تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۶ - گر گریزی به ملولی ز من سودایی
گر گریزی به ملولی ز من سودایی
روکشان، دست گزان، جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را، دست بکش
دست ازو گر نکشی، دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا میکشیام؟
کاسمان، ماه ندیدهست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست، غلط افتادی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان، چادر نو پوشیده
از برون شیوه و غنج و زدرون رسوایی
چو بدان پیر روی، بخت جوانت گوید
سرخر معدهٔ سگ، رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الآراء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست؟
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟
بیم ازان میکندت تا برود بیم از تو
یار ازان میگزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعیست که غایب گردد
شب چو شد روز، چرا منتظر فردایی؟
روکشان، دست گزان، جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را، دست بکش
دست ازو گر نکشی، دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا میکشیام؟
کاسمان، ماه ندیدهست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست، غلط افتادی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان، چادر نو پوشیده
از برون شیوه و غنج و زدرون رسوایی
چو بدان پیر روی، بخت جوانت گوید
سرخر معدهٔ سگ، رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الآراء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست؟
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟
بیم ازان میکندت تا برود بیم از تو
یار ازان میگزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعیست که غایب گردد
شب چو شد روز، چرا منتظر فردایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۷ - نیستی عاشق، ای جلف شکم خوار گدای
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۸ - در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی؟
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی؟
دوش شب با که بدی که چو سحر میخندی؟
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی، چو شجر میخندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
وندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
مست و خندان زخرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان، همچو شرر میخندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز، مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان، ز خزان خشک شدند
زچه باغی تو که همچون گل تر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ، بر آن تیر و سپر میخندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
از میان عدم و محو، برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست
تویی آن شیر، که بر جوع بقر میخندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست
رحمت است آن که تو بر خون جگر میخندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی
دوش شب با که بدی که چو سحر میخندی؟
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی، چو شجر میخندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
وندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
مست و خندان زخرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان، همچو شرر میخندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز، مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان، ز خزان خشک شدند
زچه باغی تو که همچون گل تر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ، بر آن تیر و سپر میخندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
از میان عدم و محو، برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست
تویی آن شیر، که بر جوع بقر میخندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست
رحمت است آن که تو بر خون جگر میخندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۹ - هست اندر غم تو، دلشده دانشمندی
هست اندر غم تو، دلشده دانشمندی
همچو نقرهست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تو
از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست زاوباش خیالات تو اندر ره عشق
خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را، دوست اگر
قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی؟
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی
کی بماند به سر قاعده دانشمندی؟
که روا دارد انصاف و جوامردی تو
که به غم کشته شود بیهده دانشمندی؟
که روا دارد خورشید حق گرمی بخش
که فسرده شود از مجمده دانشمندی؟
جانب مدرسهٔ عشق کشیدش لطفت
تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش، رحمی
تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو
لب ببستهست درین معبده دانشمندی
همچو نقرهست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تو
از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست زاوباش خیالات تو اندر ره عشق
خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را، دوست اگر
قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی؟
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی
کی بماند به سر قاعده دانشمندی؟
که روا دارد انصاف و جوامردی تو
که به غم کشته شود بیهده دانشمندی؟
که روا دارد خورشید حق گرمی بخش
که فسرده شود از مجمده دانشمندی؟
جانب مدرسهٔ عشق کشیدش لطفت
تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش، رحمی
تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو
لب ببستهست درین معبده دانشمندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۰ - ای دریغا، در این خانه دمی بگشودی
ای دریغا، در این خانه دمی بگشودی
مونس خویش بدیدی، دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی
ساقی وصل، شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو، باک مدار
از زیان هیچ میندیش، چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد
هر کسی در چمن روح، به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت
نیست دینار و درم، یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی
کی بود در خضر خلد، غم امرودی؟
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما
از نصیب کرمش آب شدی، بگشودی
صورت حشو خیالات، ره ما بستند
تیغ خورشید رخش، خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی
عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست
ساجدی گشته نهان، در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان، شمس حق تبریزی
نیست در هر دو جهان، چون تو شه محمودی
مونس خویش بدیدی، دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی
ساقی وصل، شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو، باک مدار
از زیان هیچ میندیش، چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد
هر کسی در چمن روح، به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت
نیست دینار و درم، یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی
کی بود در خضر خلد، غم امرودی؟
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما
از نصیب کرمش آب شدی، بگشودی
صورت حشو خیالات، ره ما بستند
تیغ خورشید رخش، خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی
عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست
ساجدی گشته نهان، در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان، شمس حق تبریزی
نیست در هر دو جهان، چون تو شه محمودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۱ - به دغل کی بگزیند دل یارم یاری؟
به دغل کی بگزیند دل یارم یاری؟
کی فریبد شه طرار مرا، طراری؟
کی میان من و آن یار بگنجد مویی؟
کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری؟
عنکبوتی بتند، پردهٔ اغیار شود
همچو صدیق و محمد، من و او در غاری
گل صد برگ زرشک رخ او جامه درید
حال گل چون که چنین است، چه باشد خاری؟
هم بگویم دو سه بیتی، که ندانی سر و پاش
لیک بهر دل من، ریش بجنبان کآری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را
وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم
که نخواهیم به جز دیدن او، ادراری
ما چو خورشیدپرستیم، برین بام رویم
تا نپوشد رخ خورشید زما، دیواری
کیست خورشید؟ بگو شمس حق تبریزی
که نگنجد صفتش در صحف گفتاری
کی فریبد شه طرار مرا، طراری؟
کی میان من و آن یار بگنجد مویی؟
کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری؟
عنکبوتی بتند، پردهٔ اغیار شود
همچو صدیق و محمد، من و او در غاری
گل صد برگ زرشک رخ او جامه درید
حال گل چون که چنین است، چه باشد خاری؟
هم بگویم دو سه بیتی، که ندانی سر و پاش
لیک بهر دل من، ریش بجنبان کآری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را
وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم
که نخواهیم به جز دیدن او، ادراری
ما چو خورشیدپرستیم، برین بام رویم
تا نپوشد رخ خورشید زما، دیواری
کیست خورشید؟ بگو شمس حق تبریزی
که نگنجد صفتش در صحف گفتاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۲ - مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما، بیاثری
آفتابی که به هر روزنهیی درتابی
از سر روزن آن اصل بصر، بیبصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
زآنچه دریای خبرهاست، چرا بیخبری؟
دیدبانا که تو را عقل و خرد میگویند
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سربام شدستی، مه نو میجویی
مه نو کو و تو مسکین به کجا مینگری؟
دل ترسنده که از عشق گریزان شدهیی
ز کف عشق اگر جان ببری، جان نبری
ره زنانند، به هر گام یکی عشوه دهی
وای بر تو، گر ازین عشوه دهان، عشوه خری
ای مه ارتو عسسی، الحذر از جامه کنان
که کلاهت ببرند، ارچه که سیمین کمری
به حشر غره مشو، این نگر ای مه کز بیم
میگریزی همه شب، گرچه شه باحشری
میگریزی تو، ولی جان نبری از کف عشق
تیرت آید سه پری، گرچه همه تن سپری
گر همه تن سپری، ورره پنهان سپری
وردو پر ورسه پری، در فخ آن دام دری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
نظرت نیست به دل، گرچه که صاحب نظری
در درون ظلمات سیهی چشمان
همچو آب حیوان، ساکنی و مستتری
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
آن که از چشمهٔ او جوش کند دیده وری
گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
آب گشتی ز خجالت، ننمودی شکری
چشم غیرت زحسد گوش شکر را کر کرد
ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
جگر و صف شکنی، حمیت و استیزه گری
جگر با جگران، آب ظفر از تو خورند
به کمین گاه دل اهل دلان، بیجگری
شیر زآتش برمد سخت و دل آتشکدهیی ست
جان پروانه بود بر شرر شمع جری
پر پروانه بسوزد، جز پروانهٔ دل
که پرش ده پره گردد زفروغ شرری
شاه حلمی، زحلا زیر پر دل میرو
تا تو را علم دهد، واهب انسان و پری
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
تا که خنجر بنهی، هیچ سری را نبری
گر توانی عوض سر، سر دیگر دادن
سزد ارسر ببری، حاکم و وهاب سری
سر زتو یافت سری، پر زتو دزدید پری
گل زتو آموخت تری، زر زتو آورد زری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
قدحی گر شکند، زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیم برم
که نبود و نبود سیم بری سیم بری
مشتری بود زلیخا، مه کنعانی را
سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهرهٔ زخمه زن آخر بشنو زخمهٔ دل
به تری غره مشو، چنگ کنندت به تری
چنگ دل چند ازین، چنگ و دف و نای شکست
وای بر مادر تو، گر نکند دل پدری
ای عطارد بس ازین کاغذ و از حبر و قلم
زفتی و لاف و تکبر، حیل و پر هنری
گر پلنگی به یکی باد، چو موشی گردی
ورتو شیری به یکی برق، زروبه بتری
سر قدم کن چو قلم، بر اثر دل میرو
که اثرهاست نهان، در عدم و بیصوری
به خدا کز دل و از دلبر ما، بیاثری
آفتابی که به هر روزنهیی درتابی
از سر روزن آن اصل بصر، بیبصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
زآنچه دریای خبرهاست، چرا بیخبری؟
دیدبانا که تو را عقل و خرد میگویند
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سربام شدستی، مه نو میجویی
مه نو کو و تو مسکین به کجا مینگری؟
دل ترسنده که از عشق گریزان شدهیی
ز کف عشق اگر جان ببری، جان نبری
ره زنانند، به هر گام یکی عشوه دهی
وای بر تو، گر ازین عشوه دهان، عشوه خری
ای مه ارتو عسسی، الحذر از جامه کنان
که کلاهت ببرند، ارچه که سیمین کمری
به حشر غره مشو، این نگر ای مه کز بیم
میگریزی همه شب، گرچه شه باحشری
میگریزی تو، ولی جان نبری از کف عشق
تیرت آید سه پری، گرچه همه تن سپری
گر همه تن سپری، ورره پنهان سپری
وردو پر ورسه پری، در فخ آن دام دری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
نظرت نیست به دل، گرچه که صاحب نظری
در درون ظلمات سیهی چشمان
همچو آب حیوان، ساکنی و مستتری
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
آن که از چشمهٔ او جوش کند دیده وری
گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
آب گشتی ز خجالت، ننمودی شکری
چشم غیرت زحسد گوش شکر را کر کرد
ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
جگر و صف شکنی، حمیت و استیزه گری
جگر با جگران، آب ظفر از تو خورند
به کمین گاه دل اهل دلان، بیجگری
شیر زآتش برمد سخت و دل آتشکدهیی ست
جان پروانه بود بر شرر شمع جری
پر پروانه بسوزد، جز پروانهٔ دل
که پرش ده پره گردد زفروغ شرری
شاه حلمی، زحلا زیر پر دل میرو
تا تو را علم دهد، واهب انسان و پری
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
تا که خنجر بنهی، هیچ سری را نبری
گر توانی عوض سر، سر دیگر دادن
سزد ارسر ببری، حاکم و وهاب سری
سر زتو یافت سری، پر زتو دزدید پری
گل زتو آموخت تری، زر زتو آورد زری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
قدحی گر شکند، زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیم برم
که نبود و نبود سیم بری سیم بری
مشتری بود زلیخا، مه کنعانی را
سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهرهٔ زخمه زن آخر بشنو زخمهٔ دل
به تری غره مشو، چنگ کنندت به تری
چنگ دل چند ازین، چنگ و دف و نای شکست
وای بر مادر تو، گر نکند دل پدری
ای عطارد بس ازین کاغذ و از حبر و قلم
زفتی و لاف و تکبر، حیل و پر هنری
گر پلنگی به یکی باد، چو موشی گردی
ورتو شیری به یکی برق، زروبه بتری
سر قدم کن چو قلم، بر اثر دل میرو
که اثرهاست نهان، در عدم و بیصوری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۳ - رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی، که گرامی گهری
برگذشتی زبسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
پر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده، چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که ازین کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
سوی دریای معانی، که گرامی گهری
برگذشتی زبسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
پر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده، چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که ازین کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۴ - سحری کرد ندایی عجب، آن رشک پری
سحری کرد ندایی عجب، آن رشک پری
که گریزید زخود در چمن بیخبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژدهٔ خوش
که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند
تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری؟
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند
کفر باشد که ازین سو و ازان سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد، پراکنده شوی
پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله میکرد دلم، تا زغمش سر ببرد
گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست
رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری؟
که گریزید زخود در چمن بیخبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژدهٔ خوش
که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند
تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری؟
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند
کفر باشد که ازین سو و ازان سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد، پراکنده شوی
پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله میکرد دلم، تا زغمش سر ببرد
گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست
رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۵ - نی، تو شکلی دگری، سنگ نباشی تو، زری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۶ - شکنی شیشهٔ مردم، گرو از من گیری
شکنی شیشهٔ مردم، گرو از من گیری
همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری
شیری و شیرشکن، کینه زخرگوش مکش
قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری
بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری؟
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را
خوش گریبان کشی و گوشهٔ دامن گیری
هین مترس ای دل ازان جور، که مأمن آن جاست
ای دل ارعاقلی آرام به مأمن گیری
