تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۳ - درختی کهن بود در بیشه ای
درختی کهن بود در بیشه ای
ندیده به تن زخمی از تیشه ای
بلند و قوی پنجه، سخت و ستبر
به دامانش آویخته دست ابر
فراتر ز نه آسمان پایه اش
فرو خفته خورشید در سایه اش
ز هر مرغ کاندر جهان نام داشت
به هر برگی از شاخش آرام داشت
کشان از دو سو سرگشاده کمین
به گاو سپهر و به گاو زمین
هم آن را در افتاده بر شاخ شاخ
هم این را ز ریشه کمر شاخ شاخ
به پا چون ز ایام بندی ندید
به گردن ز گردون کمندی ندید
ببالید و گفت آن همایون درخت:
چو من کیست امروز آزاده بخت؟!
منم آن فلک سیر خاکی نژاد
که نه ز آب ترسم، نه ز آتش، نه باد
نه از موج طوفان نوحم خبر
نه از صَرصَر قوم عادم حذر
نه از نار نمرود اندیشه ام
که در آب محکم بود ریشه ام
همان بود آن بادش اندر دماغ
همان بود آن باده اش در ایاغ
که ناگه ز یکسو درخت افگنی
گرفته به کف پاره ی آهنی
کمر بسته بر کندن آن درخت
دل و روی، چون آهن و روی سخت
درختش در آن کار چون دید چُست
بگفت: ای تو را بازوی عقل سست
به خود گر گمانت ز سختی روست
مرا هم چو روی تو سخت است پوست
چو از سودن آهنت سود نیست
ازین آتش بهره جز دود نیست
درخت افگن، از آن درخت بلند
به نیروی سر پنچه شاخی فگند
بر آن آهنین تیشه ی شعله بار
یکی دسته ز آن شاخ کرد استوار
به سوی درخت آمد آنگه فراز
ز تیشه زبان بر درختش دراز
سر تیشه زد چون به پای درخت
درخت آهی از دل برآورد سخت
به یک چشم بر هم زد، آن زورمند
درخت سرافراز از پا فگند
چو افتاد آن نخل از آن بوستان
برآمد فغانش که ای دوستان
مرا ناله کی از درخت افگن است؟!
که هر ناخوشی بر من است از من است!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۴ - چو مأمون خلافت گرفت از امین
چو مأمون خلافت گرفت از امین
قوی شد ز تیغ یمانش یمین
یکی گفتش از محرمان: ای امیر
که روشن چو آیینه داری ضمیر
فلان بنده کز جود دادیش مال
ز سوء ادب بایدش گوشمال
نباشد به شاه جهان این نهان
که در بارگاه شهان جهان
نهد پا چو ز اندازه بیرون کسی
فتد رخنه در کار دولت بسی
دهد نیک و بد را، ادب امتیاز
وگرنه، که از مه ندانند باز
کسی کز ادب نیست در رویش آب
بود خوار در مجلس شیخ و شاب
ندانند مردم، چو شد آب روی
ندیمان شه را ز رندان کوی
اگر از سیاست نیازاریش
نه ز آن ره که رفته است باز آریش
برد رونق بزم شاهنشهی
که خود از ادب نیستش آگهی
تبسم کنان گفت مأمون: بلی
چنین است رسم بزرگان، ولی
من از هر خطایی گر آیم به خشم
به کار غلامان کنم زهر چشم
به دشنامشان تلخ سازم لبان
شود تلخ از آن زهرم اول زبان
به بدخوییم نام چون شد بلند
چه سود از ادب بندگان بهرمند؟!
روا نیست باشد مرا از غضب
غلامان ادب پیشه، من بی ادب!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۵ - شنیدم یکی شاه فیروزبخت
شنیدم یکی شاه فیروزبخت
ز لعل و ز فیروزه اش تاج و تخت
به سر چتر دولت بر افراخته
هما بر سرش سایه انداخته
ز اسباب شاهی که آماده داشت
جهان دیده دستوری آزاده داشت
به هم دوست دستور و سالار مرز
همان ذره پرور، همین مهرورز
مگر خواجه ای روزی از داستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان
که: شاها، جهان دوستان تواند
تماشابی بوستان تواند
ولی دشمنت نیز ناچار هست
که هم گل درین باغ و هم خار هست
سبویی پر از زهرت آورده ام
کش از تلخی مرگ پرورده ام
چو سلطان بود مظهر لطف و قهر
به کار آید او را چه شهد و چه زهر
هم از شهد، بر سر کشد دوست جام
هم از زهر، دشمن شود تلخ کام
شه این حرفش از خواجه شد دلپذیر
سپرد آن سبو را به دست وزیر
یکی روز شه در حرم خفته بود
ز دردی نهانش دل آشفته بود
طلب کرد دستور را در حرم
که بود او ز بس محرمی محترم
چو بنهاد دستور گامی دو بیش
به ناگاه کرد آسمان کار خویش
نگاهش به زیبا نگاری فتاد
به دست فلک باز کاری فتاد
گذشتش به یک دیدن از کار، کار
ز حیرت به جا ماند دیوار وار
چو بیدل شد از کار خود بازماند
چو مرغان بی پر، ز پرواز ماند
نه پایی که برگردد آن راه را
نه رایی که فرمان برد شاه را
در آخر شد و شاه را دید و رفت
ولی آنچه شه گفت، نشنید و رفت
همه راه می‌رفت و می‌گفت: آه
مرا آسمان زد درین راه راه!
