تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - حرف غم عشق از لب خندان که جسته ست؟
حرف غم عشق از لب خندان که جسته ست؟
این شور قیامت، ز نمکدان که جسته ست؟
از قلب سپاه دو جهان صاف گذر کرد
این ناوک شوخ، از صف مژگان که جسته ست؟
زد درگل و خار این شرر شوخ، ندانم
ز آتشکده ی سینه ی سوزان که جسته ست؟
نگذاشت به جا دامن پاکی که نزد چاک
این یوسف بی باک، ز زندان که جسته ست؟
از هم گسلد سلسلهء عقل و جنون را
دیوانه ام از زلف پریشان که جسته ست؟
گاهی دل خون گشته و گه دانهٔ اشک است
این قطره، ندانم ز رگ جان که جسته ست؟
می گردد اوا از گردش خویشش خبری نیست
گوی فلک از صولت چوگان که جسته ست؟
نشمرده، کند در گره غنچه، بهارش
این مشت زر، از لطمهٔ احسان که جسته ست؟
از چشم غزالان حرم دود برآورد
این برق بلا، ز آتش پیکان که جسته ست؟
سر تا به قدم شعلهٔ آهی ست حزین ت
یا رب ز نهاد دل سوزان که جسته ست؟
این شور قیامت، ز نمکدان که جسته ست؟
از قلب سپاه دو جهان صاف گذر کرد
این ناوک شوخ، از صف مژگان که جسته ست؟
زد درگل و خار این شرر شوخ، ندانم
ز آتشکده ی سینه ی سوزان که جسته ست؟
نگذاشت به جا دامن پاکی که نزد چاک
این یوسف بی باک، ز زندان که جسته ست؟
از هم گسلد سلسلهء عقل و جنون را
دیوانه ام از زلف پریشان که جسته ست؟
گاهی دل خون گشته و گه دانهٔ اشک است
این قطره، ندانم ز رگ جان که جسته ست؟
می گردد اوا از گردش خویشش خبری نیست
گوی فلک از صولت چوگان که جسته ست؟
نشمرده، کند در گره غنچه، بهارش
این مشت زر، از لطمهٔ احسان که جسته ست؟
از چشم غزالان حرم دود برآورد
این برق بلا، ز آتش پیکان که جسته ست؟
سر تا به قدم شعلهٔ آهی ست حزین ت
یا رب ز نهاد دل سوزان که جسته ست؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - دارد سر ما شورش سودایی اگر هست
دارد سر ما شورش سودایی اگر هست
باشد دل ما، عاشق شیدایی اگر هست
در دایرهٔ عشق پریشان نظر اوست
آیینه صفت چشم تماشایی اگر هست
در سینه ی تنگ است که جولانگه لیلی ست
مجنون مرا دامن صحرایی اگر هست
در عشق به غیر از دل آوارهٔ من نیست
سودا زدهٔ بادیه پیمایی اگر هست
ای دل بزن امروز مرا بر سر مژگان
از لخت جگر، لاله حمرایی اگر هست
از عالم حیرت نرود آینه بیرون
محو تو بود دیده بینایی اگر هست
ما طاقت نظارهٔ دیدار نداریم
برقع بگشا، جان شکیبایی اگر هست
یک شام رسد پایه آغاز به انجام
چون شمع به سر آتش سودایی اگر هست
جز دیدهٔ پوشیده ما قسمت کس نیست
در دایره چرخ تماشایی اگر هست
در راه طلب آبله فرسود نسازی
بگذار به فرق دو جهان پایی اگر هست
طراح خزان کیست درین باغ ببینید؟
در جوش بهاران چمن آرایی اگر هست
در دعوی اقبال، سر از ناز برافراز
رخسار نیازت، به کف پایی اگر هست
از جدول تیغ است که جان تشنه لب اوست
در مشرب ما آب گوارایی اگر هست
برکف دل و جان، معرکه آرای شکستیم
با شیشهٔ ما کینهٔ خارایی اگر هست
در گور بدن، چند کنی خاک نشینی؟
از خویش برآ، همّت والایی اگر هست
حاجت رود از خویش به درگاه کریمان
از طبع لئیم است، تقاضایی اگر هست
باشد به کف آوردن دامان خیالت
در خلوت اندیشه، تمنایی اگر هست
گردید حزین ، از نفست، زنده جهانی
باشد دم پاک تو، مسیحایی اگر هست
باشد دل ما، عاشق شیدایی اگر هست
در دایرهٔ عشق پریشان نظر اوست
آیینه صفت چشم تماشایی اگر هست
در سینه ی تنگ است که جولانگه لیلی ست
مجنون مرا دامن صحرایی اگر هست
در عشق به غیر از دل آوارهٔ من نیست
سودا زدهٔ بادیه پیمایی اگر هست
ای دل بزن امروز مرا بر سر مژگان
از لخت جگر، لاله حمرایی اگر هست
از عالم حیرت نرود آینه بیرون
محو تو بود دیده بینایی اگر هست
ما طاقت نظارهٔ دیدار نداریم
برقع بگشا، جان شکیبایی اگر هست
یک شام رسد پایه آغاز به انجام
چون شمع به سر آتش سودایی اگر هست
جز دیدهٔ پوشیده ما قسمت کس نیست
