تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۵ - هر لحظه یکی صورت، میبینی و زادن نی
هر لحظه یکی صورت، میبینی و زادن نی
جز دیده فزودن نی، جز چشم گشودن نی
از نعمت روحانی، در مجلس پنهانی
چندانک خوری میخور، دستوری دادن نی
آن میوه که از لطفش، می آب شود در کف
وان میوهٔ نورس را بر کف بنهادن نی
این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد
در مشک تتاری نی، در عنبر و لادن نی
می کوبد تقدیرش، در هاون تن جان را
وین سرمهٔ عشق او، اندرخور هاون نی
دیدی تو چنین سرمه، کو هاونها ساید؟
تا باز رود آن جا، آن جا که تو و من نی
آن جا روش و دین نی، جز باغ نوآیین نی
جز گلبن و نسرین نی، جز لاله و سوسن نی
بگذار تنیها را، بشنو ارنیها را
چون سوخت منیها را، پس طعنه گه لن نی
تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی
کز غلبهٔ جان آن جا، جای سر سوزن نی
جز دیده فزودن نی، جز چشم گشودن نی
از نعمت روحانی، در مجلس پنهانی
چندانک خوری میخور، دستوری دادن نی
آن میوه که از لطفش، می آب شود در کف
وان میوهٔ نورس را بر کف بنهادن نی
این بوی که از زلف آن ترک خطا آمد
در مشک تتاری نی، در عنبر و لادن نی
می کوبد تقدیرش، در هاون تن جان را
وین سرمهٔ عشق او، اندرخور هاون نی
دیدی تو چنین سرمه، کو هاونها ساید؟
تا باز رود آن جا، آن جا که تو و من نی
آن جا روش و دین نی، جز باغ نوآیین نی
جز گلبن و نسرین نی، جز لاله و سوسن نی
بگذار تنیها را، بشنو ارنیها را
چون سوخت منیها را، پس طعنه گه لن نی
تن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزی
کز غلبهٔ جان آن جا، جای سر سوزن نی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۶ - ای خواجه سلام علیک، از زحمت ما چونی؟
ای خواجه سلام علیک، از زحمت ما چونی؟
ای معدن زیبایی، وی کان وفا چونی؟
در جنت و در دوزخ، پرسان تواند، ای جان
کی جنت روحانی، وی بحر صفا چونی؟
هر نور تو را گوید، ای چشم و چراغ من
هر رنج تو را گوید، کی دفع بلا چونی؟
ای خدمت تو کردن، چون گل به شکر خوردن
زین خدمت پوسیده، زین طال بقا چونی؟
در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی
در وقت جفا اینی، تا وقت وفا چونی
ای موسی این دوران، چونی تو زفرعونان؟
وی شاه ید بیضا، با اهل عمی چونی؟
گوید به تو هر گلشن، هر نرگس و هر سوسن
کز زحمت و رنج ما، ای باد صبا چونی؟
ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر؟
وی تاج همه جانها، در بند قبا چونی؟
ای جان عنا دیده، خامش که عنایتها
پرسند تو را هر دم، کز رنج و عنا چونی؟
ای معدن زیبایی، وی کان وفا چونی؟
در جنت و در دوزخ، پرسان تواند، ای جان
کی جنت روحانی، وی بحر صفا چونی؟
هر نور تو را گوید، ای چشم و چراغ من
هر رنج تو را گوید، کی دفع بلا چونی؟
ای خدمت تو کردن، چون گل به شکر خوردن
زین خدمت پوسیده، زین طال بقا چونی؟
در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشی
در وقت جفا اینی، تا وقت وفا چونی
ای موسی این دوران، چونی تو زفرعونان؟
وی شاه ید بیضا، با اهل عمی چونی؟
گوید به تو هر گلشن، هر نرگس و هر سوسن
کز زحمت و رنج ما، ای باد صبا چونی؟
ای آب خضر چونی از گردش چرخ آخر؟
وی تاج همه جانها، در بند قبا چونی؟
ای جان عنا دیده، خامش که عنایتها
پرسند تو را هر دم، کز رنج و عنا چونی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۷ - هم رنگ جماعت شو، تا لذت جان بینی
هم رنگ جماعت شو، تا لذت جان بینی
در کوی خرابات آ، تا دردکشان بینی
درکش قدح سودا، هل تا بشوی رسوا
بربند دو چشم سر، تا چشم نهان بینی
بگشای دو دست خود، گر میل کنارستت
بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی
از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین؟
وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی؟
نک ساقی بیجوری، در مجلس او دوری
در دور درآ، بنشین، تا کی دوران بینی؟
