تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۶ - از ره مرو به جلوه ناپایدار عمر
از ره مرو به جلوه ناپایدار عمر
کز موجه سراب بود پود و تار عمر
فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب
از بس که تند می گذرد جویبار عمر
برگ سفر بساز که با دست رعشه دار
نتوان گرفت دامن باد بهار عمر
کمتر بود ز صحبت برق و گیاه خشک
در جسم زار جلوه ناپایدار عمر
بر چهره من آنچه سفیدی کند نه موست
گردی است مانده بررخم از رهگذار عمر
آبی که ماند درته جو سبز می شود
چون خضر زینهار مکن اختیار عمر
زنگ ندامتی است که روزم سیاه ازوست
در دست من ز نقره کامل عیار عمر
دست از ثمر بشوی که هرگز نرسته است
جز آه سرد، سنبلی از جویبار عمر
فهمیده خرج کن نفس خود که بسته است
در رشته نفس گهر آبدار عمر
مشکل که سر برآورد از خاک روز حشر
آن را که کرد بی ثمری شرمسار عمر
زهری است زهر مرگ که شیرین نمی شود
هرچند تلخ می گذرد روزگار عمر
روز مبارکی است که با عشق بوده ام
روز گذشته ای که بود در شمار عمر
اشگ ندامتی است چو باران نوبهار
چیزی که مانده است به من از بهار عمر
تا چند بر صحیفه ایام چون قلم
صائب به گفتگو گذرانی مدار عمر
کز موجه سراب بود پود و تار عمر
فرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواب
از بس که تند می گذرد جویبار عمر
برگ سفر بساز که با دست رعشه دار
نتوان گرفت دامن باد بهار عمر
کمتر بود ز صحبت برق و گیاه خشک
در جسم زار جلوه ناپایدار عمر
بر چهره من آنچه سفیدی کند نه موست
گردی است مانده بررخم از رهگذار عمر
آبی که ماند درته جو سبز می شود
چون خضر زینهار مکن اختیار عمر
زنگ ندامتی است که روزم سیاه ازوست
در دست من ز نقره کامل عیار عمر
دست از ثمر بشوی که هرگز نرسته است
جز آه سرد، سنبلی از جویبار عمر
فهمیده خرج کن نفس خود که بسته است
در رشته نفس گهر آبدار عمر
مشکل که سر برآورد از خاک روز حشر
آن را که کرد بی ثمری شرمسار عمر
زهری است زهر مرگ که شیرین نمی شود
هرچند تلخ می گذرد روزگار عمر
روز مبارکی است که با عشق بوده ام
روز گذشته ای که بود در شمار عمر
اشگ ندامتی است چو باران نوبهار
چیزی که مانده است به من از بهار عمر
تا چند بر صحیفه ایام چون قلم
صائب به گفتگو گذرانی مدار عمر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۷ - صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر
صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر
عیش رمیده را به کمند شراب گیر
بردار پنبه از سر مینای می به لب
مهر از دهان شیشه به یاقوت ناب گیر
فیض صبوح یا به رکاب است، زینهار
دستی برآر و این سفری را رکاب گیر
دستار صبح را به می ناب کن گرو
تسبیح را ز دست بیفکن شراب گیر
هنگام ناله سحری فوت می شود
سوز دلی به وام ز اشک کباب گیر
در دیده ستاره فشان است نور فیض
چندان که ممکن است ازین گل گلاب گیر
دل می شود سیاه ز فانوس بی چراغ
در روز ابر باده چون آفتاب گیر
با سینه کباب ز تردامنی مترس
دامان تر به دود دل این کباب گیر
زان پیشتر که حشر به دیوان کشد ترا
کنجی نشین و از نفس خود حساب گیر
دست هوس بشوی ز تعمیر این جهان
در خانه ای که دل ننشیند خراب گیر
در پرده سیاهی فقرست آب خضر
از راه صدق دامن موج سراب گیر
صائب برو ز عالم صورت به گوشه ای
از روی شاهدان معانی نقاب گیر
عیش رمیده را به کمند شراب گیر
بردار پنبه از سر مینای می به لب
مهر از دهان شیشه به یاقوت ناب گیر
فیض صبوح یا به رکاب است، زینهار
دستی برآر و این سفری را رکاب گیر
دستار صبح را به می ناب کن گرو
تسبیح را ز دست بیفکن شراب گیر
هنگام ناله سحری فوت می شود
سوز دلی به وام ز اشک کباب گیر