در دایره چرخ تماشایی اگر هست
در راه طلب آبله فرسود نسازی
بگذار به فرق دو جهان پایی اگر هست
طراح خزان کیست درین باغ ببینید؟
در جوش بهاران چمن آرایی اگر هست
در دعوی اقبال، سر از ناز برافراز
رخسار نیازت، به کف پایی اگر هست
از جدول تیغ است که جان تشنه لب اوست
در مشرب ما آب گوارایی اگر هست
برکف دل و جان، معرکه آرای شکستیم
با شیشهٔ ما کینهٔ خارایی اگر هست
در گور بدن، چند کنی خاک نشینی؟
از خویش برآ، همّت والایی اگر هست
حاجت رود از خویش به درگاه کریمان
از طبع لئیم است، تقاضایی اگر هست
باشد به کف آوردن دامان خیالت
در خلوت اندیشه، تمنایی اگر هست
گردید حزین ، از نفست، زنده جهانی
باشد دم پاک تو، مسیحایی اگر هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - آوازه ام از رتبه گفتار بلند است
آوازه ام از رتبه گفتار بلند است
نامم چو نی، از کلک شکربار بلند است
با جلوهٔ او در چه حساب است وجودم؟
از خار و خسم، شعلهٔ دیدار بلند است
برخیز که خود را برسانیم به دامی
تا نالهٔ مرغان گرفتار بلند است
کوتاه شد افسانهٔ نی با همه دعوی
ما را شکرین نغمه، ز منقار بلند است
دیری ست که منصور پریده ست ازین شاخ
هم بانگ اناالحق زدن، از دار بلند است
یک رشته که بی گوهر ذکر تو بود، نیست
تسبیح تو، از سبحه و زنّار بلند است
کوته شمرم مدّ حیات ابدی را
زلف سیه یار و شب تار بلند است
نبود به ره مصر حزین ، چشم امیدم
بوی خوش یار از در و دیوار بلند است
نامم چو نی، از کلک شکربار بلند است
با جلوهٔ او در چه حساب است وجودم؟
از خار و خسم، شعلهٔ دیدار بلند است
برخیز که خود را برسانیم به دامی
تا نالهٔ مرغان گرفتار بلند است
کوتاه شد افسانهٔ نی با همه دعوی
ما را شکرین نغمه، ز منقار بلند است
دیری ست که منصور پریده ست ازین شاخ
هم بانگ اناالحق زدن، از دار بلند است
یک رشته که بی گوهر ذکر تو بود، نیست
تسبیح تو، از سبحه و زنّار بلند است
کوته شمرم مدّ حیات ابدی را
زلف سیه یار و شب تار بلند است
نبود به ره مصر حزین ، چشم امیدم
بوی خوش یار از در و دیوار بلند است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - از بس که تو را خوی، به عشاق گران است
از بس که تو را خوی، به عشاق گران است
بی قدر متاع سر بازار تو جان است
ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندی
زان روز، لب غنچه ز خونابه کشان است
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همان است
زبن پیش چنین در نظرت خار نبودم
هم بزم رقیبان شده ای، این گل آن است
گر پشت دو تا شد، سر سرو تو سلامت
غم نیست اگر پیر شدم، عشق جوان است
گلگونه دولت نبود در خور مردان
این غازه گری، لایق رخسار زنان است
ز افسانهٔ گرم تو حزین ، جان و دلم سوخت
فریادکه این نالهٔ آتش نفسان است
بی قدر متاع سر بازار تو جان است
ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندی
زان روز، لب غنچه ز خونابه کشان است
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همان است
زبن پیش چنین در نظرت خار نبودم
هم بزم رقیبان شده ای، این گل آن است
گر پشت دو تا شد، سر سرو تو سلامت
غم نیست اگر پیر شدم، عشق جوان است
گلگونه دولت نبود در خور مردان
این غازه گری، لایق رخسار زنان است
ز افسانهٔ گرم تو حزین ، جان و دلم سوخت
فریادکه این نالهٔ آتش نفسان است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست
از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست
صد نکته به یک خندهٔ پنهان تو بسته ست
ما در چه شماریم که گردون سبک سیر
خود را به صف آبله پایان تو بسته ست؟
بشکاف دلم را که لبالب شده از خون
این عقده به یک جنبش مژگان تو بسته ست
جزکیش تو، از ملت دیگرخبرم نیست
ایمان من ای عشق، به ایمان تو بسته ست
حاصل نکند طوطی مست از شکرستان
طرفی که خط از پستهٔ خندان تو بسته ست
جمعیت عالم همه آشفته نسازی
