تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - این ماه که جا به بام دارد
این ماه که جا به بام دارد
رویی چو مه تمام دارد
من نام ندانمش بگوئید
کاین ماه لقا چه نام دارد
از منظر دیده گر چه دور است
در خلوت دل مقام دارد
چون قامت او کجا بود سرو
نه جلوه و نه خرام دارد
سودای وصال می پزد دل
بیچاره خیال خام دارد
گر بنده سگ توام چرا غیر
در این سر کو مقام دارد
احوال رفیق می توان یافت
زین سوز که در کلام دارد
رویی چو مه تمام دارد
من نام ندانمش بگوئید
کاین ماه لقا چه نام دارد
از منظر دیده گر چه دور است
در خلوت دل مقام دارد
چون قامت او کجا بود سرو
نه جلوه و نه خرام دارد
سودای وصال می پزد دل
بیچاره خیال خام دارد
گر بنده سگ توام چرا غیر
در این سر کو مقام دارد
احوال رفیق می توان یافت
زین سوز که در کلام دارد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - در نیکوئی آفت جهان شد
در نیکوئی آفت جهان شد
نیکوتر از این نمی توان شد
آن عارض چون هلال شد بدر
آن قدر چو نارون روان شد
هم فتنهٔ خاص گشت و هم عام
هم آفت پیر و هم جوان شد
سرحلقه ی مهوشان شیراز
سر خیل بتان اصفهان شد
چشمش بکرشمه قصد دل کرد
ابروش به عشوه خصم جان شد
در حسن و کمال شد فسانه
در غنج و دلال داستان شد
گفتم که شود بلای جان ها
بالا چو کشید آن چنان شد
شد فته زمان زمان به خوبی
تا فتنه ی آخرالزمان شد
عشقی که رفیق پیش از این داشت
صد مرتبه بیشتر از آن شد
نیکوتر از این نمی توان شد
آن عارض چون هلال شد بدر
آن قدر چو نارون روان شد
هم فتنهٔ خاص گشت و هم عام
هم آفت پیر و هم جوان شد
سرحلقه ی مهوشان شیراز
سر خیل بتان اصفهان شد
چشمش بکرشمه قصد دل کرد
ابروش به عشوه خصم جان شد
در حسن و کمال شد فسانه
در غنج و دلال داستان شد
گفتم که شود بلای جان ها
بالا چو کشید آن چنان شد
شد فته زمان زمان به خوبی
تا فتنه ی آخرالزمان شد
عشقی که رفیق پیش از این داشت
صد مرتبه بیشتر از آن شد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - ما را چو تو نیست یار دیگر
ما را چو تو نیست یار دیگر
یار تو چو من هزار دیگر
جز کویت و جز سگت نداریم
یار دگر و دیار دیگر
تا بگذری از رهی بسویم
هر دم من و رهگذار دیگر
صد بارم اگر چو سگ برانی
آیم به در تو بار دیگر
ور از بر من کناره گیری
آیم برت از کنار دیگر
مثل تو به روزگار من نیست
گو باش به روزگار دیگر
آن چشم شکار پیشه گیرد
هر چشم زدن شکار دیگر
جز روی و خطت رفیق را نیست
باغ دگر و بهار دیگر
یار تو چو من هزار دیگر
جز کویت و جز سگت نداریم
یار دگر و دیار دیگر
تا بگذری از رهی بسویم
هر دم من و رهگذار دیگر
صد بارم اگر چو سگ برانی
آیم به در تو بار دیگر
ور از بر من کناره گیری
آیم برت از کنار دیگر
مثل تو به روزگار من نیست
گو باش به روزگار دیگر
آن چشم شکار پیشه گیرد
هر چشم زدن شکار دیگر
جز روی و خطت رفیق را نیست
باغ دگر و بهار دیگر
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - زان نور دو دیده تا شوم دور
زان نور دو دیده تا شوم دور
شد دور زهر دو دیده ام نور
ای کشور مهر از تو ویران
ای خطه ی جور از تو معمور
تا چند من و رقیب باشیم
بی تو مغموم و با تو مسرور
فرهاد که کند کوه در دهر
شیرین که فکند در جهان شور
در عشق چو من نبود شهره
در حسن چو تو نبود مشهور
جز حرف تو جز شمائل تو
یارب من خسته جان مهجور
گر بشنوم و ببینم ای ماه
گوشم کر باد و دیده ام کور
منعم کند ار ز عشق زاهد
منعش نکنم که هست معذور
