تعداد ۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - اگر عقد میفروشت زشراب حل نسازد
اگر عقد میفروشت زشراب حل نسازد
بگذر که حل مشگل بجز از اجل نسازد
بقمار عشق دارم سر پاکبازی اما
بکجاست آن حریفی که ره دغل نسازد
همه چون شهاب ثاقب بگریز از آن مصاحب
که بکعبه پشت کرد و به بت وهبل نسازد
زبلند و پست هامون نکند حدیث مجنون
نبود حریف لیلی که بکوه و تل نسازد
فلک ار بکین بگردد خللی کنم بکارش
تو بگو بکارمستان پس از این خلل نسازد
ره دل بر آستانت چو ببست پاسبانت
بسگان تو نشاید که علی الاقل نسازد
ندهد زنیش زنبور زدست نوش لعلت
مگر آن مذاق بیذوق که با عسل نسازد
جسدی و نفس و روحی زمی مغانه جستم
تو بگو که کیمیا گر جز ازین عمل نسازد
زعلی بجوی آشفته تو حل مشگل خود
که حکیم دهر مشگل بزمانه حل نسازد
بگذر که حل مشگل بجز از اجل نسازد
بقمار عشق دارم سر پاکبازی اما
بکجاست آن حریفی که ره دغل نسازد
همه چون شهاب ثاقب بگریز از آن مصاحب
که بکعبه پشت کرد و به بت وهبل نسازد
زبلند و پست هامون نکند حدیث مجنون
نبود حریف لیلی که بکوه و تل نسازد
فلک ار بکین بگردد خللی کنم بکارش
تو بگو بکارمستان پس از این خلل نسازد
ره دل بر آستانت چو ببست پاسبانت
بسگان تو نشاید که علی الاقل نسازد
ندهد زنیش زنبور زدست نوش لعلت
مگر آن مذاق بیذوق که با عسل نسازد
جسدی و نفس و روحی زمی مغانه جستم
تو بگو که کیمیا گر جز ازین عمل نسازد
زعلی بجوی آشفته تو حل مشگل خود
که حکیم دهر مشگل بزمانه حل نسازد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد
نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد
نشنیده ام فرشته که باین کمال باشد
مگر از پری و غلمان کند ازدواج و آنگه
چو تو آدمی بزاید که بدین جمال باشد
بکدام شهر رسمست و کدام ملک یا رب
که بسروش آفتاب و بمهش هلال باشد
نکند دوام عقلم بر آفتاب عشقت
که بقای شبنم و مهر بسی محال باشد
سر کوی تو بهشت است و منم مجاور آنجا
نه بهشتیم خدا را اگرم ملال باشد
بمن آنکه کرد شنعت که چرا شدی پریشان
خم زلف دید و دانست مرا چه حال باشد
شب وصل برنتابد بحدیث روز هجران
بصباح حشر گویم اگرم مجال باشد
نبرم زخضر منت پی جرعه زلالش
که بخون دل بجامم همه شب زلال باشد
نکنم شکایت از هجر و پزم زصبر حلوا
که بحنظل فراقت شکر وصال باشد
زچه خال را بپوشی و کشی بدیده میلم
که نه مردمک بچشمم که سواد خال باشد
زکدام ملت استی زکه داشتی تو فتوی
که زکافر و مسلمان بتو خون هلال باشد
زشمیم طره دوست نسیم شد معطر
که نه لطف در صبا بود و نه در شمال باشد
سخنی زلعلت آشفته چو گفت همچو طوطی
همه دختران طبعش شکرین مقال باشد
بفشاند آستین شیخ بنظم ما و غافل
که بجز مدیح حیدر نه مرا خیال باشد
نشنیده ام فرشته که باین کمال باشد
مگر از پری و غلمان کند ازدواج و آنگه
چو تو آدمی بزاید که بدین جمال باشد
بکدام شهر رسمست و کدام ملک یا رب
که بسروش آفتاب و بمهش هلال باشد
نکند دوام عقلم بر آفتاب عشقت
که بقای شبنم و مهر بسی محال باشد
سر کوی تو بهشت است و منم مجاور آنجا
نه بهشتیم خدا را اگرم ملال باشد
بمن آنکه کرد شنعت که چرا شدی پریشان
خم زلف دید و دانست مرا چه حال باشد
شب وصل برنتابد بحدیث روز هجران
بصباح حشر گویم اگرم مجال باشد
نبرم زخضر منت پی جرعه زلالش
که بخون دل بجامم همه شب زلال باشد
نکنم شکایت از هجر و پزم زصبر حلوا
که بحنظل فراقت شکر وصال باشد
زچه خال را بپوشی و کشی بدیده میلم
که نه مردمک بچشمم که سواد خال باشد
زکدام ملت استی زکه داشتی تو فتوی
که زکافر و مسلمان بتو خون هلال باشد
زشمیم طره دوست نسیم شد معطر
که نه لطف در صبا بود و نه در شمال باشد
سخنی زلعلت آشفته چو گفت همچو طوطی
همه دختران طبعش شکرین مقال باشد
بفشاند آستین شیخ بنظم ما و غافل
که بجز مدیح حیدر نه مرا خیال باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزد
بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزد
بجز از قد تو از سرو عبیر تر نریزد
نه همین بلعل شیرین خط سبز برفشاند
به شکر لب تو طوطی نبود که پر نریزد
سر خود نهاده آشفته براه زلفت آری
چو بصولجان رسد گوی چگونه سر نریزد
زحدیث درد هجران بنویسم ار حدیثی
نبود شبی که کلکم بورق شرر نریزد
من خاکی ار زحیدر نکم طمع نشاید
که سحاب آب بر گل نتواند ار نریزد
اسدالله آنکه نامش چو برند در نیستان
نشود که پنجه از بیم زشیر نر نریزد
بجز از قد تو از سرو عبیر تر نریزد
نه همین بلعل شیرین خط سبز برفشاند
به شکر لب تو طوطی نبود که پر نریزد
سر خود نهاده آشفته براه زلفت آری
چو بصولجان رسد گوی چگونه سر نریزد
زحدیث درد هجران بنویسم ار حدیثی
نبود شبی که کلکم بورق شرر نریزد
من خاکی ار زحیدر نکم طمع نشاید
که سحاب آب بر گل نتواند ار نریزد
اسدالله آنکه نامش چو برند در نیستان
نشود که پنجه از بیم زشیر نر نریزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - زنمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد
زنمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد
نه رطب زسرو هرگز چو لب تو تر بریزد
خط سبز بی سبب نیست که بر لبت نشسته
بشکر لب تو طوطی چو رسید پر بریزد
نکنی ملامت دل که سرشک اوست غماز
که چو شمع سوخت اشکی نتواند ار بریزد
تو بگوی فحش از آب لب که کسم دعا نگوید
تو بریز خون عاشق که کس دگر بریزد
همه طرح خوب ریزد بصحیفه مانی صنع
بخدا زخامه طرحی زتو خوبتر بریزد
تو چه چشمه حیاتی که زشوق تو نشاید
که زچشم آب حیوان برهت خضر بریزد
چو حدیث اشتیاقت بصحیفه مینویسم
نشود شبی که کلکم بجهان شرر بریزد
تو چه گوهری همانا که زبحر کبریائی
بصدف چو گوهر تو بجهان بشر بریزد
منم آن نهال آشفته که میوه ام بود عشق
بجز از ولای حیدر زبرم ثمر نریزد
نه رطب زسرو هرگز چو لب تو تر بریزد
خط سبز بی سبب نیست که بر لبت نشسته
بشکر لب تو طوطی چو رسید پر بریزد
نکنی ملامت دل که سرشک اوست غماز
که چو شمع سوخت اشکی نتواند ار بریزد
تو بگوی فحش از آب لب که کسم دعا نگوید
تو بریز خون عاشق که کس دگر بریزد
همه طرح خوب ریزد بصحیفه مانی صنع
بخدا زخامه طرحی زتو خوبتر بریزد
تو چه چشمه حیاتی که زشوق تو نشاید
که زچشم آب حیوان برهت خضر بریزد
چو حدیث اشتیاقت بصحیفه مینویسم
نشود شبی که کلکم بجهان شرر بریزد
تو چه گوهری همانا که زبحر کبریائی
بصدف چو گوهر تو بجهان بشر بریزد
منم آن نهال آشفته که میوه ام بود عشق
بجز از ولای حیدر زبرم ثمر نریزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - بر بی نیاز قابل نبود نماز عاشق
بر بی نیاز قابل نبود نماز عاشق
مگر اینکه قبله باشد بت دلنواز عاشق
نه بمسجد است و محراب نماز عشقبازان
بخم دوابروی دوست بود نماز عاشق
همه روی در حجیزند پی عبادت اما
سر کوی یار باشد بجهان حجاز عاشق
زجهان به بینیازی بزنند دم حریفان
که برای ناز معشوق بود نیاز عاشق
نکنی زغیر شکوه رخ زرد و اشگ گلگون
فکند زپرده بیرون همه روزه راز عاشق
بده آن شراب ساقی که هوس زداید از دل
بحقیقتی رسانی تو گر مجاز عاشق
تو که دست کردگاری گرهی زکار بگشا
نبود بجز تو در دهر چو کارساز عاشق
مگر اینکه قبله باشد بت دلنواز عاشق
نه بمسجد است و محراب نماز عشقبازان
بخم دوابروی دوست بود نماز عاشق
همه روی در حجیزند پی عبادت اما
سر کوی یار باشد بجهان حجاز عاشق
زجهان به بینیازی بزنند دم حریفان
که برای ناز معشوق بود نیاز عاشق
نکنی زغیر شکوه رخ زرد و اشگ گلگون
فکند زپرده بیرون همه روزه راز عاشق
بده آن شراب ساقی که هوس زداید از دل
بحقیقتی رسانی تو گر مجاز عاشق
تو که دست کردگاری گرهی زکار بگشا
نبود بجز تو در دهر چو کارساز عاشق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیم
من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیم
دو زبان آتش افشان به بیان گشاده بودیم
زمن آتشی بجست و بنشست در دل شمع
بمقابله قراری چو بهم نهاده بودیم
همه شب بسوخت شمع و بگریست تا سحرگه
