تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۵ - عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست
عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست
وز حال دل بی خبرانت خبری نیست
یا در تو اثر می نکند آه جگرسوز
یا ناله دلسوختگان را اثری نیست
نومید مگردان ز در خویش کسی را
کاندر دو جهانش به جز این هیچ دری نیست
اندر سر شوریده سودازده ما
از عشق تو شوری ست که در هیچ سری نیست
در عشق تو جانم سپر تیر بلاهاست
در جادّه اخلاص چو من جان سپری نیست
فکر دو جهان در دل ما راه ندارد
عشق تو فرود آمد و جای دگری نیست
در آرزوی صبح وصال تو بشد عمر
آخر شب هجران ترا خود سحری نیست
چشم تر من بین و لب خشک و ببخشای
کاندر تر و خشکم به جز این خشک و تری نیست
هیهات که من وصل تو یابم که صبا را
پیرامن کوی تو مجال گذری نیست
تنها نه جلالت نگران است نظری کن
کز هیچ طرف نیست که صاحب نظری نیست
وز حال دل بی خبرانت خبری نیست
یا در تو اثر می نکند آه جگرسوز
یا ناله دلسوختگان را اثری نیست
نومید مگردان ز در خویش کسی را
کاندر دو جهانش به جز این هیچ دری نیست
اندر سر شوریده سودازده ما
از عشق تو شوری ست که در هیچ سری نیست
در عشق تو جانم سپر تیر بلاهاست
در جادّه اخلاص چو من جان سپری نیست
فکر دو جهان در دل ما راه ندارد
عشق تو فرود آمد و جای دگری نیست
در آرزوی صبح وصال تو بشد عمر
آخر شب هجران ترا خود سحری نیست
چشم تر من بین و لب خشک و ببخشای
کاندر تر و خشکم به جز این خشک و تری نیست
هیهات که من وصل تو یابم که صبا را
پیرامن کوی تو مجال گذری نیست
تنها نه جلالت نگران است نظری کن
کز هیچ طرف نیست که صاحب نظری نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۰ - عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشت
عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشت
و آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
افسوس بر آن نیست که بگذشت مرا عمر
افسوس بر آن است که بی روی تو بگذشت
خون شد دلم از حسرت و از دیده بپالود
چون در دل من غمزه جادوی تو بگذشت
در حسرت خاک سر کوی تو شدم خاک
بادا خنک آن باد که در کوی تو بگذشت
چون ماه نُوَش خلق به انگشت نمایند
آن را که خم پشت ز ابروی تو بگذشت
در رُفتن خاک ره و بوسیدن پایت
باد سحر از حلقه گیسوی تو بگذشت
در چشم جلال است جهان تیره و دلگیر
تا در نظرش طرّه هندوی تو بگذشت
و آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
افسوس بر آن نیست که بگذشت مرا عمر
افسوس بر آن است که بی روی تو بگذشت
خون شد دلم از حسرت و از دیده بپالود
چون در دل من غمزه جادوی تو بگذشت
در حسرت خاک سر کوی تو شدم خاک
بادا خنک آن باد که در کوی تو بگذشت
چون ماه نُوَش خلق به انگشت نمایند
آن را که خم پشت ز ابروی تو بگذشت
در رُفتن خاک ره و بوسیدن پایت
باد سحر از حلقه گیسوی تو بگذشت
در چشم جلال است جهان تیره و دلگیر
تا در نظرش طرّه هندوی تو بگذشت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۳ - آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفت
آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفت
باماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت
آه از من بیدل که دل سوخته من
عمری ست که گم گشت و ندانم که کجا رفت
بر باد شد آن جان هوایی که مرا بود
از باد هوا آمد و بر باد هوا رفت
آورد سلامی و ز ما برد پیامی
شامی که شمال آمد و صبحی که صبا رفت
هر تیر که در جعبه ما بود فکندیم
لیکن چه توان کرد که مجموع خطا رفت
ای شمع! بیا تا من و تو زار بگرییم
کز آتش دل دوش چه ها بر سر ما رفت
دیروز طبیبم چو به بالین من آمد
بگریست که این سوخته کارش ز دوا رفت
خون جگر سوخته و آه دل سردم
این تا به سمک بر شد و آن تا به سما رفت