دلها به سر زلف پریشان تو بسته ست
از لوح دلش محو نگردد چو سویدا
نقشی که حزین از خط ریحان تو بسته ست
صد نکته به یک خندهٔ پنهان تو بسته ست
ما در چه شماریم که گردون سبک سیر
خود را به صف آبله پایان تو بسته ست؟
بشکاف دلم را که لبالب شده از خون
این عقده به یک جنبش مژگان تو بسته ست
جزکیش تو، از ملت دیگرخبرم نیست
ایمان من ای عشق، به ایمان تو بسته ست
حاصل نکند طوطی مست از شکرستان
طرفی که خط از پستهٔ خندان تو بسته ست
جمعیت عالم همه آشفته نسازی
دلها به سر زلف پریشان تو بسته ست
از لوح دلش محو نگردد چو سویدا
نقشی که حزین از خط ریحان تو بسته ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - یاری که غمی می برد از یاد، شراب است
یاری که غمی می برد از یاد، شراب است
خون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است
ناصح مدم افسون، که خراباتی عشقیم
این گوش، پر از زمزمهٔ چنگ و رباب است
هر جا که دلی بود به معمورهٔ امکان
در عهد تو ای خانه برانداز، خراب است
خاکستر دلها، همه بر باد فنا رفت
برق نگهت باز چرا گرم عتاب است؟
دیدار طلب باش که در دیدهٔ مردان
آسودگی هر دو جهان یک مژه خواب است
در راه تو، چون گرد فشاندیم ز دامن
بی تابی و صبری که درنگ است و شتاب است
گاهی شرر از دیده فرو ریزد و گه اشک
کز لعل می آلود تو، در آتش و آب است
هنگامهٔ معشوق بود گرم ز عاشق
از آتش دلهاست که آن طرّه به تاب است
از دلق می آلود مپرسید حزین را
کایام گل و جوش مل و عهد شباب است
خون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است
ناصح مدم افسون، که خراباتی عشقیم
این گوش، پر از زمزمهٔ چنگ و رباب است
هر جا که دلی بود به معمورهٔ امکان
در عهد تو ای خانه برانداز، خراب است
خاکستر دلها، همه بر باد فنا رفت
برق نگهت باز چرا گرم عتاب است؟
دیدار طلب باش که در دیدهٔ مردان
آسودگی هر دو جهان یک مژه خواب است
در راه تو، چون گرد فشاندیم ز دامن
بی تابی و صبری که درنگ است و شتاب است
گاهی شرر از دیده فرو ریزد و گه اشک
کز لعل می آلود تو، در آتش و آب است
هنگامهٔ معشوق بود گرم ز عاشق
از آتش دلهاست که آن طرّه به تاب است
از دلق می آلود مپرسید حزین را
کایام گل و جوش مل و عهد شباب است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - احساس مبدل شد و محسوس همان است
احساس مبدل شد و محسوس همان است
صد شمع فزون سوخته، فانوس همان است
دل کافر دیر است، ز لبیک چه حاصل؟
گر زمزمه دیگر شده، ناقوس همان است
لب بر لب او دارم و حسرت کش عشقم
دلبر به کنار و هوس بوس همان است
با رب چه علاج است، پریشانی دل را؟
زلفش به کف و خاطر مأیوس همان است
از دوست به کونین نگردیم تسلی
این هر دو به دست و کف افسوس همان است
خیزد ز دری هر نفس، آوازه ی دولت
کاووس شد و زمزمه ی کوس همان است
زاهد چوکند جامه ز مصحف، مفریبید
ای ساده دلان خرقهٔ سالوس همان است
در بارگه پادشه عشق حزین را
سر خاک شد وذوق زمین بوس همان است
صد شمع فزون سوخته، فانوس همان است
دل کافر دیر است، ز لبیک چه حاصل؟
گر زمزمه دیگر شده، ناقوس همان است
لب بر لب او دارم و حسرت کش عشقم
دلبر به کنار و هوس بوس همان است
با رب چه علاج است، پریشانی دل را؟
زلفش به کف و خاطر مأیوس همان است
از دوست به کونین نگردیم تسلی
این هر دو به دست و کف افسوس همان است
خیزد ز دری هر نفس، آوازه ی دولت
کاووس شد و زمزمه ی کوس همان است
زاهد چوکند جامه ز مصحف، مفریبید
ای ساده دلان خرقهٔ سالوس همان است
در بارگه پادشه عشق حزین را
سر خاک شد وذوق زمین بوس همان است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - ای وقف شهیدان تو صحرای قیامت
ای وقف شهیدان تو صحرای قیامت
آوازه ای از کوی تو غوغای قیامت
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای قیامت
سودایی خال تو، سویدای قیامت