به نسیم صبح هر دو ززبان فتاده بودیم
بنوای مرغ شب خیز که کوفت نوبت بام
زده عطسه ای بجستیم که قرار داده بودیم
زگلی حدیث کرد او من و دل زگلعذاری
بعیار عشق دلبر من و دل زیاده بودیم
بگزید او تعلق من و عشق ساده رویان
من و شیخ هر دو آشفته نخست ساده بودیم
من و کوی میفروشان تو و خانقاه زاهد
بکه خضر رهنمون گشت که ما بجاده بودیم
بسم این تفاخر ایدل که بخواب دیدم امشب
که من و سگ در دوست بیک قلاده بودیم
بده ای یدالله از لطف مرا کلاه عزت
که بجای پای با سر بدر ایستاده بودیم
دو زبان آتش افشان به بیان گشاده بودیم
زمن آتشی بجست و بنشست در دل شمع
بمقابله قراری چو بهم نهاده بودیم
همه شب بسوخت شمع و بگریست تا سحرگه
به نسیم صبح هر دو ززبان فتاده بودیم
بنوای مرغ شب خیز که کوفت نوبت بام
زده عطسه ای بجستیم که قرار داده بودیم
زگلی حدیث کرد او من و دل زگلعذاری
بعیار عشق دلبر من و دل زیاده بودیم
بگزید او تعلق من و عشق ساده رویان
من و شیخ هر دو آشفته نخست ساده بودیم
من و کوی میفروشان تو و خانقاه زاهد
بکه خضر رهنمون گشت که ما بجاده بودیم
بسم این تفاخر ایدل که بخواب دیدم امشب
که من و سگ در دوست بیک قلاده بودیم
بده ای یدالله از لطف مرا کلاه عزت
که بجای پای با سر بدر ایستاده بودیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم
منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت
تو چنین بپروریدی نه بخویشتن شکفتم
بدل آتشم نهان بود و چو شمع شعله ای زد
بفکنده پرده از راز که بارها نهفتم
بهوای آنکه آئی تو بخلوت درونم
همه پای تا بسر جان زغبار تن برفتم
بخیال لعل نوشت که رقیب قوت جان کرد
همه شب زنوک مژگان در آبدار سفتم
تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا را
سر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم
سخنی بجذبه آشفته مگو که کس نگیرد
چو بخویش آمدی باز بگو که من نگفتم
تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم
منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت
تو چنین بپروریدی نه بخویشتن شکفتم
بدل آتشم نهان بود و چو شمع شعله ای زد
بفکنده پرده از راز که بارها نهفتم
بهوای آنکه آئی تو بخلوت درونم
همه پای تا بسر جان زغبار تن برفتم
بخیال لعل نوشت که رقیب قوت جان کرد
همه شب زنوک مژگان در آبدار سفتم
تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا را
سر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم
سخنی بجذبه آشفته مگو که کس نگیرد
چو بخویش آمدی باز بگو که من نگفتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - بزنی اگر بتیرم نظر از تو برنگیرم
بزنی اگر بتیرم نظر از تو برنگیرم
منم آن مریض مجنون که دوا نمپیذیرم
همه شب خیال زلفت بضمیر ماست مضمر
چه عجب که ضیمران زار شود همه ضمیرم
جه نهی بپای بندم چه گره زنی کمندم
که گریز پا زبستان و زدام ناگزیرم
بهل این حدیث یکسو منما بر آینه رو
که خوری بخویش سوگند که فرد و بی نظیرم
بجهنمم چه با تو همه شب غنوده ام خوش
به بهشتم ارچه بی تو بفلک رسد نفیرم
چه کنی تو گنج و گوهر که گدا نمی نوازی
که تو اصل کیمیا و من ره نشین فقیرم
بهوای مشکموئی دل ما و های و هوئی
نفسی خوش است امشب چو شمیمه عبیرم
نه بمرگ و قتل آشفته زدامنت کشد دست
چو شهید عشق گشتم بخدا که من نمیرم
منم آن مریض مجنون که دوا نمپیذیرم
همه شب خیال زلفت بضمیر ماست مضمر
چه عجب که ضیمران زار شود همه ضمیرم
جه نهی بپای بندم چه گره زنی کمندم
که گریز پا زبستان و زدام ناگزیرم
بهل این حدیث یکسو منما بر آینه رو
که خوری بخویش سوگند که فرد و بی نظیرم
بجهنمم چه با تو همه شب غنوده ام خوش
به بهشتم ارچه بی تو بفلک رسد نفیرم
چه کنی تو گنج و گوهر که گدا نمی نوازی
که تو اصل کیمیا و من ره نشین فقیرم
بهوای مشکموئی دل ما و های و هوئی
نفسی خوش است امشب چو شمیمه عبیرم
نه بمرگ و قتل آشفته زدامنت کشد دست
