تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۸۶ - حجاب پرده چشم پر آب می گردد
حجاب پرده چشم پر آب می گردد
وگرنه دلبر ما بی نقاب می گردد
همین ز جلوه آن شاخ گل خبر دارم
که اشک در نظر من گلاب می گردد
چه عارض است که از پرتو مشاهده اش
به چشم جوهر آیینه آب می گردد
اگر ز ساغر خورشید ذره سرگرم است
ز باده که سر آفتاب می گردد؟
امیدوار نباشم چرا به نومیدی؟
سبوی آبله پر از سراب می گردد
ز گریه اختر طالع نمی شود بیدار
نمک به دیده بیدرد خواب می گردد
خزان به خون گلستان عبث کمر بسته است
که خودبخود ورق این کتاب می گردد
به خون قسمت من خاک آنچنان تشنه است
که شیر در قدحم ماهتاب می گردد
ز قرب سوختگان دل نمی توان برداشت
چگونه دود جدا از کباب می گردد؟
در آن چمن که منم عندلیب آن صائب
گل از نظاره شبنم گلاب می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۸۷ - خوشا سعادت آن دل که آب می گردد
خوشا سعادت آن دل که آب می گردد
که شبنم آینه آفتاب می گردد
به آتشی است دل خونچکان من مایل
که شسته روی به اشک کباب می گردد
مشو ز وقت ملاقات دوستان غافل
که هر دعا که کنی مستجاب می گردد
اگرچه موی سفیدست تازیانه مرگ
به چشم نرم تو رگهای خواب می گردد
نه از برای تماشاست کوچه گردی من
ز بیم سوختن خود کباب می گردد
همان که در طلبش رفته ای ز خود بیرون
درون خلوت دل بی نقاب می گردد
فسانه می شمرد مست، شور محشر را
کجا به چشم تو از ناله خواب می گردد؟
تپیدن دل ما صائب اختیاری نیست
به تازیانه آتش، کباب می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۸۸ - گل عذار تو بی آب و تاب می گردد
گل عذار تو بی آب و تاب می گردد
سواد زلف تو موج سراب می گردد
تبسم تو به این چاشنی نخواهد ماند
شراب لعل تو پا در رکاب می گردد
مرا از آن لب میگون به بوسه ای دریاب
که دمبدم مزه این شراب می گردد
به جستجوی لبت آب خضر گرد جهان
عنان گسسته چو موج سراب می گردد
درین محیط که تیغ برهنه موجه اوست
غرور پرده چشم حباب می گردد
فغان که شبنم بی آبرو درین گلشن
میانه گل و بلبل حجاب می گردد
ز وعده اش دل پراضطراب تسکین یافت
عقیق در دهن تشنه آب می گردد
به زلف چشم بتان را توجه دگرست
که فتنه گرد سر انقلاب می گردد
به سنگ ناخن هر تشنه لب که می آید
دهان آبله ما پرآب می گردد
ترا ز دغدغه نان نکرد فارغبال
نه آسیا که به چندین شتاب می گردد
تپیدن دل عشاق اختیاری نیست
به تازیانه آتش کباب می گردد
ز اشک من جگر بحر آنچنان شد گرم
که در دهان صدف گوهر آب می گردد
به بال کاغذی عقل می پرم صائب
در آن چمن که سمندر کباب می گردد
چه فکرهای لطیف است این دگر صائب
که گل ز شرم تو در غنچه آب می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۸۹ - به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
دل از نظاره روی تو آب می گردد
ز خیره چشمی من آفتاب می لرزید
کنون ز ذره به چشم من آب می گردد
عرق نکردن رویش ز بی حجابی نیست
ستاره محو درین آفتاب می گردد
حجاب عاشق و معشوق پرده هستی است
کتان چو ریخت ز هم ماهتاب می گردد
رخش ز باده گلرنگ چون برافروزد
به چشم حلقه آن زلف آب می گردد
ز خامی آن که در اینجا به داغ عشق نسوخت