در دیده ستاره فشان است نور فیض
چندان که ممکن است ازین گل گلاب گیر
دل می شود سیاه ز فانوس بی چراغ
در روز ابر باده چون آفتاب گیر
با سینه کباب ز تردامنی مترس
دامان تر به دود دل این کباب گیر
زان پیشتر که حشر به دیوان کشد ترا
کنجی نشین و از نفس خود حساب گیر
دست هوس بشوی ز تعمیر این جهان
در خانه ای که دل ننشیند خراب گیر
در پرده سیاهی فقرست آب خضر
از راه صدق دامن موج سراب گیر
صائب برو ز عالم صورت به گوشه ای
از روی شاهدان معانی نقاب گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۸ - منصوروار پختگی از چوب دار گیر
منصوروار پختگی از چوب دار گیر
این میوه رسیده ازین شاخسار گیر
جنگ گریز چندتوان کرد چون سپند؟
یاقوت وار در دل آتش قرار گیر
چون سرو سربه حلقه آزادگان درآر
خط امان ز حادثه روزگار گیر
زین بیشتر کبوتر چاه وطن مباش
بر تخت مصررو، به عزیزی قرار گیر
نام بلند، مزد خراش جگر بود
یاد از عقیق این سخن نامدار گیر
این تیره باطنان همگی زنگ طینت اند
تاممکن است آینه را در غبار گیر
برگ خزان رسیده به دامن کشید پای
ای دل تو نیز اگر بتوانی قرار گیر
دست طلب به دامن شبنم گره مکن
دامان بحر چون گهر شاهوار مگیر
صائب بهار رفت، چه از کار رفته ای ؟
تاوان عیش رفته ز فصل بهار گیر
این میوه رسیده ازین شاخسار گیر
جنگ گریز چندتوان کرد چون سپند؟
یاقوت وار در دل آتش قرار گیر
چون سرو سربه حلقه آزادگان درآر
خط امان ز حادثه روزگار گیر
زین بیشتر کبوتر چاه وطن مباش
بر تخت مصررو، به عزیزی قرار گیر
نام بلند، مزد خراش جگر بود
یاد از عقیق این سخن نامدار گیر
این تیره باطنان همگی زنگ طینت اند
تاممکن است آینه را در غبار گیر
برگ خزان رسیده به دامن کشید پای
ای دل تو نیز اگر بتوانی قرار گیر
دست طلب به دامن شبنم گره مکن
دامان بحر چون گهر شاهوار مگیر
صائب بهار رفت، چه از کار رفته ای ؟
تاوان عیش رفته ز فصل بهار گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۹ - سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۴۰ - فصل شباب رفت ره خانه پیش گیر
فصل شباب رفت ره خانه پیش گیر
کنجی نشین و سبحه صد دانه پیش گیر
چون جغد در خرابه دنیا گره مشو
چون سیل راه بحر ز ویرانه پیش گیر
با عشق پیشگان سخن ار لوح ساده کن
با اهل عقل ابجد طفلانه پیش گیر
نتوان به حق رسید به این پنج روزه عمر
تنگ است وقت، راه صنمخانه پیش گیر
لنگر مکن به دامن مریم مسیح وار
راه فلک به همت مردانه پیش گیر
تاهست در پیاله نم از باغ برمیا
چون می تمام شد ره میخانه پیش گیر
بیرون میا ز خانه به تکلیف هیچ کس
در فقر شیوه های ملوکانه پیش گیر
نتوان به پای هوش رسیدن به هیچ جا
در راه عشق لغزش مستانه پیش گیر
مردان رسیده اند ز کوشش به مدعا
صائب تو نیز کوشش مردانه پیش گیر
کنجی نشین و سبحه صد دانه پیش گیر
چون جغد در خرابه دنیا گره مشو
چون سیل راه بحر ز ویرانه پیش گیر
با عشق پیشگان سخن ار لوح ساده کن
با اهل عقل ابجد طفلانه پیش گیر
نتوان به حق رسید به این پنج روزه عمر
تنگ است وقت، راه صنمخانه پیش گیر
لنگر مکن به دامن مریم مسیح وار
راه فلک به همت مردانه پیش گیر
تاهست در پیاله نم از باغ برمیا
چون می تمام شد ره میخانه پیش گیر
بیرون میا ز خانه به تکلیف هیچ کس
در فقر شیوه های ملوکانه پیش گیر
نتوان به پای هوش رسیدن به هیچ جا
در راه عشق لغزش مستانه پیش گیر
مردان رسیده اند ز کوشش به مدعا
صائب تو نیز کوشش مردانه پیش گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۴۱ - نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر
نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر
برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر
تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟
آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر
زان پیشتر که خرج نسیم خزان شود
این خرده ای که هست چو گل برفشانده گیر
چون عاقبت گذاشتی و گذشتنی است
خود رابه منتهای مطالب رسانده گیر
از مغرب زوال چو آخر گزیر نیست
چون آفتاب روی زمین راستانده گیر
چون دست آخر از تو به یک نقش می برند
نقش مراد بر همه عالم نشانده گیر
درخاک، نعل تیر هوایی در آتش است
مرکب به روی پیشه گردون جهانده گیر
این آهوی رمیده که رام تو گشته است
تا هست درکمندتو، از خود رمانده گیر
چون کندنی است ریشه ازین تیره خاکدان
دردل هزار نخل تمنا نشانده گیر
زین صید گاه هیچ غزالی نجسته است
درخاک و خون شکاری خود رانشانده گیر
خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود
از بند و چاه، یوسف خودرا رهانده گیر
دنیا مقام و مسکن جان غریب نیست
این شاهباز رازنشیمن پرانده گیر
چون نیست هیچ کس که به داد سخن رسد
صائب به اوج عرش، سخن را رسانده گیر
برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر
تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟
آهوی زخم خورده ما را دوانده گیر
زان پیشتر که خرج نسیم خزان شود
این خرده ای که هست چو گل برفشانده گیر
چون عاقبت گذاشتی و گذشتنی است
خود رابه منتهای مطالب رسانده گیر
از مغرب زوال چو آخر گزیر نیست
چون آفتاب روی زمین راستانده گیر
چون دست آخر از تو به یک نقش می برند
نقش مراد بر همه عالم نشانده گیر
درخاک، نعل تیر هوایی در آتش است
مرکب به روی پیشه گردون جهانده گیر
این آهوی رمیده که رام تو گشته است
تا هست درکمندتو، از خود رمانده گیر
چون کندنی است ریشه ازین تیره خاکدان
دردل هزار نخل تمنا نشانده گیر
زین صید گاه هیچ غزالی نجسته است
درخاک و خون شکاری خود رانشانده گیر
خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود
از بند و چاه، یوسف خودرا رهانده گیر
دنیا مقام و مسکن جان غریب نیست
این شاهباز رازنشیمن پرانده گیر
چون نیست هیچ کس که به داد سخن رسد
صائب به اوج عرش، سخن را رسانده گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۴۲ - جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر
جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر
غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر
حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان
آیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر
از پیچ و تاب راه به منزل رسیده است
بریک زمین قرار چوسنگ نشان مگیر
جز سرو پایدار درین بوستانسرا
برهیچ شاخسار دگر آشیان مگیر
چون عزم صادق است ز کوشش مدار دست
در راه راست توسن خود را عنان مگیر
این برق خانه سوز مهیای جستن است
ای خون گرفته، نبض من ناتوان مگیر
سوزانترم ز آتش بی زینهار عشق
ای بیخبر، دلیر مرا برزبان مگیر
تا بی حجاب، روز توانی سفید شد
خفاش وار از نفس خلق جان مگیر
صائب به قدر مستمعان خرج کن سخن
از طوطیان شکر، زهما استخوان مگیر
غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر
حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان
آیینه پیش طلعت این زنگیان مگیر
از پیچ و تاب راه به منزل رسیده است
بریک زمین قرار چوسنگ نشان مگیر
جز سرو پایدار درین بوستانسرا
برهیچ شاخسار دگر آشیان مگیر
چون عزم صادق است ز کوشش مدار دست
در راه راست توسن خود را عنان مگیر
این برق خانه سوز مهیای جستن است
ای خون گرفته، نبض من ناتوان مگیر
سوزانترم ز آتش بی زینهار عشق
ای بیخبر، دلیر مرا برزبان مگیر
تا بی حجاب، روز توانی سفید شد
