تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۱ - چند روز است که شطرنج عجب می‌بازی
چند روز است که شطرنج عجب می‌بازی
دانهٔ بوالعجب و دام عجب می‌سازی
که برد جان زتو، گر زان که تو دل سخت کنی؟
که برد سر زتو، گر زان که بدین پردازی؟
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
مرگ موش است، ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق، تو ازین‌ها دوری
همه لطفی و زسر لطف دگر آغازی
همچو نایم، زلبت می‌چشم و می‌نالم
کم زنم، تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند، لیک ازو بوی لبت
برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می‌ناله کنی، گرنه پی طراری‌ست
از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است، خبر می‌آرد
این خبر فهم کن ار هم نفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو، زیرا
نی تهی گشت، ازان یافت زوی دمسازی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۲ - هله هش دار که با بی‌خبران نستیزی
هله هش دار که با بی‌خبران نستیزی
پیش مستان چنان رطل گران، نستیزی
گر نخواهی که کمان وار ابد کژمانی
چون کشندت سوی خود همچو کمان، نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد
چون تو را خواند سوی خویش شبان، نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که که‌یید؟
چون نمایند تو را نقش و نشان، نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر بر کردند
جان به شکرانه نهی تو به میان، نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی
ظاهر آن گه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی زمعاد خود و از مبدء خود
شودت عین، چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان، چون ذرات
گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ززمان و زمکان بازرهی، گر تو ز خود
چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ، تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب، تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی، روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر، در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۳ - وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی
سینه بگشا چو درختان، به سوی باد بهار
زان که زهر است تو را بادروی پاییزی
به شکرخندهٔ معنی، تو شکر شو همگی
در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی؟
زیر دیوار وجود تو، تویی گنج گهر
گنج ظاهر شود ارتو زمیان برخیزی
آن قراضه‌ی ازلی، ریخته در خاک تن است
کو قراضه‌ی تک غلبیر تو گر می‌بیزی؟
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت
که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ، در سر میدان ابد
از شب و روز برون تاز، چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود
زان که در خلقت جان، بر مثل کاریزی
ورنتانی، به گریز آ بر شه شمس الدین
کو به جان هست زعرش و به بدن تبریزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۴ - به شکرخنده اگر می‌ببرد دل ز کسی
به شکرخنده اگر می‌ببرد دل ز کسی
می‌دهد در عوضش جان خوشی، بوالهوسی
گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش
گه به شب گشت کند بر دل و جان، چون عسسی
گه بگوید که حذر کن، شه شطرنج منم
بیدقی گر ببری، من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرت
گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را
گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من، دوست بخندید چو برق
همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو، هر دو جهان یاوه شود
کی درآید به دو چشمی که تو را دید، خسی؟
جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد
که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی، جان به تو خواهد آمد
تو چو بحری، همه سیل‌اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر
ما همه نعره زنان زنگله، همچون جرسی
نعرهٔ زنگله از جنبش اشتر باشد
که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد، مطلب زو نوری
نور موسی طلبی، رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است، مشو وقف خیال
چون که هستت به حقیقت نظر و دست رسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو
عارف طب دلی، بی‌رگ و نبض و مجسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۵ - در رخ عشق نگر، تا به صفت مرد شوی
در رخ عشق نگر، تا به صفت مرد شوی
نزد سردان منشین، کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر، جز صورت
کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو، به هوا برنپری
به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی، آن کت بسرشت، او شکند
چون که مرگت شکند، کی گهر فرد شوی؟
برگ چون زرد شود، بیخ ترش سبز کند
تو چرا قانعی از عشق؟ کزو زرد شوی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۶ - گر گریزی به ملولی ز من سودایی
