تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۸ - میآید سنجق بهاری
میآید سنجق بهاری
لشکرکش شور و بیقراری
گلزار نقاب میگشاید
بلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامی
کی نرگس مست، بر چه کاری؟
امروز بنفشه در رکوع است
میجوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرون
آن لاله رخان کوهساری
یا رب، که که را همیفریبند؟
خوش مینگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردی
منگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزت
گر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگ
کز غیب بروید آنچه کاری
گشتهست زبان گاو ناطق
در حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یأس ازان کو
بخشد به کلوخ خوش عذاری
با برگ شد آن کلوخ جان یافت
در شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشههای شربت
هر یک مزهیی به خوش گواری
بعضی چو شکر، اگر شکوری
بعضی ترشند، اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باش
نی واعظ خلق شو، نه قاری
لشکرکش شور و بیقراری
گلزار نقاب میگشاید
بلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامی
کی نرگس مست، بر چه کاری؟
امروز بنفشه در رکوع است
میجوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرون
آن لاله رخان کوهساری
یا رب، که که را همیفریبند؟
خوش مینگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردی
منگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزت
گر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگ
کز غیب بروید آنچه کاری
گشتهست زبان گاو ناطق
در حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یأس ازان کو
بخشد به کلوخ خوش عذاری
با برگ شد آن کلوخ جان یافت
در شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشههای شربت
هر یک مزهیی به خوش گواری
بعضی چو شکر، اگر شکوری
بعضی ترشند، اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باش
نی واعظ خلق شو، نه قاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۹ - ای چشم و چراغ شهریاری
ای چشم و چراغ شهریاری
والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد
از گوشهٔ سینهیی برآری
خورشید به پیش نور آن شمع
یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی
آن تخم که گفتهیی بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان
بر چهرهٔ زعفران بباری؟
تا لاله ستان عاشقان را
از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را
چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود، باده گردد
چون پای برو نهی، فشاری
مخدومی شمس حق تبریز
لطفی که هزار نوبهاری
والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد
از گوشهٔ سینهیی برآری
خورشید به پیش نور آن شمع
یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی
آن تخم که گفتهیی بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان
بر چهرهٔ زعفران بباری؟
تا لاله ستان عاشقان را
از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را
چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود، باده گردد
چون پای برو نهی، فشاری
مخدومی شمس حق تبریز
لطفی که هزار نوبهاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۰ - ای جان و جهان چه میگریزی؟
ای جان و جهان چه میگریزی؟
وی فخر شهان چه میگریزی؟
ما را به چه کار میفرستی؟
پنهان پنهان، چه میگریزی؟
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان، چه میگریزی؟
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان، چه میگریزی؟
ای که شکرت کران ندارد
بنشین به میان، چه میگریزی؟
چون محرم هر شکر، دهان است
از پیش دهان، چه میگریزی؟
ایمن ز امان توست عالم
ای امن امان چه میگریزی؟
عالم همه گرگ مردخوار است
ای دل ز شبان، چه میگریزی؟
خامش که زبان همه زیان است
تو سوی زیان چه میگریزی؟
وی فخر شهان چه میگریزی؟
ما را به چه کار میفرستی؟
پنهان پنهان، چه میگریزی؟
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان، چه میگریزی؟
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان، چه میگریزی؟
ای که شکرت کران ندارد
بنشین به میان، چه میگریزی؟
چون محرم هر شکر، دهان است
