تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - از خاک رهم عشق بر افلاک برآرد
از خاک رهم عشق بر افلاک برآرد
چون ذره مرا مهر تو از خاک برآرد
تا رفت گل روی تو از گلشن چشمم
مژگان در چشم از خس و خاشاک برآرد
شبها بسر خاک شهیدت نه چراغ است
آهی است که او از جگر چاک برآرد
از آه من آسوده نباشد ملایک
کاین آتش دل دود ز افلاک برآرد
بزدود مه روی تو از صیقل ابرو
هر زنک که آیینه ادراک برآرد
هر خار که آلوده بپای سگت از خون
چشم از مژه اشک فشان پاک برآرد
شد در صدف دیده اهلی در اشکی
هر ژاله که آن روی عرقناک برآرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - در لعل لبش چاشنی خنده ببینید
در لعل لبش چاشنی خنده ببینید
در آب حیات آتش سوزنده به بینید
نظاره کنید آینه طلعت او را
تا صورت حال من درمانده به بینید
خونریزی چشم سیه او اگر این است
مشکل که در آفاق کسی زنده به بینید
گر گل بشکست از رخ آنشوخ عجب نیست
گل چیست؟ شکست مه تابنده به بینید
ایشاه وشان دولت خوبی گذران است
یک ره سوی درویش کهن ژنده به بینید
اول نظر از خویش بپوشید چو اهلی
وانگاه در و صورت فرخنده به بینید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۱ - فیروزی بخت همه کس لعل تو بخشید
فیروزی بخت همه کس لعل تو بخشید
فیروزه ما بود که هرگز ندرخشید
چشم همه بر راه تو بازاست و تو از ناز
یکچشم زدن رو ننمایی چو مه عید
هرچند که دوری ز نظر یاد وصالت
هرگز نظری از دل ما دور نگردید
بی داغ محبت نتوان رفت ز عالم
خوش وقت کسی کز چمن عمر گلی چید
جان بنده خلق خوش ساقی است که هرگز
از بی ادبی های من مست نرنجید
اهلی رسی از عشق مجازی به حقیقت
گر یار به تحقیق شناسی نه بتقلید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۳ - هرچند که گفتم غم دل سود ندارد
هرچند که گفتم غم دل سود ندارد
میسوزم و هیچ آتش من دود ندارد
منت ز طبیبان نکشد خسته دلی کو
اندیشه مرگ و غم بهبود ندارد
از من که گذر کرد؟ که چون لاله بدامن
داغی ز سرشک جگر آلود ندارد
از ناله بلبل چه شکیبد دل شیدا
کاشفته سر نغمه داود ندارد
دل پیش سگ انداز که از بهر تو عاشق
جان را چه وجودست که موجود ندارد
خوشباش که هر بنده که در عشق خریدند
اندیشه سلطانی محمود ندارد
اهلی که چو پروانه شد از عشق تو سرمست
جز سوختن از وصل تو مقصود ندارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۲ - عیسی دم من کز نفسش جان بتن آید
عیسی دم من کز نفسش جان بتن آید
گر مرده حدیثش شنود در سخن آید
ماییم و سجودی و نیازی بر آن بت
جز سجده دیدار چه از برهمن آید
چون لاله ز داغت کفنم گر بگشایند
بیرون کف خاک سیهم از کفن آید
نامردم اگر از ستم دوست بنالم
گر محنت عالم همه بر جان من آید
هر دلکه سفر کرد چو اهلی بسوی دوست
بسیار غریب است اگر با وطن آید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - هر شمع جمالی که بر افروخته باشد
هر شمع جمالی که بر افروخته باشد
پروانه او جان من سوخته باشد
چشم از تو که پوشد مگر آن طفل که چون زاد
از مادر ایام نظر دوخته باشد
خواهد به نثار قدمت دیده من ریخت
لعلی که بخون جگر اندوخته باشد
میخانه ما کعبه فیض است کز آنجا
صد تیره درون شمع دل افروخته باشد
در مهر و وفا حاجت آموختنش نیست
اهلی که وفا از ازل آموخته باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد
با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد
خوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد
باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرت
مجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد
ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبز
آن سحر نپرداخت که تفسیر توان کرد
گر حکم بکشتن کنی ام چاره هلاک است
حکم تو نه آن است که تغییر توان کرد
این قصه محال است که افسانه و افسون
هرگز پری یی همچو تو تسخیر توان کرد
مارا بجز از تیر دعا هیچ بکف نیست
کی مرغ هوس صید بدین تیر توان کرد
اهلی ز فراق تو بجان باز نماند
