تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - سنبل بگشا بر گل و سروت به خرام آر
سنبل بگشا بر گل و سروت به خرام آر
مرغ دل ما را ز عدم باز بدام آر
تا کی بمراد دل خود صبح کنی شام
صبحی بمراد دل ما نیز بشام آر
لب بر لب جامی و مرا جان بلب از غم
جانم بلب خویش بجای لب جام آر
یکبار لب آور که ببوسم بهمه عمر
این باده جانبخش نگویم که مدام آر
با یار جفا پیشه ز فریاد چه حاصل
گو آتش دل هم علم داد ببام آر
ای جان، که بود غیر تو محرم بر جانان؟
برخیز و پیامی ببر و هم تو پیام آر
گو یاد کن از کشته هجران بسلامی
در کلبدش بار دگر جان بسلام آر
اهلی است غلام تو چو شد پیر مرانش
ای تازه جوان رحم بر این پیر غلام آر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۲ - یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آر
یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آر
وز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر
یکبار صبوحی زده از خانه برون آی
چون صبح قیامت همه عالم بخروش آر
من ماهی لب تشنه ام ای خضر کرامت
بازم چو خط خود بلب چشمه نوش آر
تا چند نهی گوش بر افسانه مردم
یکره سخن عاشق خود نیز بگوش آر
اهلی اگرت هست هوس معجز عیسی
تابوت من آخر به در باده فروش آر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۴ - ای باد مکش برقع جانان مرا باز
ای باد مکش برقع جانان مرا باز
روشن مکن این آتش پنهان مرا باز
ساقی مدهم باده بیاد لب آن شوخ
در آتش حسرت مفکن جان مرا باز
آسوده درونم نفسی گو مگشا زلف
آشفته مکن حال پریشان مرا باز
در گریه چو خوابم برد ای ناله مزن دم
بیدار مکن دیده گریان مرا باز
اهلی مدهم یاد از آن نوگل خندان
چون غنچه مکن پاره گریبان مرا باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۵ - از تیر تو در خاک طپد مرغ هوا باز
از تیر تو در خاک طپد مرغ هوا باز
از خاک مگر می طلبد تیر ترا باز
از من چه رمیدی چکنم بهر تو یارب
مرغی که شد از دست نیاید به دعا باز
در خشم روی بی سبب و مهر نمایی
ما دیگرت آریم بصد مهر و وفا باز
هرگز نرود از دلم آن مهر نخستین
هرچند که دیدم همه عمر از تو جفا باز
دور از درت آندل که کدورت زده گردید
بالله که صدش کعبه نیارد بصفا باز
اندیشه وصلش نبود کار من و تو
اهلی مگر این کار گذاری بخدا باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۸ - هرچند که چون شمع مرا سوخته یی باز
هرچند که چون شمع مرا سوخته یی باز
شادم که چراغ دلم افروخته یی باز
بگشا بمن از روی کرم گوشه چشمی
کز هر دو جهان چشم مرا دوخته یی باز
خندی برخ مردم و سوزی دل اشق
این شیوه شیرین ز که آموخته یی باز
یارب تو چه شمعی که به تاثیر نگاهی
در سینه دل ریش مرا سوخته یی باز
بس دانه فشانی که کند چشم تو اهلی
کز تخم غمش خرمنی اندوخته یی باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - المنه لله که دگر مرغ خوش آواز
المنه لله که دگر مرغ خوش آواز
قانون غزل کرد بمضراب زبان ساز
چون لاله دلم چاک شد از باد بهاری
وقت است که این داغ کهن تازه شود باز
هرگز بزمین توسن بختش نرساند
هرچند بدان میل کند سرو سرافراز
آن حسن پریوش که تحمل نکند کوه
دیوانه کند لا به کز آن پرده برانداز
اهلی چه کند توبه ز معشوق پرستی
کآخر چو بتی دید همان میکند آغاز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۰ - ای برق محبت که ره من زده یی باز
ای برق محبت که ره من زده یی باز
آتش بمن سوخته خرمن زده یی باز
زینگونه که بردی بدر از خانه خویشم
برمن رقم گوشه گلخن زده یی باز
ای جان من خانه خراب از چه جهت دست
در دامن آن خانه برافکن زده یی باز
خواهی مگر ای اشک دگر خون مرا ریخت
ورنه چه مرا دست بدامن زده یی باز
از طعن تو اهلی دل ما ریش از آن است
کازرده خاریم و تو سوزن زده یی باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - عیسی دم من وقت سماع طرب انگیز
عیسی دم من وقت سماع طرب انگیز