این جاست ربا نیکو، جانی ده و صد بستان
گرگی و سگی کم کن، تا مهر شبان بینی
شب یار همیگردد، خشخاش مخور امشب
بربند دهان از خور، تا طعم دهان بینی
گویی که فلانی را ببرید زمن دشمن
رو ترک فلانی گو، تا بیست فلان بینی
اندیشه مکن الا، از خالق اندیشه
اندیشهٔ جانان به، کاندیشهٔ نان بینی
با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی؟
زاندیشه گره کم زن، تا شرح جنان بینی
خامش کن ازین گفتن، تا گفت بری باری
از جان و جهان بگذر، تا جان و جهان بینی
در کوی خرابات آ، تا دردکشان بینی
درکش قدح سودا، هل تا بشوی رسوا
بربند دو چشم سر، تا چشم نهان بینی
بگشای دو دست خود، گر میل کنارستت
بشکن بت خاکی را تا روی بتان بینی
از بهر عجوزی را تا چند کشی کابین؟
وز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینی؟
نک ساقی بیجوری، در مجلس او دوری
در دور درآ، بنشین، تا کی دوران بینی؟
این جاست ربا نیکو، جانی ده و صد بستان
گرگی و سگی کم کن، تا مهر شبان بینی
شب یار همیگردد، خشخاش مخور امشب
بربند دهان از خور، تا طعم دهان بینی
گویی که فلانی را ببرید زمن دشمن
رو ترک فلانی گو، تا بیست فلان بینی
اندیشه مکن الا، از خالق اندیشه
اندیشهٔ جانان به، کاندیشهٔ نان بینی
با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی؟
زاندیشه گره کم زن، تا شرح جنان بینی
خامش کن ازین گفتن، تا گفت بری باری
از جان و جهان بگذر، تا جان و جهان بینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۸ - ای بود تو از کی نی، وی ملک تو تا کی نی
ای بود تو از کی نی، وی ملک تو تا کی نی
عشق تو و جان من، جز آتش و جز نی نی
بر کشته دیت باشد، ای شادی این کشته
صد کشتهٔ هو دیدم، امکان یکی هی نی
ای دیده عجایبها، بنگر که عجب این است
معشوق بر عاشق، با وی نی و بیوی نی
امروز به بستان آ، در حلقهٔ مستان آ
مستان خرف از مستی، آن جا قدح و می نی
مستند نه از ساغر، بنگر به شتر، بنگر
برخوان افلا ینظر، معنیش برین پی نی
در مؤمن و در کافر، بنگر تو به چشم سر
جز نعرهٔ یارب نی، جز نالهٔ یا حی نی
آن جا که همیپویی، زان است کزو سیری
زان جا که گریزانی، جز لطف پیاپی نی
از ابجد اندیشه، یارب تو بشو لوحم
در مکتب درویشان، خود ابجد و حطی نی
شمس الحق تبریزی، آن جا که تو پیروزی
از تابش خورشیدت، هرگز خطر دی نی
عشق تو و جان من، جز آتش و جز نی نی
بر کشته دیت باشد، ای شادی این کشته
صد کشتهٔ هو دیدم، امکان یکی هی نی
ای دیده عجایبها، بنگر که عجب این است
معشوق بر عاشق، با وی نی و بیوی نی
امروز به بستان آ، در حلقهٔ مستان آ
مستان خرف از مستی، آن جا قدح و می نی
مستند نه از ساغر، بنگر به شتر، بنگر
برخوان افلا ینظر، معنیش برین پی نی
در مؤمن و در کافر، بنگر تو به چشم سر
جز نعرهٔ یارب نی، جز نالهٔ یا حی نی
آن جا که همیپویی، زان است کزو سیری
زان جا که گریزانی، جز لطف پیاپی نی
از ابجد اندیشه، یارب تو بشو لوحم
در مکتب درویشان، خود ابجد و حطی نی
شمس الحق تبریزی، آن جا که تو پیروزی
از تابش خورشیدت، هرگز خطر دی نی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۹ - با هر که تو درسازی، میدان که نیاسایی
با هر که تو درسازی، میدان که نیاسایی
زیر و زبرت دارم، زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا، آن سر نشود پیدا
کان جام نیاشامد، جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را، بگذار صلاحی را
آن جام مباحی را درکش، که بیاسایی
در حلقهٔ آن مستان، در لاله و در بستان
امروز قدح بستان، ای عاشق فردایی
بر رسم زبردستی، میکن تو چنین مستی
تا بگذری از هستی، ای سخرهٔ هرجایی
سرفتنهٔ اوباشی، هم خرقهٔ قلاشی
در مصر نمیباشی، تا جمله شکرخایی
شمس الحق تبریزی، جان را چه شکر ریزی
جز با تو نیارامد جانهای مصفایی
زیر و زبرت دارم، زیرا که تو از مایی
تا تو نشوی رسوا، آن سر نشود پیدا
کان جام نیاشامد، جز عاشق رسوایی
بردار صراحی را، بگذار صلاحی را