چو شهید عشق گشتم بخدا که من نمیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرم
زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرم
چون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم
تو زحسن بی نظیری بدیار ماه رویان
من دلشده نظرباز و بعشق بی نظیرم
چه رها کنی زبندم که سراست در کمندم
نه گریز آید از ما که دل است ناگزیرم
بخیال زلف و خطت چو شبی کنم تفکر
همه ضیمران بروید زحدیقه ضمیرم
نه همین فغانم از خلق ببرد خواب راحت
که بمردگان دمد صور زناله نفیرم
تو که کان کیمیائی تو که نور کبریائی
تو که شاه اولیائی نظری که من فقیرم
چو خضر زجوی شمشیر تو خورد آب حیوان
بزن آبیم بر آتش که زتشنگی نمیرم
زلبت حکایتی دوش شنیدم و نوشتم
که بیادگار ماند سخنان دلپذیرم
چه حلاوتم بمنقار و چه شکرم بنطق است
که زآشیان جنت همه شب رسد صفیرم
چون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم
تو زحسن بی نظیری بدیار ماه رویان
من دلشده نظرباز و بعشق بی نظیرم
چه رها کنی زبندم که سراست در کمندم
نه گریز آید از ما که دل است ناگزیرم
بخیال زلف و خطت چو شبی کنم تفکر
همه ضیمران بروید زحدیقه ضمیرم
نه همین فغانم از خلق ببرد خواب راحت
که بمردگان دمد صور زناله نفیرم
تو که کان کیمیائی تو که نور کبریائی
تو که شاه اولیائی نظری که من فقیرم
چو خضر زجوی شمشیر تو خورد آب حیوان
بزن آبیم بر آتش که زتشنگی نمیرم
زلبت حکایتی دوش شنیدم و نوشتم
که بیادگار ماند سخنان دلپذیرم
چه حلاوتم بمنقار و چه شکرم بنطق است
که زآشیان جنت همه شب رسد صفیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم
چکنم بشام وصلت که زخود خبر ندارم
من از این شکر دهانان همه عمر صبر کردم
زدرخت صبر زین بس طمع شکر ندارم
ثمر وفا و مهر است که بباغ عشق آن گل
منم آن نهال بی بر که جز این ثمر ندارم
همه جای رانده گشتم چه زکعبه چه خرابات
تو از این درم چه رانی که در دگر ندارم
بهوای پرفشانی بقفس زجای جستم
خبرم نبود از خویش که بال و پر ندارم
همه تن شدم چو آتش زشرار عشق اما
بتو سنگدل خدا را چکنم اثر ندارم
منم و دو دیده دل بمصاف ترک چشمت
زبرای تیر مژگان بجز این سپر ندارم
تو بمصر حسن یوسف من و عشق پیر کنعان
نتوانم اینکه گویم که غم پسر ندارم
بعلی بریم آشفته شکایت از اعادی
که جز او بهر دو عالم شه دادگر ندارم
بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم
چکنم بشام وصلت که زخود خبر ندارم
من از این شکر دهانان همه عمر صبر کردم
زدرخت صبر زین بس طمع شکر ندارم
ثمر وفا و مهر است که بباغ عشق آن گل
منم آن نهال بی بر که جز این ثمر ندارم
همه جای رانده گشتم چه زکعبه چه خرابات
تو از این درم چه رانی که در دگر ندارم
بهوای پرفشانی بقفس زجای جستم
خبرم نبود از خویش که بال و پر ندارم
همه تن شدم چو آتش زشرار عشق اما
بتو سنگدل خدا را چکنم اثر ندارم
منم و دو دیده دل بمصاف ترک چشمت
زبرای تیر مژگان بجز این سپر ندارم
تو بمصر حسن یوسف من و عشق پیر کنعان
نتوانم اینکه گویم که غم پسر ندارم
بعلی بریم آشفته شکایت از اعادی
که جز او بهر دو عالم شه دادگر ندارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۴ - زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم
بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم
چکنم بشام وصلت که زخود خبر ندارم
من از این شکردهنان همه عمر صبر کردم
زدرخت صبر زین بس طمع شکر ندارم
ثمروفا و مهر است که بباغ عشق آن گل
منم آن نهال بی بر که جز این ثمر ندارم
همه جای رانده گشتم چه زکعبه چه خرابات
تو از این درم چه رانی که در دگر ندارم
بهوای پرفشانی بقفس زجای جستم
خبرم نبود از خویش که بال و پر ندارم
همه تن شدم چو آتش زشرار عشق اما
بتو سنگدل خدا را چکنم اثر ندارم
منم و دو دیده دل بمصاف ترک چشمت
زبرای تیر مژگان بجز این سپر ندارم
تو بمصر حسن یوسف من و عشق پیر کنعان
نتوانم اینکه گویم که غم پسر ندارم
