تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۹ - چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می‌کنم گاهی به سر می‌ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زان که اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می‌بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون ازین جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون درین جا‌‌ بی‌قرارم آخر از جاییستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۰ - از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
در درون ساغرش چشمه‌ی خوری را یافتم
تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب
شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
میرداد قهر چون ماری فرو کوبد سرش
آن که گوید در دو کونش همسری را یافتم
چون درون طره‌اش دریافتم دل را عجب
در درون مشک رفتم عنبری را یافتم
گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش
می‌پرد پرک‌زنان که شکری را یافتم
گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل
عاشقی مستی جوانی می‌خوری را یافتم
گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند
می‌کشانش رو سیه که منکری را یافتم
در میان طره‌اش رخسار چون آتش ببین
گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
چون گشاید لعل را او تا نثار در کند
گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم
چون دکان سرپزان سرها و دل­ها پیش او
هست بی ­پایان در آن سرها سری را یافتم
چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او
من برون از هر دو عالم منظری را یافتم
من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب
گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
من صف رستم ­دلان جستم بدیدم شاه را
ترک آن کردم چو بی­ صف صفدری را یافتم
من همی‌‌کشتی سوی تبریز راندم می­ نرفت
پس زجان بر کشتی خود لنگری را یافتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۱ - بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم
بی‌نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید
نی غلط گفتم زراه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد
خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
کم سخن گوییم و گر گوییم کم کس پی برد
باده افزون کن که ما با کم­زنان برخاستیم
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی­ست
شکر کندر نیستی ما پهلوان برخاستیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۲ - می­بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
می­بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب­دان صیام
گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات
دان که اسپ تازی تو هست در میدان صیام
هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را
چون که بهر دیدهٔ دل کوری ابدان صیام
چون که هست این صوم نقصان حیات هر ستور
خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام
چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود
پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام
چیست آن اندر جهان مهلک­تر و خون­ریزتر
بر دل و جان وجا خون خوارهٔ شیطان صیام
خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسود
چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام
ماهی بیچاره را آب آنچنان تازه نکرد
آنچه کرد اندر دل و جان­های مشتاقان صیام
در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل
هست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام
گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن
لیک والله هست از آن­ها اعظم الارکان صیام
لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را
چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام
سنگ بی­قیمت که صد خروار ازو کس ننگرد
لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام
شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی؟
چیره گرداند تو را بر بیشهٔ شیران صیام
بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کند
نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام
خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بخت
می­نهد بر تارک سرهای مختاران صیام
خندهٔ صایم به است از حال مفطر در سجود
زان که می­بنشاندت بر خوان الرحمان صیام
در خورش آن بام تون از تو به آلایش بود
همچو حمامت بشوید از همه خذلان صیام
شهوت خوردن ستاره­ی نحس دان تاریک­دل
نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام
هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پر نورعلم؟
تن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام
شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن
تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام
قطره­یی تو سوی بحری کی توانی آمدن؟
سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام
پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم
زان که هست آرامگاه مرد سرگردان صیام
خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفس
دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام
گرچه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت
لرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام
ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می­زهد
هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام
گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش
هست سر نور پاک جملهٔ قرآن صیام
بر سر خوان­های روحانی که پاکان شسته­اند
مر تو را هم­کاسه گرداند بدان پاکان صیام
روزه چون روزت کند روشن­دل و صافی­روان
روز عید وصل شه را ساخته قربان صیام
در صیام ارپا نهی شادی­کنان نه با گشاد
چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام
زود باشد کز گریبان بقا سر برزند
هر که در سر افکند مانندهٔ دامان صیام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۳ - چون که در باغت به زیر سایهٔ طوبی‌ستم
چون که در باغت به زیر سایهٔ طوبی‌ستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می­کنم گاهی به سر می­ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زان که اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می­بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این­جا نیستم این­جا غریبم من غریب
چون درین­جا بی­قرارم آخر از جاییستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۰ - اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام
اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن
و انطقوا من غیر حرف، و اسکتوا تم الکلام
ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کاسنا
وارکبوا ظهر المعالی، وادخلوا بین الزحام
انهضوا نادی المنادی، الصلا این الرجال؟
جاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام
اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکم
ان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام
وافقونا وافقونا فی طریق الاتحاد
انما نحن کنهر فرقوه و السلام
یا ندیمی سل سبیلا، نحو عین السلسبیل
قم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۱ - قد رجعنا، قد رجعنا جائیا من طورکم
قد رجعنا، قد رجعنا جائیا من طورکم
انظرونا، انظرونا، نقتبس من نورکم
کل من یرجو وجودا، یغتنم من جودکم
کل من ارداه عسر، نال من میسورکم
لیس یشقی بالرزایا من یکن محفوظکم
لا یبالی بالبرایا، خاضعی منصورکم
حارت ابصار البرایا، فی بدیهیاتکم
من یلاقی من یسوق الخیل فی مستورکم
لیس یهدی قلبنا الا نسیم منکم
لیس یجلی طرفنا الا بقربی دورکم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۵ - دلبر بیگانه صورت، مهر دارد در نهان
دلبر بیگانه صورت، مهر دارد در نهان
گر زبانش تلخ گوید، قند دارد در دهان
از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو
این چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان
چون که دلبر خشم گیرد، عشق او می‌گویدم
عاشق ناشی مباش و رو مگردان، هان و هان
راست ماند تلخی دلبر به تلخی شراب
سازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان
پیش او مردن به هر دم، از شکر شیرین تر است
مرده داند این سخن را، تو مپرس از زندگان
شاد روزی کین غزل را من بخوانم پیش عشق
سجده آرم بر زمین و جان سپارم در زمان
مرغ جان را عشق گوید، میل داری در قفس؟
مرغ گوید من تو را خواهم، قفس را بردران
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۶ - عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چه‌ها درمی دمد این عشق در سرنای تن
هست این سرنا پدید و هست سرنایی نهان
از می لب‌هاش باری، مست شد سرنای من
گاه سرنا می‌نوازد، گاه سرنا می‌گزد
آه ازین سرنایی شیرین نوای نی شکن
شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او
ای زلعلش مست گشته، هم حسن، هم بوالحسن
بوحسن گو بوالحسن را کو زبویش مست شد
وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن
آسمان چون خرقه‌‌یی رقصان و صوفی ناپدید
