تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۰ - ای ز هجران تو مردن، طرب و راحت من
ای ز هجران تو مردن، طرب و راحت من
مرگ بر من شده بیتو مثل شهد و لبن
میطپد ماهی بیآب بر آن ریگ خشن
تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیات
شکر خشک بریشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش
چند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویش
دایه خواهد، چه ستنبول مر او را چه یمن
شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک
حیوان خاک پرستد، مثل سرو و سمن
من ازین ناله اگر چه که دهان میبندم
نتوان در شکم آب فروبست دهن
نفس چغز ز آب است، نه از باد هوا
بحریان را هله این باشد معهوده و فن
عارفانی که نهانند در آن قلزم نور
دمشان جمله ز نوریست ظلامات شکن
قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست
شکند کوه چو آگه شود از رب منن
مرگ بر من شده بیتو مثل شهد و لبن
میطپد ماهی بیآب بر آن ریگ خشن
تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیات
شکر خشک بریشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش
چند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویش
دایه خواهد، چه ستنبول مر او را چه یمن
شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک
حیوان خاک پرستد، مثل سرو و سمن
من ازین ناله اگر چه که دهان میبندم
نتوان در شکم آب فروبست دهن
نفس چغز ز آب است، نه از باد هوا
بحریان را هله این باشد معهوده و فن
عارفانی که نهانند در آن قلزم نور
دمشان جمله ز نوریست ظلامات شکن
قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست
شکند کوه چو آگه شود از رب منن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۱ - دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمینبر من
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمینبر من
که دمم بیدم تو، چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم، چون گهرت درتابد
سر به گردون رسدم، چونکه بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من بادهٔ لعل
بدرخشد ز شرارش، رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام
در خرابیست عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند
زود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع
از همه تشنه ترم من، بده آن ساغر من
بندهٔ امر توام، خاصه در آن امر که تو
گویام خیز نظر کن به سوی منظر من
هین، برافروز دلم را تو به نار موسی
تا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش
که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
که دمم بیدم تو، چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم، چون گهرت درتابد
سر به گردون رسدم، چونکه بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من بادهٔ لعل
بدرخشد ز شرارش، رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام
در خرابیست عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند
زود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع
از همه تشنه ترم من، بده آن ساغر من
بندهٔ امر توام، خاصه در آن امر که تو
گویام خیز نظر کن به سوی منظر من
هین، برافروز دلم را تو به نار موسی
تا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش
که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۲ - تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
آنچ ممکن نبود، در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین
پیش نور رخ او، اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر
صورت چرخ بدیدی، هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر، به چنین مشترییی
رو به بازار غمش، جان چو علف ارزان بین
هر که بفسرد، برو سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان میسنجی
هله میزان بگذار و زر بیمیزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ
می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کردهست تو را دیو، همیخوان قل اعوذ
چونک سرسبز شدی، جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی، سبز شود جمله جهان
اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد
چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
زان که تو جزو جهانی، مثل کل باشی
چون که نو شد صفتت، آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن
چند مغرور لباسی؟ بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینهٔ اعمال ببین
پرده بردار و درآ، شعشعهٔ ایمان بین
گر تو عاشق شدهیی، حسن بجو، احسان نی
ور تو عباس زمانی، بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را، پس ازین او گوید
چون که دریاش بجوشد در بیپایان بین
آنچ ممکن نبود، در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین
پیش نور رخ او، اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر
صورت چرخ بدیدی، هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر، به چنین مشترییی
رو به بازار غمش، جان چو علف ارزان بین
هر که بفسرد، برو سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان میسنجی
هله میزان بگذار و زر بیمیزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ
می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کردهست تو را دیو، همیخوان قل اعوذ
چونک سرسبز شدی، جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی، سبز شود جمله جهان
اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد
چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
زان که تو جزو جهانی، مثل کل باشی
چون که نو شد صفتت، آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن
چند مغرور لباسی؟ بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینهٔ اعمال ببین
پرده بردار و درآ، شعشعهٔ ایمان بین
گر تو عاشق شدهیی، حسن بجو، احسان نی
ور تو عباس زمانی، بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را، پس ازین او گوید
چون که دریاش بجوشد در بیپایان بین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۳ - همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر، چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیح است، فسون میخواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم
که چراغیست نهان گشته درین زیر لگن
برگ میلرزد و بر شاخ دلم میلرزد
لرزهٔ برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن، خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده، دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکندهٔ آن شاه زمن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر، چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیح است، فسون میخواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم
که چراغیست نهان گشته درین زیر لگن
برگ میلرزد و بر شاخ دلم میلرزد
لرزهٔ برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن، خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده، دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکندهٔ آن شاه زمن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰۴ - شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۳ - خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
برهد از خر تن در سفر مصدر او
خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد
همچو موسی قدم صدق زند بر در او
همچو جرجیس شود کشتهٔ عشقش صد بار
یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
سر دیگر رسدش جز سر پر درد و صداع
مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
کیلهٔ رزقش اگر درشکند میکائیل
عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند
شود او ماهی و دریا پدر و مادر او
عشق دریای حیات است که او را تک نیست
عمر جاوید بود موهبت کمتر او
می رود شمس و قمر هر شب در گور غروب
می دهدشان فر نو، شعشعهٔ گوهر او
ملک الموت به صد ناز ستاند جانی
که بود باخبر و دیده ور از محشر او
تن ما خفته دران خاک به چشم عامه
روح چون سرو روان در چمن اخضر او
نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است؟
هیچ جان را سقمی هست ازین مقذر او؟
در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است
پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او؟
آن که خون را چو می ناب غذای جان کرد
بنگر در تن پر نور و رخ احمر او
هله دلدار بخوان باقی این بر منکر
تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او
برهد از خر تن در سفر مصدر او
خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد
همچو موسی قدم صدق زند بر در او
همچو جرجیس شود کشتهٔ عشقش صد بار
یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
سر دیگر رسدش جز سر پر درد و صداع
مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
کیلهٔ رزقش اگر درشکند میکائیل
عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند
شود او ماهی و دریا پدر و مادر او
عشق دریای حیات است که او را تک نیست
عمر جاوید بود موهبت کمتر او
می رود شمس و قمر هر شب در گور غروب
می دهدشان فر نو، شعشعهٔ گوهر او
ملک الموت به صد ناز ستاند جانی
که بود باخبر و دیده ور از محشر او
تن ما خفته دران خاک به چشم عامه
روح چون سرو روان در چمن اخضر او
نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است؟
هیچ جان را سقمی هست ازین مقذر او؟
در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است
پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او؟
آن که خون را چو می ناب غذای جان کرد
بنگر در تن پر نور و رخ احمر او
هله دلدار بخوان باقی این بر منکر
تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۴ - خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظارهٔ ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم درین دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش برین خاک و بران نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظارهٔ ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا
هم درین دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش برین خاک و بران نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۵ - گر رود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو
گر رود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو
که مرا دیدن تو بهتر ازیشان، تو مرو
آفتاب و فلک اندر کنف سایهٔ توست
گر رود این فلک و اختر تابان، تو مرو
ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف
گر رود صفوت این طبع سخن دان، تو مرو
اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند
خوفم از رفتن توست ای شه ایمان، تو مرو
تو مرو، گر بروی جان مرا با خود بر
ور مرا مینبری با خود ازین خوان، تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان، تو مرو
هجر خویشم منما، هجر تو بس سنگ دل است
ای شده لعل زتو سنگ بدخشان، تو مرو
که بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید
که بود بنده که گوید به تو سلطان، تو مرو
لیک تو آب حیاتی، همه خلقان ماهی
از کمال کرم و رحمت و احسان، تو مرو
هست طومار دل من به درازی ابد
برنوشته ز سرش تا سوی پایان، تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت
که ز صد بهتر وز هجده هزاران، تو مرو
که مرا دیدن تو بهتر ازیشان، تو مرو
آفتاب و فلک اندر کنف سایهٔ توست
گر رود این فلک و اختر تابان، تو مرو
ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف
گر رود صفوت این طبع سخن دان، تو مرو
اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند
خوفم از رفتن توست ای شه ایمان، تو مرو
تو مرو، گر بروی جان مرا با خود بر
ور مرا مینبری با خود ازین خوان، تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان، تو مرو
هجر خویشم منما، هجر تو بس سنگ دل است
ای شده لعل زتو سنگ بدخشان، تو مرو
که بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید
که بود بنده که گوید به تو سلطان، تو مرو
لیک تو آب حیاتی، همه خلقان ماهی
از کمال کرم و رحمت و احسان، تو مرو
هست طومار دل من به درازی ابد
برنوشته ز سرش تا سوی پایان، تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت
که ز صد بهتر وز هجده هزاران، تو مرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۶ - تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
بهر آرام دلم، نام دلارام بگو
پردهٔ من مدران و در احسان بگشا
شیشهٔ دل مشکن، قصهٔ آن جام بگو
ور در لطف ببستی، در اومید مبند
بر سر بام برآ و ز سر بام بگو
ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد
صفت این دل تنگ شررآشام بگو
چون که رضوان بهشتی تو، صلایی درده
چون که پیغامبر عشقی، هله، پیغام بگو
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برستهست ازین دام بگو
سخن بند مگو و صفت قند بگو
صفت راه مگو و ز سرانجام بگو
شرح آن بحر که واگشت همه جانها اوست
که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول
غم هر ممتحن سوختهٔ خام بگو
شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل
فرصت اردست دهد، هم بر بهرام بگو
وگر از عام بترسی، که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
ور ازان نیز بترسی، هله، چون مرغ چمن
دم به دم زمزمهٔ بیالف و لام بگو
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بینقط و بیمد و ادغام بگو
بهر آرام دلم، نام دلارام بگو
پردهٔ من مدران و در احسان بگشا
شیشهٔ دل مشکن، قصهٔ آن جام بگو
ور در لطف ببستی، در اومید مبند
بر سر بام برآ و ز سر بام بگو
ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد
صفت این دل تنگ شررآشام بگو
چون که رضوان بهشتی تو، صلایی درده
چون که پیغامبر عشقی، هله، پیغام بگو
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برستهست ازین دام بگو
سخن بند مگو و صفت قند بگو
صفت راه مگو و ز سرانجام بگو
شرح آن بحر که واگشت همه جانها اوست
که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول
غم هر ممتحن سوختهٔ خام بگو
شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل
فرصت اردست دهد، هم بر بهرام بگو
وگر از عام بترسی، که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
ور ازان نیز بترسی، هله، چون مرغ چمن
دم به دم زمزمهٔ بیالف و لام بگو
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بینقط و بیمد و ادغام بگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۷ - چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر، چشم چو جیحون بنگر
هرچه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانهٔ دل
در بزد، گفت بیا، در بگشا، هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
تو چو سرنای منی، بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی؟
گفت هر جا که کشم زود بیا، هیچ مگو
گفتم ارهیچ نگویم، تو روا میداری؟
آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا، هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما، هیچ مگو
درد بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر، چشم چو جیحون بنگر
هرچه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانهٔ دل
در بزد، گفت بیا، در بگشا، هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
تو چو سرنای منی، بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی؟
گفت هر جا که کشم زود بیا، هیچ مگو
گفتم ارهیچ نگویم، تو روا میداری؟
آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا، هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما، هیچ مگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۸ - همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهیی صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو زاقبال دل است
هله، چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانهٔ دل ماه رخان زیبا
گرهی همچو زلیخا، گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان، دست زنان
سوی او جنبد هر یک که منم بندهٔ تو
هر ضمیری که درو آن شه تشریف دهد
هر سویی باغ بود، هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع؟
تو پراکنده شدی، جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گرمی مجلسی و آب حیات همهیی
همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیدهٔ تو تیزتر است
عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آن که در زلزلهٔ اوست دو صد چون مه و چرخ
وان که در سلسلهٔ اوست دو صد سلسله مو
هفت بحر اربفزایند و به هفتاد رسند
بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر
خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره، لمع از وی دزدند
یوسف و پیرهنش برده ازو صورت و بو
همه شیران بده در حملهٔ او چون سگ لنگ
همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن
همه هیچند به پیش لب او، هیچ مگو
چو مرا یافتهیی صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو زاقبال دل است
هله، چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانهٔ دل ماه رخان زیبا
گرهی همچو زلیخا، گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان، دست زنان
سوی او جنبد هر یک که منم بندهٔ تو
هر ضمیری که درو آن شه تشریف دهد
هر سویی باغ بود، هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع؟
تو پراکنده شدی، جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
گرمی مجلسی و آب حیات همهیی
همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیدهٔ تو تیزتر است
عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آن که در زلزلهٔ اوست دو صد چون مه و چرخ
وان که در سلسلهٔ اوست دو صد سلسله مو
هفت بحر اربفزایند و به هفتاد رسند
بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر
خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره، لمع از وی دزدند
یوسف و پیرهنش برده ازو صورت و بو
همه شیران بده در حملهٔ او چون سگ لنگ
همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن
همه هیچند به پیش لب او، هیچ مگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۹ - من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این؟ دل اشارت میکرد
که نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست بگو؟ زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانهٔ پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟
گفت این هست، ولی جان پدر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این؟ دل اشارت میکرد
که نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست بگو؟ زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانهٔ پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟
گفت این هست، ولی جان پدر، هیچ مگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۰ - هله ای شاه مپیچان سر و دستار، مرو
هله ای شاه مپیچان سر و دستار، مرو
هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار، مرو
در همه روی زمین چشم و دل باز که راست؟
مکن، آزار مکن، جانب اغیار، مرو
مبر از یار، مبر، خانهٔ اسرار مسوز
گل و گلزار مکن، جانب هر خار، مرو
مکن ای یار ستیزه، دغل و جنگ مجوی
هله آن بار برفتی، مکن این بار، مرو
بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم
ای دل و دین و حیات خوش ناچار، مرو
هله سرنای توام، مست نواهای توام
مشکن چنگ طرب را، مسکل تار، مرو
هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر
پهلوی خم بنشین، از بر خمار مرو
هله جان بخش بیا، ای صدقات تو حیات
به ازین خیر نباشد، به جز این کار، مرو
خاتم حسن و جمالی، هله ای یوسف دهر
سوی مکاری اخوان ستم کار مرو
هله دیدار مهل، برمگزین فکر و خیال
از عیان سر مکشان، در پی آثار مرو
هله موسی زمان گرد برآر از دریا
دل فرعون مجو، جانب انکار مرو
هله عیسی قران صحت رنجور گران
از برای دو سه ترسا، سوی زنار مرو
هله ای شاهد جان خواجهٔ جانهای شهان
شیوه کن، لب بگز و غبغبه افشار، مرو
هله، صدیق زمانی، به تو ختم است وفا
جز سوی احمد بگزیدهٔ مختار مرو
جبرئیل کرمی، سدره مقام و وطنت
همچو مرغان زمین، بر سر شخسار مرو
تو یقین دار که بیتو نفسی جان نزید
در احسان بگشا و پس دیوار مرو
همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند
وقت کار است بیا، کار کن، از کار مرو
هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی
همگی گوش شو اکنون، سوی گفتار مرو
هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار، مرو
در همه روی زمین چشم و دل باز که راست؟
مکن، آزار مکن، جانب اغیار، مرو
مبر از یار، مبر، خانهٔ اسرار مسوز
گل و گلزار مکن، جانب هر خار، مرو
مکن ای یار ستیزه، دغل و جنگ مجوی
هله آن بار برفتی، مکن این بار، مرو
بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم
ای دل و دین و حیات خوش ناچار، مرو
هله سرنای توام، مست نواهای توام
مشکن چنگ طرب را، مسکل تار، مرو
هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر
پهلوی خم بنشین، از بر خمار مرو
هله جان بخش بیا، ای صدقات تو حیات
به ازین خیر نباشد، به جز این کار، مرو
خاتم حسن و جمالی، هله ای یوسف دهر
سوی مکاری اخوان ستم کار مرو
هله دیدار مهل، برمگزین فکر و خیال
از عیان سر مکشان، در پی آثار مرو
هله موسی زمان گرد برآر از دریا
دل فرعون مجو، جانب انکار مرو
هله عیسی قران صحت رنجور گران
از برای دو سه ترسا، سوی زنار مرو
هله ای شاهد جان خواجهٔ جانهای شهان
شیوه کن، لب بگز و غبغبه افشار، مرو
هله، صدیق زمانی، به تو ختم است وفا
جز سوی احمد بگزیدهٔ مختار مرو
جبرئیل کرمی، سدره مقام و وطنت
همچو مرغان زمین، بر سر شخسار مرو
تو یقین دار که بیتو نفسی جان نزید
در احسان بگشا و پس دیوار مرو
همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند
وقت کار است بیا، کار کن، از کار مرو
هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی
همگی گوش شو اکنون، سوی گفتار مرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۱ - سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش ازو
سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش ازو
دل که باشد که نگردد همگی آتش ازو؟
گرد آن حوض همیگردی و عاشق شدهیی
چون شدی غرق شکر، رو همه تن میچش ازو
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان مینه و خوش میکش ازو
عسلی جوشد ازان خم، که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش ازو
آن چه آب است کزو عاشق پر آتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش ازو
آه عاشق زچه سوزد تتق گردون را؟
زان که میخیزد آن آتش و آن آهش ازو
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش ازو
دل که باشد که نگردد همگی آتش ازو؟
گرد آن حوض همیگردی و عاشق شدهیی
چون شدی غرق شکر، رو همه تن میچش ازو
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان مینه و خوش میکش ازو
عسلی جوشد ازان خم، که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش ازو
آن چه آب است کزو عاشق پر آتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش ازو
آه عاشق زچه سوزد تتق گردون را؟
زان که میخیزد آن آتش و آن آهش ازو
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش ازو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۲ - سر عثمان تو مست است، برو ریز کدو
سر عثمان تو مست است، برو ریز کدو
چون عمر محتسبی، داد کنی، این جا کو؟
چه حدیث است، ز عثمان عمرم مستتر است
وان دگر را که رییس است نگویم، تو بگو
مست دیدی که شکوفهش همه در است و عقیق؟
بادهیی کو چو اویس قرنی دارد بو؟
ای بسا فکرت باریک، که چون موی شده ست
وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است
قطرهٔ این کند آن که نکند زان دو سبو
بس کن و دفتر گفتار درین جو افکن
بر لب جوی حیل تخته منه، جامه مشو
چون عمر محتسبی، داد کنی، این جا کو؟
چه حدیث است، ز عثمان عمرم مستتر است
وان دگر را که رییس است نگویم، تو بگو
مست دیدی که شکوفهش همه در است و عقیق؟
بادهیی کو چو اویس قرنی دارد بو؟
ای بسا فکرت باریک، که چون موی شده ست
وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است
قطرهٔ این کند آن که نکند زان دو سبو
بس کن و دفتر گفتار درین جو افکن
بر لب جوی حیل تخته منه، جامه مشو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۷ - ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبک سارش ده
گمرهش کن، که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همیکرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شدهست او که مرا یاد نماند
ببر انکار ازو و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید، بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو، بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد، ره هموارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبک سارش ده
گمرهش کن، که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
کو صیادی که همیکرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
منکر پار شدهست او که مرا یاد نماند
ببر انکار ازو و دم اقرارش ده
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید، بر ما بارش ده
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو، بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد، ره هموارش ده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۸ - صد خمار است و طرب، در نظر آن دیده
صد خمار است و طرب، در نظر آن دیده
که در آن روی نظر کرده بود دزدیده
صد نشاط است و هوس، در سر آن سرمستی
که رخ خود به کف پاش بود مالیده
عشوه و مکر زمانه، نپذیرد گوشی
که سلام از لب آن یار بود بشنیده
پیچ زلفش چو ندیدی، تو برو معذوری
ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده
نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد
هیچ دیدی تو نیی بینفسی نالیده؟
گر بداند که حریف لب که خواهد شد
کی برنجد ز بریدن، قلم بالیده؟
گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر؟
فرق این بس که تویی فرق مرا خاریده
جرعهٔ کن فیکون بر سر آن خاک بریخت
لب عشاق جهان، خاک تو را لیسیده
شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد
بر دم باد بهاری نرسد پوسیده
که در آن روی نظر کرده بود دزدیده
صد نشاط است و هوس، در سر آن سرمستی
که رخ خود به کف پاش بود مالیده
عشوه و مکر زمانه، نپذیرد گوشی
که سلام از لب آن یار بود بشنیده
پیچ زلفش چو ندیدی، تو برو معذوری
ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده
نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد
هیچ دیدی تو نیی بینفسی نالیده؟
گر بداند که حریف لب که خواهد شد
کی برنجد ز بریدن، قلم بالیده؟
گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر؟
فرق این بس که تویی فرق مرا خاریده
جرعهٔ کن فیکون بر سر آن خاک بریخت
لب عشاق جهان، خاک تو را لیسیده
شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد
بر دم باد بهاری نرسد پوسیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۹ - بده آن بادهٔ جانی، که چنانیم همه
بده آن بادهٔ جانی، که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم
روح مطلق شده و تابش جانیم همه
همه دربند هوایند و هوا بندهٔ ماست
که برون رفته ازین دور زمانیم همه
همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار
همه دکان بفروشیم، که کانیم همه
تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد
که به صورت مثل کون و مکانیم همه
زعفران رخ ما، از حذر چشم بد است
ما حریف چمن و لاله ستانیم همه
مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم
که جز از دست و کفت، می نستانیم همه
هر که جان دارد، از گلشن جان بوی برد
هر که آن دارد، دریافت که آنیم همه
دل ما چون دل مرغ است، ز اندیشه برون
که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه
ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند
که کمربخش تر از بخت جوانیم همه
جان ما را به صف اول پیکار طلب
زان که در پیش روی، تیر و سنانیم همه
در پس پردهٔ ظلمات بشر ننشینیم
زان که چون نور سحر، پرده درانیم همه
شام بودیم، ز خورشید جهان صبح شدیم
گرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه
شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای
سوی او با دل و جان، همچو روانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم
روح مطلق شده و تابش جانیم همه
همه دربند هوایند و هوا بندهٔ ماست
که برون رفته ازین دور زمانیم همه
همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار
همه دکان بفروشیم، که کانیم همه
تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد
که به صورت مثل کون و مکانیم همه
زعفران رخ ما، از حذر چشم بد است
ما حریف چمن و لاله ستانیم همه
مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم
که جز از دست و کفت، می نستانیم همه
هر که جان دارد، از گلشن جان بوی برد
هر که آن دارد، دریافت که آنیم همه
دل ما چون دل مرغ است، ز اندیشه برون
که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه
ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند
که کمربخش تر از بخت جوانیم همه
جان ما را به صف اول پیکار طلب
زان که در پیش روی، تیر و سنانیم همه
در پس پردهٔ ظلمات بشر ننشینیم
زان که چون نور سحر، پرده درانیم همه
شام بودیم، ز خورشید جهان صبح شدیم
گرگ بودیم، کنون شهره شبانیم همه
شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای
سوی او با دل و جان، همچو روانیم همه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۹ - برو ای عشق که تا شحنهٔ خوبان شدهیی
برو ای عشق که تا شحنهٔ خوبان شدهیی
توبه و توبه کنان را همه گردن زدهیی
که شود با تو معول؟ که چنین صاعقهیی
که کند با تو حریفی؟ که همه عربدهیی
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست
نه درین شش جهتی، پس زکجا آمدهیی؟
هشت جنت به تو عاشق، تو چه زیبارویی؟
هفت دوزخ زتو لرزان، تو چه آتشکدهیی؟
دوزخت گوید بگذر، که مرا تاب تو نیست
جنت جنتی و، دوزخ دوزخ بدهیی
چشم عشاق زچشم خوش تو تردامن
فتنه و ره زن هر زاهد و هر زاهدهیی
بی تو در صومعه بودن، به جز از سودا نیست
زان که تو زندگی صومعه و معبدهیی
دل ویران مرا داد ده، ای قاضی عشق
که خراج از ده ویران دلم بستدهیی
ای دل سادهٔ من داد ز که میخواهی؟
خون مباح است بر عشق، اگر زین ردهیی
داد عشاق ز اندازهٔ جان بیرون است
تو در اندیشه و در وسوسهٔ بیهدهیی
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق
تو گرفتار صفات خر و دیو و ددهیی
بس کن و سحر مکن، اول خود را برهان
که اسیر هوس جادویی و شعبدهیی
توبه و توبه کنان را همه گردن زدهیی
که شود با تو معول؟ که چنین صاعقهیی
که کند با تو حریفی؟ که همه عربدهیی
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست
نه درین شش جهتی، پس زکجا آمدهیی؟
هشت جنت به تو عاشق، تو چه زیبارویی؟
هفت دوزخ زتو لرزان، تو چه آتشکدهیی؟
دوزخت گوید بگذر، که مرا تاب تو نیست
جنت جنتی و، دوزخ دوزخ بدهیی
چشم عشاق زچشم خوش تو تردامن
فتنه و ره زن هر زاهد و هر زاهدهیی
بی تو در صومعه بودن، به جز از سودا نیست
زان که تو زندگی صومعه و معبدهیی
دل ویران مرا داد ده، ای قاضی عشق
که خراج از ده ویران دلم بستدهیی
ای دل سادهٔ من داد ز که میخواهی؟
خون مباح است بر عشق، اگر زین ردهیی
داد عشاق ز اندازهٔ جان بیرون است
تو در اندیشه و در وسوسهٔ بیهدهیی
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق
تو گرفتار صفات خر و دیو و ددهیی
بس کن و سحر مکن، اول خود را برهان
که اسیر هوس جادویی و شعبدهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۰ - هست در حلقهٔ ما حلقه ربایی، عجبی
هست در حلقهٔ ما حلقه ربایی، عجبی
قمری، باخبری، درددوایی، عجبی
هست در صفهٔ ما، صف شکنی کز نظرش
تابد از روزن دل، نور ضیایی، عجبی
این چه جام است، که از عین بقا سر برزد؟
تا زند جان منش طال بقایی، عجبی
هر که از ظلمت غم، بر دل او بند بود
یابد از دولت او بندگشایی، عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند؟
یا چه ابر است بر آن ماه لقایی، عجبی؟
از کجا تافت چنان ماه، درین قالب تن؟
تا زجا رفت دل و رفت به جایی، عجبی
چون دل از خانهٔ وهم حدثان بیرون شد
زیکی دانهٔ در، دید سرایی، عجبی
می نمود از در و دیوار سرا، در تابش
هشت جنت ز یکی روح فزایی، عجبی
شمس تبریز ازین خوف و رجا باز رهان
تا برآید زعدم خوف و رجایی، عجبی
قمری، باخبری، درددوایی، عجبی
هست در صفهٔ ما، صف شکنی کز نظرش
تابد از روزن دل، نور ضیایی، عجبی
این چه جام است، که از عین بقا سر برزد؟
تا زند جان منش طال بقایی، عجبی
هر که از ظلمت غم، بر دل او بند بود
یابد از دولت او بندگشایی، عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند؟
یا چه ابر است بر آن ماه لقایی، عجبی؟
از کجا تافت چنان ماه، درین قالب تن؟
تا زجا رفت دل و رفت به جایی، عجبی
چون دل از خانهٔ وهم حدثان بیرون شد
زیکی دانهٔ در، دید سرایی، عجبی
می نمود از در و دیوار سرا، در تابش
هشت جنت ز یکی روح فزایی، عجبی
شمس تبریز ازین خوف و رجا باز رهان
تا برآید زعدم خوف و رجایی، عجبی