تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶ - تا جان مرا شد بغم عشق تولا
تا جان مرا شد بغم عشق تولا
کردم ز قرار و خرد و صبر تبرا
با چاشنی عشق برابر نتوان کرد
نه آرزوی دنیی و نه لذت عقبی
در هر دو جهان از هوس دیدن رویت
عاشق نکند جز بسر کوی تومأوی
ذرات دو عالم همه مست می عشقند
در بزم شهود تو نه ادناست نه اعلا
در کعبه و بتخانه طلبکار تو بودم
هرجا که شدم وصل تو بودست تمنا
بی آینه ادراک جمالت نتوان کرد
آئینه رخسار تو شد دیده بینا
هر دل که نبیند ز جهان عکس جمالت
در عالم تحقیق بود جاهل و اعمی
مست می دیدار خدا را خبری نیست
از آتش سوزان و نه از روضه و طوبی
چون ذره سرگشته دل و جان اسیری
در پرتو خورشید جمالت شده شیدا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴ - چون جلوه ی روی تو برونست ز احصا
چون جلوه ی روی تو برونست ز احصا
هر لحظه به حسنی کنم آن روی تماشا
تا باد صبا پرده ز روی تو برافکند
شد مهر جمال تو ز هر ذره هویدا
هر بی بصری روی تو دیدن نتواند
ادراک جمال تو کند دیده ی بینا
در جنت اگر وعده ی دیدار نباشد
کس فرق ز جنت نکند دوزخ مأوا
آن نرگس جادو که شد افسانه یا فسون
هر لحظه به غمزی دل و دین می برد از ما
دلدار دل از ما چو برد چاره چه باشد
بی کوشش مجنون کششی هست ز لیلی
ذرات جهان بهر تجلی جمالش
چون جان اسیری شده اند مظهر و مجلا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵ - تا حسن تو بنمود رخ از جمله ی اشیا
تا حسن تو بنمود رخ از جمله ی اشیا
حیران جهان شد دل شوریده ی شیدا
در آینه روی تو بنمود دو عالم
هم بود ز مرآت جهان حسن تو پیدا
چون کرد تجلی رخ زیبای تو دیدیم
مجلای جمال تو همه صورت و معنا
تا دیده ی جان دید به هم زلف و رخت را
با ظلمت و نورست دلم را سرو سودا
چون باد صبا پرده ز روی تو برانداخت
شد مهر جمال تو ز هر ذره هویدا
خورشید جمال رخ آن یار عیان دید
از پرده ی ذرات جهان دیده ی بینا
تا کرد اسیری به رخش دیده ی جان باز
باشد ز همه رو به جمالش نظر او را
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲ - ای رخ چون گلشن تو روضه رضوان ما
ای رخ چون گلشن تو روضه رضوان ما
چین زلف بیقرار آرامگاه جان ما
در کمان ابروان آن چشم کافر کیش تو
می نهد هر دم خدنگ غمزه در قربان ما
عشق چون معشوق آرد در لباس عاشقی
من ترا باشم همیشه تا توباشی آن ما
تا گدای کوی تو گشتم، سلاطین جهان
سر نمی پیچند یکدم از خط فرمان ما
چون حریف خاص تو در بزم می خواری منم
گشته اند ارواح قدسی زین شرف دربان ما
زاهد از عرفان ماکی بهره یابد عارفا
چون بظرفش می نگنجد بحر بی پایان ما
هادی راه هدایت هست لطف نوربخش
ای اسیری در دو عالم این بود برهان ما
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷ - ای ذات تو ظاهر شده بر صورت اسما
ای ذات تو ظاهر شده بر صورت اسما
اسمای تو بر صورت عالم شده پیدا
پیدا شده از مهر رخت جمله ذرات
ز آئینه هر ذره جمال تو هویدا
عالم همگی مظهر اسماء و صفاتست
ظاهر ز ظهور تو چه مسجد چه کلیسا
هرجا که نظر کرد جمال رخ تو دید
صاحب نظری دیده وری عارف بینا
در کون و مکان از همه رو روی ترا دید
آنکس که بغیر از تو ندید از همه اشیا
چون عاشق و معشوق توئی غیر تو کس نیست
مجنون شده بر حسن خودی از رخ لیلی
آزاده اسیری که ز روی همه خوبان