بعلی بریم آشفته شکایت از اعادی
که جز او بهر دو عالم شه دادگر ندارم
بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم
بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم
چکنم بشام وصلت که زخود خبر ندارم
من از این شکردهنان همه عمر صبر کردم
زدرخت صبر زین بس طمع شکر ندارم
ثمروفا و مهر است که بباغ عشق آن گل
منم آن نهال بی بر که جز این ثمر ندارم
همه جای رانده گشتم چه زکعبه چه خرابات
تو از این درم چه رانی که در دگر ندارم
بهوای پرفشانی بقفس زجای جستم
خبرم نبود از خویش که بال و پر ندارم
همه تن شدم چو آتش زشرار عشق اما
بتو سنگدل خدا را چکنم اثر ندارم
منم و دو دیده دل بمصاف ترک چشمت
زبرای تیر مژگان بجز این سپر ندارم
تو بمصر حسن یوسف من و عشق پیر کنعان
نتوانم اینکه گویم که غم پسر ندارم
بعلی بریم آشفته شکایت از اعادی
که جز او بهر دو عالم شه دادگر ندارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۰ - منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتم
منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتم
چه غم ار چه نخل سینا همه بر شرر گرفتم
بخدنگ غمزه دیدم نظر بخست بستی
بجهان به هر چه جز تست در نظر گرفتم
بهوای عشق و خاک در میکده مقیمم
چه عجب کز آب و آتش بجهان اثر گرفتم
زرموز عشق صادق چه عجب کنی حکیما
که بجذبه محبت پسر از پدر گرفتم
تو عزیز مصر حسنی و مراست دیده بر تو
هم اگر چه پیر کنعان همه را پسر گرفتم
غم تو خریده بر جان و نثار کردمت سر
نه که داده یوسف از دست و بهاش زر گرفتم
بجز از مدیح حیدر نزدم رقم بدفتر
چه عجب کنی که آفاق بشعر تر گرفتم
زسگان کویش آشفته قلاده وام کردم
که زیمن او زقیصر کله و کمر گرفتم
چه غم ار چه نخل سینا همه بر شرر گرفتم
بخدنگ غمزه دیدم نظر بخست بستی
بجهان به هر چه جز تست در نظر گرفتم
بهوای عشق و خاک در میکده مقیمم
چه عجب کز آب و آتش بجهان اثر گرفتم
زرموز عشق صادق چه عجب کنی حکیما
که بجذبه محبت پسر از پدر گرفتم
تو عزیز مصر حسنی و مراست دیده بر تو
هم اگر چه پیر کنعان همه را پسر گرفتم
غم تو خریده بر جان و نثار کردمت سر
نه که داده یوسف از دست و بهاش زر گرفتم
بجز از مدیح حیدر نزدم رقم بدفتر
چه عجب کنی که آفاق بشعر تر گرفتم
زسگان کویش آشفته قلاده وام کردم
که زیمن او زقیصر کله و کمر گرفتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۸ - نسزد بباد دادن خم زلف عنبر افشان
نسزد بباد دادن خم زلف عنبر افشان
بخطا چه می پسندی که عبیر گردد ارزان
بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقی
که گرفته با هلالی مهی آفتاب رخشان
سحرش خمار دارد دل و جان فکار دارد
نخوری فریب ایدل زسرود عیش مستان
چه کشی زرخ نقاب و بچمی بطرف گلشن
نسزد بماه جلوه نزید بسرو جولان
زشکنج زلفش آشفته تو داد دل گرفتی
که درو بماندی آنقدر که شده چو تو پریشان
بخطا چه می پسندی که عبیر گردد ارزان
بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقی
که گرفته با هلالی مهی آفتاب رخشان
سحرش خمار دارد دل و جان فکار دارد
نخوری فریب ایدل زسرود عیش مستان
چه کشی زرخ نقاب و بچمی بطرف گلشن
نسزد بماه جلوه نزید بسرو جولان
زشکنج زلفش آشفته تو داد دل گرفتی
که درو بماندی آنقدر که شده چو تو پریشان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۳ - بخرند ناز معشوق بجان نیازمندان
بخرند ناز معشوق بجان نیازمندان
بمژه چو شمع گریان و بلب چو صبح خندان
نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو
برود زره ازین پس بفسون چشم بندان
نکنی بعاشقی عیب گرش قدم بلغزد
که بعقل استوار است قرار هوشمندان
تو چه شاهدی خدا را که دمی برقص آری
همه زاهدان و مستان همه عابدان و رندان
بسیاه چال هجران همه شب بود زلیخا
نه که یوسف است تنها بمیان و بند و زندان
چو تو دلپسند آئی چه غم از جفای دشمن
که بجان و دل پسندیم ستم زناپسندان
اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدث
بگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان
بلباس زرق آشفته مرو ببزم مستان
که تو گرگی و نشائی بلباس گوسفندان
تو مگر بجد درآئی به پناه آل طه
که همه جهان بگریند و توئی بذوق خندان
بمژه چو شمع گریان و بلب چو صبح خندان
نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو
برود زره ازین پس بفسون چشم بندان
نکنی بعاشقی عیب گرش قدم بلغزد
که بعقل استوار است قرار هوشمندان
تو چه شاهدی خدا را که دمی برقص آری
همه زاهدان و مستان همه عابدان و رندان
بسیاه چال هجران همه شب بود زلیخا
نه که یوسف است تنها بمیان و بند و زندان
چو تو دلپسند آئی چه غم از جفای دشمن
که بجان و دل پسندیم ستم زناپسندان
اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدث
بگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان
بلباس زرق آشفته مرو ببزم مستان
که تو گرگی و نشائی بلباس گوسفندان
تو مگر بجد درآئی به پناه آل طه
که همه جهان بگریند و توئی بذوق خندان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۰ - به تو میسزد سرا پا همه ناز و کبریائی
به تو میسزد سرا پا همه ناز و کبریائی
که مسلمی بخوبی و تو راست پارسائی
نشنیده ای زمطرب بجز از حدیث هجران
که زبند بندش آید همه نغمه جدائی
تو زپرده گر درآئی چکنی بجان مردم
که زعشوه نهانی دل خلق میربائی
چه کنی ملامت دل که تو بت پرستد از جان
که چه آینه بیارند تو خویشتن ستائی
سوی کشور دگر رو پی دین و دل نگارا
که زپارس برفکندی تو رسوم پارسائی
تو چو برق برگذشتی و بسوخت خرمن ما
که بشعله خار و خس را نه سزاست آشنائی
نبود دلی که نبود بشکنج طره او
که بچین زلفش آشفته تو هم دلی فزائی
که مسلمی بخوبی و تو راست پارسائی
نشنیده ای زمطرب بجز از حدیث هجران
که زبند بندش آید همه نغمه جدائی
تو زپرده گر درآئی چکنی بجان مردم
که زعشوه نهانی دل خلق میربائی
چه کنی ملامت دل که تو بت پرستد از جان
که چه آینه بیارند تو خویشتن ستائی
سوی کشور دگر رو پی دین و دل نگارا
که زپارس برفکندی تو رسوم پارسائی
تو چو برق برگذشتی و بسوخت خرمن ما
که بشعله خار و خس را نه سزاست آشنائی
نبود دلی که نبود بشکنج طره او
که بچین زلفش آشفته تو هم دلی فزائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۱ - تو که پرچمی زعنبر بفر از ماه داری
تو که پرچمی زعنبر بفر از ماه داری
چه غمی زدود آه دل دادخواه داری
مه ماهیت بحکمند و بکوب نوبت حسن
تو که جمع چون سلیمان همه دستگاه داری
چه بلندی ای خم زلف مگر که شام هجری
که بسایه آفتاب و به پناه ما داری
زچه رو گیاه مهرت نزند زباغ دل سر
تو که بر عذار چون مهر زخط گیاه داری
شکنند قلب یاران همه صف کشیده مژگان
زچه عالمی نگیری تو که این سپاه داری
چه غم اردو ترک چشمت بخورند خون عاشق
که زمست سر زد اینها نه تو خود گناه داری
پی دیدنتدهم سر نکنی اگر چه باور
بکن امتحان بخنجر اگر اشتباه داری
ببضاعت قلیلم فکنی نظر نه بالله
تو که صد چو یوسف مصر اسیر چاه داری
بسم ان دو دست مخضوب بدادخواهی حشر
که بخون خویش آشفته تو ده گواه داری
دل پرگناه را نیست غمی زهول محشر
که علی و آل او را همه جا پناه داری
چه غمی زدود آه دل دادخواه داری
مه ماهیت بحکمند و بکوب نوبت حسن
تو که جمع چون سلیمان همه دستگاه داری
چه بلندی ای خم زلف مگر که شام هجری
که بسایه آفتاب و به پناه ما داری
زچه رو گیاه مهرت نزند زباغ دل سر
تو که بر عذار چون مهر زخط گیاه داری
شکنند قلب یاران همه صف کشیده مژگان
زچه عالمی نگیری تو که این سپاه داری
چه غم اردو ترک چشمت بخورند خون عاشق
که زمست سر زد اینها نه تو خود گناه داری
پی دیدنتدهم سر نکنی اگر چه باور
بکن امتحان بخنجر اگر اشتباه داری
ببضاعت قلیلم فکنی نظر نه بالله
تو که صد چو یوسف مصر اسیر چاه داری
بسم ان دو دست مخضوب بدادخواهی حشر
که بخون خویش آشفته تو ده گواه داری
دل پرگناه را نیست غمی زهول محشر