چو می آمدم بود دل یار من
ز یار من آشفته شد کار من
نمی‌دانم اکنون کجا می‌روم؟
چو می‌ماند او، من چرا می‌روم؟!
دریغا که رفت و مرا واگذاشت
غریبم درین راه تنها گذاشت
دو روزش به سر برد با درد و سوز
ندانست روز از شب و شب ز روز
همی گفت آوخ ازین داستان
که من، سالها شد درین آستان
به فرمان شه پاسبان بوده ام
خلایق رمه، من شبان بوده ام
کنونم فلک در صف خاص و عام
به دزدی و گرگی برآورد نام
سیه کرد رویم ز شرمندگی
مرا مرگ خوشتر از این زندگی
اگر از پی دل روم، سود نیست
که حق راضی و شاه خشنود نیست
وگر سر برآرم که بخشندم اجر
به مردن کشد کارم، اما به زجر
همان به کز آن زهر نوشم دمی
دمی وارهم از غم عالمی
پس آنگه دو جامی از آن زهر خورد
که میرد به آسانی، اما نمرد
نشد زهرش اندر جگر کارگر
که می‌سوخت از داغ عشقش جگر
خلیل از تب عشق چون گرم بود
به تن آتشش دیبه یی نرم بود
کسی کش غم عشق شد سازگار
به شادی شمارد غم روزگار
از آن زهر جانسوز سودی ندید
زد آتش به جان، لیک دودی ندید!
بلی چون بود کام تلخ از فراق
دهد زهر طعم شکر در مذاق
به سر بر کشید آن سبو را تمام
تو گویی زد از چشمه ی خضر جام
بکشت حیاتش نزد زهر برق
کش از گریه تن بود در آب غرق
یکی روز شه خواست دستور را
طلب کرد آن زهر مستور را
وزیرش به مژگان زره گرد رفت
سرافگند از شرم در پیش و گفت
که: ای داور عهد و ای شاه شهر
نمانده نمی ز آن گزاینده زهر
بر آشفت شه، کاین سخن نغز نیست
چه گویی مگر در سرت مغز نیست؟!
به دستان نیابی ز دستم امان
مکن در حق خود مرا بدگمان
بگو تا که را کشته ای به گناه؟!
کنم ورنه از زهر تیغت تباه!
جبین سود دستور دانا به خاک
کز آن زهر کس را نکردم هلاک
نبردم به کار کس این تلخ سم
به شیرین زبانی خسرو قسم
ولی در دلم بود دردی نهان
ز درمانش درمانده کار آگهان
ز ناچاری آن زهر خوردم مگر
شود زهر درد مرا چاره گر
نشد چاره آن درد اندوه خیز
بدان درد افزود این درد نیز
که در خدمت شاه تا زنده ام
ازین زندگی مانده شرمنده ام
عجب ماند از حرف دستور، شاه
بگفت: ای ز تو فرخ این تختگاه
ندیدم چو تو آصفی ذوفنون
شگفت آیدم این حکایت کنون
که من آزمودم تو را بارها
شد آسان ز رای تو دشوارها
کنون از چه راهست دردت بگو؟
به مردن چه ناچار کردت بگو؟!
که گر راست گویی رهی از عقاب
وگر بر رخ رازپوشی نقاب
به تیره زمین و به روشن سپهر
به شام و به صبح و به ماه و به مهر
کنم آن سیاست به جان و تنت
که گریند هم دوست، هم دشمنت
نکشتت گر آن زهر، از زهر تیغ
زنم برق بر خرمنت بی‌دریغ
چو سوگند بشنفت از شه وزیر
به اظهار آن راز شد ناگزیر
سراسر حکایت به شه گفت باز
شگفتید آن شاه مسکین نواز
به دستور گفت: ای جهاندیده مرد!
