عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۲ - چند ز دیده خون دل بر رخ جان چکانمش
چند ز دیده خون دل بر رخ جان چکانمش
چند فغان ز عشق تو تا به فلک رسانمش
آتش اشتیاق تو شعله زند درون جان
هردم از آب دیدگان باز فرونشانمش
ای تو چو سرو جان ما در چمن جهان خرام
تا سر و جان به پای تو همچو درم فشانمش
راست بگو که چون قلم در صفت جمال تو
مردم دیده در جهان چند به سر دوانمش
دل بستد ز دست ما برد به پای غم فکند
هم به توأم امید آن هست که واستانمش
قدر وصال دوستان چون نشناختم چه سود
گر پس ازین شبی دگر یابم قدر دانمش
بو که شبی به دست من دامن وصلش اوفتد
تاز غم جهان مگر یکسره وارهانمش
توسن عشق دوست را زین مراد کرده ام
عرصه وصل عرض کن تا به میان چمانمش
گر ندهد درین جهان کام من رمیده دل
روز جزا در آن جهان دست منست و دامنش
چند فغان ز عشق تو تا به فلک رسانمش
آتش اشتیاق تو شعله زند درون جان
هردم از آب دیدگان باز فرونشانمش
ای تو چو سرو جان ما در چمن جهان خرام
تا سر و جان به پای تو همچو درم فشانمش
راست بگو که چون قلم در صفت جمال تو
مردم دیده در جهان چند به سر دوانمش
دل بستد ز دست ما برد به پای غم فکند
هم به توأم امید آن هست که واستانمش
قدر وصال دوستان چون نشناختم چه سود
گر پس ازین شبی دگر یابم قدر دانمش
بو که شبی به دست من دامن وصلش اوفتد
تاز غم جهان مگر یکسره وارهانمش
توسن عشق دوست را زین مراد کرده ام
عرصه وصل عرض کن تا به میان چمانمش
گر ندهد درین جهان کام من رمیده دل
روز جزا در آن جهان دست منست و دامنش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۴ - خوشست درد که باشد امید درمانش
خوشست درد که باشد امید درمانش
خوشا سری که نباشد به عشق سامانش
وصال کعبه مقصود اگر طلب داری
قدم مزن که نباشد حد بیابانش
دلم رسید به جان و به جان رسید دلم
به غیر شربت وصل تو نیست درمانش
صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارم
بگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش
ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانا
به جان دوست که در خون نشست پیکانش
ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جست
که نیست مهر درو و جفا فراوانش
جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد
خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش
خوشا سری که نباشد به عشق سامانش
وصال کعبه مقصود اگر طلب داری
قدم مزن که نباشد حد بیابانش
دلم رسید به جان و به جان رسید دلم
به غیر شربت وصل تو نیست درمانش
صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارم
بگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش
ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانا
به جان دوست که در خون نشست پیکانش
ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جست
که نیست مهر درو و جفا فراوانش
جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد
خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۸ - گر زنم آهی بسوزم خرمنش
گر زنم آهی بسوزم خرمنش
ای مسلمانان بگویید از منش
تا به حالم رحمتی آرد کنون
ورنه در عشقش بگیرم دامنش
چون بدیدم حسن رویش را به دل
گفتم الحمدی بدم پیرامنش
ای صبا گر سوی کنعان بگذری
نزدم آور بویی از پیراهنش
هم عنایت بودمی ای کاجکی
تا به دیده رفتمی من مأمنش
دست دل نگذارم از زلف دوتا
ای صبا من، تا نگردی ضامنش
ای مسلمانان بگویید از منش
تا به حالم رحمتی آرد کنون
ورنه در عشقش بگیرم دامنش
چون بدیدم حسن رویش را به دل
گفتم الحمدی بدم پیرامنش
ای صبا گر سوی کنعان بگذری