از پیش دهان، چه میگریزی؟
ایمن ز امان توست عالم
ای امن امان چه میگریزی؟
عالم همه گرگ مردخوار است
ای دل ز شبان، چه میگریزی؟
خامش که زبان همه زیان است
تو سوی زیان چه میگریزی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۱ - از قصه حال ما نپرسی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۲ - ای دلبر بیدلان صوفی
ای دلبر بیدلان صوفی
حاشا که ز جان بیوقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم
دلتنگ ز غم، چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود به طوفی
وان گه که به خانه هم، به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت
چون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرار
زیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماه
آن ماه نهیی که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمس
آن شمس نهیی که در کسوفی
در آحادیم ای مهندس
تو ساکن خانهٔ الوفی
ای آحادی الوف را باش
کین جا تو به منزل مخوفی
حاشا که ز جان بیوقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم
دلتنگ ز غم، چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود به طوفی
وان گه که به خانه هم، به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت
چون معدن مهری و الوفی
مکشوف ز کشف توست اسرار
زیرا که کشوف هر کشوفی
آنی که بری خسوف از ماه
آن ماه نهیی که در خسوفی
آنی که بری کسوف از شمس
آن شمس نهیی که در کسوفی
در آحادیم ای مهندس
تو ساکن خانهٔ الوفی
ای آحادی الوف را باش
کین جا تو به منزل مخوفی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۳ - ای آن که تو شاه مطربانی
ای آن که تو شاه مطربانی
زان دلبرکش بگو که دانی
خواهم که دو عشر، ای خوش آواز
از مصحف حسن او بخوانی
در هر حرفیش مستمع را
بگشاید چشمهٔ معانی
سینش گوید که فاستجیبوا
نونش گوید که لن ترانی
ای طرهٔ او چه پای بندی
وی غمزهٔ او چه بیامانی
از نرگس اوست، ای گل سرخ
کان اطلس سرخ میدرانی
ماندم ز تمام کردن این
باقیش تو بگو برین نشانی
زان دلبرکش بگو که دانی
خواهم که دو عشر، ای خوش آواز
از مصحف حسن او بخوانی
در هر حرفیش مستمع را
بگشاید چشمهٔ معانی
سینش گوید که فاستجیبوا
نونش گوید که لن ترانی
ای طرهٔ او چه پای بندی
وی غمزهٔ او چه بیامانی
از نرگس اوست، ای گل سرخ
کان اطلس سرخ میدرانی
ماندم ز تمام کردن این
باقیش تو بگو برین نشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۴ - روزی که مرا ز من ستانی
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه دانی
تا با تو چو خاص نور گردم
آن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریاد
با همچو تو آب زندگانی؟
گر مرگم از اواست، مرگ من باد
آن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتم
زان خرمن گوهر نهانی
منویس برین و آن براتم
بگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیست
باران آمد، تو ناودانی
ضایع مکن از من آنچه دانی
تا با تو چو خاص نور گردم
آن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریاد
با همچو تو آب زندگانی؟
گر مرگم از اواست، مرگ من باد
آن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتم
زان خرمن گوهر نهانی
منویس برین و آن براتم
بگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیست
باران آمد، تو ناودانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۵ - چون عشق کند شکرفشانی
چون عشق کند شکرفشانی
در جلوه شود مه نهانی
بینی که شکر کران ندارد
خوش میخوری و همیرسانی
میغلط به هر طرف که غلطی
بر سبزهٔ سبز بوستانی
گر زان که کله نهی، وگر نی
شاهنشه جمله خسروانی
آن را بینی که من نگویم
زیرا که بگویمت، بدانی
چون چشم تو وا کنند ناگه
بر شهر عظیم آن جهانی
مانندهٔ طفل نوبزاده
خیره نگری و خیره مانی
تا چشم بران جهان نشیند
چاره نبود ازین نشانی
بگریز به نور شمس تبریز
تا کشف شود همه معانی
در جلوه شود مه نهانی
بینی که شکر کران ندارد
خوش میخوری و همیرسانی
میغلط به هر طرف که غلطی
بر سبزهٔ سبز بوستانی
گر زان که کله نهی، وگر نی
شاهنشه جمله خسروانی
آن را بینی که من نگویم
زیرا که بگویمت، بدانی
چون چشم تو وا کنند ناگه
بر شهر عظیم آن جهانی
مانندهٔ طفل نوبزاده
خیره نگری و خیره مانی
تا چشم بران جهان نشیند
چاره نبود ازین نشانی
بگریز به نور شمس تبریز
تا کشف شود همه معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۶ - ای وصل تو اصل شادمانی
ای وصل تو اصل شادمانی
کان صورتهاست، وین معانی
یک لحظه مبر ز بنده، که نیست
بی آب سفینه را روانی
من مصحف باطلم، ولیکن
تصحیح شوم چو تو بخوانی
یک یوسف بیکس است و صد گرگ
اما برهد، چو تو شبانی
هر بار بپرسیام که چونی؟
با اشکم و روی زعفرانی
این هر دو نشان برای عام است
پیشت چه نشان، چه بینشانی
ناگفته، حدیث بشنوی تو
ننوشته، قباله را بخوانی
بی خواب تو واقعه نمایی
بی آب سفینهها برانی
خاموش ثنا و لابه کم کن
کز غیب رسید، لن ترانی
کان صورتهاست، وین معانی
یک لحظه مبر ز بنده، که نیست
بی آب سفینه را روانی
من مصحف باطلم، ولیکن
تصحیح شوم چو تو بخوانی
یک یوسف بیکس است و صد گرگ
اما برهد، چو تو شبانی
هر بار بپرسیام که چونی؟
با اشکم و روی زعفرانی
این هر دو نشان برای عام است
پیشت چه نشان، چه بینشانی
ناگفته، حدیث بشنوی تو
ننوشته، قباله را بخوانی
بی خواب تو واقعه نمایی
بی آب سفینهها برانی
خاموش ثنا و لابه کم کن
کز غیب رسید، لن ترانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۷ - کژ زخمه مباش تا توانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۸ - مست می عشق را حیا نی
مست می عشق را حیا نی
وین بادهٔ عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان را
می نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراها
جان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا، گفت
آن هست صفا، ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان ازین مس
ای کفو تو زر و کیمیا نی
کین برق حدیث تو ازان است
جز جان افزا و دلربا نی
گفتا غلطی، که آن نیم من
ما بوالحسنیم و بوالعلا نی
گفتم که به حق نرگسانت
دفعم بمده به شیوهها، نی
کاین غمزهٔ مست خونی تو
کشتهست هزار و خون بها نی
بالله که تویی که بیتویی تو
ای کبر تو غیر کبریا نی
گر زان که تویی، و گرنهیی تو
از تو گذری دو دیده را نی
گر فرمایی که نیست هست است
کو زهره که گویمت چرا؟ نی
مقناطیسی و جان چو آهن
میآید مست و دست و پا نی
چون گرم شوم، ز جام اول
غیر تسلیم در قضا نی
چون شد به سرم میام سراسر
می را تسلیم یا رضا نی
از بهر نسیم زلف جعدت
یکتا زلفی که جز دو تا نی
ای باد صبا به انتظارت
از بهر صبا و خود صبا نی
پس ما چه زنیم، ای قلندر
اندر گره و گره گشا نی؟
گر زان که نه هر دمی خداوند
کو جز سر و خاصهٔ خدا نی
مخدومی شمس دین تبریز
چون خورشیدش درین سما نی
وین بادهٔ عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان را
می نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراها
جان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا، گفت
آن هست صفا، ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان ازین مس
ای کفو تو زر و کیمیا نی
کین برق حدیث تو ازان است
جز جان افزا و دلربا نی
گفتا غلطی، که آن نیم من
ما بوالحسنیم و بوالعلا نی
گفتم که به حق نرگسانت
دفعم بمده به شیوهها، نی
کاین غمزهٔ مست خونی تو
کشتهست هزار و خون بها نی
بالله که تویی که بیتویی تو
ای کبر تو غیر کبریا نی
گر زان که تویی، و گرنهیی تو
از تو گذری دو دیده را نی
گر فرمایی که نیست هست است
کو زهره که گویمت چرا؟ نی
مقناطیسی و جان چو آهن
میآید مست و دست و پا نی
چون گرم شوم، ز جام اول
غیر تسلیم در قضا نی
چون شد به سرم میام سراسر
می را تسلیم یا رضا نی
از بهر نسیم زلف جعدت
یکتا زلفی که جز دو تا نی
ای باد صبا به انتظارت
از بهر صبا و خود صبا نی
پس ما چه زنیم، ای قلندر
اندر گره و گره گشا نی؟
گر زان که نه هر دمی خداوند
کو جز سر و خاصهٔ خدا نی
مخدومی شمس دین تبریز
چون خورشیدش درین سما نی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۹ - گویم سخن لب تو، یا نی؟
گویم سخن لب تو، یا نی؟
ای لعل لب تو را بها نی
ای گفتهٔ ما غلام آن دم
کان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم، به جز خطا نی
و آن جا که تویی، به جز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم است
وان جا همه هستی است جا نی
سیاره همیروند پا نی
صد مشک روانه و سقا نی
رنجورانند همچو ایوب
دریافته صحت و دوا نی
بیچشمانند همچو یعقوب
بینا شده چشم و توتیا نی
ره پویانند همچو ماهی
بینند طریقهها ضیا نی
از رشک تو من دهان ببستم
شرح تو رسد به منتها؟ نی
ای لعل لب تو را بها نی
ای گفتهٔ ما غلام آن دم
کان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم، به جز خطا نی
و آن جا که تویی، به جز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم است
وان جا همه هستی است جا نی
سیاره همیروند پا نی
صد مشک روانه و سقا نی
رنجورانند همچو ایوب
دریافته صحت و دوا نی
بیچشمانند همچو یعقوب
بینا شده چشم و توتیا نی
ره پویانند همچو ماهی
بینند طریقهها ضیا نی
از رشک تو من دهان ببستم
شرح تو رسد به منتها؟ نی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۰ - با دل گفتم چرا چنینی؟
با دل گفتم چرا چنینی؟
تا چند به عشق هم نشینی؟
دل گفت چرا تو هم نیایی؟
تا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانی
جز آتش عشق، کی گزینی؟
ای گشته چو باد از لطافت
پرباد شده چو ساتگینی
چون آب، تو جان نقشهایی
چون آینه، حسن را امینی
هر جان خسیس کان ندارد
میپندارد که تو همینی
ای آن که تو جان آسمانی
هر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمه
تو سرمهٔ دیدهٔ یقینی
ای لعل تو از کدام کانی؟
در حلقه درآ، که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمت
آن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوش
وندر معنی، چه خوش معینی
تا چند به عشق هم نشینی؟
دل گفت چرا تو هم نیایی؟
تا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانی
جز آتش عشق، کی گزینی؟
ای گشته چو باد از لطافت
پرباد شده چو ساتگینی
چون آب، تو جان نقشهایی
چون آینه، حسن را امینی
هر جان خسیس کان ندارد
میپندارد که تو همینی
ای آن که تو جان آسمانی
هر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمه
تو سرمهٔ دیدهٔ یقینی
ای لعل تو از کدام کانی؟
در حلقه درآ، که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمت
آن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوش
وندر معنی، چه خوش معینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۱ - در خون دلم رسید فتوی
در خون دلم رسید فتوی
از جملهٔ مفتیان معنی
با خلق بگو که دور باشید
از زرق من و فسوس دعوی
با دل گفتم چنین خوش استت؟
دل نعره زنان که آری، آری
برداشت ربابکی دل من
بنواخت که ما خوشیم یعنی
کان طعنه ازین سوی وجود است
آن جا که منم کجاست طعنی؟
آن جا که منم، چو من نگنجم
گنجد دگری؟ بگو که نی، نی
تا من باشی، تو او نبینی
زیرا که شب است و چشم اعمی
تا چشم تو این بود، چه بینی؟
در بتگه نفس، نقش مانی
ای عاجز خویش رو به تبریز
در شمس الدین گریز، باری
از جملهٔ مفتیان معنی
با خلق بگو که دور باشید
از زرق من و فسوس دعوی
با دل گفتم چنین خوش استت؟
دل نعره زنان که آری، آری
برداشت ربابکی دل من
بنواخت که ما خوشیم یعنی
کان طعنه ازین سوی وجود است
آن جا که منم کجاست طعنی؟
آن جا که منم، چو من نگنجم
گنجد دگری؟ بگو که نی، نی
تا من باشی، تو او نبینی
زیرا که شب است و چشم اعمی
تا چشم تو این بود، چه بینی؟
در بتگه نفس، نقش مانی
ای عاجز خویش رو به تبریز
در شمس الدین گریز، باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۲ - در عشق هر آن که شد فدایی
در عشق هر آن که شد فدایی
نبود ز زمین، بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است
سردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک، خاک ارزد
آن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست
ای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت
در عشق چو سایهٔ همایی
ای آن که تو بوی آن نداری
تو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او را
الا که وجود مرتضایی
نبود ز زمین، بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص است
سردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک، خاک ارزد
آن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاست
ای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنت
در عشق چو سایهٔ همایی
ای آن که تو بوی آن نداری
تو لایق آن بلا نیایی
لایق نبود به زخم او را
الا که وجود مرتضایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۳ - عشق است دلاور و فدایی