کسی با خود از زندگان این نکرد
تو بیهوده خاموش کردی چراغ
که چون دیدی او را، نکردی سراغ
بود کآن خرامنده سرو سهی
نباشد ز خاصان شاهنشهی
درین آستان، صد سهی قد چمد
درین بوستان، صد گل از گل دمد
نه هر سرو را شاه گیرد به بر
نه هر گل شود شاه را زیب سر
کنون باز گو ز آن مشعبد نشان
که برد از کفت دل از آن مهوشان؟
مگر چاره ی کارت آسان بود
دلت را نخواهم هراسان بود
وزیر آنچه بودش نشان ز آن عروس
به شه گفت و بر پای شه داد بوس
کنیزی مگر داشت شه در حرم
به رخ گل، به قد سرو باغ ارم
دلش بود پیوسته در بند او
مژه خون فشان از شکرخند او
بدانست که افگنده آن ماه چهر
به جان وزیر آتش از تاب مهر
دلش سوخت بر آه و بر ناله اش
به خدمتگذاری چل ساله اش
به دلجویی او ز دلبر گذشت
کرم بین که مفلس ز گوهر گذشت!
بگفتش: دلت را غباری مباد
به پایت از این راه خاری مباد
که آن شوخ کز کف دلت را ربود
چراغ شبستان شاهی نبود
یکی میهمان است با عز و جاه
درین خانه، لیکش تن از تب تباه
به رنجوریش بایدت کرد صبر
که گل زیر خار است و مه زیر ابر
شدت کوکب بخت گیتی فروز
ولی صبر می‌بایدت چند روز
وز آن پس به سوی حرم رفت شاه
همان نازنین را به خود داد راه
به آن سرو قد گفت حال وزیر
که: وصل وزیرت بود ناگزیر
بنالید آن سرو چون فاخته
که ای رایت عدل افراخته
چه کردم که رنجوری خواهی مرا؟!
ازین آستان دور خواهی مرا؟!
به زاری به سر کردیش خاک راه
ولی آنچه و گفت نشنید شاه
به قید فراق از طلاقش فگند
چو مه در شکنج محاقش فگند
پس از چندی آن زیب تخت شهی
چنین داد دستور را آگهی
که وقت است کز غم برآید دلت
شود روشن از شمع مه، محفلت
یکی جشن شاهانه آراستند
به عقد گهر موبدان خواستند
شبانگه کزین حجله ی زرنگار
عروس دلارای خاور دیار
چو لیلی شد از ناز محمل نشین
به پرده نهفت آن رخ آتشین
به فرمان شه، رشک ماه تمام
برآمد ز خلوت به ناکام و کام
چو زد بوسه بر آستان شاه را
نشاندند در محمل آن ماه را
کشیدند محمل به کاخ وزیر
وزیر اختر عمرش آمد به زیر
خرامید در باغ سرو سهی
ز بیگانه آن انجمن شد تهی
چو دستور در حجله آرام یافت
دل آرام خود را به خود رام یافت
بزد دست کز روی آن مه نقاب
کند دور چون ابر از آفتاب
چو دستش به آن سرو سرکش رسید
تو گفتی که بر خرمن آتش رسید!
چنان سوخت، کش استخوانی نماند
ز خاکسترش هم، نشانی نماند!
چو وصلش ز جان تلخی هجر برد
اثر کرد آن زهر در جان که خورد
عجب نیست از عشق این کارها
منش امتحان کرده ام بارها
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۶ - یکی روز رفتم به باغی ز کاخ
یکی روز رفتم به باغی ز کاخ
که گل رخت بر بسته بودش ز شاخ
دلم سوخت بر بلبل تیره بخت
که نالیدی از هجر گل بر درخت
ندیدی چو روی گل اندر میان
پریدن همی خواستی ز آشیان
به آن بینوا گفتم اینک هنوز
نرفته است از رفتن گل دو روز
روی چون ز سر منزل دوستان
نه جای گل است آخر این بوستان؟!