آنروز کزین مرحله شبگیر توان کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - بیخود شده بودم چو سخن یار بمن کرد
بیخود شده بودم چو سخن یار بمن کرد
کو واقف حالی؟ که بپرسم چه سخن کرد
دزدید نهانم دل و نگذاشت بفریاد
فریاد که دزدیده کسی غارت من کرد
هر خون که بخاک از جگر سوخته ام ریخت
بر بوی تواش باد صبا مشک ختن کرد
چون داغ توام سوخت شهیدان غم عشق
خواهند ز خاکستر من عطر کفن کرد
از دوستی ام سوخت دل خویش بصد داغ
بیگانه نکرد آنچه دل خویش بمن کرد
اهلی صفت قد تو چون زهره ندارد
مقصود تویی گر صفت سرو چمن کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۶ - نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کرد
نتوان بر ساقی سخن از توبه عیان کرد
پیش محک تجربه قلبی نتوان کرد
آن دل که نیرزد سفال سگ کویی
از جرعه خود جام جمش پیر مغان کرد
المنه لله که صبا خاک ره دوست
در دیده من کوری چشم دگران کرد
پیرانه سرم مست جوانی که به عشقش
صد بار شدم پیر و دگر بار جوان کرد
بسیار بنومیدی و حسرت دل من سوخت
و آخر ز کرم هرچه دلم خواست چنان کرد
مستان محبت می عشق تو نهفتند
بدمست تنگ حوصله چون شیشه عیان کرد
سر دهنت کس بیقین راه نبردست
اهلی بگمان هم سخنی چند بیان کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۷ - چون لاله جهانی بغمت غرقه بخونند
چون لاله جهانی بغمت غرقه بخونند
یکبار نگه کن که اسیران تو چونند
عشاق ترا در خط فرمان نکشد عقل
کاینطایفه از دایره عقل برونند
چون سلسله عشق سراسر همه قیدست
آزاده دل آن قوم که در قید جنونند
بر خاک شهیدان گذر ای سرو بعزت
کز خاک رهت کمتر و از عرش فزونند
ثابت قدمانرا منگر در ره خود سهل
کاین طایفه در خیمه افلاک ستونند
ای من سگ آن قوم که از آهوی چشمت
چون نافه دهان دوخته باداغ جنونند
بی صبری اهلی نبود عیب ز شوقت
مستان محبت همه بی صبر و سکونند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - جایی که فلک پیش بتان پشت دوتا کرد
جایی که فلک پیش بتان پشت دوتا کرد
محراب نشین پشت بدیوار چرا کرد
منت چه نهد بخت اگر یار قدح داد
بر تشنه لبان رحم نه او کرد خدا کرد
ما در عجب از طالع خویشیم که آن شوخ
مست آمد و چشمی بغلط جانب ما کرد
بر عمر وفا نیست ولی یار چو آمد
عمری دگرم داد چه بر وعده وفا کرد
اهلی سگ پیری است که سرمایه پیری
در پای جوانان قباپوش فدا کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - یاران همه مست و خبر از خویش ندارند
یاران همه مست و خبر از خویش ندارند
پروای خمار من درویش ندارند
جان کندن فرهاد چه دانند که چون است
آنها که چو من کوه غمی پیش ندارند
درد دل خود با که بگوییم که یاران
با ما بجز از سرزنشی بیش ندارند
یوسف نکند یاد ز یعقوب که خوبان
بیگانه نهادند و غم خویش ندارند
حق نمک خنده شیرین نشناسند
کافر نمکانی که دل ریش ندارند
با نوش لبان خرمگسانند رقیبان
اهلی مطلب نوش که جز نیش ندارند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۸ - خوبان سمن چهره ستم خوی نباشند
خوبان سمن چهره ستم خوی نباشند
شیرین دهنان تلخ و ترش روی نباشند
خونریزی اگر کار بتان است بگوباش
باید که ستمکاره و بد خوی نباشند
زان آب صفت خاک نشینیم که خوبان
چون سرو بما زان طرف جوی نباشند
آنان که گرفتار سر زلف بتانند
دربند سر خود سر یک موی نباشند
تو کعبه مقصودی و در راه تو جانها
تا سعی بود جز بتک و پوی نباشند
اهلی سگ کوی تو شده عفو کنش زانک
آدم صفتان جز سگ این کوی نباشند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - کس زنده کی از هجر تو ای عهد گسل ماند
کس زنده کی از هجر تو ای عهد گسل ماند
ور ماندهم از زندگی خویش خجل ماند
نقش من ازین خانه گل سیل فناشست
در خانه دل نقش تو ای شمع چگل ماند
با قد چو شاخ گل تو سرو به دعوی
برخاست چو دید آن گل رخ پای بگل ماند
داغ دل من لاله صفت زان گل رخ بود
گل رفت مرا از نظر آن داغ بدل ماند
زخم جگرم اهلی از ایام نشد به
زخم دگرم در دل از آن عهد گسل ماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - چند آن می لب عاشق مخمور به بیند