ای مسلمانان که دیده‌‌‌‌‌ست خرقه رقصان‌ بی‌بدن؟
خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است زجان
گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن
ای دل مخمور گویی باده‌‌‌‌‌‌ات گیرا نبود
بادهٔ گیرای او، وان گه کسی با خویشتن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۷ - هر خوشی که فوت شد از تو، مباش اندوهگین
هر خوشی که فوت شد از تو، مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود؟
چون برید از شیر، آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی‌‌‌‌‌ست بی‌چون، کاید اندر نقش‌ها
گردد از حقه به حقه، در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید، سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید، گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید، گه ز راه اسپ و زین
از پس این پرده‌ها، ناگاه روزی سر کند
جمله بت‌‌‌ها بشکند، آن که نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید، در خیال آید پدید
تن شود معزول و عاطل، صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا وذاک عبرة للعالمین
ترسم از فتنه، وگرنی گفتنی‌‌‌ها گفتمی
حق ز من خوش تر بگوید، تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری، گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان، اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۸ - نازنینی را رها کن با شهان نازنین
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
سایهٔ خویشی، فنا شو در شعاع آفتاب
چند بینی سایهٔ خود؟ نور او را هم ببین
درفکنده‌‌ی خویش غلطی‌ بی‌خبر همچون ستور
آدمی شو، در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیال خویش ترسد هر که در ظلمت بود
زان که در ظلمت نماید نقش‌‌‌‌های سهمگین
از ستاره‌‌ی روز باشد ایمنی کاروان
 زان که با خورشید آمد هم قران و هم قرین
مرغ شب چون روز بیند، گوید این ظلمت ز چیست؟
 زان که او گشته‌‌‌‌‌ست با شب آشنا و هم‌نشین
شاد آن مرغی که مهر شب درو محکم نگشت
سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۹ - می‌پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
می‌پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
سوی عنقا می‌کشاند استخوان عاشقان
ای دریغا، چشم بودی تا بدیدی در هوا
تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان
اشتران سربریده، پای بالا می‌نهند
اشتر با سر مجو در کاروان عاشقان
آن جنازه برپریدی، گر نگفتی غیرتش
بی نشان رو،‌ بی‌نشان رو،‌ بی‌نشان عاشقان
چون به گورستان درآید استخوان عاشقی
صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان
ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس او
گر روا بودی شدن پیدا، نهان عاشقان
چون تن عاشق درآید، همچو گنجی در زمین
صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان
در کفن پیچید بینید ای عزیزان، کوه قاف
چشم بند است این عجب، یا امتحان عاشقان؟
خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفران
صد گلستان بیش ارزد، زعفران عاشقان
ای رسول غیرت مردان، دهانم را مگیر
تا دو سه نکته بگویم، از زبان عاشقان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۰ - ای ز تو مه پای کوبان، وز تو زهره دف زنان
ای ز تو مه پای کوبان، وز تو زهره دف زنان
می زنند ای جان مردان، عشق ما بر دف، زنان
نقل هر مجلس شده‌‌‌‌‌ست این عشق ما و حسن تو
شهرهٔ شهری شده ما کو چنین بد، شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر
وی چکیده خون ما بر راه، ره رو را نشان
صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق
صد شکار خسته و نی تیر پیدا، نی کمان
روی در دیوار کرده، در غم تو مرد و زن
زآب و نان عشق، رفته اشتهای آب و نان
خون عاشق اشک شد، وز اشک او سبزه برست
سبزه‌‌‌ها از عکس روی چون گل تو گلستان
ذوق عشقت چون ز حد شد، خلق آتشخوار شد
همچو اشترمرغ آتش می‌خورد در عشق جان
هجر سرد چون زمستان، راه‌‌‌ها را بسته بود
در زمین محبوس بود اشکوفه‌‌‌‌های بوستان
چون که راه ایمن شد از داد بهاران، آمدند
سبزه را تیغ برهنه، غنچه را در کف سنان
خیز، بیرون آ به بستان، کز ره دور آمدند
خیز کالقادم یزار و رنجه شو، مرکب بران
از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند
آن گه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند
از هر استاره بضاعت، وآمده تا خاکدان
آب و آتش زآسمانش می‌رسد هر دم مدد
چند روزی کندرین خاکند ایشان میهمان
خوان‌‌‌ها بر سر نسیم و کاس‌‌‌ها بر کف صبا
با طبق پوشی که پوشیده‌‌‌‌‌ست جز از اهل خوان