داند شب و روزم آنکه دیده
روزان سیه شبان دیجور
از سیمبران چسان خورد بر
نه زر دارد رفیق و نه زور
شد دور زهر دو دیده ام نور
ای کشور مهر از تو ویران
ای خطه ی جور از تو معمور
تا چند من و رقیب باشیم
بی تو مغموم و با تو مسرور
فرهاد که کند کوه در دهر
شیرین که فکند در جهان شور
در عشق چو من نبود شهره
در حسن چو تو نبود مشهور
جز حرف تو جز شمائل تو
یارب من خسته جان مهجور
گر بشنوم و ببینم ای ماه
گوشم کر باد و دیده ام کور
منعم کند ار ز عشق زاهد
منعش نکنم که هست معذور
داند شب و روزم آنکه دیده
روزان سیه شبان دیجور
از سیمبران چسان خورد بر
نه زر دارد رفیق و نه زور
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - از عشق تو در ملالتم کاش
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - با ناله و آه همنشین باش
با ناله و آه همنشین باش
تا می باشی دلا چنین باش
پیوسته به درد باش همدم
همواره به داغ همنشین باش
درمان طلبی مباش بی درد
شادی طلبی برو غمین باش
جویی اگر آستان جانان
نقد دل و جان در آستین باش
تا ز آتش دوریت نسوزند
با دوست چو موم و انگبین باش
شاید که رسی به جائی آخر
اسب فرصت به زیر زین باش
باشد که کنی شکار عیشی
دایم شب و روز در کمین باش
تا کی چو زنان به فکر دنیا
گر مرد رهی به فکر دین باش
زان پیش که بنددت اجل چشم
چشمی بگشا و پیش بین باش
تا گرد سرت فلک کند طوف
در پای فتاده چون زمین باش
از شعر، رفیق یا مزن دم
یا شاعر معنی آفرین باش
تا می باشی دلا چنین باش
پیوسته به درد باش همدم
همواره به داغ همنشین باش
درمان طلبی مباش بی درد
شادی طلبی برو غمین باش
جویی اگر آستان جانان
نقد دل و جان در آستین باش
تا ز آتش دوریت نسوزند
با دوست چو موم و انگبین باش
شاید که رسی به جائی آخر
اسب فرصت به زیر زین باش
باشد که کنی شکار عیشی
دایم شب و روز در کمین باش
تا کی چو زنان به فکر دنیا
گر مرد رهی به فکر دین باش
زان پیش که بنددت اجل چشم
چشمی بگشا و پیش بین باش
تا گرد سرت فلک کند طوف
در پای فتاده چون زمین باش
از شعر، رفیق یا مزن دم
یا شاعر معنی آفرین باش
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - ای دلبر نازنین شمائل
ای دلبر نازنین شمائل
ای دل به شمائل تو مائل
ای کوی تو کعبه ی طوائف
ای روی تو قبله ی قبائل
ای داغ غم تو همچو تعویذ
در گردن جان و دل حمائل
ای شهد محبت تو هالک
ای راه مودت تو هائل
چهرت نبود ز دیده غایب
مهرت نشود ز سینه زائل
گو باش هزار بحر مانع
گو باش هزار کوه حائل
با وصف تو در اواخر حسن
زشت است فسانه ی اوائل
ناکامی ما و کام اغیار
بر عشق و هوس بود دلائل
از کوی خودم مران که کفر است
در کیش کریم رد سائل
گر پیش تو دوستی گناه است
من معترفم به جرم و قائل
بر هر که رفیق این غزل خواند
گفتا لله در قائل
ای دل به شمائل تو مائل
ای کوی تو کعبه ی طوائف
ای روی تو قبله ی قبائل
ای داغ غم تو همچو تعویذ
در گردن جان و دل حمائل
ای شهد محبت تو هالک
ای راه مودت تو هائل
چهرت نبود ز دیده غایب
مهرت نشود ز سینه زائل
گو باش هزار بحر مانع
گو باش هزار کوه حائل
با وصف تو در اواخر حسن
زشت است فسانه ی اوائل
ناکامی ما و کام اغیار
بر عشق و هوس بود دلائل
از کوی خودم مران که کفر است
در کیش کریم رد سائل
گر پیش تو دوستی گناه است
من معترفم به جرم و قائل
بر هر که رفیق این غزل خواند
گفتا لله در قائل
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - ای کرده جوانی تو پیرم
