
در جام جان تشنه لب ما زلال عید
در قید روزه چند کشم انتظار شام
ما را نواله ای برسان از نوال عید
فصل بهار و دامن گلزار و روی یار
حیفست اگر نه عیش کنی با وصال عید
بنشین میان سبزه و باغ و کنار رود
بشنو ز بلبلان حزین وصف حال عید
در ماه روزه دل شده از ضعف سست حال
در دیده هیچ نگذرد الاّ خیال عید
چون فصل نوبهار جهان تازه می کند
باد صبا و مقدم جاه و جلال عید
ابروی تست در نظر ما هلال عید
از تاب روزه سوخت دلم ساقیا بریز
در جام جان تشنه لب ما زلال عید
در قید روزه چند کشم انتظار شام
ما را نواله ای برسان از نوال عید
فصل بهار و دامن گلزار و روی یار
حیفست اگر نه عیش کنی با وصال عید
بنشین میان سبزه و باغ و کنار رود
بشنو ز بلبلان حزین وصف حال عید
در ماه روزه دل شده از ضعف سست حال
در دیده هیچ نگذرد الاّ خیال عید
چون فصل نوبهار جهان تازه می کند
باد صبا و مقدم جاه و جلال عید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۴ - به صد امید درآمد دلم به کوی امید
به صد امید درآمد دلم به کوی امید
بداد جان عزیز و ندید روی امید
به بوی آنکه امیدم به لطف بنوازد
نمی رود ز مشامم هنوز بوی امید
به لب رسید به امّید وصل جان و دلم
هنوز می ننشینم ز جست و جوی امید
بجز امید مرا جست و جوی با کس نیست
چگونه دست بدارم ز گفتگوی امید
روا نکرد امید مرا امید و هنوز
امیدهاست من خسته را به سوی امید
ز یمن بخت به چوگان خوشدلی روزی
به در بریم ز میدان عشق گوی امید
دلا ز باغ جهان گلبن امید مبر
که آب رفته درآید دگر به جوی امید
بداد جان عزیز و ندید روی امید
به بوی آنکه امیدم به لطف بنوازد
نمی رود ز مشامم هنوز بوی امید
به لب رسید به امّید وصل جان و دلم
هنوز می ننشینم ز جست و جوی امید
بجز امید مرا جست و جوی با کس نیست
چگونه دست بدارم ز گفتگوی امید
روا نکرد امید مرا امید و هنوز
امیدهاست من خسته را به سوی امید
ز یمن بخت به چوگان خوشدلی روزی
به در بریم ز میدان عشق گوی امید
دلا ز باغ جهان گلبن امید مبر
که آب رفته درآید دگر به جوی امید