دل در شکن حلقه زلف تو وطن ساخت
بیچاره ندانست که در دام بلا رفت
از جور رقیبان ز درت دور نگردم
تا خلق نگویند که از دست جفا رفت
آنان که حدیث از لب شیرین نشنیدند
فرهاد چه دانند که بر کوه چرا رفت
جان دارم و از باد نسیم تو خریدم
جان گرچه شد از دست ولیکن به بها رفت
تنها نه جلال از غم سودای تو سر باخت
بس سر، که ز سودای تو بر خاک فنا رفت
باماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت
آه از من بیدل که دل سوخته من
عمری ست که گم گشت و ندانم که کجا رفت
بر باد شد آن جان هوایی که مرا بود
از باد هوا آمد و بر باد هوا رفت
آورد سلامی و ز ما برد پیامی
شامی که شمال آمد و صبحی که صبا رفت
هر تیر که در جعبه ما بود فکندیم
لیکن چه توان کرد که مجموع خطا رفت
ای شمع! بیا تا من و تو زار بگرییم
کز آتش دل دوش چه ها بر سر ما رفت
دیروز طبیبم چو به بالین من آمد
بگریست که این سوخته کارش ز دوا رفت
خون جگر سوخته و آه دل سردم
این تا به سمک بر شد و آن تا به سما رفت
دل در شکن حلقه زلف تو وطن ساخت
بیچاره ندانست که در دام بلا رفت
از جور رقیبان ز درت دور نگردم
تا خلق نگویند که از دست جفا رفت
آنان که حدیث از لب شیرین نشنیدند
فرهاد چه دانند که بر کوه چرا رفت
جان دارم و از باد نسیم تو خریدم
جان گرچه شد از دست ولیکن به بها رفت
تنها نه جلال از غم سودای تو سر باخت
بس سر، که ز سودای تو بر خاک فنا رفت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۸ - ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت
ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت
گم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت
شهری ست پر از فتنه و راهی ست پرآشوب
نه روی سفر کردن و نه رای اقامت
رفتی و مپندار که دست از تو بدارم
دست من و دامان تو تا روز قیامت
من پند رفیقان موافق نشنیدم
زیرا شدم آماجگه تیر ملامت
هر کس که نصیحت ز عزیزان نکند گوش
بسیار بخاید سرانگشت ندامت
اشکم که به رخسار تو مانست نشاندم
بر گوشه چشمش به صد اعزاز و کرامت
در سینه عجب نیست که دارد دل بیمار
آن را که خمیده است چو ابروی تو قامت
عیّار که منصور شود بر همه کامی
آنست که بر دار زنندش به علامت
هر شب که جلال از غم دل آه برآرد
سکان سماوات بنالند تمامت
گم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت
شهری ست پر از فتنه و راهی ست پرآشوب
نه روی سفر کردن و نه رای اقامت
رفتی و مپندار که دست از تو بدارم
دست من و دامان تو تا روز قیامت
من پند رفیقان موافق نشنیدم
زیرا شدم آماجگه تیر ملامت
هر کس که نصیحت ز عزیزان نکند گوش
بسیار بخاید سرانگشت ندامت
اشکم که به رخسار تو مانست نشاندم
بر گوشه چشمش به صد اعزاز و کرامت
در سینه عجب نیست که دارد دل بیمار
آن را که خمیده است چو ابروی تو قامت
عیّار که منصور شود بر همه کامی
آنست که بر دار زنندش به علامت
هر شب که جلال از غم دل آه برآرد
سکان سماوات بنالند تمامت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۰ - از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد
شکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم
وقت است که بر ما فکنی چشم عنایت
ما را بِه ازین دار از آن رو که توان داشت
بیمار به تیمار و رعیّت به رعایت
فارغ ز منی ورنه برت صورت احوال
صدبار بگفتم به صریح و به کنایت
طفل ره عشقم تو مرا بنده خود خوان
تا پیرطریقت شوم و شاه ولایت
پروانه جان سوزم و تو شمع دل افروز
روزی بکند سوز دلم در تو سرایت
دانم که ندانی که ز شوق رخ خوبت
غم بر دل من تا به چه حدّ است و چه غایت
در صورت خوبان نبود این همه معنی
در صورت یوسف نبود این همه آیت
ای راهرو عشق! چنین گرم چه تازی
آهسته که این بادیه را نیست نهایت
حالی که جلال از همه خلق نهان داشت
رنگ رخ و سیل مژه اش کرد حکایت
کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد
شکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم
وقت است که بر ما فکنی چشم عنایت
ما را بِه ازین دار از آن رو که توان داشت
بیمار به تیمار و رعیّت به رعایت
فارغ ز منی ورنه برت صورت احوال
صدبار بگفتم به صریح و به کنایت
طفل ره عشقم تو مرا بنده خود خوان
تا پیرطریقت شوم و شاه ولایت
پروانه جان سوزم و تو شمع دل افروز
روزی بکند سوز دلم در تو سرایت
دانم که ندانی که ز شوق رخ خوبت
غم بر دل من تا به چه حدّ است و چه غایت
در صورت خوبان نبود این همه معنی
در صورت یوسف نبود این همه آیت
ای راهرو عشق! چنین گرم چه تازی
آهسته که این بادیه را نیست نهایت
حالی که جلال از همه خلق نهان داشت
رنگ رخ و سیل مژه اش کرد حکایت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۱ - بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
کاندر پی او قافله غم نفرستاد
تا طرّه او روز جهان را به شب آورد
مهتاب رخش نور به عالم نفرستاد
فریاد من از دست طبیب است که دانست
احوال دل ریشم و مرهم نفرستاد
گفتیم قدم رنجه کند بر سر بیمار
مردیم و کسی نیز به ماتم نفرستاد
بر دست صبا بویی از آن زلف دلاویز
می گفت که بفرستم و آن هم نفرستاد
در بادیه از تشنگی ام جان به لب آمد
و او شربتی از چشمه زمزم نفرستاد
نقش رخ او حیف که بر جان جلال است
کس حور بهشتی به جهنّم نفرستاد
کاندر پی او قافله غم نفرستاد
تا طرّه او روز جهان را به شب آورد
مهتاب رخش نور به عالم نفرستاد
فریاد من از دست طبیب است که دانست
احوال دل ریشم و مرهم نفرستاد
گفتیم قدم رنجه کند بر سر بیمار
مردیم و کسی نیز به ماتم نفرستاد
بر دست صبا بویی از آن زلف دلاویز
می گفت که بفرستم و آن هم نفرستاد
در بادیه از تشنگی ام جان به لب آمد
و او شربتی از چشمه زمزم نفرستاد
نقش رخ او حیف که بر جان جلال است
کس حور بهشتی به جهنّم نفرستاد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۷ - دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد
دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد
جان نیست که از دست غمت چاک نگردد
ز آیینه رخسار به یک سوفکن آن زلف
نوری ندهد آینه تا پاک نگردد
از جان نرود نقش تو تا چرخ نشوید
وز سر نرود مهر تو تا خاک نگردد
تا گردش افلاک بود مهر تو ورزم
آری مگر آن روز که افلاک نگردد
در دیده نیابد دل و جان من اگرچه
در بحر محال است که خاشاک نگردد
خواهد که عنان از دل خلقی بر باید
باید که چنین بسته فتراک نگردد
از گوهر عشق آنکه خبردار نباشد
پیرامن آن بحر خطرناک نگردد
ناموس جلال ار برود باک نباشد
نامی نکند رند چو بی باک نگردد
جان نیست که از دست غمت چاک نگردد
ز آیینه رخسار به یک سوفکن آن زلف
نوری ندهد آینه تا پاک نگردد
از جان نرود نقش تو تا چرخ نشوید
وز سر نرود مهر تو تا خاک نگردد
تا گردش افلاک بود مهر تو ورزم
آری مگر آن روز که افلاک نگردد
در دیده نیابد دل و جان من اگرچه
در بحر محال است که خاشاک نگردد
خواهد که عنان از دل خلقی بر باید
باید که چنین بسته فتراک نگردد
از گوهر عشق آنکه خبردار نباشد
پیرامن آن بحر خطرناک نگردد
ناموس جلال ار برود باک نباشد
نامی نکند رند چو بی باک نگردد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۹ - شوریده دل ما سر بهبود ندارد
شوریده دل ما سر بهبود ندارد
سرگشته ما راه به مقصود ندارد
از سوز من سوخته کس را خبری نیست
آری چه کنم؟ آتش ما دود ندارد
ای دوست به بیهوده دل دوست میازار
ترسم که پشیمان شوی و سود ندارد
کس را نگشاد از گره زلف تو کاری
هندو چه عجب باشد اگر جود ندارد
هرجا که تویی مجمره عود چه حاجت
بویی که تو داری نفس عود ندارد
بی سلسله طرّه آشفته لیلی
مجنون پریشان سر بهبود ندارد
سلطان به تحقیق ایاز است که دارد