در آفتاب قیامت کباب می گردد
سری که نیست ز هوش و خرد گران صائب
سبک ز کسب هوا چون حباب می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۰ - به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
دل از نظاره روی تو آب می گردد
میی که چشم تو زان کاسه کاسه می نوشد
به یک پیاله سر آفتاب می گردد
تو چون به جلوه درآیی، ز شرمساری سرو
ز طوق فاخته پا در رکاب می گردد
بغیر بوسه، که از سرگذشتگان دیگر
حریف آن لب حاضر جواب می گردد؟
برآورند به رویش در بهشت به گل
میان ما و تو هرکس حجاب می گردد
ز خط نشد دل سخت تو مهربان، ورنه
به چشم آینه زین دود آب می گردد
مشو ز صبح بناگوش نوخطان غافل
که هر دعا که کنی مستجاب می گردد
سپند غیرت من پای می کند قایم
در آتشی که سمندر کباب می گردد
مرا به آب رسد خانه شکیب و قرار
ز درد دیده هرکس پرآب می گردد
فریب نعمت الوان چرا خورم صائب؟
مرا که خون به جگر مشک ناب می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۱ - کجا حریص ملول از گزند می گردد؟
کجا حریص ملول از گزند می گردد؟
که خاک در دهن حرص قند می گردد
ازان نگاه تو چون تیر می خلد در دل
که گرد آن مژه های بلند می گردد
به گرد آتش روی تو خال از شوخی
گمان برند که همچون سپند می گردد
نوای خارج منصور از تهی مغزی است
صدا ز کاسه خالی بلند می گردد
اثر در آن دل سنگین نمی کند صائب
به سنگ ناخن من گرچه بند می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۲ - سخن ز لعل لبت آبدار می گردد
سخن ز لعل لبت آبدار می گردد
ز روی گرم تو شبنم شراب می گردد
اگر به آب رسانم بنای میکده را
همان سرم چو حباب از خمار می گردد
خراب صاف ضمیران کنج میکده ام
ز دود آینه شان بی غبار می گردد
چگونه خراب تواند فکند بستر ناز؟
درون پرده چشمی که خار می گردد
که کرد شعله گستاخ را به چوب، ادب؟
عبث مودب منصور، دار می گردد
گهر که چشم و چراغ دکان امکان است
به نیم ناز خریدار، خوار می گردد
ز بس که پاک سرشت اوفتاده ام صائب
گهر ز پاکی من شرمسار می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۳ - فلک ز لنگر من باوقار می گردد
فلک ز لنگر من باوقار می گردد
زمین ز سایه من بیقرار می گردد
جنون ز سنگ ملامت نمی کند پروا
چو کبک مست درین کوهسار می گردد
سر کلافه اگر گم نکرده چرخ، چرا
به گرد خاک چنین بیقرار می گردد؟
ز چارپای عناصر پیاده هرکس شد
به دوش چرخ چو عیسی سوار می گردد
ز غرق امن بود کشتی سبکباران
به خار و خس کف دریا کنار می گردد
به آفتاب جمال تو چشم هرکه فتاد
چو سایه گرد تو بی اختیار می گردد
ز دوری تو به من برخورد اگر سیماب
ز بیقراری خود شرمسار می گردد
چنین که چشم تو مست است از شراب غرور
کجا ز سیلی خط هوشیار می گردد؟
چرا خط از لب میگون او نگردد سبز؟
ز باده راز نهان آشکار می گردد
مده عنان سخن را ز دست چون منصور
که چون بلند شود حرف، دار می گردد
مکش سر از خط فرمان تیغ همچو قلم
که دل دو نیم چو شد ذوالفقار می گردد
چو خضر تن به حیات ابد مده زنهار
که آب، سبز درین جویبار می گردد
به هرکه عشق سر زنده ای کرامت کرد
چو شمع در دل شب اشکبار می گردد
اگر ز نعمت الوان به خون شوی قانع
ترا چو نامه نفس مشکبار می گردد