نزدم آور بویی از پیراهنش
هم عنایت بودمی ای کاجکی
تا به دیده رفتمی من مأمنش
دست دل نگذارم از زلف دوتا
ای صبا من، تا نگردی ضامنش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۴ - بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش
بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش
برآمده به شب تیره آفتابی خوش
به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم
که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟
که هست میل دل من به ماهتابی خوش
مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب
که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش
بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب
نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش
به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق
دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش
ز درد روز فراقش به غیر خون جگر
به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش
مرا شراب ز خون دلست و از دیده
بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش
ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب
به غیر جور نفرمود او جوابی خوش
رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض
از آن زند به رخم دیده ها گلابی خوش
برآمده به شب تیره آفتابی خوش
به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم
که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟
که هست میل دل من به ماهتابی خوش
مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب
که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش
بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب
نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش
به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق
دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش
ز درد روز فراقش به غیر خون جگر
به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش
مرا شراب ز خون دلست و از دیده
بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش
ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب
به غیر جور نفرمود او جوابی خوش
رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض
از آن زند به رخم دیده ها گلابی خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۱ - گر به جانی می فروشد وصل خویش
گر به جانی می فروشد وصل خویش
من ندارم نیم جانی نیز بیش
گر قبولش می کند قربان کنم
من دریغ از وی ندارم جان خویش
مرهمی نه بر دل مسکین من
کز غم هجران دلی داریم ریش
چون دلم ریشست در هجران تو
بر سر ریشم مزن زنهار نیش
دل چو می دارم به عشقت دلبرا
آیت هجران تو خواندم ز پیش
من ندارم خویش و گر باشد یقین
رحمت بیگانه به باشد ز خویش
کیشم آن باشد که قربانش شوم
برنگردد تا جهان باشد ز کیش
من ندارم نیم جانی نیز بیش
گر قبولش می کند قربان کنم
من دریغ از وی ندارم جان خویش
مرهمی نه بر دل مسکین من
کز غم هجران دلی داریم ریش
چون دلم ریشست در هجران تو
بر سر ریشم مزن زنهار نیش
دل چو می دارم به عشقت دلبرا
آیت هجران تو خواندم ز پیش
من ندارم خویش و گر باشد یقین
رحمت بیگانه به باشد ز خویش
کیشم آن باشد که قربانش شوم
برنگردد تا جهان باشد ز کیش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۲ - تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
مکن زین بیش و از آهم بیندیش
مرا ریشست دل از جور ایام
تو هم بر ریش من جانا مزن نیش