بمان تا جهان نو کند عهد گل
به گلبن فرود آورد مهد گل
اگر بایدت گل، مرو زینهار
که گر زود یا دیر، آید بهار
ز ابر بهار و ز باد شمال
شود ساحت باغ مینو مثال
ز هر شاخ، در خنده آید گلی
ز هر آشیان، بر پرد بلبلی
بنالید آن بلبل تنگدل
که زخمم مزن بر دل ای سنگدل
به این با غم آورد گل از نخست
نخستم به گل گشت پیمان درست
به شوق گل این باغ شد منزلم
در این منزل آسود از گل دلم
دل و جانم از بوی گل گشت مست
در این گلشنم داشت گل پای بست
شب و روز با گل در این بوستان
مرا بود بس رازها در میان
به هر شاخم از شاخ پرواز بود
هزارم هم آواز دمساز بود
کنون کآمد ایام دولت به سر
ازین باغ گل بست بار سفر
روم من هم از پی، چو گل زار رفت
نماند به جا دل، چو دلدار رفت
به گوشم ز گل داستان‌ها بسی است
به هر شاخم از گل نشان‌ها بسی است
از آنها به یاد آیدم هر نشان
چکد خونم از دیده ی خون فشان
پس از گل، به گلشن نشینم چرا؟!
نبینم چو گل، خار بینم چرا؟!
چرا عیش بر خویش سازم حرام؟
ز غوغای زاغان ناخوش خرام؟!
کنون می‌روم تا گل آید به باغ
هم از بوی گل بلبل آید به باغ
بگفت این و نالیدن آغاز کرد
بنالید و از شاخ پرواز کرد
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۷ - شنیدم یکی روز بر طرف دشت
شنیدم یکی روز بر طرف دشت
جوانی به دهقان پیری گذشت
که خوی ا رخ افشاندش آفتاب
همی کشت نخل و همی داد آب
جوان را شگفت آمد از کار وی
چنین گفت با پیر فرخنده پی
که اکنون از پیری ای نیکبخت
همی لرزدت تن چو برگ درخت
چه کاری درختی که ناید به کار
از آن نه شکوفه ببینی نه بار؟!
ز انصاف اگر نگذری این عمل
دهد یاد از حرص و طول امل!
به پاسخ چنین گفت دهقان پیر
که ای نوجوان خرده بر من مگیر
چو خوردیم ما کشته ی دیگران
که بودند تخم وفا پروران
بکاریم تا کشته ی ما خورند
مگر نام ما را به نیکی برند
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۸ - یکی روز شهزاده ای نوجوان
یکی روز شهزاده ای نوجوان
شکار افگنان شد به صحرا روان
بناگه غزال فریبنده یی
به فتراک شهزاده از پی سمند
به سرعت همی در نوردید راه
در آن راه کافتاد دور از سپاه
به باغی چو فردوس راهش فتاد
به دهقان پیری نگاهش فتاد
که بیلی به کف، خوی ز رخ می فشاند
به بستان نهالی ز نو می نشاند
شگفت آمد از وی ملک زاده را
چنین گفت آن مرد آزاده را
که: تا چند داری به دنیا هوس؟!
که افتادت اندر کشاکش نفس!
کنون بایدت رفت سوی بهشت
چه کوشی بدینگونه در کار کشت؟!
همانا درختی که می پروری
طمع داری از میوه اش برخوری؟!
کنون نخلت از بار غم خم گرفت!
شد آبت ز گل، نرگست نم گرفت!
ز بخت سیه گشته مویت سفید
چرا نیستی از جهان ناامید؟!
چنین کت ز پیری جبین چین گرفت
خوری میوه ی این درخت ای شگفت؟!
چنین گفت دهقان که: این نیکبخت
به امید این می نشانم درخت
که از سایه اش سرفرازی کنم
که از میوه اش جان نوازی کنم
عجب نیست از گردش آسمان
که گردد یقین آنچه دارم گمان
چه خوش گفت دانای آموزگار
کز امید می گردد این روزگار
نبینی که مردم ز برنا و پیر
به عالم چه دانا چه دانش پذیر
به امید کشتی در آب افگنند
که خرگاه بر طرف ساحل زنند
به امید لشکر فراهم کنند
که آرایش مسند جم کنند
ملک زاده زین گفته آمد به خشم
به دهقان هم از خشم بگشاد چشم
که گر خوردی این میوه از اتفاق
زن اندر سرای من استی طلاق
بگفت این و با صید آن تاج بخش
به لشکر گه خود عنان داد رخش
چو بگذشت از آن عهد سالی چهار
جهان مشکبو شد ز باد بهار
ز لاله هوا گشت یاقوت بار
ز سبزه زمین شد زمرد نگار
ز میوه درختان همه سرگران
چو از تاب می سرو قد دلبران
درختان که دهقان آزاده کشت
چو سرکش درختان باغ بهشت
سراسر بگردون سرافراختند
برآورده و سایه انداختند
مگر آن ملک زاده را با سپاه
دگر ره به آن باغ افتاد راه
درختان بسی دید پر برگ و بار
همان بیل بر دوش، دهقان زار
نشسته است در سایه ی آن درخت
کش آن روز کشتی ز نیروی بخت
به یاد آمدش حرف روز نخست
از آن سخت گیری عنان کرد سست
فرود آمد از رخش و دهقان بخواند
ز هرگونه با او حکایت براند
بگفت: ای جهاندیده دهقان پیر
که پروردی این روضه ی دلپذیر
کنون میوه ی این درختان کدام
بود بهتر ای پیر شیرین کلام؟!