ای کرده جوانی تو پیرم
مپسند که از غمت بمیرم
گر کار به جان رسد دل از جان
برگیرم و از تو برنگیرم
تا طور تو گشت دلپسندم
تا طرز تو گشت دلپذیرم
جز ذکر تو نیست بر زبانم
جز فکر تو نیست در ضمیرم
هر روز ز جان و هر شب از دل
بی روی تو ای مه منیرم
تا کی به ملک رسد خروشم
تا کی به فلک رسد نفیرم
ابروی تو می کشد به تیغم
مژگان تو می زند به تیرم
گوید کشمت به تیغ اما
ترسم بکشد رفیق دیرم
مپسند که از غمت بمیرم
گر کار به جان رسد دل از جان
برگیرم و از تو برنگیرم
تا طور تو گشت دلپسندم
تا طرز تو گشت دلپذیرم
جز ذکر تو نیست بر زبانم
جز فکر تو نیست در ضمیرم
هر روز ز جان و هر شب از دل
بی روی تو ای مه منیرم
تا کی به ملک رسد خروشم
تا کی به فلک رسد نفیرم
ابروی تو می کشد به تیغم
مژگان تو می زند به تیرم
گوید کشمت به تیغ اما
ترسم بکشد رفیق دیرم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - تا چند جدا ز یار باشم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - زار از سر کوی یار رفتیم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - از کوی تو غیر رفت و ما هم
از کوی تو غیر رفت و ما هم
بیگانه نماند و آشنا هم
دلخسته ی عشق را نشانیست
کز درد بنالد از دوا هم
روی تو نظاره گاه خلق است
سوی تو نظاره ی خدا هم
سروی چو قد تو بر زمین نیست
ماهی چو رخ تو بر سما هم
آنی تو که خون و مال عشاق
در عهد تو شد هدر، هبا هم
خوبست ز تو گرم ستم نیز
نیکست ز تو وفا، جفا هم
تنها نه به عشق شهره ماییم
شهری به تو شهره اند و ما هم
بینید و کنید منع ما را
چون ما نشوید اگر شما هم
پا نه به سر رفیق کو را
از سر نبود خبر ز پا هم
بیگانه نماند و آشنا هم
دلخسته ی عشق را نشانیست
کز درد بنالد از دوا هم
روی تو نظاره گاه خلق است
سوی تو نظاره ی خدا هم
سروی چو قد تو بر زمین نیست
ماهی چو رخ تو بر سما هم
آنی تو که خون و مال عشاق
در عهد تو شد هدر، هبا هم
خوبست ز تو گرم ستم نیز
نیکست ز تو وفا، جفا هم
تنها نه به عشق شهره ماییم
شهری به تو شهره اند و ما هم
بینید و کنید منع ما را
چون ما نشوید اگر شما هم
پا نه به سر رفیق کو را
از سر نبود خبر ز پا هم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - با این همه بی وفائی تو
با این همه بی وفائی تو
سخت است به من جدائی تو
بیگانه نوازی توام کرد
بیگانه ز آشنایی تو
خوشتر ز هوای پادشاهی است
ما را هوس گدایی تو
از زمره ی دلبران یکی نیست
امروز به دلربائی تو
ای جنس وفا که بر سرت خاک
خواریم ز ناروایی تو
خو کن بقفس که نیست ممکن
ای طایر دل، رهایی تو
ای ناله نمی رسی به گوشش
فریاد ز نارسایی تو
در دور من ای می کهن کو
خاصیت غم زدایی تو
آمد گل و شد رفیق بر باد
زهد من و پارسائی تو
سخت است به من جدائی تو
بیگانه نوازی توام کرد
بیگانه ز آشنایی تو
خوشتر ز هوای پادشاهی است
ما را هوس گدایی تو
از زمره ی دلبران یکی نیست
امروز به دلربائی تو
ای جنس وفا که بر سرت خاک
خواریم ز ناروایی تو
خو کن بقفس که نیست ممکن
ای طایر دل، رهایی تو
ای ناله نمی رسی به گوشش
فریاد ز نارسایی تو
در دور من ای می کهن کو
خاصیت غم زدایی تو
آمد گل و شد رفیق بر باد
زهد من و پارسائی تو
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - گل خوار بود چو خار بی تو
گل خوار بود چو خار بی تو
باشد چو خزان بهار بی تو
شادی برد از دل و غم آرد
سرو و گل لاله زار بی تو
تو گل به کنار کرده بی ما
ما کرده ز گل کنار بی تو
دست تو به خون ما نگارین