نمک از لب مزن بر ریش جانم
نمک مشکل توان زد بر سر ریش
بیا ای عید روی ماهرویان
که تا قربان شوم هر دم درین کیش
جفا تا کی برم در درد عشقت
من بیچاره از بیگانه و خویش
تو سلطانی و من درویش مسکین
ز بهر حق نظر می کن به درویش
به دل گفتم برو گر بینیش روی
فدا کن در جهان جان و میندیش
مکن زین بیش و از آهم بیندیش
مرا ریشست دل از جور ایام
تو هم بر ریش من جانا مزن نیش
نمک از لب مزن بر ریش جانم
نمک مشکل توان زد بر سر ریش
بیا ای عید روی ماهرویان
که تا قربان شوم هر دم درین کیش
جفا تا کی برم در درد عشقت
من بیچاره از بیگانه و خویش
تو سلطانی و من درویش مسکین
ز بهر حق نظر می کن به درویش
به دل گفتم برو گر بینیش روی
فدا کن در جهان جان و میندیش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۰ - دغدغه ی وصل تو چون برود از دماغ
دغدغه ی وصل تو چون برود از دماغ
کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بود
لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان
سرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی توأم هست چو زندان ولی
با رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیست
در تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدم
تا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیست
روی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمید
داد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفت
بین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ
کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بود
لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان
سرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی توأم هست چو زندان ولی
با رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیست
در تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدم
تا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیست
روی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمید
داد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفت
بین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۵ - ای دل به گرد کعبه کوی تو در طواف
ای دل به گرد کعبه کوی تو در طواف
وی جان زده ز دولت وصل رخ تو لاف
گفتم شبی به دولت وصلت نوازشی
فرما، جواب داد مگو بیش ازین گزاف
گفتم به حلق تشنه ما ریز جرعه ای
زان جام لعل رنگ تو از دُرد یا ز صاف
ما را به غیر بندگی تو گناه نیست
گر می زنی به تیغ جفا ور کنی معاف
گر نیست در دلت که دهی کام ما ز لب
ما را ز عین عاطفتت یک نظر کفاف
در بحر خاطرت نگذشتم چو کاه برگ
باریست بر دلم ز غمت همچو کوه قاف
بازآ که در غمت ز جهان رفت صبر و هوش
بگذشت زاریم ز سر «فا» و «لام» و کاف
وی جان زده ز دولت وصل رخ تو لاف
گفتم شبی به دولت وصلت نوازشی
فرما، جواب داد مگو بیش ازین گزاف
گفتم به حلق تشنه ما ریز جرعه ای
زان جام لعل رنگ تو از دُرد یا ز صاف
ما را به غیر بندگی تو گناه نیست
گر می زنی به تیغ جفا ور کنی معاف
گر نیست در دلت که دهی کام ما ز لب
ما را ز عین عاطفتت یک نظر کفاف
در بحر خاطرت نگذشتم چو کاه برگ
باریست بر دلم ز غمت همچو کوه قاف
بازآ که در غمت ز جهان رفت صبر و هوش
بگذشت زاریم ز سر «فا» و «لام» و کاف
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۳ - پست طاقت طاق گشت از بار عشق
پست طاقت طاق گشت از بار عشق
پای دل مجروح شد از خار عشق
بر زبان ناید کسی را نام دل
جان فروشانند در بازار عشق
بس گران باریست بار عشق و صبر
از دلم بردار یارب بار عشق