چند آن می لب عاشق مخمور به بیند
چند آب خضر تشنه لب از دور به بیبند
از روی تو کی سیر شود عاشق اگر هم
از صبح ازل تا نفس صور به بیند
تا گنج غم عشق تو در خانه دلهاست
یک خانه که از جور تو معمور به بیند؟
دزدیده ز مردم نگرد روی تو عاشق
ور دست دهد هم زتو مستور به بیند
روشن شودش صبح سعادت ز جمالت
هرکس که ترا در شب دیجور به بیند
مجنون صفت از خلق رمد آهوی سرمست
گر یکنظر آن نرگس مخمور به بیند
از خاک شهیدان غم عشق دمد نور
اهلی چه خوش آن دیده که این نور به بیند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۶ - دور از تو دل من به که پیغام فرستد
دور از تو دل من به که پیغام فرستد
پیغام همان به که دلارام فرستد
پیش تو حکایت بزبان دل و جان است
آنجا رقم خامه دل خام فرستد
گر نامه نویسد دلم از خون جگر هم
کو طایر همت که بر آن بام فرستد
خواهم بدعا حرفی از آن لب که چو عیسی
جان تازه کند گر همه دشنام فرستد
لب تشنه آن رشحه کلکم مگرم بخت
این رحمت خاص از کرم عام فرستد
نرگس برهش دیده سپید است چو یعقوب
تا بوی خود آن سرو گلندام فرستد
هرگز نکند یاد من آن آهوی مشکین
هم باد که بویی بهر ایام فرستد
اهلی چکند عرض هنر نزد کسی کو
خاتم بسلیمان و به جم جام فرستد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۸ - کم همنفسی پاکدل و راست زبان بود
کم همنفسی پاکدل و راست زبان بود
جز شمع بهر کسکه نشستیم زیان بود
دیدیم پری را نه چنان بود که گفتیم
بسیار شنیدیم چو دیدیم نه آن بود
در خاطر ما بود که جان صرف تو گردد
هر نکته که در خاطر ما گشت همان بود
از سینه صد پاره بیکبار عیان شد
حال دل ما کز نظر خلق نهان بود
در صومعه سجاده نشین نیز چو دیدیم
در حلقه ذکر از غم دل نعره زنان بود
امروز نه لب میگزد از کینه من باز
تا بود مرا یار چنین دشمن جان بود
اهلی تو همان روز که دیدی رخ آن مه
حال شب غم پیش تو چون روز عیان بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۹ - خم مویش که در کین من بیمار می پیچد
خم مویش که در کین من بیمار می پیچد
ز تاب آتش آهم بخود چون مار می پیچد
چو خواند نامه دردم مبر نام من ایقاصد
که گر نام من آنم بشنود طومار می پیچد
مگر آن سنبل موهم بود عاشق بسرو او
که همچون عشق پیچان بر قد دلدار می پیچد
ز بد مهری نمیدانم چرا چرخ فلک دایم
بکین در رشته جان من افکار می پیچد
بد آن بدخو اگر گاهی سلامی میکند اهلی
جوابی میدهد اما بخود بسیار می پیچد
زاهد نشود عارف اگر سالک دین شد
سیمرغ نشد جغد اگر گوشه نشین شد
بس دود چراغی ز غم خال تو خوردم
تا آبله های جگرم نافه چین شد
چون برهمنم سوز که تا خلق نگویند
کاین دلشده بادامن نو زیر زمین شد
سودش نبود مدعی از عشق که دشمن
دیوست همان گرچه گرفتار نگین شد
گر عاشقی افسانه مخوان جان ده و خوشباش
تا چند بگویی که چنان بود و چنین شد
هر کسکه دمی شد به رقیبان تو نزدیک
دور از تو بصد محنت و اندوه قرین شد
اهلی که بیک جو نخرد خرمن خورشید
یکذره غمش بخش که راضی بهمین شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۹ - گر میل تو جان سوزس عشاق نمی بود
گر میل تو جان سوزس عشاق نمی بود
جان همه عالم بتو مشتاق نمی بود
بر آینه رویان نظرت گر نفتادی
یکصورت مطبوع در آفاق نمی بود
گر شمع رخت عکس بگردون نفکندی
قندیل مه و مهر درین طاق نمی بود
وصل تو اگر کام دل خلق نمیداد
ناکامی هجر تو بما شاق نمی بود
ایکاج که اهلی ننوشتی سخن تو
تا لاله صفت سوخته اوراق نمی بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۱ - شمشاد تو پروای کس از ناز ندارد
شمشاد تو پروای کس از ناز ندارد
با چشم سیه گو که نظر باز ندارد
از عشق ننالیم که این زخم نهانی است
یعنی که قضا میزند آواز ندارد
مرغ دل ما در قفس دهر از آن ماند
کز ضعف درون قوت پرواز ندارد
گر خاک بسر میکنم از خانه خرابی
پروای من آن خانه برانداز ندارد
خوشباش که کس محرم راز دل ما نیست
مجنون تو کس همدم و همراز ندارد
در پای خسان چون نشوم همچو گیاپست
گر سرو توام بخت سرافراز ندارد
اهلی نظرش جانب آن ترک ختایی است
چشم کرم از مردم شیراز ندارد