یک بنده چو محمود که محمود ندارد
جان همدم لعلت شد و دل هم نفس زلف
دل شاد، که جان مقصد موجود ندارد
دل ظلمت اسکندر و جان آب خضر یافت
آری همه کس طالع مسعود ندارد
سرگشته ما راه به مقصود ندارد
از سوز من سوخته کس را خبری نیست
آری چه کنم؟ آتش ما دود ندارد
ای دوست به بیهوده دل دوست میازار
ترسم که پشیمان شوی و سود ندارد
کس را نگشاد از گره زلف تو کاری
هندو چه عجب باشد اگر جود ندارد
هرجا که تویی مجمره عود چه حاجت
بویی که تو داری نفس عود ندارد
بی سلسله طرّه آشفته لیلی
مجنون پریشان سر بهبود ندارد
سلطان به تحقیق ایاز است که دارد
یک بنده چو محمود که محمود ندارد
جان همدم لعلت شد و دل هم نفس زلف
دل شاد، که جان مقصد موجود ندارد
دل ظلمت اسکندر و جان آب خضر یافت
آری همه کس طالع مسعود ندارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۵ - عشق آمد و از سینه من جوش برآورد
عشق آمد و از سینه من جوش برآورد
گرد از من دل خسته مدهوش برآورد
در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم
عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد
فریاد که آن غمزه افسونگر جادو
یک باره مرا از دل و از هوش برآورد
گشتم به یکی جرعه چنان مست که خمّار
دوشم ز خرابی به سر دوش برآورد
شد رونق بازار همه عطرفروشان
زان غالیه کز طرف بناگوش برآورد
دانی که برآورد مرا از دل و از هوش؟
آن سرو کمربند قباپوش برآورد
تا گشت نبات شکرین تو شکرریز
بگداخت ز غم قند و شکر جوش برآورد
سودای سر زلف و لب لعل تو صد شور
از حلقه رندان قدح نوش برآورد
تا گفت جلال از لب خاموش تو رمزی
غلغل ز صف مردم خاموش برآورد
گرد از من دل خسته مدهوش برآورد
در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم
عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد
فریاد که آن غمزه افسونگر جادو
یک باره مرا از دل و از هوش برآورد
گشتم به یکی جرعه چنان مست که خمّار
دوشم ز خرابی به سر دوش برآورد
شد رونق بازار همه عطرفروشان
زان غالیه کز طرف بناگوش برآورد
دانی که برآورد مرا از دل و از هوش؟
آن سرو کمربند قباپوش برآورد
تا گشت نبات شکرین تو شکرریز
بگداخت ز غم قند و شکر جوش برآورد
سودای سر زلف و لب لعل تو صد شور
از حلقه رندان قدح نوش برآورد
تا گفت جلال از لب خاموش تو رمزی
غلغل ز صف مردم خاموش برآورد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۵ - مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشد
مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشد
چون روز شود رونق مهتاب نباشد
از تشنگی لعل تو در کوی تو میرم
با خاک بسازیم اگر آب نباشد
تا بر نکند نرگس مست تو سر از خواب
شک نیست که در دیده ما خواب نباشد
آن را چه خبر باشد از احوال دل ما
کز خون جگر غرقه غرقاب نباشد
جز روی تو گر کعبه نباشد عجبی نیست
آن را که جز ابروی تو محراب نباشد
عشقی که حقیقی نبود ذوق نبخشد
مستی نکند باده اگر ناب نباشد
ما و غم و سختی و در دوست که نبود
از بابت ما هرچه ازین باب نباشد
گر اشک مرا نیست سکون، طرفه مدارید
کاین خاصیت اندر تن سیماب نباشد
شادی جلال ار چه بود بی می و معشوق
عشرت نتوان کرد چو اسباب نباشد
چون روز شود رونق مهتاب نباشد
از تشنگی لعل تو در کوی تو میرم
با خاک بسازیم اگر آب نباشد
تا بر نکند نرگس مست تو سر از خواب
شک نیست که در دیده ما خواب نباشد
آن را چه خبر باشد از احوال دل ما
کز خون جگر غرقه غرقاب نباشد
جز روی تو گر کعبه نباشد عجبی نیست
آن را که جز ابروی تو محراب نباشد
عشقی که حقیقی نبود ذوق نبخشد
مستی نکند باده اگر ناب نباشد
ما و غم و سختی و در دوست که نبود
از بابت ما هرچه ازین باب نباشد
گر اشک مرا نیست سکون، طرفه مدارید
کاین خاصیت اندر تن سیماب نباشد
شادی جلال ار چه بود بی می و معشوق