ای دل بیچاره در هجران بساز
کاین چنین افتاده کار و بار عشق
هر زمان در سینه ام سر می زند
ای مسلمانان ز هجران بار عشق
چون فراقش خانه صبرم بکند
هم وصال او بود معمار عشق
رنگ رویم شد بسان کاه زرد
در جهان اینست خود آثار عشق
پای دل مجروح شد از خار عشق
بر زبان ناید کسی را نام دل
جان فروشانند در بازار عشق
بس گران باریست بار عشق و صبر
از دلم بردار یارب بار عشق
ای دل بیچاره در هجران بساز
کاین چنین افتاده کار و بار عشق
هر زمان در سینه ام سر می زند
ای مسلمانان ز هجران بار عشق
چون فراقش خانه صبرم بکند
هم وصال او بود معمار عشق
رنگ رویم شد بسان کاه زرد
در جهان اینست خود آثار عشق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۵ - چو بودی گر وفا بودی در آن دل
چو بودی گر وفا بودی در آن دل
نه دل خوانم ورا کاو هست قاتل
قتیل عشق او گشتم خدا را
چو جان در سر کنم آنک چه حاصل
فراقت پیش ما آسان نباشد
که کار عاشقی کاریست مشکل
نظر بازان درین صورت چه دانند
که کار غرقه چون شد بر سواحل
ز جان مهرت نخواهم کرد بیرون
که جای سرو جان ماست در دل
سرشتستند مهرت با گل من
که جای سرو بستانیست در گل
چو بندم ریزد از هم مهر رویت
نخواهد رفت بیرون از مفاصل
ملامت عاشقان را کم توان کرد
نصیحت را نمی باشند قابل
نه دل خوانم ورا کاو هست قاتل
قتیل عشق او گشتم خدا را
چو جان در سر کنم آنک چه حاصل
فراقت پیش ما آسان نباشد
که کار عاشقی کاریست مشکل
نظر بازان درین صورت چه دانند
که کار غرقه چون شد بر سواحل
ز جان مهرت نخواهم کرد بیرون
که جای سرو جان ماست در دل
سرشتستند مهرت با گل من
که جای سرو بستانیست در گل
چو بندم ریزد از هم مهر رویت
نخواهد رفت بیرون از مفاصل
ملامت عاشقان را کم توان کرد
نصیحت را نمی باشند قابل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۷ - من نمی یابم دوای درد دل
من نمی یابم دوای درد دل
با که گویم ماجرای درد دل
درد دل گر باشد از عشقت دوا
می کشم از جان بلای درد دل
از طبیب دل دوایی خواستم
گفت می دانم دوای درد دل
از لب و رخسار خود کردم دوا
گلشکر بهر شفای درد دل
غیر درد عشق اگرچه راحتست
من نمی خواهم به جای درد دل
گر نمی دانی که درد من ز چیست
رنگ روی من گوای درد دل
مرغ جانم را پر و بالش بسوخت
از فراقت در هوای درد دل
با که گویم ماجرای درد دل
درد دل گر باشد از عشقت دوا
می کشم از جان بلای درد دل
از طبیب دل دوایی خواستم
گفت می دانم دوای درد دل
از لب و رخسار خود کردم دوا
گلشکر بهر شفای درد دل
غیر درد عشق اگرچه راحتست
من نمی خواهم به جای درد دل
گر نمی دانی که درد من ز چیست
رنگ روی من گوای درد دل
مرغ جانم را پر و بالش بسوخت
از فراقت در هوای درد دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۰ - تا چند حال ما را آشفته داری ای دل
تا چند حال ما را آشفته داری ای دل
از زلف خوبرویان در بند و در سلاسل
تا چند باشم از غم شوریده حال و بی دل
تا چند باشی ای جان از حال بنده غافل
دل را ز دست دادم بی فکر الله الله
افتد به کاردانان این کارهای مشکل
دندان ز کام لعلش برکن دلا که ما نیز
بسیار کرده بودیم اندیشه های باطل
ملک دلم خرابست از جور دور هجران
از وصل چاره ای کن ای پادشاه عاقل
بی قدّ دلفریبت در بوستان شادی
هرگز نشد دل من بر قد سرو مایل
ای دیده چون تواند غیر از رخ تو دیدن
هرکس که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
شمشاد خوش خرامت تا دیده ام ز دیده
چون سرو بوستانی پایم بماند در گل
دل رفت و جان برآمد از غصّه جهانم
تن درهم به خواری چون چاره نیست با دل
از زلف خوبرویان در بند و در سلاسل