چو نشناخت دهقان که شهزاده کیست
ندانست قصدش از آن حرف چیست
بگفتش که: تا کشتم این بوستان
شد این بوستان منزل دوستان
نچیدم یکی میوه هرگز ز شاخ
به خود ساختم تنگ عیش فراخ
تو خود خور که بادا گوارا تو را
شود تا نهان آشکارا تو را
بپرسید شهزاده کای هوشمند
مگر دیدی از میوه ی خود گزند؟!
بگفتش که نی، آزمودیم بس
گزندی ندیده است از این میوه کس
ولیکن ازین پیشتر چند سال
به روزی که می‌کشتم اینجا نهال
بیامد جوانی ندیده جهان
که بود آشکارا جهانش نهان
مگر حرص پنداشت کار مرا
که آزرد جان نزار مرا
ز بی دانشی راه بر من گرفت
بدینگونه سوگند خورد از شگفت
که شیرین کنم گر من از میوه کام
حرم در حریم وی استی حرام
پس از چندی از لطف پروردگار
درختی که خود کشتم، آورد بار
چو آن عهد و سوگندم آمد به یاد
بر از کشته ی خود نخوردم، مباد
که کامم به پیری چو حاصل شود
بر آن نوجوان کار مشکل شود
اگر میوه می‌خوردم این نغز پور
ز مردی و از مردمی بود دور
ملک زاده چون این حکایت شنفت
جوانمردی پیر را دید و گفت
که من بودم ای پیر فرخنده بخت
که آزردمت دل به گفتار سخت
چو دانی ز آغاز نادان مرا
به عفو گنه ساز شادان مرا
که تا باشدم در کشاکش نفس
نیازارم از خود دل هیچکس
پس آنگه فشاندش به دامن درم
در افشان شد آن ابر بحر کرم
چنین گفت دهقان که: این نیک بخت
ازین به دگر بر نیارد درخت
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲۹ - یکی چنگ زن مطرب نغمه ساز
یکی چنگ زن مطرب نغمه ساز
که نشناختش کس ز ناهید باز
بهشتی ز سرو و گل آراسته
گل تازه و سرو نوخاسته
مه زهره آهنگ خورشید خد
گل بلبل آواز شمشاد قد
به پیراهن حلقش از نغمه خاک
دل هر کس از زخمه اش زخمناک
ازو دست افشان عروسان نجد
وزو شیخ در رقص و صوفی به وجد
به جان کسان بودیش گر هوس
دریغش ازو نامدی هیچکس
گدایش نمد داد و شاهش حریر
نشاند آنش بر پوست، این بر سریر
به باغش چو باد خزانی دمید
ز پیریش چون چنگ قامت خمید
به یکدیگر آمیخت کافور و مشک
شدش گوهر لعل بی آب و خشک
گرفتش طپیدن دل و رعشه دست
نفس گشت کوتاه و آواز پست
شدش نغمه چون نوحه ی بوم شوم
رمیدند ازو اهل آن مرز و بوم
روان بر در خلق می‌شد بسی
نمی‌داد راهش به مجلس کسی
قدم در راه بینوایی گذاشت
به روزی دو رفت از کفش هر چه داشت
یکی روز، کش پای آمد به سنگ
به دستی عصا و به دستیش چنگ
شد از شهر بیرون، چو ابر بهار
به سنگ مزاری نشست اشکبار
سر ناخنی بر رگ چنگ زد
چو شد چنگ نالان، بر آهنگ زد
که ای بینوا من، نوازنده تو
همه ساخته جز تو، سازنده تو!
بود در دلم گفتنی‌ها بسی
که نتوانمش گفت با هر کسی
کنون کآمدم خانه پرداخته
ز بیگانگان خلوتی ساخته
ببخشای اگر عجز نالی کنم
به پوزش دل از درد خالی کنم
چه گویم؟ نه من نه کسی را شکی است
که ناگفته و گفته پیشت یکی است!
ولی عرض حالم از آن خوش فتاد
که خوش داری از عرض حال عباد
از این پیش روزی که بودم جوان
قدم نارون بود و رخ ارغوان
هم از رنگ من، ماه در نقص بود
هم از چنگ من، زهره در رقص بود
گدا و شه از ذوق آوای من
سر و افسر افگنده در پای من
مرا کیسه و کاسه پر زر و می
ز زر، سرد تیر و ز می گرم دی!