ترک یک قطره کنی، ماهی دریا باشی
ترک یک حبه کنی، ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن، چو همه او نشوی
چون شدی او، پس از آن، آب زروغن گیری
ننگ مردانی، اگر او به جفا نیزه کشد
به سوی او نروی و پی جوشن گیری
همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری
شیری و شیرشکن، کینه زخرگوش مکش
قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری
بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری؟
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را
خوش گریبان کشی و گوشهٔ دامن گیری
هین مترس ای دل ازان جور، که مأمن آن جاست
ای دل ارعاقلی آرام به مأمن گیری
ترک یک قطره کنی، ماهی دریا باشی
ترک یک حبه کنی، ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن، چو همه او نشوی
چون شدی او، پس از آن، آب زروغن گیری
ننگ مردانی، اگر او به جفا نیزه کشد
به سوی او نروی و پی جوشن گیری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۷ - بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
زان که جان است و پی دادن جان میلرزی
از دم و دمدمه، آیینهٔ دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان میلرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چون که تو جان جهانی، تو جهان میلرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست؟
سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی
تو به صورت مهی، اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی، چو سنان میلرزی
گه پی فتنه گری، چون می خم میجوشی
گه چو اعضای غضوب، از غلیان میلرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان میلرزی؟
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ، تو از باد خزان میلرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان میلرزی
قصر شکری، که به تو هر که رسد، شکر کند
سقف صبری تو، که از بار گران میلرزی
چون که قاف، یقین راسخ و بیلرزه بود
در گمانی تو مگر، که چو کمان میلرزی
دم فروکش، هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان، همچو زنان میلرزی
زان که جان است و پی دادن جان میلرزی
از دم و دمدمه، آیینهٔ دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان میلرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چون که تو جان جهانی، تو جهان میلرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست؟
سزدت گر جهت سود و زیان میلرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان میلرزی
تو به صورت مهی، اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی، چو سنان میلرزی
گه پی فتنه گری، چون می خم میجوشی
گه چو اعضای غضوب، از غلیان میلرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان میلرزی؟
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ، تو از باد خزان میلرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان میلرزی
قصر شکری، که به تو هر که رسد، شکر کند
سقف صبری تو، که از بار گران میلرزی
چون که قاف، یقین راسخ و بیلرزه بود
در گمانی تو مگر، که چو کمان میلرزی
دم فروکش، هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان، همچو زنان میلرزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۸ - هله تا ظن نبری، کز کف من بگریزی
هله تا ظن نبری، کز کف من بگریزی
حیله کم کن، نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بیجان چه کند، گر تو ز تن بگریزی؟
گر همه زهرم، با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نهیی گر ز لگن بگریزی
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستم
بستم و میکشمت، چون زرسن بگریزی؟
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمن اند
جغد و بوم و جعلی، گر زچمن بگریزی
چون گرفتار منی، حیله میندیش، آن به
که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نهیی، گر چو که از جا بروی
تو زر صاف نهیی، گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند
چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی، نرهی از کف نقاش، مکوش
وثنی، چون ز کف کلک و شمن بگریزی؟
من تو را ماه گرفتم، هله خورشید تویی
در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی
وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه، خمش کن، که مرا با تو هزاران کار است
خود سهیلت نهلد تا زیمن بگریزی
حیله کم کن، نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بیجان چه کند، گر تو ز تن بگریزی؟
گر همه زهرم، با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نهیی گر ز لگن بگریزی
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستم
بستم و میکشمت، چون زرسن بگریزی؟
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمن اند
جغد و بوم و جعلی، گر زچمن بگریزی
چون گرفتار منی، حیله میندیش، آن به
که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نهیی، گر چو که از جا بروی
تو زر صاف نهیی، گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند
چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی، نرهی از کف نقاش، مکوش
وثنی، چون ز کف کلک و شمن بگریزی؟
من تو را ماه گرفتم، هله خورشید تویی
در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی
وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه، خمش کن، که مرا با تو هزاران کار است
خود سهیلت نهلد تا زیمن بگریزی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۹ - ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
تو به هر نیت خود مسخرهٔ ابلیسی
از برای علف دیو، تو قربان تنی
بز دیوی تو مگر، یا برهٔ ابلیسی؟
سره مردا چه پشیمان شدهیی؟ گردن نه