می‌رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق؟
با زبان حال می‌گویند با پرسندگان
هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست؟
قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
ذوق نان هم گرسنه بیند، نبیند هیچ سیر
بر دکان نانبا از نان چه می‌داند دکان؟
نانوا گر گرسنه ستی، هیچ نان نفروختی
گر بدانستی صبا گل را، نکردی گل فشان
هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت
او نباشد عاشق، او باشد به معنی قلتبان
عذر عاشق گر فروشد، دان که میل دلبر است
از ضرورت، تا نبندد در به رویش دلستان
چون که می‌بیند که میل دلبر اندر شهرگی‌ست
اشک می‌بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده است
رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
تخم پنهان کردهٔ خود را نگر باغ و چمن
شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن
بی لسانی می‌شود بر رغم ما عین لسان
چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش
گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
زاده از اندیشه‌‌‌‌های خوب تو ولدان و حور
زاده از اندیشه‌‌‌‌های زشت تو، دیو کلان
سر اندیشه‌‌ی مهندس، بین شده قصر و سرا
سر تقدیر ازل را بین، شده چندین جهان
واقفی از سر خود، از سر سر واقف نه‌یی
سر سر همچون دل آمد، سر تو همچون زبان
گر سر تو هست خوب، از سر سر ایمن مباش
باش ناایمن که ناایمن همی‌یابد امان
سربلندی سرو و خنده‌‌ی گل، نوای عندلیب
میوه‌‌‌‌های گرم رو، سر دم سرد خزان
برگ‌‌‌ها لرزان چه می‌لرزید، وقت شادی است
دام‌‌‌ها در دانه‌‌‌‌های خوش بود ای باغبان
ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده‌ایم
در کمین غیب بس تیر است پران از کمان
لاله رخ افروخته، وز خشم شد دل سوخته
سنبله پرسود و کژگردن، ز اندیشه‌‌ی گران
آن گل سوری، ستیزه‌‌ی گل، دکانی باز کرد
رنگ‌ها آمیخت، اما نیستش بویی از آن
خوشه‌‌‌ها از سست پایی رو نهاده بر زمین
غوره‌اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
نرگس خیره نگر آخر چه می‌بینی به باغ؟
گفت غمازی کنم، پس من نگنجم در میان
سوسنا افسوس می‌داری، زبان کردی برون
یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
گفت‌ بی‌گفتن زبان ما بیان حال ماست
گرنه پایان راسخستی، سبز کی بودی سران؟
گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته‌یی؟
گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
رنگ معشوق است سیب لعل را، طعم ترش
 زان که خوبان را ترش بودن بزیبد، این بدان
پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود؟
بهر شفتالو فشاندن، پیش شفتالوستان
گفت آری، لیک وقتی می‌دهد شفتالویی
که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است
چون نه گل داری، نه میوه، گفت خامش، هان و هان
گر گلم بودی و میوه، همچو تو خود بینمی
فارغم از دید خود، بر خودپرستان دیدبان
نار، آبی را‌ همی‌گفت، این رخ زردت ز چیست؟
گفت زان دردانه‌‌‌ها کندر درون داری نهان
گفت چون دانسته‌‌یی از سر من؟ گفتا بدانک
می‌نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
نی تو خندانی همیشه؟ خواه خند و خواه نی
وزتو خندان است عالم، چون جنان اندر جنان
لیک آن خندهٔ چون برق او راست کو گرید چو ابر
ابر اگر گریان نباشد، برق ازو نبود جهان
خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر
آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش
زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ‌ بی‌کران
این خیار و خربزه در راه دور و پای سست
چون پیاده‌‌ی حاج می‌آیند اندر کاروان
بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود
بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
چه پیاده، بلکه خفته رفته چون اصحاب کهف
خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
در چنین مجمع کدو آمد، رسن بازی گرفت
از که دید آن؟ زو که دادش آن رسن‌‌‌‌های رسان
این چمن‌ها، وین سمن، وین میوه‌ها، خود رزق ماست
آن گیا و خار و گل، کندر بیابان است آن
آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است
نفرت و‌ بی‌میلی ما هست آن را پاسبان
صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار
هر یکی جوید نصیبه، هر یکی دارد فغان
هر دوا درمان رنجی، هر یکی را طالبی
چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر
پیش ما خار است و پیش اشتران خرما بنان
جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر
اندرون پوست پرورده چو بیضه‌‌ی ماکیان
باز خرما عکس آن، بیرون خوش و باطن قشور
باطن و ظاهر تو چون انجیر باش، ای مهربان