خفاش وار از نفس خلق جان مگیر
صائب به قدر مستمعان خرج کن سخن
از طوطیان شکر، زهما استخوان مگیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۴۳ - از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر
درزندگی قرار به زیر زمین مگیر
نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت
درپیش روی خود سپر کاغذین مگیر
سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست
زنهار پیش دیده من آستین مگیر
شمع از گداز یافت به افسردگی نجات
راه سلوک بی نفس آتشین مگیر
پیوست نور شمع به صبح آفتاب شد
دامان یار جز به دم واپسین مگیر
از روی آتشین دل سنگ آب می شود
آیینه پیش طلعت آن مه جبین مگیر
دل رامکن شکار به دزدیدن نگاه
این صید رام رابه کمند و کمین مگیر
صائب گزیده می شود از نیش منتش
زنهار شهد تاز مگس انگبین مگیر
درزندگی قرار به زیر زمین مگیر
نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت
درپیش روی خود سپر کاغذین مگیر
سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست
زنهار پیش دیده من آستین مگیر
شمع از گداز یافت به افسردگی نجات
راه سلوک بی نفس آتشین مگیر
پیوست نور شمع به صبح آفتاب شد
دامان یار جز به دم واپسین مگیر
از روی آتشین دل سنگ آب می شود
آیینه پیش طلعت آن مه جبین مگیر
دل رامکن شکار به دزدیدن نگاه
این صید رام رابه کمند و کمین مگیر
صائب گزیده می شود از نیش منتش
زنهار شهد تاز مگس انگبین مگیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۰۶ - در کاهش است از سخن خود سخن طراز
در کاهش است از سخن خود سخن طراز
در سمین به رشته بود بوته گدار
درکم زدن زیادتی آنها که دیده اند
چون شمع می کنند زبان در دهان گاز
زیباست این کمند باری شکار خلق
زاهد مکن دراز برای خدا نماز
جز مهر خامشی که کند عمر رافزون
نشنیده ام شود ز گره رشته ای دراز
بردل مرا غبار علایق نشسته بود
روی عرق فشان توام کرد پاکباز
تا چون صدف کنند ترا مخزن گهر
بردار سوی عالم بالا کف نیاز
شبنم اگر ز سیر کند منع بوی گل
صائب شود به مهر خموشی نهفته راز
در سمین به رشته بود بوته گدار
درکم زدن زیادتی آنها که دیده اند
چون شمع می کنند زبان در دهان گاز
زیباست این کمند باری شکار خلق
زاهد مکن دراز برای خدا نماز
جز مهر خامشی که کند عمر رافزون
نشنیده ام شود ز گره رشته ای دراز
بردل مرا غبار علایق نشسته بود
روی عرق فشان توام کرد پاکباز
تا چون صدف کنند ترا مخزن گهر
بردار سوی عالم بالا کف نیاز
شبنم اگر ز سیر کند منع بوی گل
صائب شود به مهر خموشی نهفته راز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۰۷ - زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز
زان چهره خط قیامتی انگیخته است باز
رنگی برای بردن دل ریخته است باز
بس ملک دل که زیر نگین آورد ترا
زین لشکری که خط تو انگیخته است باز
هر چند خط صلای خزان داد در چمن
برگ نشاط بر سر هر ریخته است باز
زان لب هنوز می شکند یک جهان خمار
زان زلف خوشه های دل آمیخته است باز
دارد سر خرابی دلهای خونچکان
مشکی لبش به باده برآمیخته است باز
از رفت و روی آه محال است کم شود
مشکی که بر دلم خط او بیخته است باز
هر فتنه ای که در شکن زلف جای داشت
در گوشه های چشم تو بگریخته است باز
هر چند خط به حسن تو آورده است زور
پیوند دل ز موی تو نگسیخته است باز
گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبز
در دست حسن خنجر آهیخته است باز
صائب ز وصف خط و رخ او درین غزل
ایمان و کفر را به هم آمیخته است باز
رنگی برای بردن دل ریخته است باز
بس ملک دل که زیر نگین آورد ترا
زین لشکری که خط تو انگیخته است باز
هر چند خط صلای خزان داد در چمن