بی داغ تمنّای تو یک سینه ندیدم
هر چند که گشتم به سراپای قیامت
از جلوه قیامت به جهان افکن و مگذار
در خاک برد خاک، تمنای قیامت
بر تربت من جلوه کن از نازکه خواهم
سرمست نهم رو به تماشای قیامت
هم چشم توبرهم زن هنگامه ی محشر
هم قد تو سرفتنهء غوغای قیامت
از میکدهٔ چشم تو هر کس که خورد می
هشیار نگردد، به تقاضای قیامت
زان وعده به فردا دهی امروزکه باشد
فردای تو را، وعدهٔ فردای قیامت
چون چشم تو، مستانه سر از خواب برآرد
بیخود شده ی عشق تو فردای قیامت
اندیشه ای از حشر نداربم که سهل است
با آتش هجران تو گرمای قیامت
درکار حزین کن نگهی گرم، که فردا
بی هوش بود بادیه پیمای قیامت
آوازه ای از کوی تو غوغای قیامت
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای قیامت
سودایی خال تو، سویدای قیامت
بی داغ تمنّای تو یک سینه ندیدم
هر چند که گشتم به سراپای قیامت
از جلوه قیامت به جهان افکن و مگذار
در خاک برد خاک، تمنای قیامت
بر تربت من جلوه کن از نازکه خواهم
سرمست نهم رو به تماشای قیامت
هم چشم توبرهم زن هنگامه ی محشر
هم قد تو سرفتنهء غوغای قیامت
از میکدهٔ چشم تو هر کس که خورد می
هشیار نگردد، به تقاضای قیامت
زان وعده به فردا دهی امروزکه باشد
فردای تو را، وعدهٔ فردای قیامت
چون چشم تو، مستانه سر از خواب برآرد
بیخود شده ی عشق تو فردای قیامت
اندیشه ای از حشر نداربم که سهل است
با آتش هجران تو گرمای قیامت
درکار حزین کن نگهی گرم، که فردا
بی هوش بود بادیه پیمای قیامت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟
حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟
از باده بگو، شیشه و پیمانه کدام است؟
محراب دل آن جلوهٔ آغوش فریب است
نشناختهام کعبه و بتخانه کدام است؟
بند از مژه برداشت خیال رخ ساقی
ای ابر ببین، گریهٔ مستانه کدام است؟
از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم
ای باده پرستان، ره میخانه کدام است؟
سرتا سر این دشت، پر از جلوهٔ لیلی ست
امّا نتوان گفت که جانانه کدام است؟
با هر سر خاری کششی هست، ندانم
کآشوب فزای دل دیوانه کدام است؟
در بزم، حریفان همگی واقف رازند
از یار ندانیم که بیگانه کدام است؟
آن جلوه برد ره به سوای دل ما
با برق مگویید سیه خانه کدام است؟
چون شمع حزین ، از مژه ات دود برآید
بنمایم اگر گرمی افسانه کدام است؟
از باده بگو، شیشه و پیمانه کدام است؟
محراب دل آن جلوهٔ آغوش فریب است
نشناختهام کعبه و بتخانه کدام است؟
بند از مژه برداشت خیال رخ ساقی
ای ابر ببین، گریهٔ مستانه کدام است؟
از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم
ای باده پرستان، ره میخانه کدام است؟
سرتا سر این دشت، پر از جلوهٔ لیلی ست
امّا نتوان گفت که جانانه کدام است؟
با هر سر خاری کششی هست، ندانم
کآشوب فزای دل دیوانه کدام است؟
در بزم، حریفان همگی واقف رازند
از یار ندانیم که بیگانه کدام است؟
آن جلوه برد ره به سوای دل ما
با برق مگویید سیه خانه کدام است؟
چون شمع حزین ، از مژه ات دود برآید
بنمایم اگر گرمی افسانه کدام است؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت
در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت
چون طور، بنای دل مهجور فروریخت
دردی رگ جان داشت، چنان مجلسیان را
کاغشته به خون، نغمه ز طنبور فرو ریخت
از یاد لب او نمک آرید، که مرهم
خون گشت وز زخم دل ناسور فرو ریخت
هرشکوه، که چون گریه به دل بی تو گره بود
سیلی شد و از دیدهٔ مهجور فرو ریخت
هر ابر که برخاست ز دریای سرشکم
باران تجلی شد و در طور فرو ریخت
سر در رهت آرایش دار است حزین را
لعلت به لبش، بادهٔ منصور فرو ریخت
چون طور، بنای دل مهجور فروریخت
دردی رگ جان داشت، چنان مجلسیان را
کاغشته به خون، نغمه ز طنبور فرو ریخت
از یاد لب او نمک آرید، که مرهم
خون گشت وز زخم دل ناسور فرو ریخت