جذبهٔ شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد
هم چنان که جذبه جان را برکشد‌ بی‌نردبان
غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت
بادها چون گشن تازی، شاخ‌‌‌ها چون مادیان
می‌رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر
همچو مهمان سرسری می‌سازد این جا آشیان
صد هزاران غیب می‌گویند مرغان در ضمیر
کان فلان خواهد، گذشتن، جای او گیرد فلان
از سلیمان نامه‌‌‌ها آورده‌اند این هدهدان
کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان؟
عارف مرغانست لک لک، لک لکش دانی که چیست؟
ملک لک والامرلک والحمد لک یا مستعان
وقت ییله‌‌ی روح آمد، قشلق تن را بهل
آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
همچو مرغان پاسبانی خویش کن، تسبیح گو
چندگاهی، خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
بس کنم زین باد پیمودن، ولیکن چاره نیست
زان که کشتی مجاهد، کی رود‌ بی‌بادبان؟
بادپیمایی بهار آمد، حیات عالمی
بادپیمایی خزان آمد، عذاب انس و جان
این بهار و باغ بیرون، عکس باغ باطن است
یک قراضه‌‌‌‌‌ست این همه عالم، وباطن هست کان
لاجرم ما هرچه می‌گوییم اندر نظم، هست
نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
عقل دانایی‌‌‌‌‌ست و نقلش نقل آمد یا قیاس
عشق کان بینش آمد زآفتاب کن فکان
آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل
آفتابی‌ بی‌نظیر‌ بی‌قرین خوش قران
آن که لاشرقیة بوده‌‌‌‌‌ست و لاغربیة
 زان که شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را
مهر جان ره یابد آن جا، نی ربیع و مهر جان
چون که ما را از زمین و از زمان بیرون برد
از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
این زمین و این زمان بیضه‌‌‌‌‌ست و مرغی کندروست
مظلم و اشکسته پر باشد، حقیر و مستهان
کفر و ایمان دان درین بیضه سپید و زرده را
واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم
کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
شمس تبریزی دو عالم بود‌ بی‌رویت عقیم
هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۱ - مهره‌‌یی از جان ربودم‌ بی‌دهان و‌ بی‌دهان
مهره‌‌یی از جان ربودم‌ بی‌دهان و‌ بی‌دهان
گر رقیب او بداند، گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم، نقش کردم، نقش کرد
هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می‌شدم من نیستم، من نیستم
هستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی؟ کو درستی؟ کو گواه؟
در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان
اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه
رنگ رویم، بس نشان و بس نشان و بس نشان
نک نشان لاله رویی، لاله رویی، لاله‌یی
بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران
جز صلاح الدین نداند این سخن را، این سخن
من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۲ - من ز گوش او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان
من ز گوش او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان
تا نداند چشم دشمن، ور بداند گو بدان
بر رخم خطی نبشت و من نهان می‌داشتم
زین سپس پنهان ندارم، هر که خواند گو بخوان
طوق زر عشق او هم لایق این گردن است
بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان
کوس محمودی همه بر اشتر محمود باد
بار دل هم دل کشد، محرم کجا باشد زبان؟
آینه‌‌ی آهن دلی باید که تا زخمش کشد
زخم آیینه نباشد درخور آیینه دان
لیک روی دوست بینی،‌ بی‌خبر باشی ز زخم
چون زنان مصر‌ بی‌خود در جمال یوسفان
صد هزاران حسن یوسف، در جمال روی کیست؟
شمس تبریزی ما، آن خوش نشین خوش نشان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۳ - می‌گزید او آستین را، شرمگین در آمدن
می‌گزید او آستین را، شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جان‌‌‌ها حله‌‌ی بدن
آن طرف رندان همه شب جامه‌‌‌ها را می‌کنند
تا ببینی روز روشن، ما و من‌ بی‌ما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز
شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او
شرط باشد هر دو کارش، هر که شد شمع لگن
در سپردن هر که زوتر، در فروزش بیش تر
سر بنه در زیر پای و دستکی برهم بزن
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت
ترک کن سالوس را، تو خویش را بر وی فکن
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او
روی گل بر روی گل، هم یاسمن بر یاسمن
عاشقان اندر ربوده از بتان روبندها
 زان که در وحدت نباشد نقش‌‌‌‌های مرد و زن
بر سر گور بدن بین روح‌‌‌ها رقصان شده