برگ نشاط بر سر هر ریخته است باز
زان لب هنوز می شکند یک جهان خمار
زان زلف خوشه های دل آمیخته است باز
دارد سر خرابی دلهای خونچکان
مشکی لبش به باده برآمیخته است باز
از رفت و روی آه محال است کم شود
مشکی که بر دلم خط او بیخته است باز
هر فتنه ای که در شکن زلف جای داشت
در گوشه های چشم تو بگریخته است باز
هر چند خط به حسن تو آورده است زور
پیوند دل ز موی تو نگسیخته است باز
گر شد شکسته زلف تو، هرمو ز خط سبز
در دست حسن خنجر آهیخته است باز
صائب ز وصف خط و رخ او درین غزل
ایمان و کفر را به هم آمیخته است باز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۰۸ - اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
این خانه شکسته چکیدن گرفت باز
آه ضعیف من که به روزن نمی رسید
بر روی چرخ، نیل کشیدن گرفت باز
شد تازه داغ کهنه ام از روی گرم عشق
این میوه های خام رسیدن گرفت باز
نیش شکستگی به سویدای دل رسید
این خون نیم مرده چکیدن گرفت باز
هر دانه اشک را که فرو خورده بود دل
از تنگنای حوصله چیدن گرفت باز
باد مراد آه دلم راز جا ربود
این بحر آرمیده تپیدن گرفت باز
از ترکتاز غم دل صد پاره هر طرف
چون لشکر شکسته دویدن گرفت باز
آهی علم کشید ز هر ذره خاک من
مور ضعیف بال پریدن گرفت باز
نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر
از شوق دست یار جهیدن گرفت باز
از لاله دشت دام تماشا به خاک کرد
دل از سواد شهر رمیدن گرفت باز
دیگر دل ضعیف من از رشته های آه
برخود چو کرم پیله تنیدن گرفت باز
هر دانه امید که در زیر خاک بود
از نوبهار وصل، دمیدن گرفت باز
هر مویم از حلاوت آن لعل آبدار
انگشت خود چو شمع مکیدن گرفت باز
چشمی که با خیال تو در خواب ناز بود
از مژده وصال، پریدن گرفت باز
این آن غزل که مولوی روم گفته است
سیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز
این خانه شکسته چکیدن گرفت باز
آه ضعیف من که به روزن نمی رسید
بر روی چرخ، نیل کشیدن گرفت باز
شد تازه داغ کهنه ام از روی گرم عشق
این میوه های خام رسیدن گرفت باز
نیش شکستگی به سویدای دل رسید
این خون نیم مرده چکیدن گرفت باز
هر دانه اشک را که فرو خورده بود دل
از تنگنای حوصله چیدن گرفت باز
باد مراد آه دلم راز جا ربود
این بحر آرمیده تپیدن گرفت باز
از ترکتاز غم دل صد پاره هر طرف
چون لشکر شکسته دویدن گرفت باز
آهی علم کشید ز هر ذره خاک من
مور ضعیف بال پریدن گرفت باز
نبضی که بود از رگ خواب آرمیده تر
از شوق دست یار جهیدن گرفت باز
از لاله دشت دام تماشا به خاک کرد
دل از سواد شهر رمیدن گرفت باز
دیگر دل ضعیف من از رشته های آه
برخود چو کرم پیله تنیدن گرفت باز
هر دانه امید که در زیر خاک بود
از نوبهار وصل، دمیدن گرفت باز
هر مویم از حلاوت آن لعل آبدار
انگشت خود چو شمع مکیدن گرفت باز
چشمی که با خیال تو در خواب ناز بود
از مژده وصال، پریدن گرفت باز
این آن غزل که مولوی روم گفته است
سیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۰۹ - با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز
با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز
ما از دو خانه همچو کمانیم پاکباز
از خاک منت گل بی خار می کشیم
با آن که همچو آب روانیم پاکباز
از زخم خار شکوه نفهمیده ایم چیست
چون ماهیان ز تیغ زبانیم پاکباز
آهی است سرد در جگر آتشین ما
از برگ عیش همچو خزانیم پاکباز
آیینه ایم لیک ز حیرت درین بساط
از نقش دلفریب جهانیم پاکباز
چون سینه گشاده مستان ساده لوح
از خرده های راز نهانیم پاکباز
زان همچو شبنمیم درین بوستان عزیز
کز رنگ و بوی باغ جهانیم پاکباز
زان بی نشان به نام قناعت نموده ایم