دستی بسوی مرده برافشاند که برخیز
روزیکه شهیدان علم داد برآرند
شرمنده فرهاد بود خسرو پرویز
طوطی همه خاییده سخن گفت ز شکر
گویا خجلش ساخته آن لعل شکر ریز
تا چند خورم زهر غم آخر قدحی بخش
یکبار هم این زهر به تریاک برآمیز
هرگاه که اهلی نگرد بر گل رویت
خاری شکنی بر جگرش از نگه تیز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۶ - در عین عتاب از بر ما میگذری باز
در عین عتاب از بر ما میگذری باز
طوری عجب امروز بما مینگری باز
من بنده لطفت که بخشمم چه فروشی
یک خنده وز دو جهانم بخری باز
چون آینه با همنفسان روی برویی
وه کز نفس سوختگان بیخبری باز
ای مرغ بهشتی که بما انس گرفتی
از طعن حسودان ز کف ما نپری باز
آه از تو پریزداه که گر میروی از چشم
تا من مژه برهم زده ام در نظری باز
اهلی بخرابات مغان هرچه ببازی
گر صبر کنی هم ز خرابات بری باز
در گلشن وصل تو چه کم گردد اگر من
جان تازه کنم همچو نسیم سحری باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۸ - ساغر زده و شمع قد افراخته یی باز
ساغر زده و شمع قد افراخته یی باز
در خرمن گل آتشی انداخته یی باز
پیداست از آن خنده شیرین نهانی
با غمزده یی شعبده یی باخته یی باز
من سوخته خرمن شدم از نعل سمندت
چون برق چرا بر سر من تاخته یی باز
انگشت نما چون مه نو کردیم از ضعف
رسوای جهان از ستمم ساخته یی باز
آتش ننشست ای گلت از کشتن بلبل
مست از پی خون ریختن فاخته یی باز
با لاله ستان دل از آنت نظر افتاد
کز لاله دلسوخته نشناخته یی باز
آهت چو شفق دامن افلاک گرفته
اهلی علم داد بر افراخته یی باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۶ - ای دل گه وصلش بجوار دگران باش
ای دل گه وصلش بجوار دگران باش
چشم تو فضول است خدا را نگران باش
چون عمر گرامی گذرد باد صبوحی
برخیز و دمی واقف عمر گذران باش
خواهی که نباشد خبر از تلخی مرگت
پیمانه می پر کن و از بیخبران باش
ای یوسف جان اهل نظر قدر تو دانند
زنهار که دور از نظر بی بصران باش
تا خون کسی دامن پاک تو نگیرد
واقف زنم دیده خونین جگران باش
اهلی که زند دم ز سفال سگ کویت
گو خاک فدم همچو گل کوزه گران باش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۷ - چون کعبه هرانکس که نشد شاد بکویش
چون کعبه هرانکس که نشد شاد بکویش
گر قبله بود کس نکند روی برویش
هرگه به تبسم بگشاد آن دهن تنگ
بر تنگدلان رحم نشد یکسر مویش
از بسکه کشد غنچه صفت رو بهم از خشم
صد چاک چو گل شد دلم از تنگی خویش
ای باد اگر آن نوگل بیرحم بعاشق
زنهار نبخشید تو زنهار بگویش
گر خار دل آزردن بلبل نبود عیب
زشت است اگر بدرسد از روی نکویش
اهلی ز خریداری یوسف چه زنی دم
یعقوب صفت چشم همیدار به بویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۸ - امشب که چراغ نظری چرب زبان باش
امشب که چراغ نظری چرب زبان باش
دل نرم کن ای شمع و مرا مرهم جان باش
حسنت بصفا بهتر از آن گشت که بودست
زنهار که در حسن وفا هم به از آن باش
خواهی که سرافراز شوی در همه عالم
چون سرو سهی راست دل و راست زبان باش
بیگانه شو از مردم و گر هم بتوانی
چون مردم چشم از نظر خویش نهان باش
تعلیم فراغت دهم ایدل به دو حرفت
عاشق شو و در سایه آن سرو روان باش
اکسیر مرادی که کند خاک زر سرخ
گر میطلبی خاک ره پیر مغان باش
چون صید غزالان همه مجنون صفتانند
اهلی پی خود گم کن و بی نام و نشان باش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۹ - در کوی تو تا کس قدم از ما ننهد پیش
در کوی تو تا کس قدم از ما ننهد پیش
ما سر بنهادیم که کس پا ننهد پیش
المنه لله که ز عشق تو رسیدیم
جایی که کسی پای از آنجا ننهد پیش
قسمت مگر این بود که از جام وصالت
جز خون جگر عشق تو ما را ننهد پیش
نقش ملک اندازه نقاش نباشد
تا صورت آن چهره زیبا ننهد پیش
اهلی نشود شاد کس از صورت شیرین
فرهاد صفت کوه غمی تا ننهد پیش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۷ - از یار مکن ناله و لب بسته ز غم باش
از یار مکن ناله و لب بسته ز غم باش
گر همنفس آیینه یی حاضر دم باش
در پرده ناموس محبت نتوان یافت
ناموس خود آتش زن و چون شمع علم باش
در عشق فراغت طلبی همت پست است
مارا سر راحت نبود گو همه غم باش
خوشباش اگرت چهره بخون سرخ کند یار
هر رنگ که مقصود دل اوست تو هم باش
از کشتن عشاق پشیمان مشو ایشوخ
آنجا که تویی گو همه آفاق عدم باش
با اهل نظر ترک جف غایت جورست
زنهار که رحمی کن و در بند ستم باش
اهلی که سگ تست اگر زد نفسی گرم
او را بکرم عفو کن از اهل کرم باش
از غیر ببر همدم این بی دل و دین باش
تا چند چنانی نفسی نیز چنین باش
چون ملک تو شد ملک ملاحت بوفا کوش
آن خود همه آن تو بود در پی این باش
باری چو ستم میکنی ای مه چو فلک کن
ظاهر بنما مهر و نهان در پی کین باش
من شاد بدرد غمی از جام وصالم
گو بخش من از بزم وصال تو همین باش
بی مهر پری مهر سلیمان چکند کس
گو روی زمینش همه در زیر نگین باش
با خلق مزن اشک صفت دم ز کدورت
دل صاف کن و آینه روی زمین باش
جاییکه کند جلوه گری زاغ چو طاووس
اهلی تو چو سیمرغ برو گوشه نشین باش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویش
از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویش
طوطی زده منقار بخون جگر خویش
من چون نخورم خون ز جگر گوشه مردم
یعقوب شنیدی که چه دید از پسر خویش
در خاک اگر افکنی از عرش غمم نیست
زنهار مینداز مرا از نظر خویش
آن گمشده ام من که ندارم خبر از خود
کو واقف حالی که بپرسم خبر خویش
از گوهر خود تیغ زبان چند کشد خصم
امید که تیغ تو نماید گهر خویش
داغی است بهر گام درین رهگذر تنگ
طاووس صفت پهن مکن بال و پر خویش
تا پا بسر خود ننهی دوست نیابی
اهلی بسر دوست که بگذر ز سر خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۱ - چون شیشه پرم از غم پیمان گسل خویش
چون شیشه پرم از غم پیمان گسل خویش
بگذار که خالی کنم از گریه دل خویش
گر سوزش پروانه ز نزدیکی شمع است
من سوختم از دوری شمع چگل خویش
داغ سگ کویت همه را خط غلامی است
ما نیز نهادیم برین خط سجل خویش
حقا که برابر نکنم عیش دو عالم
با شادی گه گاه و غم متصل خویش
هرچند که اهلی ز جهان مهر گیاجست
بویی نشنیدست مگر ز آب و گل خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۲ - صد تلخ دهان می‌گزد از غصه لب خویش
صد تلخ دهان می‌گزد از غصه لب خویش
ای نخل کرم تا به که بخشی رطب خویش
آن چاشنی ذوق که فرهاد ز غم یافت
خسرو نچشیده است ز عیش و طرب خویش
خواهی که نچیند گل مقصود ز رویت
چون مرغ سحر روز کن از ناله شب خویش
هرچند کشد دوست عنان تو به بازی
زنهار نگهدار عنان ادب خویش
نومید مشو زآب بقا همچو سکندر
چون خضر قدم بازمکش از طلب خویش
ما خاک نشینان مغانیم و ز خاکیم
ای خواجه تو میدانی و اصل و نسب خویش
مرغ از رخ گل سرخوش و اهلی ز رخ یار
مستند ازین می همه کس بر حسب خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - گر تشنه آب خضری از سر اخلاص
گر تشنه آب خضری از سر اخلاص
برخیز و بمیخانه درآ از سر اخلاص
میخانه بود کوثر و اخلاص تو رهبر
آنجا نرسد کس بجز از رهبر اخلاص
مرغ دل از اخلاص ببام تو گذر کرد
بر عرش توان رفت ببال و پر اخلاص
بی شوق تو کس حرفی از اخلاص نیابد
شد فاتحه شوق تو سر دفتر اخلاص
از پرتو اخلاص بظلمت نشوی گم
هشدار که تا گم نکنی گوهر اخلاص
اهلی به هوای شکرین لعل لب دوست
طوبی صتم فاتحه خوان از سر اخلاص
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگ
گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگ
چون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ
چون مور نیارم شدن از ضعف ولیکن
پر رویدم آنگه که کنم سوی تو آهنگ
شبها که فتد بر رخت از شمع فروغی
در جان من آتش زند آن عارض گلرنگ
گیرد ادبم دامن اگر نه چو حریفان
من نیز بدامان تو روزی زد می چنگ
اهلی غرض است، ار سگ کو گفت برانند
خواهد که نیارد بزبان نام من از ننگ