ز آرایش افزود آلایشم
ز تو غافلم کرد آسایشم
پذیرفت چون رنگ زردی گلم
هم آواز شد با زغن بلبلم
رمیدند خلقم ز همخانگی
کشید آشنایی به بیگانگی
خروشیدم از بی کسی ها بسی
نشد دستگیرم ز یاران کسی
کنون کآمدم بر درت شرمسار
بود دست آویزم این چنگ زار
نوازم تو را ساز ای کار ساز
که عالم پناهی و عاجز نواز
ز نور کرم، جانفروزیم بخش
گناهم ببخشای و روزیم بخش
مگر سالکی، شحنه ی شهر بود
که از دانش و بینشش بهر بود
ز بیدار بختی در آن روز خفت
به خواب اندرش هاتف غیب گفت
که ما را یکی بنده ی سالخورد
کش از باده در جام مانده است درد
گران کرده پیری به هر محفلش
ز طعن جوانان هراسان دلش
کنون در فلان جا، دل از غصه تنگ
مرا خواند و خواند به آواز چنگ
ندید از رفیقان چو دلسوزی او
ز من خواست آمرزش و روزی او
همان بدره سیمی که دوش از فلان
گرفتی و بود الحق از غافلان
به آن بینوا ده، بگو شادباش
به بخشایش و بخشش آزاد باش
فگندند از چشم چون مردمت
برافروخت حق انجمن ز انجمت
شدند از تو گر دوستداران نفور
تو را دوستدار است رب غفور
می از جام «لاتقنطوا» نوش کن
غم هر دو عالم فراموش کن
چو بیدار شد شحنه، برداشت سیم
خرامید دامن کشان چون نسیم
به میعادگه پیری آشفته دید
چو بخت سیاه منش خفته دید
به گوش و به دامن ز لطف و کرم
رساندش پیام و فشاندش درم
برآورد چون چنگ چنگی خروش
که از مرحمت مژده دادش سروش
زر افشاند بر بینوا چنگ چنگ
کشید آه و زد جنگ خود را به سنگ
ز جا جست، از شحنه شد عذر خواه
نه بر پای موزه، نه بر سر کلاه
گذشت اول از هر چه باید گذشت
پس آنگاه رفت از همانجا به دشت
ز مژگان خونین به خار و به سنگ
همی داد آب و همی داد رنگ
همی کرد فریاد دیوانه وار
همی گفت ای پاک پروردگار
به بیگانه کاین لطف شایان کنی
ندانم چه با آشنایان کنی؟!
همی سوخت جانم ز شرم گناه
بر آن شرم بخشایش افزودی آه
نسوزد چسان از دو آتش خسی
بسوز دل من مبادا کسی
اگر دوزخ آمد فروزنده تر
بود آتش شرم سوزنده تر
بیا آذر، از جام من نوش کن
یکی پند، کت می‌دهم، گوش کن
چو بینی خموشند کارآگهان
به رویت نیارند عیب نهان
نگویی که از عیب آگه نیند
به هر خلوتی با تو همره نیند
بود از جهان آفرین شرمشان
ز ستاری ایزد آزرمشان
ز بی دانشی پرده بر خود مدر
وگرنه شمارند خونت هدر
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۰ - شنیدم برافروخت نیک اختری
شنیدم برافروخت نیک اختری
شبستان ز خورشید رخ دختری
بپرداخت چون حجله، در تنگ بست
به تاراج گلزار بگشاد دست
به امید گل، باغ را در گشاد
به شوق گهر، گنج را سر گشاد
نخستش یکی بوسه از لب گرفت
پی سفتن لعل مثقب گرفت
ز منقار بلبل گل آشفته دید
گهر از دگر مثقبش سفته دید
عجب ماند و این راز با کس نگفت
عجب تر کز آن سرو قد هم نهفت
گمان برد دختر که دیدش خموش
که غافل ز عیب است آن عیب پوش
ندانست کآن مرد ایزد پرست
ز عیبش لب از شرم دانسته بست
دو روزی چو بگذشت از آن ماجرا
تهی گشت از میهمانان سرا
یکی روز که آرایش کاخ کرد
به مشاطگی دست گستاخ کرد
دهد جفت تا گوشواریش جفت
دو گوش خود از سوزن سیم سفت
پس آنگاه با شوی شد همزبان
که ای نازنین همسر مهربان
منت بنده ام با سرافگندگی
به گوشم بکش حلقه ی بندگی
نیوشنده را شد دل از خنده سست
نگر تا چه گفتش جوابی درست
که ای دلبر سرو بالای من!