هرچند ما ز نام ونشانیم پاکباز
صائب اگر چه هیچ نداریم در بساط
از چشم و خاطر نگرانیم پاکباز
ما از دو خانه همچو کمانیم پاکباز
از خاک منت گل بی خار می کشیم
با آن که همچو آب روانیم پاکباز
از زخم خار شکوه نفهمیده ایم چیست
چون ماهیان ز تیغ زبانیم پاکباز
آهی است سرد در جگر آتشین ما
از برگ عیش همچو خزانیم پاکباز
آیینه ایم لیک ز حیرت درین بساط
از نقش دلفریب جهانیم پاکباز
چون سینه گشاده مستان ساده لوح
از خرده های راز نهانیم پاکباز
زان همچو شبنمیم درین بوستان عزیز
کز رنگ و بوی باغ جهانیم پاکباز
زان بی نشان به نام قناعت نموده ایم
هرچند ما ز نام ونشانیم پاکباز
صائب اگر چه هیچ نداریم در بساط
از چشم و خاطر نگرانیم پاکباز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۰ - باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز
از دامن است شعله جواله بی نیاز
ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟
آن حسن کامل است ز دلاله بی نیاز
از خط گزیر نیست رخ همچو ماه را
ماه تمام اگر شود از هاله بی نیاز
دانسته ام عیار دل سخت یار را
مستغنیم ز گریه و از ناله بی نیاز
حاجت به خلق، سوخته جانان نمی برند
از مرهم است داغ دل لاله بی نیاز
این شکر چون کنم که لب تشنه مرا
از آب کرد ساغر تبخاله بی نیاز؟
کام کسی که شهد قناعت چشیده است
باشد ز ناز شکر بنگاله بی نیاز
منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه
در بردن دل است ز دنباله بی نیاز
بر رهنورد شوق گران است برگ گل
اشک روان ماست ز پرگاله بی نیاز
صائب ز غم منال که یک دیدن رخش
دل را کند ز شادی صد ساله بی نیاز
از دامن است شعله جواله بی نیاز
ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟
آن حسن کامل است ز دلاله بی نیاز
از خط گزیر نیست رخ همچو ماه را
ماه تمام اگر شود از هاله بی نیاز
دانسته ام عیار دل سخت یار را
مستغنیم ز گریه و از ناله بی نیاز
حاجت به خلق، سوخته جانان نمی برند
از مرهم است داغ دل لاله بی نیاز
این شکر چون کنم که لب تشنه مرا
از آب کرد ساغر تبخاله بی نیاز؟
کام کسی که شهد قناعت چشیده است
باشد ز ناز شکر بنگاله بی نیاز
منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه
در بردن دل است ز دنباله بی نیاز
بر رهنورد شوق گران است برگ گل
اشک روان ماست ز پرگاله بی نیاز
صائب ز غم منال که یک دیدن رخش
دل را کند ز شادی صد ساله بی نیاز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۱ - منقار من ز صبح ازل بود دانه سوز
منقار من ز صبح ازل بود دانه سوز
در بیضه بود ناله من آشیانه سوز
ای بخت، چشم باز کن این بزم راببین
ماییم و آن نگار وشراب بهانه سوز
از چشم او مدار تمنای مردمی
هرگز که دید مردمی از مست خانه سوز
خاکسترش به دامن صرصر گره زند
بر طور اگر نظر فکند حسن خانه سوز
بلبل دگر به شعله آواز من کجاست ؟
گلبانگ من چو برق بود آشیانه سوز
صائب به قطع این غزل تازه تا رسید
آتش چکاند از مژه کلک زبانه سوز
در بیضه بود ناله من آشیانه سوز
ای بخت، چشم باز کن این بزم راببین
ماییم و آن نگار وشراب بهانه سوز
از چشم او مدار تمنای مردمی
هرگز که دید مردمی از مست خانه سوز
خاکسترش به دامن صرصر گره زند
بر طور اگر نظر فکند حسن خانه سوز
بلبل دگر به شعله آواز من کجاست ؟
گلبانگ من چو برق بود آشیانه سوز
صائب به قطع این غزل تازه تا رسید
آتش چکاند از مژه کلک زبانه سوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۲ - بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما
ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز
راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است
