تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - هر عارض افروخته مشاطه نازی است
هر عارض افروخته مشاطه نازی است
هر جنبش مژگان چمن آرای نیازی است
گلزار نسب نامه یاران عزیز است
هر فاخته محمودی و هر سرو ایازی است
یک یک ورق صفحه ایجاد گشودیم
هر صفحه بیکارتر آیینه رازی است
از آتش و آبم نفریبد گل و شبنم
خضر ره من جلوه نظاره گدازی است
دل برد به صد رنگ و خبردار نگشتیم
دلدار اسیر تو عجب شعبده بازی است
هر جنبش مژگان چمن آرای نیازی است
گلزار نسب نامه یاران عزیز است
هر فاخته محمودی و هر سرو ایازی است
یک یک ورق صفحه ایجاد گشودیم
هر صفحه بیکارتر آیینه رازی است
از آتش و آبم نفریبد گل و شبنم
خضر ره من جلوه نظاره گدازی است
دل برد به صد رنگ و خبردار نگشتیم
دلدار اسیر تو عجب شعبده بازی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - هر سبزه این باغ نشان خم دامی است
هر سبزه این باغ نشان خم دامی است
هر سرو و گلی نغمه سرای جم و جامی است
آمیخته با چشم ترم شور تماشا
هر قطره سرشکم نمک فتنه عامی است
وارستگی ما وگرفتاری عالم
هر وحشی رم کرده نظر کرده دامی است
شبنم به شرر حوصله داغ فروشد
در گلشن و گلخن ز تمنای تو دامی است
آتشکده سینه نظر یافته کیست
در کلبه ام از شور نفس شرب مدامی است
احوال غریبان ز فراموشی خود پرس
هر ناله که از خاطر ما رفته پیامی است
بیگانگیم سوخت ز بیداد تو فریاد
مستانه جوابی که غریبانه سلامی است
شبگرد تو کارش نه به شمع است و نه با دل
نقش قدم گرمروان ماه تمامی است
بیتابیش افکنده به آسایش جاوید
یکبار نظر کن که اسیر تو چه خامی است
هر سرو و گلی نغمه سرای جم و جامی است
آمیخته با چشم ترم شور تماشا
هر قطره سرشکم نمک فتنه عامی است
وارستگی ما وگرفتاری عالم
هر وحشی رم کرده نظر کرده دامی است
شبنم به شرر حوصله داغ فروشد
در گلشن و گلخن ز تمنای تو دامی است
آتشکده سینه نظر یافته کیست
در کلبه ام از شور نفس شرب مدامی است
احوال غریبان ز فراموشی خود پرس
هر ناله که از خاطر ما رفته پیامی است
بیگانگیم سوخت ز بیداد تو فریاد
مستانه جوابی که غریبانه سلامی است
شبگرد تو کارش نه به شمع است و نه با دل
نقش قدم گرمروان ماه تمامی است
بیتابیش افکنده به آسایش جاوید
یکبار نظر کن که اسیر تو چه خامی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - هر غنچه نشکفته نظر باز نگاهی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - ما را که سر عشرت و پروای طرب نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - از راز محبت که گلی جز خطرش نیست
از راز محبت که گلی جز خطرش نیست
آن گشته خبردار که از خود خبرش نیست
تأثیر هوس در گرو گفت و شنید است
عاشق دل پیغام و دماغ خبرش نیست
هر شور تغافل نمک زخم نگاهی است
حرف است که بر حال اسیران نظرش نیست
تا کی بگدازیم در آن بزم ز غیرت
گر گل شده پروانه غم بال و پرش نیست
مکتوب اسیرت نفس باز پسین است
یعنی که بجز قاصد جان نامه برش نیست
آن گشته خبردار که از خود خبرش نیست
تأثیر هوس در گرو گفت و شنید است
عاشق دل پیغام و دماغ خبرش نیست
هر شور تغافل نمک زخم نگاهی است
حرف است که بر حال اسیران نظرش نیست
تا کی بگدازیم در آن بزم ز غیرت
گر گل شده پروانه غم بال و پرش نیست