آن جام مباحی را درکش، که بیاسایی
در حلقهٔ آن مستان، در لاله و در بستان
امروز قدح بستان، ای عاشق فردایی
بر رسم زبردستی، میکن تو چنین مستی
تا بگذری از هستی، ای سخرهٔ هرجایی
سرفتنهٔ اوباشی، هم خرقهٔ قلاشی
در مصر نمیباشی، تا جمله شکرخایی
شمس الحق تبریزی، جان را چه شکر ریزی
جز با تو نیارامد جانهای مصفایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۰ - ای خیره نظر در جو، پیش آ و بخور آبی
ای خیره نظر در جو، پیش آ و بخور آبی
بیهوده چه میگردی، بر آب چو دولابی؟
صحراست پر از شکر، دریاست پر از گوهر
یک جو نبری زین دو، بیکوشش و اسبابی
گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی؟
بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی
محراب بسی دیدی، در وی بنگنجیدی
اندر نظر حربی، بشکافد محرابی
ما تشنه و هر جانب، یک چشمهٔ حیوانی
ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
ره چیست میان ما، جز نقص عیان ما؟
کو پرده میان ما، جز چشم گران خوابی؟
شش نور همیبارد، زان ابر که حق آرد
جسمت مثل بامی، هر حس تو میزابی
شش چشمهٔ پیوسته، میگردد شب بسته
زان سوش روان کرده، آن فاتح ابوابی
خورشید و قمر گاهی، شب افتد در چاهی
بیرون کشدش زان چه، بیآلت و قلابی
صد صنعت سلطانی، دارد زتو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو، بیطاقت و بیتابی
این مفرش و آن کیوان، افلاک ورای آن
بر کف خدا لرزان، مانندهٔ سیمابی
دریا چو چنان باشد، کف درخور آن باشد
اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
بگریزد عقل و جان، از هیبت آن سلطان
چون دیو که بگریزد از عمر خطابی
بکری برمد از شو، معشوق جهانش او؟
از جان عزیز خود، بیگانه و صخابی؟
ره داده به دام خود، صد زاغ پی بازی
چون باز به دام آمد، برداشته مضرابی
خاموش، که آن اسعد، این را به ازین گوید
بی صفقهٔ صفاقی، بیشرفهٔ دبابی
بیهوده چه میگردی، بر آب چو دولابی؟
صحراست پر از شکر، دریاست پر از گوهر
یک جو نبری زین دو، بیکوشش و اسبابی
گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی؟
بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی
محراب بسی دیدی، در وی بنگنجیدی
اندر نظر حربی، بشکافد محرابی
ما تشنه و هر جانب، یک چشمهٔ حیوانی
ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
ره چیست میان ما، جز نقص عیان ما؟
کو پرده میان ما، جز چشم گران خوابی؟
شش نور همیبارد، زان ابر که حق آرد
جسمت مثل بامی، هر حس تو میزابی
شش چشمهٔ پیوسته، میگردد شب بسته
زان سوش روان کرده، آن فاتح ابوابی
خورشید و قمر گاهی، شب افتد در چاهی
بیرون کشدش زان چه، بیآلت و قلابی
صد صنعت سلطانی، دارد زتو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو، بیطاقت و بیتابی
این مفرش و آن کیوان، افلاک ورای آن
بر کف خدا لرزان، مانندهٔ سیمابی
دریا چو چنان باشد، کف درخور آن باشد
اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
بگریزد عقل و جان، از هیبت آن سلطان
چون دیو که بگریزد از عمر خطابی
بکری برمد از شو، معشوق جهانش او؟
از جان عزیز خود، بیگانه و صخابی؟
ره داده به دام خود، صد زاغ پی بازی
چون باز به دام آمد، برداشته مضرابی
خاموش، که آن اسعد، این را به ازین گوید
بی صفقهٔ صفاقی، بیشرفهٔ دبابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۱ - ای سوختهٔ یوسف در آتش یعقوبی
ای سوختهٔ یوسف در آتش یعقوبی
گه بیت و غزل گویی، گه پای عمل کوبی
گه دور بگردانی، گاهی شکر افشانی
گه غوطه خوری عریان، در چشمهٔ ایوبی
خلقان همه مرد و زن، لب بسته و در شیون
وز دولت و داد او، ما غرقهٔ این خوبی
بر عشق چو میچسپد، عاشق زچه رو خسپد
چون دوست نمیخسپد، با آن همه مطلوبی
آن دوست که میباید، چون سوی تو میآید
از بهر چنان مهمان، چون خانه نمیروبی؟
چون رزم نمیسازی، چون چست نمیتازی؟
چون سر تو نیندازی، از غصهٔ محجوبی؟