تا بدیده صد هزاران خویشتن‌ بی‌خویشتن
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان
خیز لولی تا رسن بازی کنیم، اینک رسن
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین
چون حسینم خون خود در، زهرکش همچون حسن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۴ - چون ببینی آفتاب، از روی دلبر یاد کن
چون ببینی آفتاب، از روی دلبر یاد کن
چون ببینی ابر را، از اشک چاکر یاد کن
چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته
از برای جان خود، زین جان لاغر یاد کن
درنگر در آسمان، وین چرخ سرگردان ببین
حال سرگردان این‌ بی‌پا و‌ بی‌سر یاد کن
چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب
از اسیران شب هجران کافر یاد کن
چون ببینی نسر طایر بر فلک بر، آتشین
زآتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن
چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را
چشم مریخی خون آشام پر شر یاد کن
لب ببند و خشک آر و هرچه بینی خشک و تر
در لب و چشمم نگر، زان خشک و زین تر یاد کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۵ - هرچه آن سرخوش کند، بویی بود از یار من
هرچه آن سرخوش کند، بویی بود از یار من
هرچه دل واله کند، آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست؟
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی، عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر، جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید، بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند، چون دمد گلزار من
هر که بیمار خزان شد، شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد، برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی؟ آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری؟ آن دم اقرار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۶ - کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
خود ندانستی به جز تو، جان معنی دان من
تا نه ردی کردمی و نی تردد، نی قبول
بودمی‌ بی‌دام و‌ بی‌خاشاک در عمان من
غیر رویت هر چه بینم، نور چشمم کم شود
هر کسی را ره مده، ای پردهٔ مژگان من
سخت نازک گشت جانم از لطافت‌‌‌‌های عشق
دل نخواهم، جان نخواهم، آن من کو، آن من؟
همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش
روی همچون آفتابت بس بود برهان من
رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو
چرخ را برهم نسوزد دود آتشدان من
تا خموشم من، زگلزار تو ریحان می‌برم
چون بنالم، عطر گیرد عالم از ریحان من
من که باشم مر تو را؟ من آن که تو نامم نهی
تو که باشی مر مرا؟ سلطان من، سلطان من
چون بپوشد جعد تو روی تو را، ره گم کنم
جعد تو کفر من آمد، روی تو ایمان من
ای به جان من تو از افغان من نزدیک تر
یا فغانم از تو آید، یا تویی افغان من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۷ - سوی بیماران خود شد، شاه مه رویان من
سوی بیماران خود شد، شاه مه رویان من
گفت ای رخ‌‌‌‌های زر و زعفرانستان من
زعفرانستان خود را آب خواهم داد، آب
زعفران را گل کنم از چشمهٔ حیوان من
زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست
سر منه جز بر خط فرمان من، فرمان من
ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن
ذره‌‌یی دزدیده‌اند از حسن و از احسان من
عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می‌شوند
حال دزدان این بود در حضرت سلطان من
روز شد ای خاکیان دزدیده‌‌‌ها را رد کنید
خاک را ملک از کجا؟ حسن از کجا؟ ای جان من
شب چو شد خورشید غایب، اختران لافی زنند
زهره گوید آن من دان، ماه گوید آن من
مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند
با زحل مریخ گوید خنجر بران من
وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور
چرخ‌‌‌ها ملک من است و برج‌‌‌ها ارکان من
آفتاب از سوی مشرق صبح دم لشکر کشد
گوید ای دزدان کجا رفتید؟ اینک آن من
زهرهٔ زهره درید و ماه را گردن شکست
شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من
کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست
مشتری مفلس برآمد کآه، شد همیان من
چون یکی میدان دوانید آفتاب، آمد ندا
هان و هان ای‌ بی‌ادب، بیرون شو از میدان من
آفتاب آفتابم، آفتابا تو برو
در چه مغرب فرو رو، باش در زندان من
وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو
منکران حشر را آگه کن از برهان من
عید هر کس آن مهی باشد که او قربان اوست
عید تو ماه من آمد، ای شده قربان من
شمس تبریزی چو تافت از برج لا شرقیة
تاب ذات او برون شد از حد و امکان من