یوسف تو هم در آتش این کاروان بسوز
بر کوره گلابگر افتاد راه گل
بلبل تو نیز خار و خس آشیان بسوز
مردانه زیر تیغ چو شمع ایستاده شو
تا ممکن است تن زن و تا می توان بسوز
زین بیش پایمال درین خاکدان مباش
از بوسه وداع دل آسمان بسوز
خاکستر مرا ز حسد چشم می زنند
پروانه مرا ز نظرها نهان بسوز
صائب ز آستانه جانان، دل شبی
بربای بوسه ای و دل پاسبان بسوز
ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز
راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است
یوسف تو هم در آتش این کاروان بسوز
بر کوره گلابگر افتاد راه گل
بلبل تو نیز خار و خس آشیان بسوز
مردانه زیر تیغ چو شمع ایستاده شو
تا ممکن است تن زن و تا می توان بسوز
زین بیش پایمال درین خاکدان مباش
از بوسه وداع دل آسمان بسوز
خاکستر مرا ز حسد چشم می زنند
پروانه مرا ز نظرها نهان بسوز
صائب ز آستانه جانان، دل شبی
بربای بوسه ای و دل پاسبان بسوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۳ - بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز
بیعت نکرده است به دستش حنا هنوز
آواز عندلیب به گوشش نخورده است
برگرد او نگشته نسیم صبا هنوز
در غنچه است جلوه گلزار شو خیش
دستش گلی نچیده ز رنگ حنا هنوز
گل عیب بیوفایی خود را علاج کرد
نشنیده است عهد تو بوی وفا هنوز
صدبار چین ابروی او داد رخصتم
من سر نمی کشم ز کمند وفا هنوز
ای دیده از غبار ره او چه دیده ای
در پرده است خاصیت توتیا هنوز
صائب هزار قاصد یأس آمد و گذشت
چون برق می پرد به رهش چشم ما هنوز
بیعت نکرده است به دستش حنا هنوز
آواز عندلیب به گوشش نخورده است
برگرد او نگشته نسیم صبا هنوز
در غنچه است جلوه گلزار شو خیش
دستش گلی نچیده ز رنگ حنا هنوز
گل عیب بیوفایی خود را علاج کرد
نشنیده است عهد تو بوی وفا هنوز
صدبار چین ابروی او داد رخصتم
من سر نمی کشم ز کمند وفا هنوز
ای دیده از غبار ره او چه دیده ای
در پرده است خاصیت توتیا هنوز
صائب هزار قاصد یأس آمد و گذشت
چون برق می پرد به رهش چشم ما هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۴ - از کاوکاو آن مژه ام بیخبر هنوز
از کاوکاو آن مژه ام بیخبر هنوز
نگرفته خون من به زبان نیشتر هنوز
باآن که عمرهاست که از سر گذشته ام
صندل نمی برد ز سرم درد سر هنوز
روزی که آه من به هواداری توخاست
درخواب ناز بود نسیم سحر هنوز
شامی که طره تو میان رابه فتنه بست
سنبل نبسته بود به گلشن کمر هنوز
صبحی که چشم من به رخ اشک باز شد
پیمان نبسته بود صدف با گهر هنوز
درخواب بوسه ای ز دهانش ربوده ام
می سوزد از حلاوت آنم جگر هنوز
باآن که شد ز سنگ حوادث حریربیز
این شیشه هست گوش به زنگ خطر هنوز
الماس را دونیم تیغ آه من
گرم است زخم خصم، ندارد خبر هنوز
دل خون شد و همان ستم آسمان بجاست
گل کرد شمع (و)باد صبا در بدر هنوز
صائب اگر چه بر سر طوبی است جای من
درآتشم ز کوتهی پال و پر هنوز
نگرفته خون من به زبان نیشتر هنوز
باآن که عمرهاست که از سر گذشته ام
صندل نمی برد ز سرم درد سر هنوز
روزی که آه من به هواداری توخاست
درخواب ناز بود نسیم سحر هنوز
شامی که طره تو میان رابه فتنه بست
سنبل نبسته بود به گلشن کمر هنوز
صبحی که چشم من به رخ اشک باز شد
پیمان نبسته بود صدف با گهر هنوز
درخواب بوسه ای ز دهانش ربوده ام
می سوزد از حلاوت آنم جگر هنوز
باآن که شد ز سنگ حوادث حریربیز
این شیشه هست گوش به زنگ خطر هنوز
الماس را دونیم تیغ آه من
گرم است زخم خصم، ندارد خبر هنوز
دل خون شد و همان ستم آسمان بجاست
گل کرد شمع (و)باد صبا در بدر هنوز
صائب اگر چه بر سر طوبی است جای من