عشرت نتوان کرد چو اسباب نباشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۷ - من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
مگذار که این عاشق دلسوخته بی تو
یک لحظه بماند که به یک لحظه نماند
ترسم که به کام دل دشمن بنشینم
تا آن که فلک با تو به کامم بنشاند
فریاد که از تشنگی ام جان به لب آمد
کس نیست که آبی به لب تشنه چکاند
ترسم که یک امشب که تو در خانه مایی
از بوی سر زلف تو همسایه بداند
فریاد که بیداد ز حد بردی و از تو
فریاد رسی نیست که دادم بستاند
وقت است که بیدار شود دیده بختم
وز چنگ غم و درد و عذابم برهاند
دیوانه در سلسله گر بوی تو یابد
دیوانه شود سلسله در هم گسلاند
مشتاق پریشان که دلش پیش تو باشد
خواهد که کند صبر ولیکن نتواند
آسان شود این مشکل و روشن شود این شب
کاحوال جهان جمله به یک حال نماند
مانند جلال آنکه به سختی بنهد دل
هم عاقبتش بخت به مقصود رساند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
مگذار که این عاشق دلسوخته بی تو
یک لحظه بماند که به یک لحظه نماند
ترسم که به کام دل دشمن بنشینم
تا آن که فلک با تو به کامم بنشاند
فریاد که از تشنگی ام جان به لب آمد
کس نیست که آبی به لب تشنه چکاند
ترسم که یک امشب که تو در خانه مایی
از بوی سر زلف تو همسایه بداند
فریاد که بیداد ز حد بردی و از تو
فریاد رسی نیست که دادم بستاند
وقت است که بیدار شود دیده بختم
وز چنگ غم و درد و عذابم برهاند
دیوانه در سلسله گر بوی تو یابد
دیوانه شود سلسله در هم گسلاند
مشتاق پریشان که دلش پیش تو باشد
خواهد که کند صبر ولیکن نتواند
آسان شود این مشکل و روشن شود این شب
کاحوال جهان جمله به یک حال نماند
مانند جلال آنکه به سختی بنهد دل
هم عاقبتش بخت به مقصود رساند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۲ - چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
از غم دل دیوانه من زار بنالد
هر کس که به گوشش برسد ناله زارم
بر درد من سوخته بسیار بنالد
بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد
وز ناله زارم در و دیوار بنالد
ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیب
گر سوخته ای از دل افگار بنالد
گر خسته ای از درد بنالد چه توان گفت
عیبی نتوان کرد چو بیمار بنالد
از یا رب صوفی که به سالوس زند به
رندی که به سوز از در خمّار بنالد
آن دوست مخوانید که از دوست بگردد
و آن یار مخوانید که از یار بنالد
روزیش خلاصی بنمایند که تا چند
اندر قفس آن مرغ گرفتار بنالد
هر شب چو جلال از غم آن غمزه چه نالی؟
هر کس که خورد تیر به ناچار بنالد
از غم دل دیوانه من زار بنالد
هر کس که به گوشش برسد ناله زارم
بر درد من سوخته بسیار بنالد
بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد
وز ناله زارم در و دیوار بنالد
ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیب
گر سوخته ای از دل افگار بنالد
گر خسته ای از درد بنالد چه توان گفت
عیبی نتوان کرد چو بیمار بنالد
از یا رب صوفی که به سالوس زند به
رندی که به سوز از در خمّار بنالد
آن دوست مخوانید که از دوست بگردد
و آن یار مخوانید که از یار بنالد
روزیش خلاصی بنمایند که تا چند
اندر قفس آن مرغ گرفتار بنالد
هر شب چو جلال از غم آن غمزه چه نالی؟
هر کس که خورد تیر به ناچار بنالد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۳ - آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصّه ما ورنه چه حاصل
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شکفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رُفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر زلف تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
در آینه کس چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سختی ست که بر خود نکند سهل