مکتوب اسیرت نفس باز پسین است
یعنی که بجز قاصد جان نامه برش نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - در حلقه زلف تو دلی چله نشین داشت
در حلقه زلف تو دلی چله نشین داشت
دیوانه که اقبال رسا زیر نگین داشت
یک خنده گل دیر برآمد ز شکر خواب
آیینه چو گل سر به سر چین جبین داشت
نقش قدم ما دل پر آبله ما
از گرمی ره سینه سراغت به زمین داشت
در گلشن اقبال چه نامی که برآورد
آن دل که شکست دل ما نقش نگین داشت
مانند دل سوخته هر دانه که شد خاک
شرمندگی از مردمی روی زمین داشت
در خطه کشمیر خط غنچه دهانی
طوطی نمکین بود و حدیث شکرین داشت
از قبضه لطف تو اسیر تو کمان خواست
چشم بد کوته نظران داغ کمین داشت
دیوانه که اقبال رسا زیر نگین داشت
یک خنده گل دیر برآمد ز شکر خواب
آیینه چو گل سر به سر چین جبین داشت
نقش قدم ما دل پر آبله ما
از گرمی ره سینه سراغت به زمین داشت
در گلشن اقبال چه نامی که برآورد
آن دل که شکست دل ما نقش نگین داشت
مانند دل سوخته هر دانه که شد خاک
شرمندگی از مردمی روی زمین داشت
در خطه کشمیر خط غنچه دهانی
طوطی نمکین بود و حدیث شکرین داشت
از قبضه لطف تو اسیر تو کمان خواست
چشم بد کوته نظران داغ کمین داشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - لطف سخن و تازگی لفظ و ادا هیچ
لطف سخن و تازگی لفظ و ادا هیچ
بیتابی ما حیرت ما شکوه ما هیچ
از حال خود آیا چه دهم درد سر تو
جز اینکه مکرر بنویسم دو سه جا هیچ
مضمون کتابت بود آشفته غبارم
زنهار مپرسی دگر از باد صبا هیچ
گوشی که نباشد لب گویا چه سراید
چون درد سخن نیست دگر زمزمه ها هیچ
حرفی که نفهمیده چه گفتن چه شنیدن
درد دل ما هیچ بود مطلب ما هیچ
افسانه بیهوده چه بندد چه گشاید
باشد گره زلف پریشان هوا هیچ
گفتیم بهار است ببندیم جناغی
خندید که دیوانه شدن از تو ز ما هیچ
بیقدری هر ذره ز سرشاری نور است
چون قبله عیان گشت بود قبله نما هیچ
شمشاد قدان قحط تبسم قرق کیست
دیگر چه بگویم که نفهمید شما هیچ
با اینهمه غفلت نفس از یاد تو داریم
یکبار نپرسی ز فراموشی ما هیچ
عنقاست تمنا همه صیاد شعورند
بیجا چو بود بحث بود حرف بجا هیچ
همصحبت دیوانه شدن صرفه ندارد
داریم خبرها که نپرسند ز ما هیچ
از دیو و پری روی زمین بزم سراب است
حرفی نتوان گفت بجز نام خدا هیچ
ما نیک و بد مردم عالم چه شناسیم
از پشه مپرسید ز سیمرغ و هما هیچ
از بوسه خاتم نبرد عرض نزاکت
دستی که ندیده است بجز دیده ما هیچ
دیوان اسیر تو بجز نام تو هیچ است
پیچیدگی مصرع و مضمون رسا هیچ
بیتابی ما حیرت ما شکوه ما هیچ
از حال خود آیا چه دهم درد سر تو
جز اینکه مکرر بنویسم دو سه جا هیچ
مضمون کتابت بود آشفته غبارم
زنهار مپرسی دگر از باد صبا هیچ
گوشی که نباشد لب گویا چه سراید
چون درد سخن نیست دگر زمزمه ها هیچ
حرفی که نفهمیده چه گفتن چه شنیدن
درد دل ما هیچ بود مطلب ما هیچ
افسانه بیهوده چه بندد چه گشاید
باشد گره زلف پریشان هوا هیچ
گفتیم بهار است ببندیم جناغی
خندید که دیوانه شدن از تو ز ما هیچ
بیقدری هر ذره ز سرشاری نور است
چون قبله عیان گشت بود قبله نما هیچ
شمشاد قدان قحط تبسم قرق کیست
دیگر چه بگویم که نفهمید شما هیچ
با اینهمه غفلت نفس از یاد تو داریم
یکبار نپرسی ز فراموشی ما هیچ