هرشکوه، که چون گریه به دل بی تو گره بود
سیلی شد و از دیدهٔ مهجور فرو ریخت
هر ابر که برخاست ز دریای سرشکم
باران تجلی شد و در طور فرو ریخت
سر در رهت آرایش دار است حزین را
لعلت به لبش، بادهٔ منصور فرو ریخت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت
مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت
کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت
مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده
سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت
تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت
از هر دو جهان، قاعدهٔ داد برانداخت
بر خاک درت پارهٔ دل ریخت سرشکم
در کوی تو این قافله، بار سفر انداخت
همچون جرس افسانه فروش است خروشم
بیتابی دل آه مرا از اثر انداخت
از زخم شود جوهر شمشیر، نمایان
دانست تو را هر که به حالم نظر انداخت
تا بوسهٔ آن حسن گلوسوز چه باشد
نام لب تو، کام مرا در شکر انداخت
نشناخته بودیم دری غیر در دل
ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت؟
در عشق ندانم که وفا چون و جفا چیست
این درد گرانمایه، مرا بی خبر انداخت
ای خلوتیان الحذر از عشق فسونگر
ما را به زبان همه کس چون خبر انداخت
عشق است حزین ، فاش بگویم که بدانند
این شعله، که در خرمن جانم شرر انداخت
کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت
مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده
سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت
تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت
از هر دو جهان، قاعدهٔ داد برانداخت
بر خاک درت پارهٔ دل ریخت سرشکم
در کوی تو این قافله، بار سفر انداخت
همچون جرس افسانه فروش است خروشم
بیتابی دل آه مرا از اثر انداخت
از زخم شود جوهر شمشیر، نمایان
دانست تو را هر که به حالم نظر انداخت
تا بوسهٔ آن حسن گلوسوز چه باشد
نام لب تو، کام مرا در شکر انداخت
نشناخته بودیم دری غیر در دل
ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت؟
در عشق ندانم که وفا چون و جفا چیست
این درد گرانمایه، مرا بی خبر انداخت
ای خلوتیان الحذر از عشق فسونگر
ما را به زبان همه کس چون خبر انداخت
عشق است حزین ، فاش بگویم که بدانند
این شعله، که در خرمن جانم شرر انداخت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریخت
هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریخت
الماس شد، از دیدهٔ داغ دل ما ریخت
زلفت به مددکاری آن لب، نمکی چند
با مشک به هم کرد و به داغ دل ما ریخت
دم سردی ایّام چها کرد به حالم
زین باد، شبیخون به چراغ دل ما ریخت
جز در خم زلف تو کجا بود که امشب
خون از مژهٔ غم به سراغ دل ما ریخت؟
نخلی شد و بارش همه پیکان بلا گشت
هر تخم، که ناز تو به باغ دل ما ریخت
این شعله حزین ، کز دو جهان دود برآورد
سودای که یارب، به دماغ دل ما ریخت؟
الماس شد، از دیدهٔ داغ دل ما ریخت
زلفت به مددکاری آن لب، نمکی چند
با مشک به هم کرد و به داغ دل ما ریخت
دم سردی ایّام چها کرد به حالم
زین باد، شبیخون به چراغ دل ما ریخت
جز در خم زلف تو کجا بود که امشب
خون از مژهٔ غم به سراغ دل ما ریخت؟
نخلی شد و بارش همه پیکان بلا گشت
هر تخم، که ناز تو به باغ دل ما ریخت
این شعله حزین ، کز دو جهان دود برآورد
سودای که یارب، به دماغ دل ما ریخت؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - دل خوردن عشاق تو کار دگران نیست
دل خوردن عشاق تو کار دگران نیست
این لقمه، به اندازه هر کام و دهان نیست
دل بیهده بستیم به نیرنگ بهاران
آن رنگ کدام است که در برگ خزان نیست؟
در دایره گردش افلاک ندیدیم
چشمی که به دنبال نگاهت نگران نیست
سرگرم سراغش، عبث اندیشه خورد تاب
آن موی کمر چون رگ جانم به میان نیست