وز خون رخ ما نگار بی تو
تا بی تو چرا نمی دهم جان
هستم ز تو شرمسار بی تو
باشد اگر اختیار با من
مردن کنم اختیار بی تو
چون گل تو عزیز بی رفیقی
چون خار رفیق خوار بی تو
باشد چو خزان بهار بی تو
شادی برد از دل و غم آرد
سرو و گل لاله زار بی تو
تو گل به کنار کرده بی ما
ما کرده ز گل کنار بی تو
دست تو به خون ما نگارین
وز خون رخ ما نگار بی تو
تا بی تو چرا نمی دهم جان
هستم ز تو شرمسار بی تو
باشد اگر اختیار با من
مردن کنم اختیار بی تو
چون گل تو عزیز بی رفیقی
چون خار رفیق خوار بی تو
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - تا کلک قضا رقم کشیده
تا کلک قضا رقم کشیده
نقشی چو رخ تو کم کشیده
صورتگر چین ز رشک رویت
بر صورت چین قلم کشیده
تو آن صنمی که هر که جامی
از دست تو ای صنم کشیده
نه یاد زلال خضر کرده
نه حسرت جام جم کشیده
ای پا به ره جفا نهاده
از راه وفا قدم کشیده
اکنون نه رفیق جور عشقت
پی در پی و دم به دم کشیده
تا دیده و تا کشیده از تو
محنت دیده ستم کشیده
نقشی چو رخ تو کم کشیده
صورتگر چین ز رشک رویت
بر صورت چین قلم کشیده
تو آن صنمی که هر که جامی
از دست تو ای صنم کشیده
نه یاد زلال خضر کرده
نه حسرت جام جم کشیده
ای پا به ره جفا نهاده
از راه وفا قدم کشیده
اکنون نه رفیق جور عشقت
پی در پی و دم به دم کشیده
تا دیده و تا کشیده از تو
محنت دیده ستم کشیده
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - جان می کندم ز تن کناره
جان می کندم ز تن کناره
یک لحظه مکن ز من کناره
غیر از تو گلی نکرده هرگز
از بلبل خویشتن کناره
کی جز تو که از منت کنار است
بت کرده ز اهرمن کناره
آنکو که وطن نیست فارغ (؟)
من چون کنم از وطن کناره
هرگز نشنیده ام که کرده ست
مرغ چمن از چمن کناره
کردم چه خطا که کرد از من
آن آهوی ختن کناره (؟)
گفتم که کناره کن ز اغیار
کرد از من ازین سخن کناره
از زاری من رفیق کردند
از من همه مرد و زن کناره
یک لحظه مکن ز من کناره
غیر از تو گلی نکرده هرگز
از بلبل خویشتن کناره
کی جز تو که از منت کنار است
بت کرده ز اهرمن کناره
آنکو که وطن نیست فارغ (؟)
من چون کنم از وطن کناره
هرگز نشنیده ام که کرده ست
مرغ چمن از چمن کناره
کردم چه خطا که کرد از من
آن آهوی ختن کناره (؟)
گفتم که کناره کن ز اغیار
کرد از من ازین سخن کناره
از زاری من رفیق کردند
از من همه مرد و زن کناره
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - کی تو چو من ای نگار داری
کی تو چو من ای نگار داری
چون من تو یکی هزار داری
صد عاشق بی قرار داری
صد چیست که صد هزار داری
یک وعده وفا نکرده خلقی
هر گوشه در انتظار داری
روزی بکسی نمی کنی شام
خوی بد روزگار داری
چون گل دارم عزیزت ای گل
چون خارم اگرچه خوار داری
در رخنه ی پیرهن گلستان
در چاک قبا بهار داری
کار تو جفاست رو جفا کن
با مهر و وفا چه کار داری
ما را چو رفیق از تو فخر است
هر چند ز ما تو عار داری
چون من تو یکی هزار داری
صد عاشق بی قرار داری
صد چیست که صد هزار داری
یک وعده وفا نکرده خلقی
هر گوشه در انتظار داری
روزی بکسی نمی کنی شام
خوی بد روزگار داری
چون گل دارم عزیزت ای گل
چون خارم اگرچه خوار داری
در رخنه ی پیرهن گلستان
در چاک قبا بهار داری
کار تو جفاست رو جفا کن
با مهر و وفا چه کار داری
ما را چو رفیق از تو فخر است
هر چند ز ما تو عار داری
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۱ - دل خوش شودت ز مشکل ما