ای نعل تو در آتش، آن سوی ز پنج و شش
از جذبهٔ آن است این کندر غم و آشوبی
کی باشد و کی باشد، کو گل زتو بتراشد؟
بی عیب خرد جان را از جملهٔ معیوبی
اجزای درختان را چون میوه کند دارا
بنگر که چه مبدل شد آن چوب ازان چوبی
زین به بتوان گفتن، اما بمگو، تن زن
منگر ز حساب ای جان، در عالم محسوبی
گه بیت و غزل گویی، گه پای عمل کوبی
گه دور بگردانی، گاهی شکر افشانی
گه غوطه خوری عریان، در چشمهٔ ایوبی
خلقان همه مرد و زن، لب بسته و در شیون
وز دولت و داد او، ما غرقهٔ این خوبی
بر عشق چو میچسپد، عاشق زچه رو خسپد
چون دوست نمیخسپد، با آن همه مطلوبی
آن دوست که میباید، چون سوی تو میآید
از بهر چنان مهمان، چون خانه نمیروبی؟
چون رزم نمیسازی، چون چست نمیتازی؟
چون سر تو نیندازی، از غصهٔ محجوبی؟
ای نعل تو در آتش، آن سوی ز پنج و شش
از جذبهٔ آن است این کندر غم و آشوبی
کی باشد و کی باشد، کو گل زتو بتراشد؟
بی عیب خرد جان را از جملهٔ معیوبی
اجزای درختان را چون میوه کند دارا
بنگر که چه مبدل شد آن چوب ازان چوبی
زین به بتوان گفتن، اما بمگو، تن زن
منگر ز حساب ای جان، در عالم محسوبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۲ - خواهم که روم زین جا، پایم بگرفتهستی
خواهم که روم زین جا، پایم بگرفتهستی
دل را بربوده ستی، در دل بنشستهستی
سر سخرهٔ سودا شد، دل بیسر و بیپا شد
زان مه که نموده ستی، زان راز که گفتهستی
برپر به پر روزه، زین گنبد پیروزه
ای آن که درین سودا بس شب که نخفتهستی
چون دید که میسوزم، گفتا که قلاووزم
راهیت بیاموزم، کان راه نرفتهستی
من پیش توام حاضر، گرچه پس دیواری
من خویش توام، گرچه با جور تو جفتستی
ای طالب خوش حمله، من راست کنم جمله
هر خواب که دیده ستی، هر دیگ که پختهستی
آن یار که گم کردی، عمریست کزو فردی
بیرونش بجسته ستی، در خانه نجستهستی
این طرفه که آن دلبر، با توست درین جستن
دست تو گرفتهست او هر جا که بگشتهستی
در جستن او با او همره شده و میجو
ای دوست زپیدایی، گویی که نهفتهستی
دل را بربوده ستی، در دل بنشستهستی
سر سخرهٔ سودا شد، دل بیسر و بیپا شد
زان مه که نموده ستی، زان راز که گفتهستی
برپر به پر روزه، زین گنبد پیروزه
ای آن که درین سودا بس شب که نخفتهستی
چون دید که میسوزم، گفتا که قلاووزم
راهیت بیاموزم، کان راه نرفتهستی
من پیش توام حاضر، گرچه پس دیواری
من خویش توام، گرچه با جور تو جفتستی
ای طالب خوش حمله، من راست کنم جمله
هر خواب که دیده ستی، هر دیگ که پختهستی
آن یار که گم کردی، عمریست کزو فردی
بیرونش بجسته ستی، در خانه نجستهستی
این طرفه که آن دلبر، با توست درین جستن
دست تو گرفتهست او هر جا که بگشتهستی
در جستن او با او همره شده و میجو
ای دوست زپیدایی، گویی که نهفتهستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۳ - آمد مه ما مستی، دستی، فلکا دستی
آمد مه ما مستی، دستی، فلکا دستی
من نیست شدم باری، در هست یکی هستی
از یک قدح و از صد، دل مست نمیگردد
گر باده اثر کردی در دل، تن ازو رستی
بار دگر آوردی، زان می که سحر خوردی
پر میدهیام گر نی، این شیشه بنشکستی
بر جام من از مستی، سنگی زدی، اشکستی
از جز تو گر اشکستی، بودی که نپیوستی
زین باده چشید آدم، کز خویش برون آمد
گر مرده ازین خوردی، از گور برون جستی
گر سیر نهیی از سر، هین خوار و زبون منگر
در ماه، که از بالا آید به چه پستی
ای برده نمازم را از وقت، چه بیباکی
گر رشک نبردی دل، تن عشق پرستستی
آن مست دران مستی گر آمدی اندر صف
هم قبله ازو گشتی، هم کعبه رخش خستی
من نیست شدم باری، در هست یکی هستی
از یک قدح و از صد، دل مست نمیگردد
گر باده اثر کردی در دل، تن ازو رستی
بار دگر آوردی، زان می که سحر خوردی
پر میدهیام گر نی، این شیشه بنشکستی
بر جام من از مستی، سنگی زدی، اشکستی
از جز تو گر اشکستی، بودی که نپیوستی
زین باده چشید آدم، کز خویش برون آمد
گر مرده ازین خوردی، از گور برون جستی
