تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۰ - گر مشکگ را شکی باشد به یک
گر مشکگ را شکی باشد به یک
کی موحد در یکی افتد به شک
ذوق بحر ما ز دریا دل طلب
یا در آور بحر و می جو از سمک
یک سبو بر آب و یک کوزه پر آب
آن یکی بسیار دارد این کمک
در نمکساز خوشی افتاده ایم
هر که چون ما اوفتد گردد نمک
همدم جام می ار باشی دمی
حاصل عمر عزیز است آن دمک
دُرد درد دل بود درمان ما
زخم تیغ عشق بر دل مرهمک
بزم عشاقست و سید در نظر
مست و دل شادیم و فارغ از غمک
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۴ - نقش نقاش است نقش این خیال
نقش نقاش است نقش این خیال
غیر این نقش خیال او محال
در همه آئینه ای روشن نمود
آن جمال بی مثال پر کمال
عشق جانان است جان عاشقان
این چنین جانی کجا یابد زوال
آفتابی مه لقا پیدا شده
گاه بدری می نماید گه هلال
عشق سرمست است در کوی مغان
عقل مخمور است و مانده بی مجال
چون یکی اندر یکی باشد یکی
آن یکی گه هجر باشد گه وصال
نعمت الله در محیط عشق او
خوش حیاتی باشد از آب زلال
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۵ - آفتابی می پرستم لایزال
آفتابی می پرستم لایزال
مهر من هرگز نمی گیرد زوال
دیده در آئینهٔ گیتی نما
دیده تمثال جمال بی مثال
گرچه ذره می نماید آفتاب
ماه نور او نماید بر کمال
یک نفس با ما درین دریا درآ
نو شکن گر تشنه ای آب زلال
می نماید حسن او هر آینه
او جمیل و دوست می دارد جمال
چشم مستش چشم بندی می کند
می برد از چشم ما خواب و خیال
رند سرمستیم و با سید حریف
عاشق و معشوق دائم در وصال
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۰۱ - بایزید است جان و هم جانان دل
بایزید است جان و هم جانان دل
بایزید است سرور و سلطان دل
بایزید است پیشوای اهل دل
بایزید است مقتدای جان دل
بایزید است کاشف اسرار غیب
بایزید است واقف سبحان دل
بایزید است قائل قول بلی
بایزید است حافظ قرآن دل
بایزد است آفتاب چرخ و جان
بایزید است نقطهٔ دوران دل
بایزید است گوهر بحر محیط
بایزید است جوهر ارکان دل
بایزید است بایزید است بایزید
سید اقلیم هفت ایوان دل
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۰۹ - ز آفتاب مهر او تابنده‌ام
ز آفتاب مهر او تابنده‌ام
پادشاهی می‌کنم تا بنده‌ام
گر نوازد ور کشد فرمان اوست
بنده‌ام در بندگی پاینده‌ام
بلبل مستم درین گلزار عشق
گاه گریانم گهی در خنده‌ام
غیر نور او نبیند چشم من
تا نظر بر روی او افکنده‌ام
جان و دل کردم نثار حضرتش
از نثار این چنین شرمنده‌ام
مردهٔ دردم از آن دارم حیات
کشتهٔ عشقم ازین دل زنده‌ام
سید خود را از آن جستم بسی
عارفانه بندهٔ پاینده‌ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۲ - نیم شب خوش آفتابی دیده‌ایم
نیم شب خوش آفتابی دیده‌ایم
آفتابی مه نقابی دیده‌ایم
صورت و معنی عالم یافتیم
خوش سر آب و سرابی دیده‌ایم
ما ز دریائیم و دریا عین ما
لاجرم چشم پر آبی دیده‌ایم
خوش خیالی نقش می‌بندیم باز
گوئیا نقشی به خوابی دیده‌ایم
عالمی را باده می بخشیم ما
در چنین خیری ثوابی دیده‌ایم
در خرابات مغان افتاده مست
شاهد مست خرابی دیده‌ایم
نعمت‌اللّه نور چشم عاشقان
ساقی عالیجنابی دیده‌ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۴ - خوش در میخانه‌ای بگشاده‌ایم
خوش در میخانه‌ای بگشاده‌ایم
باده‌نوشان را صلایی داده‌ایم
جام می بر دست و رندانه مدام
سر به پای خم می بنهاده‌ایم
در خرابات مغان مست و خراب
بر در میخانه‌ای افتاده‌ایم
خرقهٔ خود را به می شستیم پاک