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷ - عشق توگرفت جای جان را
عشق توگرفت جای جان را
جان نیست به جز غمت روان را
تا بخت بهار حسنت آراست
بستند براو ره ی خزان را
بر سر مزن آستین اکراه
نسپارده سر برآستان را
دادم به گدایی در دوست
سلطانی ملک جاودان را
چون پیش توکز زمانه شادی
اظهار کنم غم نهان را
با هجر کشیدگان توان گفت
رنج دل ماجرای جان را
دیری است که مرغ دل به دامت
بدرود سروده آشیان را
کردی به خموشیم ترحم
منت نکشم دگر فغان را
در کنج قفس دگر صفایی
بگذار هوای گلستان را
جان نیست به جز غمت روان را
تا بخت بهار حسنت آراست
بستند براو ره ی خزان را
بر سر مزن آستین اکراه
نسپارده سر برآستان را
دادم به گدایی در دوست
سلطانی ملک جاودان را
چون پیش توکز زمانه شادی
اظهار کنم غم نهان را
با هجر کشیدگان توان گفت
رنج دل ماجرای جان را
دیری است که مرغ دل به دامت
بدرود سروده آشیان را
کردی به خموشیم ترحم
منت نکشم دگر فغان را
در کنج قفس دگر صفایی
بگذار هوای گلستان را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۶ - برای صبا به یارم امشب
برای صبا به یارم امشب
کز دست غمت فگارم امشب
در پی کسیم بس این که ناچار
غم زیسته غمگسارم امشب
از شعله ی شوقت آتش افتاد
چون شمع به پود و تارم امشب
آتش رودش به جای خوناب
بر رخ دل داغدارم امشب
پروانه صفت چراغ دل فاش
جان سوخت به یک شرارم امشب
در تابه شوق و تاب دوری
چون زلف تو بیقرارم امشب
چون شمع سرشک آتشین ریخت
از دیده ی اشکبارم امشب
ای دل به تو هیچ کس نپرداخت
از روی تو شرمسارم امشب
زین صرصر فتنه زای هایل
برباد روم غبارم امشب
جز مرگ چه چاره ام صفایی
کافتاد اجل دوچارم امشب
کز دست غمت فگارم امشب
در پی کسیم بس این که ناچار
غم زیسته غمگسارم امشب
از شعله ی شوقت آتش افتاد
چون شمع به پود و تارم امشب
آتش رودش به جای خوناب
بر رخ دل داغدارم امشب
پروانه صفت چراغ دل فاش
جان سوخت به یک شرارم امشب
در تابه شوق و تاب دوری
چون زلف تو بیقرارم امشب
چون شمع سرشک آتشین ریخت
از دیده ی اشکبارم امشب
ای دل به تو هیچ کس نپرداخت
از روی تو شرمسارم امشب
زین صرصر فتنه زای هایل
برباد روم غبارم امشب
جز مرگ چه چاره ام صفایی
کافتاد اجل دوچارم امشب
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۵۶ - خورشید تو رشک آفتاب است
خورشید تو رشک آفتاب است
خط تو سواد مشک ناب است
دل در خم زلف سرکشت راست
چون موی به عنبرین طناب است
از پرتو کوکب رخش تن
فرسوده کنان به ماهتاب است
وصل تو مرا کمال تکریم
هجران تو غایت عذاب است
صبر من اگر سبک عنان خاست
غم نیست غمت گران رکاب است
در صلح چو نیستت درنگی
برجنگ چرا چنین شتاب است
هست ارچه خلاف رسم اسلام
در کیش تو این رویه باب است
غم خواری دوستان روا نیست
دل جویی دشمنان ثواب است
این قطره ی خون که خوانیش دل
زین بیش نه لایق عتاب است
امید صفایی از خط یار
چون حسرت تشنه بر سراب است
خط تو سواد مشک ناب است
دل در خم زلف سرکشت راست
چون موی به عنبرین طناب است
از پرتو کوکب رخش تن
فرسوده کنان به ماهتاب است
وصل تو مرا کمال تکریم
هجران تو غایت عذاب است
صبر من اگر سبک عنان خاست
غم نیست غمت گران رکاب است
در صلح چو نیستت درنگی
برجنگ چرا چنین شتاب است
هست ارچه خلاف رسم اسلام
در کیش تو این رویه باب است
غم خواری دوستان روا نیست
دل جویی دشمنان ثواب است
این قطره ی خون که خوانیش دل
زین بیش نه لایق عتاب است
امید صفایی از خط یار
چون حسرت تشنه بر سراب است