گر سیر نهیی از سر، هین خوار و زبون منگر
در ماه، که از بالا آید به چه پستی
ای برده نمازم را از وقت، چه بیباکی
گر رشک نبردی دل، تن عشق پرستستی
آن مست دران مستی گر آمدی اندر صف
هم قبله ازو گشتی، هم کعبه رخش خستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۴ - ماییم درین گوشه، پنهان شده از مستی
ماییم درین گوشه، پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
از جان و جهان رسته، چون پسته دهان بسته
دمها زده آهسته، زان راز که گفته ستی
ماییم درین خلوت، غرقه شده در رحمت
دستی صنما دستی میزن، که ازین دستی
عاشق شده برپستی، بر فقر و فرودستی
ای جمله بلندیها، خاک در این پستی
جز خویش نمیدیدی، در خویش بپیچیدی
شیخا چه ترنجیدی؟ بیخویش شو و رستی
بربند در خانه، منمای به بیگانه
آن چهره که بگشادی، وان زلف که بربستی
امروز مکن جانا، آن شیوه که دی کردی
ما را غلطی دادی، از خانه برون جستی
صورت چه که بربودی، در سربر ما بودی
برخاستی از دیده، در دلکده بنشستی
شد صافی بیدردی، عقلی که تواش بردی
شد داروی هر خسته، آن را که تواش خستی
ای دل بر آن ماهی، زین گفت چه میخواهی؟
در قعر رو ای ماهی، گر دشمن این شستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
از جان و جهان رسته، چون پسته دهان بسته
دمها زده آهسته، زان راز که گفته ستی
ماییم درین خلوت، غرقه شده در رحمت
دستی صنما دستی میزن، که ازین دستی
عاشق شده برپستی، بر فقر و فرودستی
ای جمله بلندیها، خاک در این پستی
جز خویش نمیدیدی، در خویش بپیچیدی
شیخا چه ترنجیدی؟ بیخویش شو و رستی
بربند در خانه، منمای به بیگانه
آن چهره که بگشادی، وان زلف که بربستی
امروز مکن جانا، آن شیوه که دی کردی
ما را غلطی دادی، از خانه برون جستی
صورت چه که بربودی، در سربر ما بودی
برخاستی از دیده، در دلکده بنشستی
شد صافی بیدردی، عقلی که تواش بردی
شد داروی هر خسته، آن را که تواش خستی
ای دل بر آن ماهی، زین گفت چه میخواهی؟
در قعر رو ای ماهی، گر دشمن این شستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۵ - گر نرگس خون خوارش، دربند امانستی
گر نرگس خون خوارش، دربند امانستی
هم زهر شکر گشتی، هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا، چون بنده بدی ما را
هم ساغر سلطانی، اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی، چون شیره و شیرستی
هم بحر بدان تلخی، آب حیوانستی
از طلعت مستورش، بر خلق زدی نورش
هم نرگس مخمورش، بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او، تقصیر نکردهست او
پس چیست زناشکری تشنیع چنانستی؟
وصلش به میان آید، از لطف و کرم، لیکن
کفو کمر وصلش، ای کاش میانستی
صورتگر بیصورت، گر زان که عیان بودی
در مردن این صورت، کس را چه زیانستی؟
راه نظر ار بودی، بیره زن پنهانی
با هر مژه و ابرو، کی تیر و کمانستی؟
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد
ورنی دهن ماهی، پر گفت و زبانستی
هم زهر شکر گشتی، هم گرگ شبانستی
هم دور قمر یارا، چون بنده بدی ما را
هم ساغر سلطانی، اندر دورانستی
هم کوه بدان سختی، چون شیره و شیرستی
هم بحر بدان تلخی، آب حیوانستی
از طلعت مستورش، بر خلق زدی نورش
هم نرگس مخمورش، بر ما نگرانستی
با هیچ دل مست او، تقصیر نکردهست او
پس چیست زناشکری تشنیع چنانستی؟
وصلش به میان آید، از لطف و کرم، لیکن
کفو کمر وصلش، ای کاش میانستی
صورتگر بیصورت، گر زان که عیان بودی
در مردن این صورت، کس را چه زیانستی؟
راه نظر ار بودی، بیره زن پنهانی
با هر مژه و ابرو، کی تیر و کمانستی؟
بربند دهان زیرا دریا خمشی خواهد
ورنی دهن ماهی، پر گفت و زبانستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۶ - گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۷ - ای ساکن جان من، آخر به کجا رفتی؟
ای ساکن جان من، آخر به کجا رفتی؟
در خانه نهان گشتی، یا سوی هوا رفتی؟