عنقا نگرفته ست چو من گوشه عزلت
در وادی آوارگیم، نام و نشان نیست
گر کم سخن است آن دهن تنگ، معاف است
راه سخنی هیچ به آن غنچه دهان نیست
بسیار به دام و قفس افتاده گذارم
صیاد، به بی رحمیت ای دشمن جان نیست
مردم نه همین از اثر چشم تو مستند
آن شیوه کدام است که آشوب جهان نیست؟
شیرین من، از تلخ عتاب تو به شکرم
با لعل تو دل را شکرابی به میان نیست
یک رنگیت ای شوخ، چها کرد به جانم
این شیوه، کم از صحبت مهتاب و کتان نیست
با راست روان صحبت گردون نشود راست
بیش از نفسی، تیر در آغوش کمان نیست
سلطان که بود در پی آزار رعیّت
گرگی ست در افتاده درین گلّه، شبان نیست
در سینه حزین ، آه من سوخته پیداست
چون شمع که در پردهٔ فانوس نهان نیست
این لقمه، به اندازه هر کام و دهان نیست
دل بیهده بستیم به نیرنگ بهاران
آن رنگ کدام است که در برگ خزان نیست؟
در دایره گردش افلاک ندیدیم
چشمی که به دنبال نگاهت نگران نیست
سرگرم سراغش، عبث اندیشه خورد تاب
آن موی کمر چون رگ جانم به میان نیست
عنقا نگرفته ست چو من گوشه عزلت
در وادی آوارگیم، نام و نشان نیست
گر کم سخن است آن دهن تنگ، معاف است
راه سخنی هیچ به آن غنچه دهان نیست
بسیار به دام و قفس افتاده گذارم
صیاد، به بی رحمیت ای دشمن جان نیست
مردم نه همین از اثر چشم تو مستند
آن شیوه کدام است که آشوب جهان نیست؟
شیرین من، از تلخ عتاب تو به شکرم
با لعل تو دل را شکرابی به میان نیست
یک رنگیت ای شوخ، چها کرد به جانم
این شیوه، کم از صحبت مهتاب و کتان نیست
با راست روان صحبت گردون نشود راست
بیش از نفسی، تیر در آغوش کمان نیست
سلطان که بود در پی آزار رعیّت
گرگی ست در افتاده درین گلّه، شبان نیست
در سینه حزین ، آه من سوخته پیداست
چون شمع که در پردهٔ فانوس نهان نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - در راه محبت، سر اگر شد قدمی هست
در راه محبت، سر اگر شد قدمی هست
گرچشم وفا نیست، امید ستمی هست
شد روشنم ازگوشهٔ خود، سرّ دو عالم
آیینهٔ زانوست، اگر جام جمی هست
می خواست رقیب از سخنم رنجه کند دل
دیوانه گمان داشت، به مجنون قلمی هست
با من نتواند غم ایام برآید
از داغ تو صحرای دلم را حشمی هست
از یار حزین دل و دین داده چه پرسی؟
پیداست که هر بتکده ای را صنمی هست
گرچشم وفا نیست، امید ستمی هست
شد روشنم ازگوشهٔ خود، سرّ دو عالم
آیینهٔ زانوست، اگر جام جمی هست
می خواست رقیب از سخنم رنجه کند دل
دیوانه گمان داشت، به مجنون قلمی هست
با من نتواند غم ایام برآید
از داغ تو صحرای دلم را حشمی هست
از یار حزین دل و دین داده چه پرسی؟
پیداست که هر بتکده ای را صنمی هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - ای تازه به دیدار تو ایمان خرابات
ای تازه به دیدار تو ایمان خرابات
رخساره و خطّت گل و ریحان خرابات
از زمزمه معذورم اگر مست و خرابم
دل می رود از دست به دستان خرابات
شمع و گل و می بر سر هم ریخته هرسو
جایی نتوان یافت به سامان خرابات
دود دل ما سنبل و ریحان مطراست
زخم جگر ما،گل خندان خرابات
در بهمن و دی آفت تاراج خزان نیست
عمری گذراندم به گلستان خرابات
مینای میش شب عوض شمع گذارند
از توبه مزاریست به میدان خرابات
داریم حزین ، این غزل از عارف رومی
او کافر خویش است و مسلمان خرابات
رخساره و خطّت گل و ریحان خرابات
از زمزمه معذورم اگر مست و خرابم
دل می رود از دست به دستان خرابات
شمع و گل و می بر سر هم ریخته هرسو
جایی نتوان یافت به سامان خرابات
دود دل ما سنبل و ریحان مطراست
زخم جگر ما،گل خندان خرابات
در بهمن و دی آفت تاراج خزان نیست
عمری گذراندم به گلستان خرابات
مینای میش شب عوض شمع گذارند
از توبه مزاریست به میدان خرابات
داریم حزین ، این غزل از عارف رومی
او کافر خویش است و مسلمان خرابات
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت
ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت
عیسی به تمنای تو، بیمار محبت
در راه غمت هست به کف جان جهانی
گرم است به سودای تو، بازار محبت
تاریکتر از شب بود از هجر تو روزم
ای روشنی دیده بیدار محبت
کفرم بود آرایش رخسارهٔ ایمان
بستهست دل از زلف تو، زنار محبت
دریاب دلم را به تَهِ جرعه نگاهی
ای ساقی پیمانهٔ سرشار محبت
در وادی آسودگیم وانگذاری
رحمی به من ای قافله سالار محبت
از سر نرود شمع صفت افسر داغم
بر سر زده ام لالهٔ گلزار محبّت
تا سر نشود خاک سر کوی تو ما را
آسان نشود عقده دشوار محبت
افغان اسیران نبرد راه به جایی
این نغمه تراود ز رگ تار محبت
شیرازهٔ اوراق دو عالم بود از عشق
پشت دو جهان است به دیوار محبت
نگرفت حزین کس به جوی، دین و دلت را
ای مایه کساد سر بازار محبّت
عیسی به تمنای تو، بیمار محبت
در راه غمت هست به کف جان جهانی
گرم است به سودای تو، بازار محبت
تاریکتر از شب بود از هجر تو روزم
ای روشنی دیده بیدار محبت
کفرم بود آرایش رخسارهٔ ایمان
بستهست دل از زلف تو، زنار محبت
دریاب دلم را به تَهِ جرعه نگاهی
ای ساقی پیمانهٔ سرشار محبت
در وادی آسودگیم وانگذاری
رحمی به من ای قافله سالار محبت
از سر نرود شمع صفت افسر داغم
بر سر زده ام لالهٔ گلزار محبّت
تا سر نشود خاک سر کوی تو ما را
آسان نشود عقده دشوار محبت
افغان اسیران نبرد راه به جایی
این نغمه تراود ز رگ تار محبت
شیرازهٔ اوراق دو عالم بود از عشق
پشت دو جهان است به دیوار محبت
نگرفت حزین کس به جوی، دین و دلت را
ای مایه کساد سر بازار محبّت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - در طینتم از بس که رگ و ریشه، وفا داشت
در طینتم از بس که رگ و ریشه، وفا داشت
خاکم چه بهاران و چه دی، مهر گیا داشت
در مرگ من آن زلف چرا موی نژولید؟
یک دلشده از سلسلهٔ اهل وفا داشت
غیر از دل ما کز سر کونین گذشته ست
هر درد که دیدیم سر کوی دوا داشت
روی سخن اینجا به حریفی ست که فهمد
با هر که نگه عربده ای داشت، به ما داشت
عشق تو رسیده ست به فریاد وگر نه
این حوصله را صبر تنک ظرف، کجا داشت؟
هرگز نبود جز به هدف دیدهٔ ناوک
با ما نگهت هر ستمی داشت به جا داشت
یک بوالعجبی دیده ام و جای شگفت است
تلخابهٔ این چرخ سیه کاسه، گدا داشت
تا آمده ز ایام نخورده ست فریبی
دل تجربه ای داشت، ندانم ز کجا داشت؟
از کوی غم آواز حزینی که شنیدی
نالیدن دل بود، ندانم چه بلا داشت؟
خاکم چه بهاران و چه دی، مهر گیا داشت
در مرگ من آن زلف چرا موی نژولید؟
یک دلشده از سلسلهٔ اهل وفا داشت
غیر از دل ما کز سر کونین گذشته ست
هر درد که دیدیم سر کوی دوا داشت
روی سخن اینجا به حریفی ست که فهمد
با هر که نگه عربده ای داشت، به ما داشت
عشق تو رسیده ست به فریاد وگر نه
این حوصله را صبر تنک ظرف، کجا داشت؟
هرگز نبود جز به هدف دیدهٔ ناوک
با ما نگهت هر ستمی داشت به جا داشت
یک بوالعجبی دیده ام و جای شگفت است
تلخابهٔ این چرخ سیه کاسه، گدا داشت
تا آمده ز ایام نخورده ست فریبی
دل تجربه ای داشت، ندانم ز کجا داشت؟
از کوی غم آواز حزینی که شنیدی
نالیدن دل بود، ندانم چه بلا داشت؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
پیمانه بیارید که هنگام صبوح است
پیمانه مگو، چشمه ی جان پرور خضر است
در بحر پُر آشوب جهان کشتی نوح است
ما مفتی عشقیم بکش باده، حلال است
ما ناصح اوییم، اگر توبه نصوح است
افسرده دلان های، دماغی برسانید
تا بلبله هم نغمه مرغان صبوح است
از کلک حزین زمزمه ی عشق بیاموز
مطرب بزن این پرده که رامشگر روح است
پیمانه بیارید که هنگام صبوح است
پیمانه مگو، چشمه ی جان پرور خضر است
در بحر پُر آشوب جهان کشتی نوح است
ما مفتی عشقیم بکش باده، حلال است
ما ناصح اوییم، اگر توبه نصوح است
افسرده دلان های، دماغی برسانید
تا بلبله هم نغمه مرغان صبوح است
از کلک حزین زمزمه ی عشق بیاموز