درآتشم ز کوتهی پال و پر هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۵ - از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز
از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز
مشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز
درخون خود مضایقه با تیغ می کنم
خام است جوش باده میخانه ام هنوز
هرچند عمرهاست که بیگانه ام ز عقل
درباغ عشق سبزه بیگانه ام هنوز
عمری است گر چه دور ز میخانه مانده ام
گردد ز بوی می سر پیمانه ام هنوز
خاکسترم به باد فنا رفت و شمعها
خون می کنند بر سر پروانه ام هنوز
هرچند هفتخوان را شکسته ام
در ششدرست همت مردانه ام هنوز
باآن که خوشه ام ز ثریا گذشته است
آزروی غیرت است خجل، دانه ام هنوز
پیری اگر چه بال وپرم رابهم شکست
دل می پرد به صحبت طفلانه ام هنوز
صائب گذشته است زسرآب و می جهد
بی اختیار العطش از دانه ام هنوز
مشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز
درخون خود مضایقه با تیغ می کنم
خام است جوش باده میخانه ام هنوز
هرچند عمرهاست که بیگانه ام ز عقل
درباغ عشق سبزه بیگانه ام هنوز
عمری است گر چه دور ز میخانه مانده ام
گردد ز بوی می سر پیمانه ام هنوز
خاکسترم به باد فنا رفت و شمعها
خون می کنند بر سر پروانه ام هنوز
هرچند هفتخوان را شکسته ام
در ششدرست همت مردانه ام هنوز
باآن که خوشه ام ز ثریا گذشته است
آزروی غیرت است خجل، دانه ام هنوز
پیری اگر چه بال وپرم رابهم شکست
دل می پرد به صحبت طفلانه ام هنوز
صائب گذشته است زسرآب و می جهد
بی اختیار العطش از دانه ام هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۶ - تا دست دست توست میی در ایاغ ریز
تا دست دست توست میی در ایاغ ریز
بر هر زمین که رسی رنگ باغ ریز
جام جم و سفال، گل یک حدیقه اند
مانند شیشه می به لب هر ایاغ ریز
زان باده ای که ریگ روان تردماغ ازوست
یک قطره درپیاله این بیدماغ ریز
ذوق کدام باده به خوش دشمن است؟
تا عندلیب مست شود خون زاغ ریز
بلبل برای چیست خس و خار آشیان؟
مشتی به چشم رخنه دیوار باغ ریز
دستت اگر به سوده الماس می رسد
درآستین زخم و گریبان داغ ریز
صائب بکش ز میکده عشق ساغری
ته جرعه نشاط به رخسار باغ ریز
بر هر زمین که رسی رنگ باغ ریز
جام جم و سفال، گل یک حدیقه اند
مانند شیشه می به لب هر ایاغ ریز
زان باده ای که ریگ روان تردماغ ازوست
یک قطره درپیاله این بیدماغ ریز
ذوق کدام باده به خوش دشمن است؟
تا عندلیب مست شود خون زاغ ریز
بلبل برای چیست خس و خار آشیان؟
مشتی به چشم رخنه دیوار باغ ریز
دستت اگر به سوده الماس می رسد
درآستین زخم و گریبان داغ ریز
صائب بکش ز میکده عشق ساغری
ته جرعه نشاط به رخسار باغ ریز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۱۷ - چون شمع اشک در طلب مدعا مریز
چون شمع اشک در طلب مدعا مریز
نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز
بی عزتی به اهل سخن مایه غم است
زنهار خرده های قلم زیر پا مریز
باید اگر به مردم بیگانه جان فشاند
زنهار آبرو به درآشنا مریز
آتش تمیز خارو خس از گل نمی کند
ای ساده لوح گل به گریبان ما مریز
از مفلسان زبان ملامت کشیده دار
زنهار خون ماهی بی فلس را مریز
صائب گذشت از دو جهان در وفای تو
خونش به خاک راه به تیغ جفا مریز
نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز
بی عزتی به اهل سخن مایه غم است
زنهار خرده های قلم زیر پا مریز
باید اگر به مردم بیگانه جان فشاند
زنهار آبرو به درآشنا مریز
آتش تمیز خارو خس از گل نمی کند
ای ساده لوح گل به گریبان ما مریز
از مفلسان زبان ملامت کشیده دار
زنهار خون ماهی بی فلس را مریز
صائب گذشت از دو جهان در وفای تو
خونش به خاک راه به تیغ جفا مریز