چون عهد دلم دیدی، از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی، ای دوست کجا رفتی؟
در روح نظر کردی، چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی، وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی، تو باد صبا بودی
مانندهٔ بوی گل، با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی، نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی، در نور خدا رفتی
ای خواجهٔ این خانه، چون شمع درین خانه
وز ننگ چنین خانه، بر سقف سما رفتی
در خانه نهان گشتی، یا سوی هوا رفتی؟
چون عهد دلم دیدی، از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی، ای دوست کجا رفتی؟
در روح نظر کردی، چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی، وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی، تو باد صبا بودی
مانندهٔ بوی گل، با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی، نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی، در نور خدا رفتی
ای خواجهٔ این خانه، چون شمع درین خانه
وز ننگ چنین خانه، بر سقف سما رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۸ - ای یار غلط کردی، با یار دگر رفتی
ای یار غلط کردی، با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی، در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو، به تو بنمودم
ای خویش پسندیده، هین بار دگر رفتی
صد بار فسون کردم، خار از تو برون کردم
گلزار ندانستی، در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی، با مار چه همراهی؟
ای حال غلط کرده، با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ، اندر کف جولاهه
صد تار بریدی تو، در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا، در غار نمیبینم
آن یار در آن غار است، تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت؟ چون بد نشود رنگت؟
بازار مرا دیده، بازار دگر رفتی
از کار خود افتادی، در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو، به تو بنمودم
ای خویش پسندیده، هین بار دگر رفتی
صد بار فسون کردم، خار از تو برون کردم
گلزار ندانستی، در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی، با مار چه همراهی؟
ای حال غلط کرده، با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ، اندر کف جولاهه
صد تار بریدی تو، در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا، در غار نمیبینم
آن یار در آن غار است، تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت؟ چون بد نشود رنگت؟
بازار مرا دیده، بازار دگر رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۹ - نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای آب چه میشویی؟ وی باد چه میجویی؟
ای رعد چه میغری؟ وی چرخ چه میگردی؟
ای عشق چه میخندی؟ وی عقل چه میبندی؟
وی صبر چه خرسندی؟ وی چهره چرا زردی؟
سر را چه محل باشد در راه وفاداری؟
جان خود چه قدر باشد در دین جوامردی؟
کامل صفت آن باشد، کو صید فنا باشد
یک موی نمیگنجد، در دایرهٔ فردی
گه غصه و گه شادی، دور است زآزادی
ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی
کو تابش پیشانی؟ گر ماه مرا دیدی
کو شعشعهٔ مستی؟ گر بادهٔ جان خوردی
زین کیسه و زان کاسه، نگرفت تو را تاسه؟
آخر نه خر کوری، بر گرد چه میگردی؟
با سینهٔ ناشسته، چه سود زرو شستن؟
کز حرص چو جارویی، پیوسته درین گردی
هر روز من آدینه، وین خطبهٔ من دایم
وین منبر من عالی، مقصورهٔ من مردی
چون پایهٔ این منبر، خالی شود از مردم
ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی
تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای آب چه میشویی؟ وی باد چه میجویی؟
ای رعد چه میغری؟ وی چرخ چه میگردی؟
ای عشق چه میخندی؟ وی عقل چه میبندی؟
وی صبر چه خرسندی؟ وی چهره چرا زردی؟
سر را چه محل باشد در راه وفاداری؟
جان خود چه قدر باشد در دین جوامردی؟