که علی و آل او را همه جا پناه داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۴ - گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابی
بنمای در دل شب بخلایق آفتابی
دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق
تو گمان کنی رقیبا که میان ما حجابی
نه خوی است برفشانده بعذار آتشینت
که بر آتش دل ما زده ای زلطف آبی
چه غم ار بوصف روی تو زبان ماست قاصر
که بشرح حسن از خط تو نوشته ای کتابی
تو بجای خط نهی خال بلعل شکرینت
ننشانده جای طوطی بجز از تو کس غزالی
ببهشت وصل شاید کنی ار به ما تلافی
که بدوزخ فراق تو کشیده ام عذابی
بمن ای دهان شیرین زکرم تفقدی کن
که اگرچه خود عتابیست خوشیم با جوابی
غرض این بود که گاهی سوی ما کند نگاهی
بگنه کنیم اصرار اگر نشد توانی
زده موج اشک چشمم بشب فراق چندان
که به پیش چشم طوفان بنمایدم سرابی
بخروس صبحگاهی تو بگو سحر نخواند
که شبم خوش است امشب بخیال آفتابی
عجب از تقلب عشق چه میکنی حکیما
که مگس نموده نخجیر زهر طرف عقابی
تو شکنج زلفش آشفته مگر زدست دادی
که چو طره نژندش همه شب بپیچ و تابی
بنمای در دل شب بخلایق آفتابی
دو جهان حجاب نبود بمیان ما و معشوق
تو گمان کنی رقیبا که میان ما حجابی
نه خوی است برفشانده بعذار آتشینت
که بر آتش دل ما زده ای زلطف آبی
چه غم ار بوصف روی تو زبان ماست قاصر
که بشرح حسن از خط تو نوشته ای کتابی
تو بجای خط نهی خال بلعل شکرینت
ننشانده جای طوطی بجز از تو کس غزالی
ببهشت وصل شاید کنی ار به ما تلافی
که بدوزخ فراق تو کشیده ام عذابی
بمن ای دهان شیرین زکرم تفقدی کن
که اگرچه خود عتابیست خوشیم با جوابی
غرض این بود که گاهی سوی ما کند نگاهی
بگنه کنیم اصرار اگر نشد توانی
زده موج اشک چشمم بشب فراق چندان
که به پیش چشم طوفان بنمایدم سرابی
بخروس صبحگاهی تو بگو سحر نخواند
که شبم خوش است امشب بخیال آفتابی
عجب از تقلب عشق چه میکنی حکیما
که مگس نموده نخجیر زهر طرف عقابی
تو شکنج زلفش آشفته مگر زدست دادی
که چو طره نژندش همه شب بپیچ و تابی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۷ - تو که از جهان و اهلش همه احتراز داری
تو که از جهان و اهلش همه احتراز داری
بکف آر زاد راهی که ره دراز داری
بمحب دوست دشمن شدن این خلاف باشد
زچه از رقیب پیوسته تو احتراز داری
بگذار نقش اغیار و بکعبه شو مسافر
تو که بت در آستینی چه سر حجاز داری
نخری بهیچ قیمت بود ار هزار یوسف
تو که چون سبکتکین چشم سوی ایاز داری
همه پیرو هوائی و بخویش عشق بستی
نبود چو قبله کعبه تو کجا نماز داری
نه که بلبل است ای گل بگشای گوشی اندک
که هزار مرغ در باغ ترانه ساز داری
تو چه یوسفی خدا را که سفر بمصر کردی
که هزار چشم یعقوب براه باز داری
تو که آدمی بصورت نبود چو داغ عشقت
نتوان زجانور گفت تو امتیاز داری
بحریم کعبه یکعمر مجاورت نباشد
چو شبی بخلوت دوست دری فراز داری
شب وصل دوست آشفته مگو حدیث هجران
که تو راست عمر کوتاه و سخن دراز داری
سر بی نیازی ار هست زخلق روزگارت
بدر علی همان به که رخ از نیاز داری
بکف آر زاد راهی که ره دراز داری
بمحب دوست دشمن شدن این خلاف باشد
زچه از رقیب پیوسته تو احتراز داری
بگذار نقش اغیار و بکعبه شو مسافر
تو که بت در آستینی چه سر حجاز داری
نخری بهیچ قیمت بود ار هزار یوسف
تو که چون سبکتکین چشم سوی ایاز داری
همه پیرو هوائی و بخویش عشق بستی
نبود چو قبله کعبه تو کجا نماز داری
نه که بلبل است ای گل بگشای گوشی اندک
که هزار مرغ در باغ ترانه ساز داری
تو چه یوسفی خدا را که سفر بمصر کردی
که هزار چشم یعقوب براه باز داری
تو که آدمی بصورت نبود چو داغ عشقت
نتوان زجانور گفت تو امتیاز داری
بحریم کعبه یکعمر مجاورت نباشد
چو شبی بخلوت دوست دری فراز داری
شب وصل دوست آشفته مگو حدیث هجران
که تو راست عمر کوتاه و سخن دراز داری
سر بی نیازی ار هست زخلق روزگارت