فرهاد چه سنگ است که سفتن نتواند
آن شد که جلال از سر کوی تو شود دور
کز ضعف چنان است که رفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصّه ما ورنه چه حاصل
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شکفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رُفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر زلف تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
در آینه کس چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سختی ست که بر خود نکند سهل
فرهاد چه سنگ است که سفتن نتواند
آن شد که جلال از سر کوی تو شود دور
کز ضعف چنان است که رفتن نتواند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۶ - عشّاق ز دل درد ترا دام نهادند
عشّاق ز دل درد ترا دام نهادند
ناکامی سودای ترا کام نهادند
شادی جهان جمله به یک جو نخریدند
چون بر سر بازار غمت گام نهادند
گیسوی تو دامی ست که آنان که پرستند
از دام جهان پای در آن دام نهادند
این سنبل شوریده و آن نرگس مستت
بس فتنه و آشوب در ایّام نهادند
یک ذرّه ز شوق من و حُسن تو ببردند
پس دوزخ و فردوس ورا نام نهادند
عالم به عدم بود که اندر سر مدهوش
سودای سر زلف دلارام نهادند
زان زلف که انجام ندارد سرِما را
در عهد ازل تا چه سرانجام نهادند
عشق است یکی جام پر از یاد لب دوست
سرمستی کونین در آن جام نهادند
دل سوخته عشق جلال است و هنوزش
در دایره سوختگان خام نهادند
ناکامی سودای ترا کام نهادند
شادی جهان جمله به یک جو نخریدند
چون بر سر بازار غمت گام نهادند
گیسوی تو دامی ست که آنان که پرستند
از دام جهان پای در آن دام نهادند
این سنبل شوریده و آن نرگس مستت
بس فتنه و آشوب در ایّام نهادند
یک ذرّه ز شوق من و حُسن تو ببردند
پس دوزخ و فردوس ورا نام نهادند
عالم به عدم بود که اندر سر مدهوش
سودای سر زلف دلارام نهادند
زان زلف که انجام ندارد سرِما را
در عهد ازل تا چه سرانجام نهادند
عشق است یکی جام پر از یاد لب دوست
سرمستی کونین در آن جام نهادند
دل سوخته عشق جلال است و هنوزش
در دایره سوختگان خام نهادند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۷ - هیهات که نامم به زبان تو برآید
هیهات که نامم به زبان تو برآید
یا همچو تویی را چو منی در نظر آید
گر روز اجل بر سر بالین من آیی
من زنده شوم باز چو عمرم به سرآید
گر کام تو اینست که جانم به لب آری
مقصود من آنست که کام تو برآید
مدهوش شود عاشق اگر چشم تو بیند
مستی که به میخانه رود بی خبر آید
از ساغر سودای تو هر سر که شود مست
زان سان رود از دست که از پای درآید
هر تیر که بر خسته زدی کارگر افتاد
هر آه که مجروح زند کارگر آمد
همچون قد و خدّ تو مپندار که در باغ
یک سرو کشید قامت و یک گل به برآید
آن کاو چو جلال است گدای سر کویت
شاهی جهان در نظرش مختصر آید
یا همچو تویی را چو منی در نظر آید
گر روز اجل بر سر بالین من آیی
من زنده شوم باز چو عمرم به سرآید
گر کام تو اینست که جانم به لب آری
مقصود من آنست که کام تو برآید
مدهوش شود عاشق اگر چشم تو بیند
مستی که به میخانه رود بی خبر آید
از ساغر سودای تو هر سر که شود مست
زان سان رود از دست که از پای درآید
هر تیر که بر خسته زدی کارگر افتاد
هر آه که مجروح زند کارگر آمد
همچون قد و خدّ تو مپندار که در باغ
یک سرو کشید قامت و یک گل به برآید
آن کاو چو جلال است گدای سر کویت
شاهی جهان در نظرش مختصر آید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۸ - بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
یک نافه از آن طرّه مشکین به من آرید
از چشم و رخم سیم و گهر تحفه بریدش
وز زلف و رُخش سنبل و نسرین به من آرید
تا بوک به شیرینی جان را به لب آرم
یک ره سخنی زان لب شیرین به من آرید