درخشنده لؤلؤی لالای من
چرا گوش کش مام بایست سفت
کنون سفتی و حلقه خواهیش جفت؟!
چرا آنچه بایستمش سفت من
به کاخ پدر سفتی ای اهرمن؟!
به گوهرشناسان گهر ز ابلهی
نسفته فروشی و سفته دهی
اگر بستمت از نکوهش زبان
مرا گول نشمار و غافل مدان!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۱ - شنیدم یکی شاه آزاده بخت
شنیدم یکی شاه آزاده بخت
که بود از پدر صاحب تاج و تخت
خدیو خداترس درویش دوست
که آرایش مغز کردی نه پوست
به نزدیک ایوان یکی باغ داشت
که فردوس را ساحتش داغ داشت
در آن هیچ گردی نه غیر از سحاب
در آن برگ زردی نه جز آفتاب
به وقتی که گل در شکر خنده بود
ز رخ یاسمین برقع افگنده بود
روان شد که آن باغ بیند همی
کشد می، گل از شاخ چیند همی
مگر چشمش افتاد بر گلبنی
که بر دل بزد هر گلش ناخنی
قبا بر تن از برگ آراسته
چو سرو از لب جوی برخاسته
چو عیسی روانبخش بوی گلش
چو داود در نغمه هر بلبلش
خلیلی در آتش نه خضری در آب
کلیمی به دست از گلش آفتاب
همش ساق، چون ساعد ساقیان؛
همش خار، چون تیغ قبچاقیان
ز گلبن شگفتید و چون گل شکفت
به سر باغبان را زر افشاند و گفت
که: زنهار مگذار ای هوشمند
به این گلبن آید ز گلچین گزند
مگر روزکی چند در پای وی
گذاریم بر سر ز مینای می
دل از غم رهانیم و سر از خمار
که پابست غم را نباشد شمار
سحرگاه که این روضه‌ی لاجورد
شد از زرفشان لاله‌ی مهر زرد
چو بلبل که نالد ز جور خزان
زمین بوسه زد باغبان لب گزان
که شاها جهان بر تو گلزار باد
به چشم عدوی تو گل خار باد
پر افشانی بلبل شور بخت
فرو ریخت هر گل که بد ز آن درخت
به پاسخ چنین گفت شه: کز سپهر
ببیند سزای خود آن سست مهر
دگر روز کز تیر خون‌ریز مهر
به خون شفق زاغ شب شست مهر
به درگاه شه، باغبان چهره سود
دهان پر ز خنده، زبان برگشود
که شاها همت عمر و هم داد باد
ز دادت همه عالم آباد باد
ز بخت توام نوجوان پور نغز
به تیری ز بلبل تهی کرد مغز
شهش گفت: کآن کودک کم خرد
هم از آنچه کرده است کیفر برد
چو طاووس صبح از افق پر گشاد
سیه مار شب مهره ی مهرزاد
در ایوان شه باغبان شد ز رنج
چو موری که مارش گزد، ناله سنج
که شاها مهت دور از سلخ باد
ز غم دشمنت را دهان تلخ باد
به پاداش آن تیر یک تیره مار
برآورد از جان پورم دمار
شهش گفت: از این ره مبادت غمی
که، زهری که پیمود نوشد همی
سحرگاه کز تیغ خون‌ریز هور
ز گنج سحر مار شب گشت دور
بزد باغبان بوسه بر آستان
به شه خواند خندان لب این داستان
که شاها سر دشمنت کنده باد
سرت سبز و جان شاد و دل زنده باد
همان مار کشتم به خون پسر
که خونم به دل کرد و خاکم به سر
چو گل خنده زد شاه و گفت: ای عزیز
همان کز تو دیدند، بینی تو نیز
سحرگاه کز اعتدال هوا
به هر شاخ سر زد ز مرغی نوا
شد از ابر نیسان و باد بهار
هوا ژاله بار و زمین لاله زار
برآمد شه از قصر و با دوستان
صبوحی کشان رفت تا بوستان
بفرمود کز گلرخان حرم
شود ساحت باغ رشک ارم
نکرده همان مهر روشن چراغ
نرفته همان باغبان صحن باغ
که آمد شهنشه به کف جام می
پری‌چهره پوشیده رویان ز پی
دل باغبان تنگ از آن رستخیز
نه جای درنگ و نه راه گریز
سراسیمه، پا سست و لب‌ها سیاه
ز هر سو همی شد نمی جست راه
در آخر کهن سروی از باغ جست