که درین خوردن سیلی، سرهٔ ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار
زان که در خدمت نان، چون ترهٔ ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو
عاشق نطفهٔ دیو و نرهٔ ابلیسی
نیت روزه کنی، توبره گوید کی خر
سر فرو کن، خر با توبرهٔ ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست، که چون خواهد بود
تو بدان علم و هنر، قوصرهٔ ابلیسی
در غم فربهی گوشت، تو لاغر گشتی
ناله برداشته چون حنجرهٔ ابلیسی
کفر و ایمان چه؟ میخور چو سگان، قی میکن
زان که تو مؤمنه و کافرهٔ ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکهٔ بد
ترش و گنده تو چون غرغرهٔ ابلیسی
گرد آن دایرهٔ گرده و خوان پر چو مگس
تا قیامت تو که از دایرهٔ ابلیسی
تو به هر نیت خود مسخرهٔ ابلیسی
از برای علف دیو، تو قربان تنی
بز دیوی تو مگر، یا برهٔ ابلیسی؟
سره مردا چه پشیمان شدهیی؟ گردن نه
که درین خوردن سیلی، سرهٔ ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار
زان که در خدمت نان، چون ترهٔ ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو
عاشق نطفهٔ دیو و نرهٔ ابلیسی
نیت روزه کنی، توبره گوید کی خر
سر فرو کن، خر با توبرهٔ ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست، که چون خواهد بود
تو بدان علم و هنر، قوصرهٔ ابلیسی
در غم فربهی گوشت، تو لاغر گشتی
ناله برداشته چون حنجرهٔ ابلیسی
کفر و ایمان چه؟ میخور چو سگان، قی میکن
زان که تو مؤمنه و کافرهٔ ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکهٔ بد
ترش و گنده تو چون غرغرهٔ ابلیسی
گرد آن دایرهٔ گرده و خوان پر چو مگس
تا قیامت تو که از دایرهٔ ابلیسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۰ - به حق و حرمت آن که همگان را جانی
به حق و حرمت آن که همگان را جانی
قدحی پر کن از آن که صفتش میدانی
همه را زیر و زبر کن، نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنهٔ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقلها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته میگویی در حلقهٔ مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده برین سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من؟ تو بگو هم که چه دانم شدهام
کی بگوید لب تو، حرف بدین آسانی
قدحی پر کن از آن که صفتش میدانی
همه را زیر و زبر کن، نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنهٔ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقلها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته میگویی در حلقهٔ مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده برین سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من؟ تو بگو هم که چه دانم شدهام
کی بگوید لب تو، حرف بدین آسانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۱ - گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
شکم گرسنگان را، تو به نان ترسانی
وربه دشنام بتم آیی و تهدید دهی
مردگان را بنشانی و به جان ترسانی
وربه مجنون سقطی از لب لیلی آری
همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ پر آتش، ز تبش خشک لبم
گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا تنگ آورد
گرگ ترسد نه من، ارتو به شبان ترسانی
بادهیی گر تو زتلخی ویام بیم دهی
سادهیی گر مگسان را تو به خوان ترسانی
پاک بازند و مقامر که درین جا جمعاند
نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند، نه خونند و نه گوشت
که تو تیری بزنی، یا به کمان ترسانی
شکم گرسنگان را، تو به نان ترسانی
وربه دشنام بتم آیی و تهدید دهی
مردگان را بنشانی و به جان ترسانی
وربه مجنون سقطی از لب لیلی آری
همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ پر آتش، ز تبش خشک لبم
گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا تنگ آورد
گرگ ترسد نه من، ارتو به شبان ترسانی
بادهیی گر تو زتلخی ویام بیم دهی
سادهیی گر مگسان را تو به خوان ترسانی
پاک بازند و مقامر که درین جا جمعاند
نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند، نه خونند و نه گوشت
که تو تیری بزنی، یا به کمان ترسانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۲ - تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
بر سر و سبلت این خنده زنان، خنده زنی
ژنده پوشیدی و جامهی ملکی برکندی
پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر که بندی ست، ازین آب و ازین گل برهد
گر تو یک بند از آن طره برین بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب
زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی؟
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ
گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
ماه میگوید با زهره که گر مست شوی
زآنچه من مست شدم، ضرب پراکنده زنی
ماه تا ماهی ازین ساقی جان سرمستند
نقد بستان، تو چرا لاف ز آینده زنی؟
خیز، کامروز همایون و خوش و فرخندهست
خاصه که چشم بر آن چهرهٔ فرخنده زنی
سرباز از کله و، پاش ازین کنده غمیست
برهد پاش اگر تیشه برین کنده زنی
هله ای باز کله بازده و پر بگشا
وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی
همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را
چو زنان چند برین پنبه و پاغنده زنی
بر سر و سبلت این خنده زنان، خنده زنی
ژنده پوشیدی و جامهی ملکی برکندی
پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر که بندی ست، ازین آب و ازین گل برهد
گر تو یک بند از آن طره برین بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب
زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی؟
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ
گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
ماه میگوید با زهره که گر مست شوی