عشق است دلاور و فدایی
تنها رو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره برده
آورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم
بربوده ز یک دلان، دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی؟
ای پاک ز جای، از کجایی؟
در عالم کم زنان چه بیشی
در خطهٔ دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن
صبرا تو درین هوس نشایی
نادیده مکن، چو دیدهیی تو
بیگانه مرو، چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم
بیظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش، چه دیدی ای جان؟
کین دست گشاده در دعایی
ای دل، ز قضا چه رو نمودت؟
کز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است؟
گفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریز
سر پای کنی، به سر بیایی
تنها رو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره برده
آورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم
بربوده ز یک دلان، دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی؟
ای پاک ز جای، از کجایی؟
در عالم کم زنان چه بیشی
در خطهٔ دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن
صبرا تو درین هوس نشایی
نادیده مکن، چو دیدهیی تو
بیگانه مرو، چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم
بیظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش، چه دیدی ای جان؟
کین دست گشاده در دعایی
ای دل، ز قضا چه رو نمودت؟
کز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است؟
گفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریز
سر پای کنی، به سر بیایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۴ - ماها چو به چرخ دل برآیی
ماها چو به چرخ دل برآیی
چون جان، به تن جهان درآیی
ماها چه لطیف و خوش لقایی
ای ماه بگو که از کجایی؟
داریم ز عشق تو براتی
وز قند لطیف تو نباتی
از لعل لبت، بده زکاتی
ای ماه بگو که از کجایی؟
ای یوسف جان که در نخاسی
در حسن و جمال بیقیاسی
در ما بنگر، چو میشناسی
ای ماه بگو که از کجایی؟
زان سان ز شراب تو خرابیم
کز خود اثری همینیابیم
بفزای، اگر چه مینتابیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
در زیر درخت تو نشینیم
وز میوهٔ دلکش تو چینیم
جز گلشن روی تو نبینیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
هر دم که ز بادهٔ تو نوشیم
بس روشن جان و تیزگوشیم
بیهوش شدیم و بس به هوشیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
از آتشهات در فروغند
فارغ از صدق، وز دروغند
با قبلهٔ آتشین چو موغند
ای ماه بگو که از کجایی؟
ای رشک بتان و بت پرستان
آرام دل خراب مستان
پا را بمکش ز زیردستان
ای ماه بگو که از کجایی؟
شمس تبریز پادشاهی
در خطهٔ بیحد الهی
از ماه تو راست تا به ماهی
ای ماه بگو که از کجایی؟
چون جان، به تن جهان درآیی
ماها چه لطیف و خوش لقایی
ای ماه بگو که از کجایی؟
داریم ز عشق تو براتی
وز قند لطیف تو نباتی
از لعل لبت، بده زکاتی
ای ماه بگو که از کجایی؟
ای یوسف جان که در نخاسی
در حسن و جمال بیقیاسی
در ما بنگر، چو میشناسی
ای ماه بگو که از کجایی؟
زان سان ز شراب تو خرابیم
کز خود اثری همینیابیم
بفزای، اگر چه مینتابیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
در زیر درخت تو نشینیم
وز میوهٔ دلکش تو چینیم
جز گلشن روی تو نبینیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
هر دم که ز بادهٔ تو نوشیم
بس روشن جان و تیزگوشیم
بیهوش شدیم و بس به هوشیم
ای ماه بگو که از کجایی؟
از آتشهات در فروغند
فارغ از صدق، وز دروغند
با قبلهٔ آتشین چو موغند
ای ماه بگو که از کجایی؟
ای رشک بتان و بت پرستان
آرام دل خراب مستان
پا را بمکش ز زیردستان
ای ماه بگو که از کجایی؟
شمس تبریز پادشاهی
در خطهٔ بیحد الهی
از ماه تو راست تا به ماهی
ای ماه بگو که از کجایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۵ - آن شمع چو شد طرب فزایی
آن شمع چو شد طرب فزایی
پروانه دلان، به رقص آیی
چون جان برسد، نه تن بجنبد؟
جان آمد، از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتاد
ای کوه گران، کم از صدایی؟
کین باد بهار میرساند
رقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماند؟
خورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچان
از آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح بیجسم
شوخی، شکری، یکی بلایی
گه کوته و گه دراز گشتیم
با سایهٔ صورت همایی
هم بر لب دوست، مست گشتیم
نالان شده مست، همچو نایی
بر باد سوار، همچو کاهیم
اندر جولان ز کهربایی
چون پشه ز خون خویش مستیم
وز دیگ جگر، دلا ابایی
اندر خلوت به هوی هویی
در جمعیت به های هایی
در صورت، بندهٔ کمینیم
در سر، صفت یکی خدایی
این داد خدیو شمس تبریز
بی کبر، ولیک کبریایی
پروانه دلان، به رقص آیی
چون جان برسد، نه تن بجنبد؟
جان آمد، از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتاد
ای کوه گران، کم از صدایی؟
کین باد بهار میرساند
رقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماند؟
خورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچان
از آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح بیجسم
شوخی، شکری، یکی بلایی
گه کوته و گه دراز گشتیم
با سایهٔ صورت همایی
هم بر لب دوست، مست گشتیم
نالان شده مست، همچو نایی
بر باد سوار، همچو کاهیم
اندر جولان ز کهربایی
چون پشه ز خون خویش مستیم
وز دیگ جگر، دلا ابایی
اندر خلوت به هوی هویی
در جمعیت به های هایی
در صورت، بندهٔ کمینیم
در سر، صفت یکی خدایی
این داد خدیو شمس تبریز
بی کبر، ولیک کبریایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۶ - ای بیتو محال جان فزایی
ای بیتو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما، کجایی؟
گر نیم شبی زنان و گویان
سرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشد؟
آخر نه تو جان جان مایی؟
در بام فلک درافتد آتش
گر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشید؟
تا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما را
هم دفع بلا و هم بلایی
در دیدهٔ ناامید هر دم
ای دیدهٔ دل چه مینمایی؟
ای بلبل مست از فغانت
میآید بوی آشنایی
مینال، که ناله مرهم آمد
بر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز نالهٔ تو
چیزی ز حقیقت خدایی
وی در دل و جان ما، کجایی؟
گر نیم شبی زنان و گویان
سرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشد؟
آخر نه تو جان جان مایی؟
در بام فلک درافتد آتش
گر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشید؟
تا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما را
هم دفع بلا و هم بلایی
در دیدهٔ ناامید هر دم
ای دیدهٔ دل چه مینمایی؟
ای بلبل مست از فغانت
میآید بوی آشنایی
مینال، که ناله مرهم آمد
بر زخم جراحت جدایی
تا کشف شود ز نالهٔ تو
چیزی ز حقیقت خدایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۷ - گر یار لطیف و باوفایی
گر یار لطیف و باوفایی
ور از دل و جان ازان مایی
خواهم که درین میان درآیی
ای ماه بگو که کی برآیی؟
چون صورت جان لطیف کاری
از حلقه چرا تو برکناری؟
وز یارک خود دریغ داری
ای ماه بگو که کی برآیی؟
برخیز که ما و تو چو جانیم
وز رازک همدگر بدانیم
آخر نه من و تو یارکانیم
ای ماه بگو که کی برآیی؟
دریاب که بر در خداییم
آخر بنگر که ما کجاییم
تا رقص کنان، ز در درآییم
ای ماه بگو که کی برآیی؟
ای جان و جهان چرا چنینی
چون یارک خویش را نبینی
در گوشه روی، ترش نشینی
ای ماه بگو که کی برآیی؟
چونی تو و آن دل لطیفت
وان صورت و قامت ظریفت؟
خواهم که شوم شبی حریفت
ای ماه بگو که کی برآیی؟
در جملهٔ عالم الهی
وز دامن ماه تا به ماهی
آن شد که تو گویی و بخواهی
ای ماه بگو که کی برآیی؟
ور از دل و جان ازان مایی
خواهم که درین میان درآیی
ای ماه بگو که کی برآیی؟
چون صورت جان لطیف کاری
از حلقه چرا تو برکناری؟
وز یارک خود دریغ داری
ای ماه بگو که کی برآیی؟
برخیز که ما و تو چو جانیم
وز رازک همدگر بدانیم
آخر نه من و تو یارکانیم
ای ماه بگو که کی برآیی؟
دریاب که بر در خداییم
آخر بنگر که ما کجاییم
تا رقص کنان، ز در درآییم
ای ماه بگو که کی برآیی؟
ای جان و جهان چرا چنینی
چون یارک خویش را نبینی
در گوشه روی، ترش نشینی
ای ماه بگو که کی برآیی؟
چونی تو و آن دل لطیفت
وان صورت و قامت ظریفت؟
خواهم که شوم شبی حریفت
ای ماه بگو که کی برآیی؟
در جملهٔ عالم الهی
وز دامن ماه تا به ماهی
آن شد که تو گویی و بخواهی
ای ماه بگو که کی برآیی؟