مطرب بزن این پرده که رامشگر روح است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست؟
رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست؟
این خرّمی از فیض بهار نظر کیست؟
حاشا چه کند، ترک نگاه تو ز قتلم
این دشنه ی آلوده به خون، در کمر کیست؟
لب می مکم از مائده ی درد خدا را
زهر این همه شیرین به امید شکر کیست؟
خون گرمی اش آتش زده در جیب مشامم
در مغز جنون، بوی کباب جگرکیست؟
نور افق تیرهٔ بختم شده داغی
این اختر فرخنده چراغ سحر کیست؟
خاکستر طور است بیابانی رشکش
در دامن بال و پر پروانه سر کیست
حسرت شکند در رگ ما گرسنه چشمان
بر سفرهٔ غم خون جگر ما حضر کیست؟
در عربده با مهر بود، خوی غیورم
با سوخته ام دست و گریبان شرر کیست؟
من هوش ندارم که به لب گوش بدارم
با زمزمه ی قاصد آهم خبر کیست؟
پیچیده به آغوش سحر طره ی آهم
این زلف، پریشان شده ی دوش و بر کیست؟
ای بی خبر از جلوهٔ این برق سواران
گرد نفس گرم من از رهگذر کیست؟
رسوایی ما رفته به دامان قیامت
این چاک به اندازهٔ جیب جگر کیست؟
جز سوخته پروانه ی شمعت که حزین است
صد دام و قفس در شکن بال و پر کیست؟
این خرّمی از فیض بهار نظر کیست؟
حاشا چه کند، ترک نگاه تو ز قتلم
این دشنه ی آلوده به خون، در کمر کیست؟
لب می مکم از مائده ی درد خدا را
زهر این همه شیرین به امید شکر کیست؟
خون گرمی اش آتش زده در جیب مشامم
در مغز جنون، بوی کباب جگرکیست؟
نور افق تیرهٔ بختم شده داغی
این اختر فرخنده چراغ سحر کیست؟
خاکستر طور است بیابانی رشکش
در دامن بال و پر پروانه سر کیست
حسرت شکند در رگ ما گرسنه چشمان
بر سفرهٔ غم خون جگر ما حضر کیست؟
در عربده با مهر بود، خوی غیورم
با سوخته ام دست و گریبان شرر کیست؟
من هوش ندارم که به لب گوش بدارم
با زمزمه ی قاصد آهم خبر کیست؟
پیچیده به آغوش سحر طره ی آهم
این زلف، پریشان شده ی دوش و بر کیست؟
ای بی خبر از جلوهٔ این برق سواران
گرد نفس گرم من از رهگذر کیست؟
رسوایی ما رفته به دامان قیامت
این چاک به اندازهٔ جیب جگر کیست؟
جز سوخته پروانه ی شمعت که حزین است
صد دام و قفس در شکن بال و پر کیست؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است
رونق ده حسن است فراوانی عاشق
آرایش رخساره ی شه، گرد سپاه است
دل خانه تهی کرده ز خود، تا تو درآیی
چون حلقه ی در، دیده ی ما چشم به راه است
شاید که اثر شانه زند، زلف اجابت
تا پارهٔ دل در شکن طرهٔ آه است
تهمت به اجل بسته عبث مفتی ملت
بر محضر جانبازی ما عشق گواه است
صیاد مرا دیده ی من حلقه ی دامی ست
مژگان تماشا نگهان، مهر گیاه است
جایی که دهد پیر مغان جام صبوحی
عذریست تو را توبه، که بدتر ز گناه است
در دامن عزلت بشکن پای طلب را
غربال صفت عرصه ی گیتی همه چاه است
غم بار گشاید چو به سر وقت من آید
در ره گذرد هر که، دلم قافله گاه است
تلخی کش پیمانه ی مرد افکن عمرم
هر مو به تن خستهٔ من مار سیاه است
چون شمع دل و دیده کدام است حزین را
چشم و دل عاشق همه اشک و همه آه است
این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است
رونق ده حسن است فراوانی عاشق
آرایش رخساره ی شه، گرد سپاه است
دل خانه تهی کرده ز خود، تا تو درآیی
چون حلقه ی در، دیده ی ما چشم به راه است
شاید که اثر شانه زند، زلف اجابت
تا پارهٔ دل در شکن طرهٔ آه است
تهمت به اجل بسته عبث مفتی ملت
بر محضر جانبازی ما عشق گواه است
صیاد مرا دیده ی من حلقه ی دامی ست
مژگان تماشا نگهان، مهر گیاه است
جایی که دهد پیر مغان جام صبوحی
عذریست تو را توبه، که بدتر ز گناه است
در دامن عزلت بشکن پای طلب را
غربال صفت عرصه ی گیتی همه چاه است
غم بار گشاید چو به سر وقت من آید
در ره گذرد هر که، دلم قافله گاه است
تلخی کش پیمانه ی مرد افکن عمرم
هر مو به تن خستهٔ من مار سیاه است
چون شمع دل و دیده کدام است حزین را
چشم و دل عاشق همه اشک و همه آه است