مخمورم و جانم به سوی مَی نگران است
آخر سبک آن ساغر سنگین به من آرید
با کعبه به من می نرسد بوی خرابات
از پیش دلم آن ببرید این به من آرید
کو صبر که از دور رسد نوبت مخمور
یک جرعه مَی از دور نخستین به من آرید
خواهید که از خاک برآیم پس صد سال
از میکده بوی می رنگین به من آرید
هر گه که غمی گشت به دیدار دلم گفت
غم را نخورد جز دل غمگین به من آرید
احوال جلال از غم هجران به چه سان است
روزی خبر عاشق مسکین به من آرید
یک نافه از آن طرّه مشکین به من آرید
از چشم و رخم سیم و گهر تحفه بریدش
وز زلف و رُخش سنبل و نسرین به من آرید
تا بوک به شیرینی جان را به لب آرم
یک ره سخنی زان لب شیرین به من آرید
مخمورم و جانم به سوی مَی نگران است
آخر سبک آن ساغر سنگین به من آرید
با کعبه به من می نرسد بوی خرابات
از پیش دلم آن ببرید این به من آرید
کو صبر که از دور رسد نوبت مخمور
یک جرعه مَی از دور نخستین به من آرید
خواهید که از خاک برآیم پس صد سال
از میکده بوی می رنگین به من آرید
هر گه که غمی گشت به دیدار دلم گفت
غم را نخورد جز دل غمگین به من آرید
احوال جلال از غم هجران به چه سان است
روزی خبر عاشق مسکین به من آرید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۸ - ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
در سینه نهان مهر تو ورزیدن ازین پس
دل رفت و به جان جات کنم تا تو نگویی
بی جان نتوان مهر تو ورزیدن ازین پس
تو پرتو خورشیدی و واجب دل ما را
ماننده کان مهر تو ورزیدن ازین پس
آنان که به دل قصد تو کردند ازین پیش
خواهند به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
ار آرزوی هر دو جهان در دل ما هست
در هر دو جهان مهر تو ورزیدن ازین پس
تو آدم حُسنی و بود واجب و لازم
بر آدمیان مهر تو ورزیدن ازین پس
گفتی که جلالا پس ازین کام دلت چیست
ای سرو روان مهر تو ورزیدن ازین پس
در سینه نهان مهر تو ورزیدن ازین پس
دل رفت و به جان جات کنم تا تو نگویی
بی جان نتوان مهر تو ورزیدن ازین پس
تو پرتو خورشیدی و واجب دل ما را
ماننده کان مهر تو ورزیدن ازین پس
آنان که به دل قصد تو کردند ازین پیش
خواهند به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
ار آرزوی هر دو جهان در دل ما هست
در هر دو جهان مهر تو ورزیدن ازین پس
تو آدم حُسنی و بود واجب و لازم
بر آدمیان مهر تو ورزیدن ازین پس
گفتی که جلالا پس ازین کام دلت چیست
ای سرو روان مهر تو ورزیدن ازین پس
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۰ - آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش
آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش
از دود دل خلق گزندی مرسادش
ز نهار! بر غمزدگانش مگذارید
ترسم متألّم شود از غم دل شادش
از غمزه مخمور تو زاهد چو خبر یافت
در میکده افتاد ندانم چه فتادش
زین پس دل و باریدن خونابه حسرت
کز بند سر زلف تو کاری نگشادش
درویش سری داشت که در پای تو انداخت
بیچاره نثاری بِه ازین دست ندادش
این یک دو نفس عمر که سرمایه ما بود
افسوس که بی روی تو دادیم به بادش
آن کس که به ناکام مرا از تو جدا کرد
یا رب که خدا کام دو گیتی مَدهادش!
هر کس که سر زلف پریشان ترا دید
از حالت من فرق به مویی ننهادش
مشنو که جلال از تو و از یاد تو خالی ست
مگذار زیادش که نه ای دور ز یادش
از دود دل خلق گزندی مرسادش
ز نهار! بر غمزدگانش مگذارید
ترسم متألّم شود از غم دل شادش
از غمزه مخمور تو زاهد چو خبر یافت
در میکده افتاد ندانم چه فتادش
زین پس دل و باریدن خونابه حسرت
کز بند سر زلف تو کاری نگشادش
درویش سری داشت که در پای تو انداخت
بیچاره نثاری بِه ازین دست ندادش
این یک دو نفس عمر که سرمایه ما بود
افسوس که بی روی تو دادیم به بادش
آن کس که به ناکام مرا از تو جدا کرد
یا رب که خدا کام دو گیتی مَدهادش!
هر کس که سر زلف پریشان ترا دید
از حالت من فرق به مویی ننهادش
مشنو که جلال از تو و از یاد تو خالی ست
مگذار زیادش که نه ای دور ز یادش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۷۸ - باز از چمن غیب برآورد صبا دم
باز از چمن غیب برآورد صبا دم
ساقی منشین خیز و بده جام دمادم
در جام صفاهاست که بی جام جهان تاب
کی صبح برآرد ز سر صدق و صفا دم
من مَ ی خورم و جرعه بدین دخمه فشانم
کاندر خم این خمکده بگرفت مرادم
از اهل جهان یافت نشد اهل وفایی
کز رنگ وفا بوی ندارد گل آدم
دم می دهدت عمر دم از عمر مزن هیچ
در کوی فنا چند توان زد ز بقا دم
سرّی ست ز جان، چرخ ز بس جان که ربوده ست
کز رنگ رخ کاه زند کاه رُبا دم
بر خاک جلال ار گذری ای که یقینی
تقصیر مکن فاتحه ای بر گِل ما دم
ساقی منشین خیز و بده جام دمادم
در جام صفاهاست که بی جام جهان تاب
کی صبح برآرد ز سر صدق و صفا دم
من مَ ی خورم و جرعه بدین دخمه فشانم
کاندر خم این خمکده بگرفت مرادم
از اهل جهان یافت نشد اهل وفایی
کز رنگ وفا بوی ندارد گل آدم
دم می دهدت عمر دم از عمر مزن هیچ
در کوی فنا چند توان زد ز بقا دم
سرّی ست ز جان، چرخ ز بس جان که ربوده ست
کز رنگ رخ کاه زند کاه رُبا دم
بر خاک جلال ار گذری ای که یقینی
تقصیر مکن فاتحه ای بر گِل ما دم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۳ - وقت است که در بر رخ اغیار ببندم
وقت است که در بر رخ اغیار ببندم
وز جان کمر بندگی یار ببندم
چون فتنه آن چشمم و آشفته آن زلف
در میکده بنشینم و زنّار ببندم
گر کار شمار ریختن خون دل ماست
من خود کمری از پی این کار ببندم
ای باد! غبار سر کویش به من آور
تا مرهم این سینه افگار ببندم
از پای درآورد مرا زلف تو بگذار
تا دست چنان سرکش عیّار ببندم
از دست خیال تو عجب گر به همه عمر
یک شب در این دیده بیدار ببندم
بر چین سر زلف تو گر دست بیابم
از حلقه او مشک به خروار ببندم
بگذار که حلق دل شوریده خود را
در حلقه آن زلف نگونسار ببندم
روزی مژه بر هم نزنم کاشک نیاید
این رخنه نه سیلی ست که ناچار ببندم
جز حسرت دیدار تو با خود نبرم هیچ
آن روز که بر عزم عدم بار ببندم
ای قاصد محبوب! بده نامه که هر دم
بگشایم و بر دیده خونبار ببندم
تاری ست تنم جان چو کند عزم جدایی
من هر نفس او را به همین تار ببندم
گویند جلال! از دگران دیده فرو دوز
کو یار که من دیده ز اغیار ببندم
وز جان کمر بندگی یار ببندم
چون فتنه آن چشمم و آشفته آن زلف
در میکده بنشینم و زنّار ببندم
گر کار شمار ریختن خون دل ماست
من خود کمری از پی این کار ببندم
ای باد! غبار سر کویش به من آور
تا مرهم این سینه افگار ببندم
از پای درآورد مرا زلف تو بگذار
تا دست چنان سرکش عیّار ببندم
از دست خیال تو عجب گر به همه عمر
یک شب در این دیده بیدار ببندم
بر چین سر زلف تو گر دست بیابم
از حلقه او مشک به خروار ببندم
بگذار که حلق دل شوریده خود را
در حلقه آن زلف نگونسار ببندم
روزی مژه بر هم نزنم کاشک نیاید
این رخنه نه سیلی ست که ناچار ببندم
جز حسرت دیدار تو با خود نبرم هیچ
آن روز که بر عزم عدم بار ببندم
ای قاصد محبوب! بده نامه که هر دم
بگشایم و بر دیده خونبار ببندم
تاری ست تنم جان چو کند عزم جدایی
من هر نفس او را به همین تار ببندم
گویند جلال! از دگران دیده فرو دوز
کو یار که من دیده ز اغیار ببندم