گر گریزی به ملولی ز من سودایی
روکشان، دست گزان، جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را، دست بکش
دست ازو گر نکشی، دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می‌کشی‌ام؟
کاسمان، ماه ندیده‌ست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست، غلط افتادی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان، چادر نو پوشیده
از برون شیوه و غنج و زدرون رسوایی
چو بدان پیر روی، بخت جوانت گوید
سرخر معدهٔ سگ، رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الآراء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست؟
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟
بیم ازان می‌کندت تا برود بیم از تو
یار ازان می‌گزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعی‌ست که غایب گردد
شب چو شد روز، چرا منتظر فردایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۷ - نیستی عاشق، ای جلف شکم خوار گدای
نیستی عاشق، ای جلف شکم خوار گدای
در فروبند و همان گنده کسان را می‌گای
کار بوزینه نبوده‌ست فن نجاری
دعوی یافه مکن، یافه مگو، ژاژ مخای
عاشقی را تو که‌یی؟ عشق چه درخورد تو است؟
شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۸ - در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی؟
در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی؟
دوش شب با که بدی که چو سحر می‌خندی؟
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی، چو شجر می‌خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
وندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی
مست و خندان زخرابات خدا می‌آیی
بر شر و خیر جهان، همچو شرر می‌خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده‌ست خدا
لیک امروز، مها نوع دگر می‌خندی
باغ با جمله درختان، ز خزان خشک شدند
زچه باغی تو که همچون گل تر می‌خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ، بر آن تیر و سپر می‌خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می‌تازی
آفتابی تو که بر قرص قمر می‌خندی
تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر می‌خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می‌خندی
از میان عدم و محو، برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر می‌خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست
تویی آن شیر، که بر جوع بقر می‌خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست
رحمت است آن که تو بر خون جگر می‌خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر می‌خندی
دو سه بیتی که بمانده‌ست بگو مستانه
ای که تو بر دل بی‌زیر و زبر می‌خندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۹ - هست اندر غم تو، دلشده دانشمندی
هست اندر غم تو، دلشده دانشمندی
همچو نقره‌ست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تو
از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست زاوباش خیالات تو اندر ره عشق
خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را، دوست اگر
قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی؟
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی
کی بماند به سر قاعده دانشمندی؟
که روا دارد انصاف و جوامردی تو
که به غم کشته شود بیهده دانشمندی؟
که روا دارد خورشید حق گرمی بخش
که فسرده شود از مجمده دانشمندی؟
جانب مدرسهٔ عشق کشیدش لطفت
تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش، رحمی
تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو
لب ببسته‌ست درین معبده دانشمندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۰ - ای دریغا، در این خانه دمی بگشودی
ای دریغا، در این خانه دمی بگشودی
مونس خویش بدیدی، دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی
ساقی وصل، شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو، باک مدار
از زیان هیچ میندیش، چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد
هر کسی در چمن روح، به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت
نیست دینار و درم، یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی
کی بود در خضر خلد، غم امرودی؟
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما
از نصیب کرمش آب شدی، بگشودی
صورت حشو خیالات، ره ما بستند
تیغ خورشید رخش، خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی
عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست
ساجدی گشته نهان، در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان، شمس حق تبریزی
نیست در هر دو جهان، چون تو شه محمودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۱ - به دغل کی بگزیند دل یارم یاری؟
به دغل کی بگزیند دل یارم یاری؟
کی فریبد شه طرار مرا، طراری؟
کی میان من و آن یار بگنجد مویی؟
کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری؟
عنکبوتی بتند، پردهٔ اغیار شود
همچو صدیق و محمد، من و او در غاری
گل صد برگ زرشک رخ او جامه درید
حال گل چون که چنین است، چه باشد خاری؟
هم بگویم دو سه بیتی، که ندانی سر و پاش
لیک بهر دل من، ریش بجنبان کآری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را
وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم
که نخواهیم به جز دیدن او، ادراری
ما چو خورشیدپرستیم، برین بام رویم
تا نپوشد رخ خورشید زما، دیواری
کیست خورشید؟ بگو شمس حق تبریزی
که نگنجد صفتش در صحف گفتاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۲ - مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری
مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما، بی‌اثری
آفتابی که به هر روزنه‌یی درتابی
از سر روزن آن اصل بصر، بی‌بصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
زآنچه دریای خبرهاست، چرا بی‌خبری؟
دیدبانا که تو را عقل و خرد می‌گویند
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سربام شدستی، مه نو می‌جویی
مه نو کو و تو مسکین به کجا می‌نگری؟
دل ترسنده که از عشق گریزان شده‌یی
ز کف عشق اگر جان ببری، جان نبری
ره زنانند، به هر گام یکی عشوه دهی
وای بر تو، گر ازین عشوه دهان، عشوه خری
ای مه ارتو عسسی، الحذر از جامه کنان
که کلاهت ببرند، ارچه که سیمین کمری
به حشر غره مشو، این نگر ای مه کز بیم
می‌گریزی همه شب، گرچه شه باحشری
می‌گریزی تو، ولی جان نبری از کف عشق
تیرت آید سه پری، گرچه همه تن سپری
گر همه تن سپری، ورره پنهان سپری
وردو پر ورسه پری، در فخ آن دام دری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
نظرت نیست به دل، گرچه که صاحب نظری
در درون ظلمات سیهی چشمان
همچو آب حیوان، ساکنی و مستتری
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
آن که از چشمهٔ او جوش کند دیده وری
گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
آب گشتی ز خجالت، ننمودی شکری
چشم غیرت زحسد گوش شکر را کر کرد
ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
جگر و صف شکنی، حمیت و استیزه گری
جگر با جگران، آب ظفر از تو خورند
به کمین گاه دل اهل دلان، بی‌جگری
شیر زآتش برمد سخت و دل آتشکده‌یی ست
جان پروانه بود بر شرر شمع جری
پر پروانه بسوزد، جز پروانهٔ دل
که پرش ده پره گردد زفروغ شرری
شاه حلمی، زحلا زیر پر دل می‌رو
تا تو را علم دهد، واهب انسان و پری
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
تا که خنجر بنهی، هیچ سری را نبری
گر توانی عوض سر، سر دیگر دادن
سزد ارسر ببری، حاکم و وهاب سری
سر زتو یافت سری، پر زتو دزدید پری
گل زتو آموخت تری، زر زتو آورد زری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
قدحی گر شکند، زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیم برم
که نبود و نبود سیم بری سیم بری
مشتری بود زلیخا، مه کنعانی را
سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهرهٔ زخمه زن آخر بشنو زخمهٔ دل
به تری غره مشو، چنگ کنندت به تری
چنگ دل چند ازین، چنگ و دف و نای شکست
وای بر مادر تو، گر نکند دل پدری
ای عطارد بس ازین کاغذ و از حبر و قلم
زفتی و لاف و تکبر، حیل و پر هنری
گر پلنگی به یکی باد، چو موشی گردی
ورتو شیری به یکی برق، زروبه بتری
سر قدم کن چو قلم، بر اثر دل می‌رو
که اثرهاست نهان، در عدم و بی‌صوری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۳ - رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی، که گرامی گهری
برگذشتی زبسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
پر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده، چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که ازین کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۴ - سحری کرد ندایی عجب، آن رشک پری
سحری کرد ندایی عجب، آن رشک پری
که گریزید زخود در چمن بی‌خبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژدهٔ خوش
که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند
تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری؟
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند
کفر باشد که ازین سو و ازان سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد، پراکنده شوی
پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله می‌کرد دلم، تا زغمش سر ببرد
گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست
رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۵ - نی، تو شکلی دگری، سنگ نباشی تو، زری
نی، تو شکلی دگری، سنگ نباشی تو، زری
سنگ هم بوی برد نیز که زیبا گهری
دل نهادم که به همسایگی‌ات خانه کنم
که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه‌ها جمله درین سبزی تو محو شوند
من چه گویم؟ که تری تو نماند به تری
گرچه چون شیر و شکر با همه آمیخته‌یی