تا چند باشم از غم شوریده حال و بی دل
تا چند باشی ای جان از حال بنده غافل
دل را ز دست دادم بی فکر الله الله
افتد به کاردانان این کارهای مشکل
دندان ز کام لعلش برکن دلا که ما نیز
بسیار کرده بودیم اندیشه های باطل
ملک دلم خرابست از جور دور هجران
از وصل چاره ای کن ای پادشاه عاقل
بی قدّ دلفریبت در بوستان شادی
هرگز نشد دل من بر قد سرو مایل
ای دیده چون تواند غیر از رخ تو دیدن
هرکس که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
شمشاد خوش خرامت تا دیده ام ز دیده
چون سرو بوستانی پایم بماند در گل
دل رفت و جان برآمد از غصّه جهانم
تن درهم به خواری چون چاره نیست با دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۲ - من بی دل چکنم پیش که گویم غم دل
من بی دل چکنم پیش که گویم غم دل
که ز عشق تو بجز غصّه ندارم حاصل
ای صبا حال دل من بر دلدار بگوی
که جهانی ز غم عشق تو شد لایعقل
غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانی
زینهار از من دلخسته نباشی غافل
طمع دانه کند مرغ که در دام افتد
ورنه در دام غم و غصّه نیاید عاقل
خلق را میل به حوران بهشتی باشد
چه کنم نیست مرا جز به تو خاطر مایل
به وصال تو بس امّید وفا بود مرا
آه کاندیشه غلط بود و تصوّر باطل
به قیامت برد از عشق جهان حسرتها
که به تشریف وصال تو نگردد واصل
که ز عشق تو بجز غصّه ندارم حاصل
ای صبا حال دل من بر دلدار بگوی
که جهانی ز غم عشق تو شد لایعقل
غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانی
زینهار از من دلخسته نباشی غافل
طمع دانه کند مرغ که در دام افتد
ورنه در دام غم و غصّه نیاید عاقل
خلق را میل به حوران بهشتی باشد
چه کنم نیست مرا جز به تو خاطر مایل
به وصال تو بس امّید وفا بود مرا
آه کاندیشه غلط بود و تصوّر باطل
به قیامت برد از عشق جهان حسرتها
که به تشریف وصال تو نگردد واصل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۴ - مرا عشقت نه امروزست در دل
مرا عشقت نه امروزست در دل
که مهرت را سرشتستند با گل
تو نیز ای بی وفا نامهربان یار
مباش آخر ز حال بنده غافل
دل دیوانه گفتا ترک او کن
به ترک جان بگوید هیچ عاقل
مرا سهلست پیش دوست مردن
فراق روی جانانست مشکل
دلم در قید زلفت پای بندست
بگو جانا چه شاید کرد با دل
نگارینا تو می دانی ندارم
به عالم جز غم عشقت مداخل
منم غرقه میان موج هجران
چه داند حال من کس بر سواحل
شدم راضی که خوابش ببینم
که وصل او خیالی بود باطل
وصال دوست می خواهم به زاری
وگر نی از جهان ما را چه حاصل
که مهرت را سرشتستند با گل
تو نیز ای بی وفا نامهربان یار
مباش آخر ز حال بنده غافل
دل دیوانه گفتا ترک او کن
به ترک جان بگوید هیچ عاقل
مرا سهلست پیش دوست مردن
فراق روی جانانست مشکل
دلم در قید زلفت پای بندست
بگو جانا چه شاید کرد با دل
نگارینا تو می دانی ندارم
به عالم جز غم عشقت مداخل
منم غرقه میان موج هجران
چه داند حال من کس بر سواحل
شدم راضی که خوابش ببینم
که وصل او خیالی بود باطل
وصال دوست می خواهم به زاری
وگر نی از جهان ما را چه حاصل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۷ - آن مرغ که بود زیرکش نام
آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرّم دل آنکه با نگاری
در گوشه ی خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بوده ی شام
سرپنجه ی روزگار غدّار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرّم دل آنکه با نگاری
در گوشه ی خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بوده ی شام
سرپنجه ی روزگار غدّار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۹ - برنمی آید مرا زان لعل جان افزای کام