فارغ از تسبیح وز سجاده‌‌ایم
در هوای عاشق باده‌پرست
دایماً بنشسته یا استاده‌ایم
بندهٔ سید شدیم از جان و دل
از همه ملک جهان آزاده‌ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۵ - دل به دلبر جان به جانان داده‌ایم
دل به دلبر جان به جانان داده‌ایم
بندهٔ او وز همه آزاده‌ایم
از سر هر دو جهان برخاستیم
بر در میخانه مست افتاده‌ایم
عاشقانه در خرابات مغان
رو به درگاه یکی بنهاده‌ایم
بر طریق عاشقان ما رهرویم
لاجرم چون رهروان بر جاده‌ایم
در خرابات مغان مست خراب
خوش در میخانه‌ای بگشاده‌ایم
زاهدی ما همه بر باد رفت
همدم جام و محب باده‌ایم
نعمت‌اللهیم و ز آل رسول
گوهر پاکیم و نه بیجاده‌ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۹ - باز رستیم از وجود و از عدم
باز رستیم از وجود و از عدم
گر نباشد این و آن ما را چه غم
جام می داریم و می نوشیم می
کی بود ما را هوای جام جم
مجلس عشقست و ما مست شراب
جان جانان شاد بنشسته به هم
همدم ما ساقی پر می مدام
خوش بود با همدم خود دم به دم
لطف او ما را نوازش می کند
باشد او در جمله عالم محتشم
هر چه موجود است در دار وجود
جمله موجودند از نور قدم
نعمت الله نقد گنج عشق اوست
هر که نقد او بود او را چه کم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۳۲ - تا جمالش دیده ام حیران شدم
تا جمالش دیده ام حیران شدم
همچو زلفش بی سر و سامان شدم
آفتاب حسن او چون رو نمود
من چو سایه از میان پنهان شدم
جام درد و دُرد عشقش خورده ام
مبتلای درد بی درمان شدم
مطرب عشاق شعری خوش بخواند
من به ذوق آن غزل رقصان شدم
در خرابات مغان مست و خراب
همدم ساقی میخواران شدم
نقد گنج عشق او دادم از آن
ساکن کنج دل ویران شدم
بندهٔ سید شدم از جان و دل
در دو عالم لاجرم سلطان شدم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۳ - عشق او هر ساعتی بنوازدم
عشق او هر ساعتی بنوازدم
هر نفس سازی دگر می سازدم
گوئیا من چنگم اندر چنگ او
گه زند گاهی خوشی بنوازدم
تا ز ما شوری در اندازد به ما
چون نمک در آب خوش بگذاردم
چون جمال حسن عشق آمد پدید
صورت و معنی به هم بطرازدم
روز و شب در عرصهٔ میدان دل
توسن عشقش روان می تازدم
کار دل بالاتر از بالا شود
گرد می با کار دل پردازدم
جان سید شد قبول عشق او
مقبلانه جان از آن میبازدم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۴ - آتش عشق تو جان می سوزدم
آتش عشق تو جان می سوزدم
هر نفس کون و مکان می سوزدم
عود دل در مجمر سینه به عشق
خوش همی سوزم چو آن می سوزدم
مهر تو شمعی و دل پروانه ای
بی محابا خوش روان می سوزدم
معنی عشق تو بر زد آتشی
صورت پیر و جوان می سوزدم
پختگان دانند حال سوز من
کآتش عشقت چه سان می سوزدم
در میان آبم و آتش چو شمع
آشکارم او نهان می سوزدم
ساز سید سوز دل باشد از آن
آتش عشق فلان می سوزدم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۴ - خوش خیالی را به خوبی دیده ام
خوش خیالی را به خوبی دیده ام
حضرت عالیجنابی دیده ام
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
آفتابی مه نقابی دیده ام
هفت دریا در نظر آورده ام
از محیطش یک حبابی دیده ام
دیده ام روشن به نور روی اوست
آن چنان نوری در آبی دیده ام
غیر او دیگر نیاید در نظر
هر چه دیدم بی حجابی دیده ام
صورت و معنی عالم یافتم
جسم و جان ، جام و شرابی دیده ام
در خرابات مغان گشتم بسی
سید مست خرابی دیده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۵ - نیم شب خوش آفتابی دیده ام