عنقاست تمنا همه صیاد شعورند
بیجا چو بود بحث بود حرف بجا هیچ
همصحبت دیوانه شدن صرفه ندارد
داریم خبرها که نپرسند ز ما هیچ
از دیو و پری روی زمین بزم سراب است
حرفی نتوان گفت بجز نام خدا هیچ
ما نیک و بد مردم عالم چه شناسیم
از پشه مپرسید ز سیمرغ و هما هیچ
از بوسه خاتم نبرد عرض نزاکت
دستی که ندیده است بجز دیده ما هیچ
دیوان اسیر تو بجز نام تو هیچ است
پیچیدگی مصرع و مضمون رسا هیچ
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - در دام تمنای تو گر بر سرم افتد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - گر دل شکند مهرت از او دور نگردد
گر دل شکند مهرت از او دور نگردد
خورشید شود ذره و بی نور نگردد
زخمی که بد آموز نمکریزی اشک است
خرسند به صد خنده ناسور نگردد
غم بسته به بازوی دلم حرز شکستن
کز گرمی بسیار تو مغرور نگردد
با اینهمه بیگانگی از جذب محبت
یک لحظه خیالش ز دلم دور نگردد
در مجلس غم راه ندارد دل عاشق
ماتمزده در انجمن سور نگردد
شد مست اسیر از می بیرحمی ساقی
امید چنان است که مخمور نگردد
خورشید شود ذره و بی نور نگردد
زخمی که بد آموز نمکریزی اشک است
خرسند به صد خنده ناسور نگردد
غم بسته به بازوی دلم حرز شکستن
کز گرمی بسیار تو مغرور نگردد
با اینهمه بیگانگی از جذب محبت
یک لحظه خیالش ز دلم دور نگردد
در مجلس غم راه ندارد دل عاشق
ماتمزده در انجمن سور نگردد
شد مست اسیر از می بیرحمی ساقی
امید چنان است که مخمور نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - عشق تو چراغ دل هر خام نگردد
عشق تو چراغ دل هر خام نگردد
صیدی است خیالت که به کس رام نگردد
عشقت نگذارد که زنم فال رهایی
تا پاکی نیت ورق دام نگردد
خواهم که برافتد ز جهان رسم دعا هم
تا هیچ زبان محرم آن نام نگردد
بی زحمت ایام کند کامروایی
تا غیر تو را در دل خودکام نگردد
بیتابی اگر شیوه سیماب نباشد
منت کش رسوایی آرام نگردد
بیدل شد اسیر و اثر عشق تو باقی است
کیفیت می در گرو جام نگردد
صیدی است خیالت که به کس رام نگردد
عشقت نگذارد که زنم فال رهایی
تا پاکی نیت ورق دام نگردد
خواهم که برافتد ز جهان رسم دعا هم
تا هیچ زبان محرم آن نام نگردد
بی زحمت ایام کند کامروایی
تا غیر تو را در دل خودکام نگردد
بیتابی اگر شیوه سیماب نباشد
منت کش رسوایی آرام نگردد
بیدل شد اسیر و اثر عشق تو باقی است
کیفیت می در گرو جام نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - دیوانه ما قحط خریدار پسندد
دیوانه ما قحط خریدار پسندد
از سوختگی گرمی بازار پسندد
شایستگی درد به درمان نخرد کس
بیزارم از آن درد که عطار پسندد
گر سینه اقبال کنی چاک نیابی
امروز دلی را که غم یار پسندد
از بسکه خجل گشته ز ناکامی مطلب
محرومی عاشق دل بیعار پسندد
از حسن طلب سوخت لب اظهار کدام است
مخمور نگه ساغر سرشار پسندد
در عالم دلسوختگان ساختگی نیست
گر دیده داغ است که دیدار پسندد
دیوانه دلی خواهد و سودای رسایی
زنجیر زند برهم و زنار پسندد
از سوختگی گرمی بازار پسندد
شایستگی درد به درمان نخرد کس
بیزارم از آن درد که عطار پسندد
گر سینه اقبال کنی چاک نیابی
امروز دلی را که غم یار پسندد
از بسکه خجل گشته ز ناکامی مطلب
محرومی عاشق دل بیعار پسندد
از حسن طلب سوخت لب اظهار کدام است