برنمی آید مرا زان لعل جان افزای کام
وز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام
چون صراحی می رود خون دلم از جور یار
دایماً سرگشته ام در مجلس او همچو جام
می پزم سودای زلف یار در دیگ هوس
عقل می گوید تو تا کی می پزی سودای خام
صبر می باید مرا در عاشقی و چاره نیست
همچو مرغ زیرک ای دل چون درافتادی به دام
ای صبا چون بگذری هیچت فتد کز مردمی
سوی یار من بری از خسته ی مسکین پیام
گو من مهجور در عشق تو سرگردان شدم
در جهان از وصل تو هرگز ندیده هیچ کام
می فرستم از دل و جانت سلامی دم به دم
ور تو در سالی کنی یکبار یاد ما تمام
وز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام
چون صراحی می رود خون دلم از جور یار
دایماً سرگشته ام در مجلس او همچو جام
می پزم سودای زلف یار در دیگ هوس
عقل می گوید تو تا کی می پزی سودای خام
صبر می باید مرا در عاشقی و چاره نیست
همچو مرغ زیرک ای دل چون درافتادی به دام
ای صبا چون بگذری هیچت فتد کز مردمی
سوی یار من بری از خسته ی مسکین پیام
گو من مهجور در عشق تو سرگردان شدم
در جهان از وصل تو هرگز ندیده هیچ کام
می فرستم از دل و جانت سلامی دم به دم
ور تو در سالی کنی یکبار یاد ما تمام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۶ - یک نظر گر می کنی بر حال ما، ما را تمام
یک نظر گر می کنی بر حال ما، ما را تمام
هم عنایت کرد باید بر من ای ماه تمام
چشم بختم ز انتظارت گشت چون دریای خون
برنیاید خاطرم را زان لب شیرینت کام
تا به کی داری روا جانا که رود خون رود
در فراق روی خوبت از دو چشم ما مدام
تا به کی همچون صراحی خون رود در دل مرا
تا به کی سرگشته گردم در جهان مانند جام
چون طبیب من علاج مایه سودا نداشت
لاجرم ناپخته می باید مرا سودای خام
عشق او بازست و باز از سر گرفتن خوش بود
لیک دل در چنگ او افتاده مسکین چون حمام
توسنی بودم به تندی بدلگام و کینه جوی
از جفای چرخ گشتم در فراق دوست رام
هم عنایت کرد باید بر من ای ماه تمام
چشم بختم ز انتظارت گشت چون دریای خون
برنیاید خاطرم را زان لب شیرینت کام
تا به کی داری روا جانا که رود خون رود
در فراق روی خوبت از دو چشم ما مدام
تا به کی همچون صراحی خون رود در دل مرا
تا به کی سرگشته گردم در جهان مانند جام
چون طبیب من علاج مایه سودا نداشت
لاجرم ناپخته می باید مرا سودای خام
عشق او بازست و باز از سر گرفتن خوش بود
لیک دل در چنگ او افتاده مسکین چون حمام
توسنی بودم به تندی بدلگام و کینه جوی
از جفای چرخ گشتم در فراق دوست رام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۸ - تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام
تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام
مهره ی مهر تو در طاس غم انداخته ام
بار هجران تو بر جان من امروزی نیست
با غم عشق تو عمریست که در ساخته ام
همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست
بی تکلّف دو جهان را همه در باخته ام
از دل و جان و جوانی همه بیگانه شدم
تا سگی را به سر کوی تو بشناخته ام
سالها تا به فراز و به نشیب شب هجر
باد پایان وفا را به جهان تاخته ام
آنچنان واله و شیدای تو گشتم که ز شوق
بارها دیده ی خود دیده و نشناخته ام
طوطیی بود سخنگوی به مدح تو زبان
از غم هجر تو اکنون بتر از فاخته ام
سرزنش ارچه کنم بار رقیبم که چو سرو
با وجود شب وصل تو سر افراخته ام
خبرت نیست که از بوی تو ای جان و جهان
همچو موم از غم هجران تو بگداخته ام
مهره ی مهر تو در طاس غم انداخته ام
بار هجران تو بر جان من امروزی نیست
با غم عشق تو عمریست که در ساخته ام
همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست
بی تکلّف دو جهان را همه در باخته ام
از دل و جان و جوانی همه بیگانه شدم
تا سگی را به سر کوی تو بشناخته ام
سالها تا به فراز و به نشیب شب هجر
باد پایان وفا را به جهان تاخته ام
آنچنان واله و شیدای تو گشتم که ز شوق
بارها دیده ی خود دیده و نشناخته ام
طوطیی بود سخنگوی به مدح تو زبان
از غم هجر تو اکنون بتر از فاخته ام
سرزنش ارچه کنم بار رقیبم که چو سرو
با وجود شب وصل تو سر افراخته ام
خبرت نیست که از بوی تو ای جان و جهان
همچو موم از غم هجران تو بگداخته ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۰ - من که با خاک درت خون دل آمیخته ام
من که با خاک درت خون دل آمیخته ام
خون دل را ز ره دیده فرو ریخته ام
به امیدی که مگر سیم وصالت یابم
خاک کوی تو به سر پنجه جان بیخته ام
سرزنش چند کنندم که من خسته روان
روز و شب حلقه صفت بر درت آویخته ام
بوی زلفت ندهد غیر نسیم سحری
عنبر و مشک و عبیر ار به هم آمیخته ام
بس حدیثی که ز چشمان تو گفتم به جهان
تا ز هر گوشه دو صد فتنه برانگیخته ام
تا ز میدان فراقت که برد گوی مراد
حالیا با غم عشق تو درآویخته ام
خون دل را ز ره دیده فرو ریخته ام
به امیدی که مگر سیم وصالت یابم
خاک کوی تو به سر پنجه جان بیخته ام
سرزنش چند کنندم که من خسته روان
روز و شب حلقه صفت بر درت آویخته ام
بوی زلفت ندهد غیر نسیم سحری
عنبر و مشک و عبیر ار به هم آمیخته ام
بس حدیثی که ز چشمان تو گفتم به جهان
تا ز هر گوشه دو صد فتنه برانگیخته ام
تا ز میدان فراقت که برد گوی مراد
حالیا با غم عشق تو درآویخته ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۲ - چون سر زلفش پریشان در جهان افتاده ام
چون سر زلفش پریشان در جهان افتاده ام
با غمش نزدیک و دور از خان و مان افتاده ام
همچو سوسن ده زبانی می کند با من نگار
لاجرم از عشق او در هر زبان افتاده ام
از وصالش بر کران می داردم لیکن ز غم
در میان موج بحر بی کران افتاده ام
از غم عشق و جفای هجر و اندوه فراق
عاجز و آشفته حال و ناتوان افتاده ام
از وفای او امید مهربانی داشتم
لیکن از جور و جفایش در گمان افتاده ام
مدّعی بر من ترحّم کن که جای رحمتست
زآنکه محروم از وصال دوستان افتاده ام
ای صبا در حسرت سلطان مهرویان به کوی
من به ناکامی جدا از دوستان افتاده ام
با وصالت کی توان امّید خلوت داشتن
من که از خواری چو خاک آستان افتاده ام
از دهان یوسفم حاصل نشد کامی چو گرگ
لب به خون آلوده و خالی دهان افتاده ام
گوهر ار در خاک باشد چون برآری گوهرست
من به امّیدی چنین در خاکدان افتاده ام
در زمان چشم مستش فتنه در عالم فتاد
زان سبب من فتنه آخر زمان افتاده ام
با غمش نزدیک و دور از خان و مان افتاده ام
همچو سوسن ده زبانی می کند با من نگار
لاجرم از عشق او در هر زبان افتاده ام
از وصالش بر کران می داردم لیکن ز غم
در میان موج بحر بی کران افتاده ام
از غم عشق و جفای هجر و اندوه فراق
عاجز و آشفته حال و ناتوان افتاده ام
از وفای او امید مهربانی داشتم
لیکن از جور و جفایش در گمان افتاده ام
مدّعی بر من ترحّم کن که جای رحمتست
زآنکه محروم از وصال دوستان افتاده ام
ای صبا در حسرت سلطان مهرویان به کوی
من به ناکامی جدا از دوستان افتاده ام
با وصالت کی توان امّید خلوت داشتن
من که از خواری چو خاک آستان افتاده ام
از دهان یوسفم حاصل نشد کامی چو گرگ
لب به خون آلوده و خالی دهان افتاده ام
گوهر ار در خاک باشد چون برآری گوهرست
من به امّیدی چنین در خاکدان افتاده ام
در زمان چشم مستش فتنه در عالم فتاد
زان سبب من فتنه آخر زمان افتاده ام