کامل صفت آن باشد، کو صید فنا باشد
یک موی نمیگنجد، در دایرهٔ فردی
گه غصه و گه شادی، دور است زآزادی
ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی
کو تابش پیشانی؟ گر ماه مرا دیدی
کو شعشعهٔ مستی؟ گر بادهٔ جان خوردی
زین کیسه و زان کاسه، نگرفت تو را تاسه؟
آخر نه خر کوری، بر گرد چه میگردی؟
با سینهٔ ناشسته، چه سود زرو شستن؟
کز حرص چو جارویی، پیوسته درین گردی
هر روز من آدینه، وین خطبهٔ من دایم
وین منبر من عالی، مقصورهٔ من مردی
چون پایهٔ این منبر، خالی شود از مردم
ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۰ - ای پردهٔ در پرده، بنگر که چهها کردی
ای پردهٔ در پرده، بنگر که چهها کردی
دل بردی و جان بردی، این جا چه رها کردی؟
ای برده هوسها را، بشکسته قفصها را
مرغ دل ما خستی، پس قصد هوا کردی
گر قصد هوا کردی، ورعزم جفا کردی
کو زهره که تا گویم، ای دوست چرا کردی؟
آن شمع که میسوزد، گویم زچه میگرید؟
زیرا که زشیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که میزارد، گویم زچه میزارد؟
کز هجر تو پشت او، چون بنده، دوتا کردی
این جمله جفا کردی، اما چو نمودی رو
زهرم چو شکر کردی، وز درد دوا کردی
هر برگ ز بیبرگی، کفها به دعا برداشت
از بس که کرم کردی، حاجات روا کردی
دل بردی و جان بردی، این جا چه رها کردی؟
ای برده هوسها را، بشکسته قفصها را
مرغ دل ما خستی، پس قصد هوا کردی
گر قصد هوا کردی، ورعزم جفا کردی
کو زهره که تا گویم، ای دوست چرا کردی؟
آن شمع که میسوزد، گویم زچه میگرید؟
زیرا که زشیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که میزارد، گویم زچه میزارد؟
کز هجر تو پشت او، چون بنده، دوتا کردی
این جمله جفا کردی، اما چو نمودی رو
زهرم چو شکر کردی، وز درد دوا کردی
هر برگ ز بیبرگی، کفها به دعا برداشت
از بس که کرم کردی، حاجات روا کردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۱ - ای پردهٔ در پرده، بنگر که چهها کردی
ای پردهٔ در پرده، بنگر که چهها کردی
دل بردی و جان بردی، این جا چه رها کردی؟
خورشید جهانی تو، سلطان شهانی تو
بیهوشی جانی تو، گیرم که جفا کردی؟
هم عاقبت ای سلطان، بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان، حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی، لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی، صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان، منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلکها را، اجزای زمین کردی
اجزای زمینها را، در لطف سما کردی
پس من زچه بشناسم از چرخ زمینها را؟
چون قاعده بشکستی، وز درد دوا کردی
دل بردی و جان بردی، این جا چه رها کردی؟
خورشید جهانی تو، سلطان شهانی تو
بیهوشی جانی تو، گیرم که جفا کردی؟
هم عاقبت ای سلطان، بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان، حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی، لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی، صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان، منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلکها را، اجزای زمین کردی
اجزای زمینها را، در لطف سما کردی
پس من زچه بشناسم از چرخ زمینها را؟
چون قاعده بشکستی، وز درد دوا کردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۲ - ای صورت روحانی، امروز چه آوردی؟
ای صورت روحانی، امروز چه آوردی؟
آورد نمیدانم، دانم که مرا بردی
ای گلشن نیکویی، امروز چه خوش بویی
بر شاخ که خندیدی؟ در باغ که پروردی؟
امروز عجب چیزی، میافتی و میخیزی
در باغ که خندیدی؟ وزدست که می خوردی؟
آن طبع زرافشانی، وان همت سلطانی
پیران و جوانان را، آموخت جوامردی
بگذر ز جوامردی، کان هم زدوی خیزد
در وحدت هم دردی، درکش قدح دردی
هم همره و هم دردی، هم جمعی و هم فردی
هم عاشق و معشوقی، هم سرخی و هم زردی