بدر علی همان به که رخ از نیاز داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۶ - بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری
همه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری
بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثی
بنظر جهان گرفتی هم انتظار داری
زچه جنس بودی ای عشق که بافت تار و پودت
زچه خم گرفته ای رنگ و چه پود و تار داری
من اهرمن صفت را زکجا ندیم باشی
تو که خود زجاتم جم بزمانه عار داری
نفتد زجوش جانت نشیند این تجارت
تو که زیر دیگ سودا همه روزه نار داری
سوی میکده مبر رخت تو زاهد سیه کار
بفشان زباده آبی که بره غبار داری
همه جادوان فریبی بفریب چشم مکحول
که زچهره گنج سازی وز طره مار داری
بودت جو حب حیدر همه خاک میکنی زر
چه کنی دیگر باکسیر که از غبار داری
همه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری
بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثی
بنظر جهان گرفتی هم انتظار داری
زچه جنس بودی ای عشق که بافت تار و پودت
زچه خم گرفته ای رنگ و چه پود و تار داری
من اهرمن صفت را زکجا ندیم باشی
تو که خود زجاتم جم بزمانه عار داری
نفتد زجوش جانت نشیند این تجارت
تو که زیر دیگ سودا همه روزه نار داری
سوی میکده مبر رخت تو زاهد سیه کار
بفشان زباده آبی که بره غبار داری
همه جادوان فریبی بفریب چشم مکحول
که زچهره گنج سازی وز طره مار داری
بودت جو حب حیدر همه خاک میکنی زر
چه کنی دیگر باکسیر که از غبار داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۸ - چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی
بمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی
که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقت
که بدوستان کنی کین و بغیر مهربانی
دل و دین خلق بردی و نگاه می نداری
چکنی غنم نگارا که نمیکنی شبانی
نه خط است طوطیانند مقیم شکرستان
که زهندشان بیاری تو بآن شکردهانی
بگذار صحبت خضر و حدیث آب بشنو
که زلعل دلستان است بقا و زندگانی
منم آینه تو خورشید بقلب من نظر کن
که چو عکس خود به بینی تو ضمیر من بدانی
چه عجب که همچو شمع است زبان آتشینم
چکنم اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
زپری و آدمیزاد ببرده ای دل و دین
بنهان و آشکارا و بصورت و معانی
چه عجب که جان فزاید سخنان دلفریبم
که تو دلپذیر و دلدار مرا میان جانی
تو چه یوسفی خدا را که بمصر خوبروئی
دو جهان گرت بیارند بها که رایگانی
اگرم بگریه چشم بخندد او عجب نیست
خبری نداشت ناصح چو زآتش نهانی
من دلشده که عمریست مقیم آستانم
نه جفا بود خدا را سگ خویشم ار بخوانی
بعبث بخاک شیراز نشاندیم بحیرت
نفرستیم بطوس و بنجف نمیرسانی
زخدای و احمد آشفته مدیح حیدر آمد
تو بوصف او چه گوئی بزبان بیزبانی
بمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی
که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقت
که بدوستان کنی کین و بغیر مهربانی
دل و دین خلق بردی و نگاه می نداری
چکنی غنم نگارا که نمیکنی شبانی
نه خط است طوطیانند مقیم شکرستان
که زهندشان بیاری تو بآن شکردهانی
بگذار صحبت خضر و حدیث آب بشنو
که زلعل دلستان است بقا و زندگانی
منم آینه تو خورشید بقلب من نظر کن
که چو عکس خود به بینی تو ضمیر من بدانی
چه عجب که همچو شمع است زبان آتشینم
چکنم اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی
زپری و آدمیزاد ببرده ای دل و دین
بنهان و آشکارا و بصورت و معانی
چه عجب که جان فزاید سخنان دلفریبم
که تو دلپذیر و دلدار مرا میان جانی
تو چه یوسفی خدا را که بمصر خوبروئی
دو جهان گرت بیارند بها که رایگانی
اگرم بگریه چشم بخندد او عجب نیست
خبری نداشت ناصح چو زآتش نهانی
من دلشده که عمریست مقیم آستانم
نه جفا بود خدا را سگ خویشم ار بخوانی
بعبث بخاک شیراز نشاندیم بحیرت
نفرستیم بطوس و بنجف نمیرسانی
زخدای و احمد آشفته مدیح حیدر آمد
تو بوصف او چه گوئی بزبان بیزبانی