مخمور نگه ساغر سرشار پسندد
در عالم دلسوختگان ساختگی نیست
گر دیده داغ است که دیدار پسندد
دیوانه دلی خواهد و سودای رسایی
زنجیر زند برهم و زنار پسندد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - هر دل خبر از آینه دید ندارد
هر دل خبر از آینه دید ندارد
هر ذره نسب نامه خورشید ندارد
ناکامی جاوید رسانید به کامم
نومیدیم از وصل تو نومید ندارد
تنهایی تنها نشود رهبر موری
کثرت خبر از عالم توحید ندارد
تنها نه غم خود غم یک قافله دارم
غارتزده جز حسرت جاوید ندارد
صاحبنظران چشم به راه دگرانند
صد قبله نما هست و یکی دید ندارد
در حیرتم از پرورش ابر مکافات
بر تاک خطا رفت و ثمر بید ندارد
همدرد اسیرم به تمنای تو عمری است
دارم ز تو روزی که شب عید ندارد
هر ذره نسب نامه خورشید ندارد
ناکامی جاوید رسانید به کامم
نومیدیم از وصل تو نومید ندارد
تنهایی تنها نشود رهبر موری
کثرت خبر از عالم توحید ندارد
تنها نه غم خود غم یک قافله دارم
غارتزده جز حسرت جاوید ندارد
صاحبنظران چشم به راه دگرانند
صد قبله نما هست و یکی دید ندارد
در حیرتم از پرورش ابر مکافات
بر تاک خطا رفت و ثمر بید ندارد
همدرد اسیرم به تمنای تو عمری است
دارم ز تو روزی که شب عید ندارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۷۹ - دلی کز غمش می به ساغر ندارد
دلی کز غمش می به ساغر ندارد
الهی که تا حشر سر بر ندارد
چه گل چیند از پنجه دست رسایی
که خاری ز راه دلی بر ندارد
گلم دست خالی است از سیر باغی
که تا سایه خار بی بر ندارد
نچینم گل باغ آیینه ای را
که بویی ز خاک سکندر ندارد
بنازم به قدری که تمکین نداند
ببالم به شأنی که لنگر ندارد
نخواهم چو گل در حنا پنجه ای را
که از چنگ دل زخم خنجر ندارد
نگوید کسی با پدر خواب یوسف
که سودای رشک برادر ندارد
اسیر از دلم خون روان شد ندیدم
کتابی که نادانی از بر ندارد
الهی که تا حشر سر بر ندارد
چه گل چیند از پنجه دست رسایی
که خاری ز راه دلی بر ندارد
گلم دست خالی است از سیر باغی
که تا سایه خار بی بر ندارد
نچینم گل باغ آیینه ای را
که بویی ز خاک سکندر ندارد
بنازم به قدری که تمکین نداند
ببالم به شأنی که لنگر ندارد
نخواهم چو گل در حنا پنجه ای را
که از چنگ دل زخم خنجر ندارد
نگوید کسی با پدر خواب یوسف
که سودای رشک برادر ندارد
اسیر از دلم خون روان شد ندیدم
کتابی که نادانی از بر ندارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۳ - بیدل چه سراید به خیالی که ندارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - دل زخم که جان داغ که گل خار که دارد
دل زخم که جان داغ که گل خار که دارد
حیرت به کف آیینه دیدار که دارد
از ذره گریبان هوا دامن باغ است
گردم نظر از جلوه رفتار که دارد
دامان شفق چاک گریبان تماشا
صبح آینه از شبنم گلزار که دارد
خاکستر ما پیرهن رنگ بهارست
یوسف خبر از گرمی بازار که دارد
از گرد عدم دامن پرواز گرفتم
آزادی جاوید گرفتار که دارد
دام و قفس از ناله ما گوش گرفتند
شوق اینهمه با طاقت بسیار که داد
در آتشم از غیرت خورشید قیامت
هم چشمی خار سر دیوار که دارد
در مذهب الفت سخن حوصله کفر دارد
طاقت خبر از شوخی آزار که دارد
حیرت به کف آیینه دیدار که دارد
از ذره گریبان هوا دامن باغ است