جز حسن و جمال تو نکردست تماشا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸ - ای حسن ترا عالم و آدم شده مجلا
ای حسن ترا عالم و آدم شده مجلا
روی تو بذرات جهان کرده تجلی
هر لحظه کنی جلوه دیگر پی نظار
زان جلوه یکی مؤمن و دیگر شده ترسا
بی نور تو عالم همه در ظلمت نابود
ای رحمت عالم تو شده محیی موتی
دیدیم عیان مهر رخت از همه ذرات
زان روی شدیم از همه رو واله و شیدا
ما آینه جمله اسما و صفاتیم
بنموده ز ما عکس همه اسم و مسمی
هم ذات قدیمیم و هم اوصاف کمالش
هم مرکز و نه دایره چرخ معلی
هم عالم و هم خالق و قیوم دوعالم
هم عالم و حی و شنوائیم و توانا
هم وحدت و هم کثرت وهم مظهرو ظاهر
هم موسی و هم عیسی و هم دیر کلیسا
هم گبر و یهودیم گه قیدو اسیری
هم مؤمن آزاده ز دنیا و ز عقبی
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲ - چون مظهر حسن تو رخ ماه رخانست
چون مظهر حسن تو رخ ماه رخانست
میل دل عاشق برخ ماه رخانست
چون شاهد حسنت همه جا جلوه گری کرد
هرکس بجمال تو ز جایی نگرانست
برجان جهان ز آتش سودای تو داغست
وز مهر رخت در دل هر ذره نشانست
تا دید دلم مهر جمال تو ز ذرات
زان رو همه دم واله و شیدای جهانست
از عربده غمزه ات ای شاهد رعنا
درکوی خرابات عجب شور و فغانست
از جام تجلی الهی همه مستند
گر سالک اطوار و اگر پیر مغانست
مایی و تویی بود حجاب رخ جانان
ورنه ز همه کون و مکان یار عیانست
تا مست می عشق تو گشتند دل و جان
ای بیخود و دیوانه و آن جامه درانست
کو عاشق دیوانه ترا همچو اسیری
در عشق تو او نادره دور و زمانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸ - باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت
با روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
از عاشق دیوانه مجوئید سلامت
با بیخبران از سر و سامان نتوان گفت
با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحق
اسرار سلاطین چو بعامان نتوان گفت
خورشید صفت ز آینه جمله ذرات
چون گشت عیان روی تو، پنهان نتوان گفت
درد دل عاشق نشود به بمداوا
با درد و غم عشق ز درمان نتوان گفت
حسن تو ندانم به چه تشبیه توان کرد
خورشید جمالت مه تابان نتوان گفت
عاشق ز غم عشق چو شد بی دل و بی دین
باوی دگر از کفر و ز ایمان نتوان گفت
دلدار که پیمان شکن و جور و جفا خوست
باوی سخن از مهر و ز پیمان نتوان گفت
جانا چه کند چاره این درد اسیری
چون حال و دل خویش بجانان نتوان گفت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹ - با روی تو از جنت اعلی نتوان گفت
با روی تو از جنت اعلی نتوان گفت
با قد تو از قامت طوبی نتوان گفت
با کفر خم زلف تو ترسا صفتان را
جز قصه زنار و چلیپانتوان گفت
در مجلس رندان خراباتی بی باک
جز ذکر می و شاهد رعنا نتوان گفت
مرآت جمال رخ جانان بحقیقت
جز جان و دل پاک مصفا نتوان گفت
از ما و منی پاک شو و وصل طلب کن
در مجلس وصلش سخن از ما نتوان گفت
پنهان ز همه راز دل ای جان و جهانم
گوئیم بتو گر چه هویدا نتوان گفت
سردهنش هیچ نگفتیم بزاهد
با جاهل کج فهم معما نتوان گفت
با خلق مکن فاش دلا سرحقیقت
با غیر خدا سر خدا را نتوان گفت
با آن لب جانبخش اسیری که تو دانی
افسانه افسون مسیحا نتوان گفت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸ - هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت
نه عشق مرا هست نهایت نه بدایت
بی هادی عشقت بخدا سالک عاشق
هرگز نتواند که رود راه هدایت
زاهد که همه در پی حوری و بهشت است
دیدار تو میجست اگر داشت درایت
عاشق نبرد جان بسلامت ز ره عشق
از جانب معشوق اگر نیست حمایت
بس دور فتادست ز معشوق و ره عشق
هرکو نکند جانب عشاق رعایت
ره سوی وصال تو برد این دل مهجور
هرگه که درآید بمیان دست ولایت
بر حال دل زار اسیری ز توای جان
از عین ترحم نظری هست کفایت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۳ - ای جمله جهان شیفته حسن و جمالت
ای جمله جهان شیفته حسن و جمالت
جان و دل عشاق اسیر خط و خالت
از بهر تراش دل و دین تاختن آرد
در مملکت جان همه دم خیل خیالت
ما را ز خمار غم هجران خبری نیست
چون مست مدامم ز می جام وصالت
بگرفت جمال تو بدعوی همه آفاق
در حسن و ملاحت بجهان نیست مثالت
در کشتن عشاق نمایی ید بیضا
خون همه گویی که بفتوی است حلالت
دادند بهر کس ز ازل قسمت و بخشی
زان روز دلم را غم عشق است حوالت
چون شاهد حسن تو ز رخ پرده برانداخت
شد محو فنا جان اسیری ز جمالت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - خورشید رخت از همه ذرات چو پیداست
خورشید رخت از همه ذرات چو پیداست
بروحدت تو جمله جهان شاهد و گویاست
بی بهره ز دیدارتوشد دیده اعمی
بینا بجمال رخ تو دیده بیناست
بر بحر قدم نقش حبابست مراتب
ظاهر همه موجست و حقیقت همه دریاست
ذرات جهان ظاهر و باطن بحقیقت
از نور تجلی جمال تو هویداست
از باده توحید دلم مست مدامست
جانم ز فروغ رخ تو واله و شیداست
چون غیر تو در صورت و معنی نتوان یافت
پس این همه تغییر و تفاوت ز کجا خاست
حیران جمال رخ یار است اسیری
زان فارغ و آزاده ز دنیا و زعقباست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - یارب ز چه روروی تو در پرده نهانست
یارب ز چه روروی تو در پرده نهانست
در پرده نهانست و پس پرده عیانست
از پرتو رخسار تو روشن شده دیدیم
گر کعبه و گر مسجد و گر دیر مغانست
این طرفه غریبست که خورشید جمالت
در صورت ذرات عیانست و نهانست
با آنکه توئی بود و جهان هست نمودی
باکس نتوان گفت چنین است و چنانست
گر زانکه بخوبان نظری میکنم اما
از روی همه دیده برویت نگرانست
در مسجد ومیخانه ز شوق تو چه گویم
رندان همه در شورش و زاهد بفغانست
از باده عشق است چنان مست اسیری
کز بیخبری عاشق و معشوق ندانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - خورشید رخت از همه ذرات عیانست
خورشید رخت از همه ذرات عیانست
باآنکه عیانست پس پرده نهانست
رویت زچه رو روی بهر روی نهان کرد
گوئی که مگر مصلحت کار در آنست
هر لحظه بما روی بنوعی بنماید
این جلوه همه از پی صاحب نظرانست
از آینه روی بتان حسن تو دیدیم
حیرانی ما در رخ خوبان همه زانست
بر لوح دلم نقش خیال تو مصور
بر صفحه جان از خط و خال تو نشانست
غرق است بدریای تحیر دل عاشق
دلبر بکنار و غم عشقش بمیانست
معشوق نهانست و اسیری ز پی عشق
مست است ازآن رو همه با زار و فغانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - درد تو دوای دل و هم مرهم جانست
درد تو دوای دل و هم مرهم جانست
دشنام تو بهتر ز دعای دگرانست
لطف است و وفا جور و جفایت بحقیقت
جنگ تو بعاشق همه از صلح نشانست
دیدم که رضایت همه در ناله و زاری است
این ناله و افغان دلم از پی آنست
یک شمه ز حسن تو هرآنکس که به بیند
دیوانه شد و در پی او خلق دوانست
در جلوه گری حسن رخت دیدم و گفتم
این حسن نه حسن است که در حدبیانست
پیدا و نهان آینه روی تو دیدیم
گر عالم جانست و گر ملک جهانست
برآتش عشق تو دل و جان اسیری
بریان و کبابست چه گویم که چه سانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - گر مهر فاحببت بذرات نه ساریست
گر مهر فاحببت بذرات نه ساریست
سرگشتگی عالم و آدم ز طلب چیست
از شوق تو سرگشته شد افلاک و کواکب
واندر طلبت آب بهر گوشه جاریست
از کعبه ترا گر طلبد زاهد عابد
مطلوب ز بتخانه و از دیر بگو کیست
ز آئینه دل زنگ دوئی گر بزدائی
روشن بنماید که همه، غیر یکی نیست
این طرفه که از باده وصلش همه مستند
در قید خمار غم هجران ز اسیریست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - روی چو مهت کاینه جان و جهانست
روی چو مهت کاینه جان و جهانست
حسنش ز همه ذره چو خورشید عیانست
عالم شده از نور رخت ظاهر و پیدا
در پرده هر ذره جمال تو نهانست
در ظاهر و باطن بیقین از همه رویی
عارف همه او بیند و جاهل بگمانست
در مذهب من نام و نشان جمله ترا بود
غیری که نباشد ز کجا نام و نشانست
خورشید حقیقی است که از کون و مکان تافت
عالم همه روشن شده از پرتو آنست
از عاشق دیوانه خبر جوی ز معشوق
کین زاهد افسرده هم از بیخبرانست
حسن رخ تو دید اسیری ز دو عالم
ای جان ز جهان او بجمالت نگرانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - میخانه از لعل لب تو پرشرو شور است
میخانه از لعل لب تو پرشرو شور است
مسجد ز تجلی رخت غرقه نورست
عکس رخ تو زآینه کون هویداست
لیکن چه کند عامی بیچاره که کورست
در پرده ذرات جهان گر چه نهانی
آن نیز بروی تو که از فرط ظهورست
حسن رخ تو ظاهر و پیداست ز عالم
تابان همه ذرات ز مهر تو چو هورست
در ملک دل عاشق غمدیده چه گویم
کز روح خیال تو چه شادی چه سرورست
هرکس که بجز کوی تو و روی تو جوید
گر جنت و حورست که از عین قصورست
در مانده اسیری بغم عشق چنانست
کز بود حود و دنیی و عقبیش نفورست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - از شوق رخت در همه جا غلغله هست
از شوق رخت در همه جا غلغله هست
از زلف توبرجان جهان سلسله هست
از جور غم عشق تو در ملک دل و جان
بس فتنه و آشوب و عجب زلزله هست
گر شاهد جانها بخرابات نیامد
در مجلس مستان ز چه رو غلغله هست
تا مهر جمال تو بتابید بذرات
پیوسته در آفاق جهان ولوله هست
مفتی چه نشستی که از این کوچه تقلید
تا منزل تحقیق بسی مرحله هست
بی پیر مرو راه طریقت که درین راه
در هر قدمی واقعه هایله هست
تنها چه روی راه خطرناک اسیری
هر دم چو ازین راه روان قافله هست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - دل را بجمال رخ تو مهر تولاست
دل را بجمال رخ تو مهر تولاست
جان را همه دم دولت وصل تو تمناست
یک پایه ز معراج کمال دل عارف
می دان بیقین کرسی نه چرخ معلاست
در پیش کسی کو بجهان ز اهل شهودست
لاخود همه پندار بود جمله چو الاست
خورشید صفت عکس جمال تو عیان دید
هر کس که چو آئینه دلش پاک و مصفاست
هر دیده که بیند بجهان نور لقایت
لذات نعیم ابد اینجاش مهیاست
از عقل مجو حالت ارباب مقامات
زیرا ز خیال خرد این حال معراست
جز یار نبیند بجهان همچو اسیری
هرکو دلش از دیدن اغیار مبراست