هیچ عقلی نپذیرد زتو که زین نفری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۶ - شکنی شیشهٔ مردم، گرو از من گیری
شکنی شیشهٔ مردم، گرو از من گیری
همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری
شیری و شیرشکن، کینه زخرگوش مکش
قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری
بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری؟
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را
خوش گریبان کشی و گوشهٔ دامن گیری
هین مترس ای دل ازان جور، که مأمن آن جاست
ای دل ارعاقلی آرام به مأمن گیری
ترک یک قطره کنی، ماهی دریا باشی
ترک یک حبه کنی، ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن، چو همه او نشوی
چون شدی او، پس از آن، آب زروغن گیری
ننگ مردانی، اگر او به جفا نیزه کشد
به سوی او نروی و پی جوشن گیری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۷ - بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی
بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی
زان که جان است و پی دادن جان می‌لرزی
از دم و دمدمه، آیینهٔ دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان می‌لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چون که تو جان جهانی، تو جهان می‌لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست؟
سزدت گر جهت سود و زیان می‌لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان می‌لرزی
تو به صورت مهی، اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی، چو سنان می‌لرزی
گه پی فتنه گری، چون می خم می‌جوشی
گه چو اعضای غضوب، از غلیان می‌لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان می‌لرزی؟
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ، تو از باد خزان می‌لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان می‌لرزی
قصر شکری، که به تو هر که رسد، شکر کند
سقف صبری تو، که از بار گران می‌لرزی
چون که قاف، یقین راسخ و بی‌لرزه بود
در گمانی تو مگر، که چو کمان می‌لرزی
دم فروکش، هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان، همچو زنان می‌لرزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۸ - هله تا ظن نبری، کز کف من بگریزی
هله تا ظن نبری، کز کف من بگریزی
حیله کم کن، نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بی‌جان چه کند، گر تو ز تن بگریزی؟
گر همه زهرم، با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نه‌یی گر ز لگن بگریزی
چون کدو بی‌خبری زین که گلویت بستم
بستم و می‌کشمت، چون زرسن بگریزی؟
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمن اند
جغد و بوم و جعلی، گر زچمن بگریزی
چون گرفتار منی، حیله میندیش، آن به
که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نه‌یی، گر چو که از جا بروی
تو زر صاف نه‌یی، گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند
چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی، نرهی از کف نقاش، مکوش
وثنی، چون ز کف کلک و شمن بگریزی؟
من تو را ماه گرفتم، هله خورشید تویی
در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی
وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه، خمش کن، که مرا با تو هزاران کار است
خود سهیلت نهلد تا زیمن بگریزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۹ - ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
تو به هر نیت خود مسخرهٔ ابلیسی
از برای علف دیو، تو قربان تنی
بز دیوی تو مگر، یا برهٔ ابلیسی؟
سره مردا چه پشیمان شده‌یی؟ گردن نه
که درین خوردن سیلی، سرهٔ ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار
زان که در خدمت نان، چون ترهٔ ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو
عاشق نطفهٔ دیو و نرهٔ ابلیسی
نیت روزه کنی، توبره گوید کی خر
سر فرو کن، خر با توبرهٔ ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست، که چون خواهد بود
تو بدان علم و هنر، قوصرهٔ ابلیسی
در غم فربهی گوشت، تو لاغر گشتی
ناله برداشته چون حنجرهٔ ابلیسی
کفر و ایمان چه؟ می‌خور چو سگان، قی می‌کن
زان که تو مؤمنه و کافرهٔ ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکهٔ بد
ترش و گنده تو چون غرغرهٔ ابلیسی
گرد آن دایرهٔ گرده و خوان پر چو مگس
تا قیامت تو که از دایرهٔ ابلیسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۰ - به حق و حرمت آن که همگان را جانی
به حق و حرمت آن که همگان را جانی
قدحی پر کن از آن که صفتش می‌دانی
همه را زیر و زبر کن، نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنهٔ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقل‌ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می‌گویی در حلقهٔ مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده برین سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من؟ تو بگو هم که چه دانم شده‌ام
کی بگوید لب تو، حرف بدین آسانی