فغان که آدمی از پیش پای خود، آگاه
به روشنایی شمع مزار می گردد
ز خواب قطع نظر کن که وصل گل صائب
نصیب شبنم شب زنده دار می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۴ - مرا دل از قد خم زنگ ناک می گردد
مرا دل از قد خم زنگ ناک می گردد
ز صیقل آینه هرچند پاک می گردد
بود ز جانوران پاک هرچه زنده بود
بغیر نفس که چون مرد، پاک می گردد
بغل گشاده بهشت آیدش به استقبال
ز درد فقر دل هرکه چاک می گردد
ز خلق خوش چه عجب گر ملک شود آدم؟
که خون ز مشک شدن نیز پاک می گردد
برآورد ز گریبان چرخ سر صائب
سری که در قدم عشق تو خاک می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۵ - اگر بهانه طفلان تمام می گردد
اگر بهانه طفلان تمام می گردد
به بوسه هم لب لعل تو رام می گردد
امیدها به لبش داشتم، ندانستم
که این قدح به چشیدن تمام می گردد
به عاشقان سیه روز خنده بیدردی است
ترا که صبح بناگوش شام می گردد
شوند آدیمان طفل مشرب از پیری
درین چمن ثمر پخته خام می گردد
تو چون به جلوه زمین را ز باده آب دهی
افق به دور زمین خط جام می گردد
اگرچه لاغری، از فربهی امید مبر
که در دو هفته مه نو تمام می گردد
چنین که می پرد از بهر صید چشم ترا
ز خاک حرص تو افزون چو دام می گردد
کمال نشأه اسنان به مهر خاموشی است
خم شراب به خشتی تمام می گردد
شود ز تنگ شکر صائب آنقدر گویا
که رزق طوطی شیرین کلام می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۶ - ز باده چشم تو ظالم رحیم می گردد
ز باده چشم تو ظالم رحیم می گردد
اگر بخیل به مستی کریم می گردد
به جد و جهد اگر گرگ گوسفند شود
شریر هم به ریاضت سلیم می گردد
ز بیکسی به دل صاف من غباری نیست
گهر عزیز شود چون یتیم می گردد
سپند ریشه دوانید در دل آتش
چه وقت اختر ما مستقیم می گردد؟
در آن ریاض غمینم که غنچه پیکان
شکفته از دم سرد نسیم می گردد
دل از گشودن لب می شود تهی از درد
ز رخنه ملک اگر مستقیم می گردد
به چشم کم منگر در گناه اندک خویش
که هرچه خرد شماری عظیم می گردد
مده به خلوت دل راه خنده را صائب
که پسته را دل ازین ره دونیم می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۷ - سری که در ره او بی کلاه می گردد
سری که در ره او بی کلاه می گردد
فلک سوار چو خورشید و ماه می گردد
ز داغ لاله سیراب می توان دریافت
که دل ز باده گلگون سیاه می گردد
مبر ز قرب خسان آبروی خود زنهار
که کهربا سبک از برگ کاه می گردد
ز رهبران چه توقع، ز همرهان چه امید؟
مرا که نقش قدم سنگ راه می گردد
سیاه خیمه لیلی است پیش اهل جنون
دلی که سرمه ز برق نگاه می گردد
ز شرم عارض او نام ماه حلقه کند
نه هاله است که بر دور ماه می گردد
به خجلت گنه از عذر صلح کن صائب
که عذر پیش کریمان گناه می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۸ - ز نوبهار کجا گل شکفته می گردد؟
ز نوبهار کجا گل شکفته می گردد؟
گل از ترانه بلبل شکفته می گردد
ز زلف و عارض دلدار غافل افتاده است
دلی که از گل و سنبل شکفته می گردد
کسی کز آبله افتاده در گره کارش
ز خار راه تو گلگل شکفته می گردد
مرا دلی است درین بحر نیلگون چو حباب
که از نسیم تزلزل شکفته می گردد
ز آه سرد چه پرواست لاله رویان را؟
که از نسیم سحر گل شکفته می گردد
گره ز غنچه پیکان شود به خون گر باز
گل گرفته هم از مل شکفته می گردد
دلی که گرد کدورت نبرد ازو سیلاب
کجا ز سیر سر پل شکفته می گردد؟
دلی که داشت تغافل به التفات، امروز
ز زخم تیغ تغافل شکفته می گردد
دلی که تنگ گرفته است در میان حرصش
کی از نسیم توکل شکفته می گردد؟
به خاکساری من نیست هیچ کس صائب
اگر فلک ز تحمل شکفته می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۹ - زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد
زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد
پرشکسته خس آشیانه می گردد
ز آه خویش بر آن تندخوی می لرزم
که تیر راست به گرد نشانه می گردد
بس است چین جبینی برای رفتن من
که این سمند به یک تازیانه می گردد
تمام خواب غرورست خواجه، زین غافل
که یک دو هفته دیگر فسانه می گردد
به خارزار تعلق مبند دل زنهار
که بیضه سنگ درین آشیانه می گردد
به صدر مجلس اگر راه من فتد صائب
ز خاکساری من آستانه می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۰ - ملال در دل بی مدعا نمی گردد
ملال در دل بی مدعا نمی گردد
ز گرد، آب گهر بی صفا نمی گردد
هیشه اول وقت است حق پرستان را
نماز وقت شناسان قضا نمی گردد
کسی که سر به ته بال خویشتن دزدید
رهین منت بال هما نمی گردد
نبست تیغ شهادت دهان زخم مرا
که تشنه سیر ز آب بقا نمی گردد
اگرچه لنگر پرواز چشم گردد کاه
حریف جاذبه کهربا نمی گردد
به دیگران چه خیال است آشنا گردد
رمیده ای که به خود آشنا نمی گردد
چو چوب خشک سزاوار سوختن باشد
قدی که بهر عبادت دوتا نمی گردد
برهنه گو نشود منفعل ز پرده دری
به چشم آینه آب از حیا نمی گردد
سخن چو نیست بجا، گفتنش بود آسان
که هیچ تیر هوایی خطا نمی گردد
دلی که راه به آن زلف می برد صائب
به هیچ سلسله ای آشنا نمی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۱ - ز می پرستی خود لاله برنمی گردد
ز می پرستی خود لاله برنمی گردد
شب سیاه درونان سحر نمی گردد
دمید خط و دل سخت یار نرم نشد
ز دود، دیده، آیینه تر نمی گردد
دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که هرکه رفت به آن راه بر نمی گردد
مدار چشم اقامت ز دولت دنیا
که آفتاب ملول از سفر نمی گردد
درین محیط که از صدق می گشاید لب؟
که چون دهان صدف پرگهر نمی گردد
ز شست صاف تو صیدی که می گشاید لب؟
کباب تا نشود باخبر نمی گردد
مکن ز چتر مرصع به بی کلاهان فخر
که پیش تیر حوادث سپر نمی گردد
درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید
ز هیچ آب دگر بارور نمی گردد
ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب
دل من است که از یار برنمی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۲ - دل رمیده ملول از سفر نمی گردد
دل رمیده ملول از سفر نمی گردد
فتاد هرکه به این راه بر نمی گردد
شده است خشک چنان چشم من ز بیدردی
که از نظاره خورشید تر نمی گردد
مشو به سنگدلی غره ای کمان ابرو
که تیر آه من از سنگ بر نمی گردد
دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟
که تشنه سیر ز آب گهر نمی گردد
زمین ساده دلیهاست سخت دامنگیر