نیم شب خوش آفتابی دیده ام
آفتابی مه نقابی دیده ام
دیده ام روشن به نور روی اوست
تا نپنداری که خوابی دیده ام
در رخ هر ذره ای کردم نظر
از همه رو آفتابی دیده ام
آن چنان آب حیاتی یافتم
لاجرم در دیده آبی دیده ام
بی وجود حضرت او کاینات
در عدم شکل سرابی دیده ام
مدتی شد تا نمی بینم حجاب
زان که این دیده حجابی دیده ام
نعمت الله را اگر یابی بگو
عاشق و مست و خرابی دیده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۶ - تا جمالش در تجلی دیده ام
تا جمالش در تجلی دیده ام
صورتش را عین معنی دیده ام
دیده ام روشن به نور روی اوست
لاجرم بیناست یعنی دیده ام
مست ومجنون ، روز و شب سرگشته ام
تا به لیلی حسن لیلی دیده ام
ذات من آئینه ، او آئینه دار
هر دو را در یک تجلی دیده ام
غیر معشوقم نیاید در نظر
عاشقان را گر چه خیلی دیده ام
تا محیط دیده بر زد موج عشق
هفت دریا را چو سیلی دیده ام
نعمت الله یافتم در هر وجود
با همه عشقی و میلی دیده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۷ - تا گلی از گلستانش چیده ام
تا گلی از گلستانش چیده ام
بر لب غنچه بسی خندیده ام
ماه در چشمم نمی آید تمام
کافتاب حسن او را دیده ام
هر کجا جام مئی آمد به دست
شادی او خوش خوشی نوشیده ام
تا توانستم به عشق عاشقان
در طریق عاشقی کوشیده ام
ز آتش عشقش چو خم می فروش
نیک مستانه به خود جوشیده ام
رندم و رندان مریدان منند
پیرم و رندی بسی ورزیده ام
می نمایم نعمت الله را چو نور
گرچه از چشم همه پوشیده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۸ - بر در میخانه مست افتاده ام
بر در میخانه مست افتاده ام
سر به پای خم می بنهاده ام
در خرابات مغان مستانه باز
خوش در میخانه را بگشاده ام
جانسپاری می کنم در راه عشق
هرچه فرماید به جان استاده ام
در نظر روشن بود چون نور چشم
آبروی اشک مردمزاده ام
دامن همت نیالودم به غیر
پاک پاک است دامن سجاده ام
گوهر من باشد از دُر یتیم
تا نپنداری که من بیجاده ام
بندهٔ سید شدم از جان و دل
لاجرم از کائنات آزاده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۹ - من در این ره نیز بوئی برده ام
من در این ره نیز بوئی برده ام
پیش هر رنگی ز بوئی برده ام
گاه جامی گه صراحی آورم
گاه خمی گه سبوئی برده ام
بر و بحر عالمی پیموده ام
آب بسیاری بجوئی برده ام
از سر زلف پریشان بتم
دل خوشم زیرا که موئی برده ام
نسبت رویش به ماهی کرده ام
آبروی ماه روئی برده ام
عقل چون گوئی به چوگانش زدم
این چنین گوئی به هوئی برده ام
نعمت الله را به یاد آورده ام
لاجرم نام نکوئی برده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۶۱ - پادشاهی می کنم تا بنده ام
پادشاهی می کنم تا بنده ام
روز و شب در بندگی پاینده ام
روشنم از آفتاب عشق او
همچو ماهی بر همه تابنده ام
در هوای گلشن وصل نگار
بر لب غنچه خوشی در خنده ام
تا مگر بادی به خاکی بگذرد
خویشتن بر خاک ره افکنده ام
جان فدای عشق جانان کرده ام
تا قیامت زین کرم شرمنده ام
تا همه رندان من مستان شوند
در خرابات مغان و امانده ام
ساقی رندان بزم وحدتم
سید سرمست خود را بنده ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۶۲ - زآفتاب مهر او تابنده ام
زآفتاب مهر او تابنده ام
پادشاهی می کنم تا بنده ام
صورتم پرگار و معنی نقطه ای
این حروف از لوح دل خواننده ام
مستم از جام می ساقی عشق
مجلس عشاق را فرخنده ام
تا به اسما و صفاتش عارفم
از حضور ذات او وامانده ام
عاشق و معشوق ما هر دو یکی است
نعمت الله را چنین داننده ام