زآنچه من مست شدم، ضرب پراکنده زنی
ماه تا ماهی ازین ساقی جان سرمستند
نقد بستان، تو چرا لاف ز آینده زنی؟
خیز، کامروز همایون و خوش و فرخندهست
خاصه که چشم بر آن چهرهٔ فرخنده زنی
سرباز از کله و، پاش ازین کنده غمیست
برهد پاش اگر تیشه برین کنده زنی
هله ای باز کله بازده و پر بگشا
وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی
همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را
چو زنان چند برین پنبه و پاغنده زنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۳ - چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی
آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی
زهرهام را ببری، در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیهام قطع کنی
اشتر و رخت مرا، قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش، همیسخرهٔ سیلاب کنی
چون زدام تو گریزم، تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم، دست به مضراب کنی
با ادب باشم، گویی که برو، مست نهیی
بی ادب گردم، تو قصهٔ آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم، بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره، چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی، چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم، تش بیناب کنی
زرگر رنگ رخ ما، چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم؟ که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی، باز دهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گوییاش پس تو چرا فتح چنین باب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی
آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی
زهرهام را ببری، در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیهام قطع کنی
اشتر و رخت مرا، قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش، همیسخرهٔ سیلاب کنی
چون زدام تو گریزم، تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم، دست به مضراب کنی
با ادب باشم، گویی که برو، مست نهیی
بی ادب گردم، تو قصهٔ آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم، بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره، چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی، چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم، تش بیناب کنی
زرگر رنگ رخ ما، چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم؟ که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی، باز دهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گوییاش پس تو چرا فتح چنین باب کنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۴ - به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
چه زند پیش عقیق تو، عقیق یمنی؟
گل رخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد، گل سرخ چمنی
گل چه باشد؟ که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آوردهست
فتنه و شور و قیامت نکنی، پس چه کنی؟
روی چون آتش از آن داد که دلها سوزی
شکن زلف بدان داد که دلها شکنی
دل ما، بتکدهها، نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من، ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل، تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبیست
که به هر چه که درافتم، بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو، مست از آن میدارد
تا درین بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو، به خدا در گوری
هر چه پوشی به جز از خلعت او، در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساختهیی
جان جانهاست وطن، چون که تو جان را وطنی
چه زند پیش عقیق تو، عقیق یمنی؟
گل رخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد، گل سرخ چمنی
گل چه باشد؟ که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آوردهست
فتنه و شور و قیامت نکنی، پس چه کنی؟
روی چون آتش از آن داد که دلها سوزی
شکن زلف بدان داد که دلها شکنی
دل ما، بتکدهها، نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من، ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل، تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبیست
که به هر چه که درافتم، بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو، مست از آن میدارد
تا درین بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو، به خدا در گوری
هر چه پوشی به جز از خلعت او، در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساختهیی
جان جانهاست وطن، چون که تو جان را وطنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸۵ - هله، آن به که خوری این می و از دست روی
هله، آن به که خوری این می و از دست روی
تا به هر جا که روی، خوش دل و سرمست روی
چرخ گردان به تو گردد، که تو آب اویی
ماه چرخی، چه زیان دارد اگر پست روی؟
ماهییی، لیک چنان مست تو است آن دریا
همه دریا زپی آید، چو تو در شست روی
صدقات همه شاهان که سوی نیست رود
رو سوی هست نهد، چون تو سوی هست روی
سابق تیزروانی تو، درین راه دراز
وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی
کسب عیش ابدآموز ز شمس تبریز
تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی
تا به هر جا که روی، خوش دل و سرمست روی
چرخ گردان به تو گردد، که تو آب اویی
ماه چرخی، چه زیان دارد اگر پست روی؟
ماهییی، لیک چنان مست تو است آن دریا
همه دریا زپی آید، چو تو در شست روی
صدقات همه شاهان که سوی نیست رود
رو سوی هست نهد، چون تو سوی هست روی
سابق تیزروانی تو، درین راه دراز
وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی
کسب عیش ابدآموز ز شمس تبریز
تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی