تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۷ - عشق تو هرگزم ز سر نرود
عشق تو هرگزم ز سر نرود
وز دل این آرزو به در نرود
گر برآید ز دوریت صد سال
هم خیال تو از نظر نرود
کمترک خفت و خیز، تا خورشید
پیش بالای بام بر نرود
صبر من رفت، تا عدم برسید
گر بیایی تو پیشتر نرود
بوسه ای ده که تشنگی شراب
هرگز از شربت دگر نرود
آنکه او را لب تو بدخو کرد
آرزوی وی از شکر نرود
چه کنم در دلت نمی گنجم؟
زانکه در سنگ موی در نرود
گر سر از عشق می رود، گو رو
لیک باید که درد سر نرود
خسروا، جان به شوق بخش که مرد
اندرین راه پر خطر نرود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۸ - دل ز نادیدنت به جان نشود
دل ز نادیدنت به جان نشود
اگرم هوش بیش از آن نشود
مخرام اینچنین به نازکه تا
خلق را جان و دل زیان نشود
دیده را خاک پات روشن شد
نور بر دیده ها گران نشود
تو چسان می رباییم، باری
تن مرده به حیله جان نشود
مرغکت، بیند ار به باغ روی
پیش هرگز به آشیان نشود
عشق پشتم شکست و کیش گراینست
تیر خسرو چرا کمان نشود؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۹ - یار ما را از آن خویش نشد
یار ما را از آن خویش نشد
بهر بیداد او به کیش نشد
دوش در پاش دیده می سودم
پاش آزرد و دیده ریش نشد
می دهم جان به عشق و می دانم
که کسی را از آن خویش نشد
از تو محروم می روم، چه کنم؟
عمر روزی و عهد بیش نشد
صنما، غمزه تو قصابی ست
که پشیمان ز خون میش نشد
تا به روی تو چشم کردم باز
هم به رویت که بیش بیش نشد
دل خسرو که از قرار برفت
بر قرار نخست پیش نشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۰ - هر که بر گفته تو گوش نهاد
هر که بر گفته تو گوش نهاد
ز آتش دل به سینه جوش نهد
رویت از زلف عنبرین مه را
حلقه بندگی به گوش نهد
سرو ثابت قدم به پیش قدت
نتواند که پا به هوش نهد
خلق را لعلت از شکر بکشد
خونبها بر شکر فروش نهد
نیش زنبور غمزه تو خورد
از لبت هر که دل به نوش نهد
شد خیال تو راست با خسرو
روزی از کج نهد، به دوش نهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۱ - لاله پیش رخت کله بنهد
لاله پیش رخت کله بنهد
مشک تر زان خط سیه بنهد
غنچه در نوبت جوانی تو
سر نبیند، اگر کله بنهد
چشم نرگس که خویشتن بین است
دیده پیشت به خاک ره نهد
جزیه روی چون گلت هر سال
بوستان بر بهار گه بنهد
شب که آبستن است از خورشید
پیش صبح رخ تو زه بنهد
تو مرا کشتی و به گردن او
خون من کو ترا گنه بنهد
بوسه ها دزدد از لبت خسرو
وز برای رکاب شه بنهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۲ - عاشقی مرد را سزای دهد
عاشقی مرد را سزای دهد
اشک را سوی دوست رای دهد
محنت عالم آزمایش را
بر دل محنت آزمای دهد
سوختم از غم و چنین باشد
هر که دل را به دلربای دهد
رنج بر من درین سرای گذشت
دادم ایزد در آن سرای دهد
کیست کو را ز من خبر گوید؟
شاه را قصه گدای دهد
حال من، گر دمی چنین باشد
دل به تو شوخ دلربای دهد
گفته عقل را به خود بگمار
عقل دیوانه را خدای دهد
سخنم جای می کند در سنگ
گویم، ار در دل تو جای دهد
میهمان شو شبی که تا خسرو
با تو شرح نفیر و نای دهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۳ - هر که دل با غم تو یار کند
هر که دل با غم تو یار کند
تیغ را بر سر اختیار کند
هر کسی را محل کجا که قدم
در ره عشق استوار کند
چون تو برقع برافگنی، ایام
صحن آفاق پر نگار کند
ور به جولان در آری اشهب حسن
چشم خورشید پر غبار کند
کز وصال تو تا به صد فرسنگ
غم ز نزدیک من فرار کند
بس ز لعل تو بوسه ها دزدد
بر رکاب تو تا نثار کند
اندران آرزوست خسرو نیز
که شبی بر درت قرار کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۴ - صبح پیش رخ تو دم نزند
صبح پیش رخ تو دم نزند
سرو پیش قدمت قدم نزند
نقش شیرینت بیند ار شاپور
گر چه تیغش زنی قلم نزند
خضر پیش لبت به آب حیات
لب چه باشد که دست هم نزند
نرگست چون سپاه غمزه کشد
عقل جز خیمه در عدم نزند
سر من و آستان تو، هر چند
که مسلمان در صنم نزند
تنم از بار عشق تو خم شد
کیست کز بار عشق خم نزند
صبر کم می زند قدم زین سوی
اینچنین کو که پای کم نزند
چشم می زن ز دیده بر خسرو
که به شب پلک خود بهم نزند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۵ - از دهانت سخن به کام رسد
از دهانت سخن به کام رسد
از لبان تو می به جام رسد
از پی بستن لب، از زلفت
هر شبی صد هزار دام رسد
زلفت ار چاشتگه بپیمایم
تا به پایان نماز شام رسد
به سلامیت جان به باد دهم
آن زمان کز توام سلام رسد
تو کنی جور و تیر ناله من
هم بدین جان ناتمام رسد
خام کاری مکن مباد امروز
کاتش من به چون تو خام رسد
وصل و هجرت به کنه کار منند
تا ازین هر دوام کدام رسد
وصل اگر دست داد، هم در پی
هجر ناگه به انتقام رسید
کشد از هجر و غصه، گر روزی
بنده خسرو بدان غلام رسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۶ - وقت آن شد که گل شکفته شود
وقت آن شد که گل شکفته شود
چشم نرگس ز می غنوده بود
خواهد ابر دونده را گیرد
سرو از بس که در هوا بدود
معتدل شد هوا چنان که ز چرخ
بر چمن باد گرم هم نرود
آتش لاله را همی بیند
زاغ چون هندوان نمی گرود
می زند مرغ نغمه ای که چنان
هر زمانی ز دست می بشود
باد گوش بنفشه می پیچد
که ز بلبل سخن نمی شنود
ساقیا، گر ترا چنین وقتی
گذری بر من اوفتد، چه شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۷ - لب لعل تو جز به جان نبرد
لب لعل تو جز به جان نبرد
آشکارا برد، نهان نبرد
جان بدینسان که می برد لب تو
هیچ کس از لب تو جان نبرد
نرود مه بر اوج در شب تار
تا ز زلف تو نردبان نبرد
پیش ازین بر خودم یقینی بود
که دلم هیچ دلستان نبرد
تو ببردی همه یقین دلم
بر طریقی که کس گمان نبرد
چشم پر خون کشم به پیش تو، لیک
کس جگر پیش میهمان نبرد
بر دو چشمم روان بود کشتی
کاین همه عمر بر کران نبرد
برد از ضعف هر طرف بادم
هرگزم بر تو ناگهان نبرد
خسرو افتاد بر در تو چو خاک
باد را گو کز آستان نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۸ - از نکو بد نگو نمی آید
از نکو بد نگو نمی آید
تو نکویی، نکو نمی آید
با من اربد کنی، نکو کن، از آنک
بد جز از تو نکو نمی آید
می روی سوی باغ با آن لطف
آب در هیچ جو نمی آید
آنکه خورشید می کند بر چرخ
تو کنی به، کز او نمی آید
عقل من با تو رفت، وین طرفه
که تو می آیی، او نمی آید
تاب سنگین دلت ندارم من
کار سنگ از سبو نمی آید
دل خسرو که در هوای تو ماند
جای دیگر فرو نمی آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۷۹ - مدتی شد که یار می ناید
مدتی شد که یار می ناید
وان بت گلعذار می ناید
جان خود را شکار او کردم
رغبتش بر شکار می ناید
می شمارند بس که یارانش
بنده خود در شمار می ناید
تا برآورد گرد از دلها
زو دلی بی غبار می ناید
روزگاری که پیشم آمد ازو
پیش او روزگار می ناید
آرزویم کنار او چه شود؟
کارزو در کنار می ناید
دل من کز قرار خویش برفت
دیر شب برقرار می ناید
مکن، ای دوست، ذکر صبر به عشق
که مرا استوار می ناید
خسروا، گرد عشق می گردی
مگرت جان به کار می ناید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۰ - شب که بادم ز سوی یار آمد
شب که بادم ز سوی یار آمد
مست گشتم که بوی یار آمد
بو که بر جان زنده ره از بادم
بو که باد روی یار آمد
آب چشمم دوید از سر جان
پای کوبان به سوی یار آمد
گریه خویش، گریه دگر است
کاب رفته به جوی یار آمد
می کنم یاد و می خورم حسرت
هر چه خوردم ز جوی یار آمد
نیک نبود که بد کنم دل، اگر
بد ز روی نکوی یار آمد؟
خویش را نیز کرد گم خسرو
جستن دل که سوی یار آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۱ - هر کرا خال عنبرین باشد
هر کرا خال عنبرین باشد
گر کند ناز، نازنین باشد
غمزه ات چون کمین کند بر خلق
ترک جانباز در کمین باشد
روی تو خرمن گلی ست، از آنک
خرمن ماه خوشه چین باشد
تا ترا نیز قصد جان و دل است
کار ما نزد عقل و دین باشد
در سماعی که عشقبازان را
بزم پر آه آتشین باشد
آستین برفشان که بهر نثار
همه را جان در آستین باشد
پیش رخساره منور تو
روی خورشید بر زمین باشد
آفرین بر جمال تو که بر او
ز آفریننده آفرین باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۲ - هر که را یاریار می افتد
هر که را یاریار می افتد
مقبل و بختیار می افتد
ای بسا در که در محیط سرشک
هر دمم در کنار می افتد
عقرب او چو حلقه می گردد
تاب در جان مار می افتد
شام زلفش چو می رود در چین
شور در زنگبار می افتد
گرنه مست است جادویش، ز چه روی
بر یمین و یسار می افتد
گل صد برگ را دگر در دام
همچو بلبل هزار می افتد
چون ز حالش همی کنم تقریر
بخیه بر روی کار می افتد
دلم از شوق چشم سرمتش
دم به دم در کنار می افتد
رحم بر آن پیاده کو هر دم
در کمند سوار می افتد
هر که او خوار می فتد، خسرو
همچو ما باده خوار می افتد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۳ - دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد
ناوک فتنه را سپر گردد
هر که از درد عشق بی خبر است
چون ترا دید با خبر گردد
زلف روزی که بر رخت گذرد
سایه از چاشت بیشتر گردد
تا خیالت درون خانه بود
صبر می کن، برون در گردد
کیمیایی ست آتش عشقت
که ازان روی بنده زر گردد
قصه من دراز شد ز غمت
ور بگویم، درازتر گردد
می خورم غم به یادت، اما زهر
کی به یاد شکرشکر گردد
من ز برگشتن تو می میرم
زان نمیرم که عمر برگردد
خسرو از کاهش تو شد نی خشک
بوسه ای ده که نیشکر گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۴ - عاشق از سینه جان برون گیرد
عاشق از سینه جان برون گیرد
تا غمت را به جان درون گیرد
روی او گر شود گرفته ببین
گر نبینی که ماه چون گیرد
دیگران از پری فسون گیرند
از دو چشمت پری فسون گیرند
محنت و غم حریف و مونس وی
چون تواند که دل سکون گیرد
بی تو این چشم خون گرفته بسی
آخر این آب چند خون گیرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - با تو در سینه جان نمی گنجد
با تو در سینه جان نمی گنجد
تو درونی ازان نمی گنجد
ناتوانم ز عشق و هیچ علاج
در دل ناتوان نمی گنجد
تنگ دارد دل مرا که در او
جز تو کس، ای جوان، نمی گنجد
آنچنانی نشسته اندر دل
که نفس هم در آن نمی گنجد
می نگنجی تو در میانه جان
لیک جان در میان نمی گنجد
غم تو آشکار خواهم کرد
چه کنم، در نهان نمی گنجد
عشق در سر فتاد و عقل برفت
کاین دو در یک مکان نمی گنجد
تا که خسرو زبان گشاد از تو
سخنش در جهان نمی گنجد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۶ - شیوه کان ترک ماهرو داند
شیوه کان ترک ماهرو داند
قتل یاران مهرجو داند
گر دلم خون کند، وگر سوزد
من کیم، زان اوست، او داند
گل چه داند که درد بلبل چیست؟
او همین کار رنگ و بو داند
شاهد مست گاه سنگ انداز
سر درویش را سبو داند
هر که در عشق دیده را تر کرد
آب روی خود آب جو داند
چند گویی دلت که دزدیده ست؟
بنده چشم ترا نکو داند
بی زبان شد ز دیدنت خسرو
کاو همه کار گفتگو داند