گردم نظر از جلوه رفتار که دارد
دامان شفق چاک گریبان تماشا
صبح آینه از شبنم گلزار که دارد
خاکستر ما پیرهن رنگ بهارست
یوسف خبر از گرمی بازار که دارد
از گرد عدم دامن پرواز گرفتم
آزادی جاوید گرفتار که دارد
دام و قفس از ناله ما گوش گرفتند
شوق اینهمه با طاقت بسیار که داد
در آتشم از غیرت خورشید قیامت
هم چشمی خار سر دیوار که دارد
در مذهب الفت سخن حوصله کفر دارد
طاقت خبر از شوخی آزار که دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - گر دست هوای تو به دلها نگذارد
گر دست هوای تو به دلها نگذارد
خمیازه گلها به چمن پا نگذارد
از بسکه زیاد مژه ات محشر نیش است
ترسم که تپیدن به دلم پا نگذارد
سرو تو چه شد کز چمن دیده نروید
یادش نتواند که به دل پا نگذارد
دارم گلی از بزم کسی جای دل امشب
آیا بگذارد به منش یا نگذارد
لب تشنگیم ریشه دوانیده به صحرا
وقت است که نم در دل دریا نگذارد
منع سفر بیخودی آسان نتوان کرد
رفتیم بگو شوخی ایما نگدازد
دشت از گل اشکم شده باغ دل پرخون
نامش چمن آبله پا نگذارد
غارت زده بیداد گران دلشده مستان
دل سختی او شیشه به خارا نگذارد
غارتگر شوخی است اسیر آن نگه مست
ترسم دل ما را به دل ما نگذارد
خمیازه گلها به چمن پا نگذارد
از بسکه زیاد مژه ات محشر نیش است
ترسم که تپیدن به دلم پا نگذارد
سرو تو چه شد کز چمن دیده نروید
یادش نتواند که به دل پا نگذارد
دارم گلی از بزم کسی جای دل امشب
آیا بگذارد به منش یا نگذارد
لب تشنگیم ریشه دوانیده به صحرا
وقت است که نم در دل دریا نگذارد
منع سفر بیخودی آسان نتوان کرد
رفتیم بگو شوخی ایما نگدازد
دشت از گل اشکم شده باغ دل پرخون
نامش چمن آبله پا نگذارد
غارت زده بیداد گران دلشده مستان
دل سختی او شیشه به خارا نگذارد
غارتگر شوخی است اسیر آن نگه مست
ترسم دل ما را به دل ما نگذارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - جذب نگهت جام می از تاک برآرد
جذب نگهت جام می از تاک برآرد
گیرایی چشمت مژه از خاک برآرد
از گریه ما مستی چشم تو نظر باز
دستی به دعای سحری تاک برآرد
روح شهدا منصب پروانه بگیرند
روزی که شهید تو سر از خاک برآرد
بر دل چه امید آه که جولان اگر این است
گرد از سپه دیده نمناک برآرد
در خلوت خاموشی ما دود چراغی است
آن ناله که دود از دل افلاک برآرد
خلعت ز پرستاری مرهم نستاند
آن دل که سر از پیرهن چاک برآرد
برخاک اسیر تو گل ولاله حرام است
چیزی که برآید نظر پاک برآرد
گیرایی چشمت مژه از خاک برآرد
از گریه ما مستی چشم تو نظر باز
دستی به دعای سحری تاک برآرد
روح شهدا منصب پروانه بگیرند
روزی که شهید تو سر از خاک برآرد
بر دل چه امید آه که جولان اگر این است
گرد از سپه دیده نمناک برآرد
در خلوت خاموشی ما دود چراغی است
آن ناله که دود از دل افلاک برآرد
خلعت ز پرستاری مرهم نستاند
آن دل که سر از پیرهن چاک برآرد
برخاک اسیر تو گل ولاله حرام است
چیزی که برآید نظر پاک برآرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - سودای تو ما را به تمنای دگر برد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - ترک غمت از کشتن و بستن نتوان کرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - هشیاریم از یاد تو بیهوش برآورد