ز آبگینه من نقش بر نمی گردد
نمی شوند بزرگان ز پاس خود غافل
که تیغ کوه جدا از کمر نمی گردد
سراب تشنه لبان را نمی کند سیراب
که حرص جاه کم از سیم و زر نمی گردد
ز زور آب شناور نمی شود عاجز
ز باده ساقی ما بیخبر نمی گردد
بغیر خون جگر باده ای درین دوران
نصیب صائب خونین جگر نمی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۳ - نصیب خلق زیاد از نعم نمی گردد
نصیب خلق زیاد از نعم نمی گردد
ز بحر، آب گهر بیش و کم نمی گردد
ز عشق پیروی راه و رسم عقل مجوی
که خضر تابع نقش قدم نمی گردد
ز شور حشر چه پرواست راست کیشان را؟
مصاف مانع رقص علم نمی گردد
زمین ز کاسه دریوزه، گر شود غربال
فروغ گوهر خورشید کم نمی گردد
به نوبهار جوانی اطاعت حق کن
که چوب، خشک چو گردید خم نمی گردد
بر آن سفال حلال است ذوق تشنه لبی
که از محیط پذیرای نم نمی گردد
درین جهان ننشیند درست، نقش کسی
که همچو سکه به گرد درم نمی گردد
ز تخم سوخته این شیوه ام خوش آمده است
که سبز از نم ابر کرم نمی گردد
نبسته از سر هر موی خویش زناری
پرستش تو قبول صنم نمی گردد
ازان عزیز بود خشت خم که همچو سبو
به دست و دوش برای شکم نمی گردد
بود همیشه رخ سایلش غبارآلود
کسی که آب ز شرم کرم نمی گردد
غمی است بر دل آزادم از جهان صائب
که همچو بار دل سرو کم نمی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۴ - نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد
نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد
خراب تا نشود این دکان نمی گردد
چنان ز قید تعلق سبک بر آمده ام
که از خمار سر من گران نمی گردد
مرا بس است همین آبرو که سجده من
غبار خاطر آن آستان نمی گردد
ز بس که شکوه خونین به روی هم فرش است
چو غنچه در دهن من زبان نمی گردد
تو از گداز سخن چون هلال تا نشوی
زبان خامه ثریافشان نمی گردد
گرانی و سبکی گرچه ضد یکدگرند
کسی سبک نشود تا گران نمی گردد
هزار سبحه تزویر هست در گردش
در آن حریم که رطل گران نمی گردد
فلک نمی کشدت چون کمان به جانب خود
ز بار درد قدت تا کمان نمی گردد
کدام قافله پا می نهد به وادی عشق
که ذره ذره چو ریگ روان نمی گردد
اگرچه بلبل این باغ نغمه پردازست
حریف صائب آتش زبان نمی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۰۵ - جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد
جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد
که مصدر اثری در جهان نمی گردد
ز کلفت تو چه پرواست سیل حادثه را؟
غبار سد ره کاروان نمی گردد
قدم ز جاده راستی برون مگذار
که تیر راست خجل از نشان نمی گردد
نسیم غنچه تصویر را به حرف آورد
هنوز یار من به من همزبان نمی گردد
ز صبح صادق اگر پیرهن کنم در بر
صداقتم به تو خاطر نشان نمی گردد
شکایت من از افلاک اختیاری نیست
ستم رسیده حریف زبان نمی گردد
چه حاجت است نگهبان سیاه چشمان را؟
به گرد کله آهو شبان نمی گردد
تو بی نیاز و به جز حرف گرد سرگشتن
مرا به هیچ حدیثی زبان نمی گردد
محبت است و همین شیوه جوانمردی
گمان مبر که زلیخا جوان نمی گردد
ز سنگ تفرقه خالی شده است دامانش
به گرد خاک، عبث آسمان نمی گردد
هزار بار مرا کرد امتحان صائب
هنوز عشق به من مهربان نمی گردد