با این همه در مجلس، بنشین و میا با من
ترسم که میان ره، بگریزی و برگردی
ورزان که همیآیی، با خویش مبر دل را
کز دل دودلی خیزد، گه گرمی و گه سردی
آورد نمیدانم، دانم که مرا بردی
ای گلشن نیکویی، امروز چه خوش بویی
بر شاخ که خندیدی؟ در باغ که پروردی؟
امروز عجب چیزی، میافتی و میخیزی
در باغ که خندیدی؟ وزدست که می خوردی؟
آن طبع زرافشانی، وان همت سلطانی
پیران و جوانان را، آموخت جوامردی
بگذر ز جوامردی، کان هم زدوی خیزد
در وحدت هم دردی، درکش قدح دردی
هم همره و هم دردی، هم جمعی و هم فردی
هم عاشق و معشوقی، هم سرخی و هم زردی
با این همه در مجلس، بنشین و میا با من
ترسم که میان ره، بگریزی و برگردی
ورزان که همیآیی، با خویش مبر دل را
کز دل دودلی خیزد، گه گرمی و گه سردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۳ - گر شمس و قمر خواهی، نک شمس و قمر، باری
گر شمس و قمر خواهی، نک شمس و قمر، باری
ورصبح و سحر خواهی، نک صبح و سحر، باری
ای یوسف کنعانی، وی جان سلیمانی
گر تاج و کمر خواهی، نک تاج و کمر، باری
ای حمزهٔ آهنگی، وی رستم هر جنگی
گر تیغ و سپر خواهی، نک تیغ و سپر، باری
ای بلبل پوینده، وی طوطی گوینده
گر قند و شکر خواهی، نک قند و شکر، باری
ای دشمن عقل و هش، وی عاشق عاشق کش
گر زیر و زبر خواهی، نک زیر و زبر، باری
ای جان تماشاجو، موسی تجلی جو
گر سمع و بصر خواهی، نک سمع و بصر، باری
ای دیو پر از کینه، وی دشمن دیرینه
گر فتنه و شر خواهی، نک فتنه و شر، باری
خاموش مگو چندین، برخیز، سفر بگزین
گر یار سفر خواهی، نک یار سفر، باری
شمس الحق تبریزی، از حسن و دلاویزی
گر خسته جگر خواهی، نک خسته جگر، باری
ورصبح و سحر خواهی، نک صبح و سحر، باری
ای یوسف کنعانی، وی جان سلیمانی
گر تاج و کمر خواهی، نک تاج و کمر، باری
ای حمزهٔ آهنگی، وی رستم هر جنگی
گر تیغ و سپر خواهی، نک تیغ و سپر، باری
ای بلبل پوینده، وی طوطی گوینده
گر قند و شکر خواهی، نک قند و شکر، باری
ای دشمن عقل و هش، وی عاشق عاشق کش
گر زیر و زبر خواهی، نک زیر و زبر، باری
ای جان تماشاجو، موسی تجلی جو
گر سمع و بصر خواهی، نک سمع و بصر، باری
ای دیو پر از کینه، وی دشمن دیرینه
گر فتنه و شر خواهی، نک فتنه و شر، باری
خاموش مگو چندین، برخیز، سفر بگزین
گر یار سفر خواهی، نک یار سفر، باری
شمس الحق تبریزی، از حسن و دلاویزی
گر خسته جگر خواهی، نک خسته جگر، باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۴ - از مرگ چه اندیشی، چون جان بقا داری؟
از مرگ چه اندیشی، چون جان بقا داری؟
در گور کجا گنجی، چون نور خدا داری؟
خوش باش، کزان گوهر عالم همه شد چون زر
مانندهٔ آن دلبر، بنما که کجا داری؟
در عشق نشسته تن، در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من، ای خواجه چرا داری؟
در عالم بیرنگی، مستی بود و شنگی
شیخا تو چه دلتنگی؟ با غم چه هوا داری؟
چندین بمخور این غم، تا چند نهی ماتم؟
هم رنگ شو آخر هم، گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا، جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا، چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی، چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی، چون بحر صفا داری
در گور کجا گنجی، چون نور خدا داری؟
خوش باش، کزان گوهر عالم همه شد چون زر
مانندهٔ آن دلبر، بنما که کجا داری؟
در عشق نشسته تن، در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من، ای خواجه چرا داری؟
در عالم بیرنگی، مستی بود و شنگی
شیخا تو چه دلتنگی؟ با غم چه هوا داری؟
چندین بمخور این غم، تا چند نهی ماتم؟
هم رنگ شو آخر هم، گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا، جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا، چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی، چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی، چون بحر صفا داری