که با سرو کشمر ز یک شاخ رست
یکی جوی در پای آن سرو بود
کز آن خشک بودی لب زنده رود
به ناچار زد دست بر شاخ سرو
چو از چنگ شاهین گریزان تذرو
شه و بانوان در تماشای باغ
که دادند از آن سرو جویش سراغ
ابا نازنینان، شه کامجوی
چو گلبن نشستند بر طرف جوی
رخش شد، چو گل ز آتش باده گرم
فرو ریخت از نرگسش آب شرم
بخیل غزال فریبنده دید
غزالی به فتراک زیبنده دید
بجنبید، جنبیدنی چون پلنگ
پی صید آهو بیازید چنگ
غزالان رمیدند چون شیر جست
شدش صید، آن آهوی شیر مست
به سینه نشستش شه سرفراز
چو بر سینه‌ی کبک یا زنده باز
به دندان، لب نوشخندش گزید
به لب، شهد پرورد قندش مزید
به گوهر همی سفت لعل ترش
ز لعل آب میداد بر گوهرش
ازو باغبان داشت پوشیده چشم
چه از پاس شرم و چه از بیم خشم
چنان خفته آن سرو قد بر قفا
خوی افشان ز شبنم گلش را صفا
بدان سرو بیگانه‌ای خفته دید
به بیداری آن خواب آشفته دید
همه باغ در چشمش آمد سیاه
شکستش پرو بال مرغ نگاه
همه قصه‌ی سرو، آن سرو ناز
به چشم و به ابرو به شه گفت باز
چو بر سرو افتاد شه را نظر
ز پیراهنش مو بر آورد سر
چنان برق خشمش شد آتش فشان
که میداد باغش ز دوزخ نشان
گل و لاله اش اخگر و سرو دود
فلک را از آن دود معجر کبود
به سر و اندر، آشفته دل باغبان
نه بیناش چشم و نه گویا زبان
تنش بود بر شاخ لرزان چو برگ
شنیدی ز هر برگ آواز مرگ
ز بس لرزه چون برگ خشک از درخت
به خاک ره افتاد آن تیره بخت
شنیدم نپرسیده عذر گناه
چو فرمان به خون‌ریز او داد شاه
ز ناسازی بخت ناپایدار
همی گفت و می‌رفت تا پای دار
که شاها، دلت از غم آسوده باد
سر رایتت، بر فلک سوده باد
سه حکم از زبانت شنیدم سه روز
که بودت زبان شمع گیتی فروز
عیان دیدم آنها که گفتی نهان
همانا تویی رازدان جهان
نخفتم، ولی تا زمانی خموش
ز اندیشه‌ی چارمین حکم دوش
برین سروم اکنون اگر ره فتاد
نه گستاخم ای شه که چون بامداد
خبر شد گه سجده‌ی زاهدان
مرا از قدوم شه و شاهدان
نشد فرصت رفتن از گلشنم
به ناچار این سرو شد مسکنم
دگر خود ز بس بیم جان داشتم
پری زاده را دیو پنداشتم
چو من ریختم خون ماری به قهر
که خون ریخت بس جانور را ز زهر
ز خونش پسر را گرفتم قصاص
ز زهرش بسی جان که کردم خلاص
به پاداش آن، بی‌گنه زیر تیغ
نشاندند اینک دریغ ای دریغ!
تو کز تیغ بیداد خون ریزیم
به ناحق سر از دار آویزیم
نگر تا چه باشد سرانجام تو
می و خون، چه ریزند در جام تو؟!
همی‌گویم این پند، بشنو ز من؛
مشو غافل از گفته‌ی خویشتن
به هوش آمد از باده‌ی خشم شاه
به جان رست از تیغش آن بی‌گناه
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۲ - دو زن داشت مردی دو مو، پیش ازین
دو زن داشت مردی دو مو، پیش ازین
سواری دو اسب آمدش زیر زین
یکی ز آن دو پیر، آن دگر خردسال
قد آن و ابروی این چون هلال
یکی اژدهاوش، یکی مه جبین
رخ آن و گیسوی این پر ز چین
زهر یک شبی مهد آراستی
فزودیش این آنچه آن کاستی
در آن شب که پیرش هم آغوش بود
به خواب عدم رفته بیهوش بود
به ناخن همه شب زن حیله گر
ز رویش سیه موی کندی مگر
به موی سفیدش چه افتد نگاه
به چشم آیدش عالم از غم سیاه
شود از زن نوجوان بدگمان
که با هم نسازند تیر و کمان
رمد ز آن جوان، شد چو در روزگار
جوان با جوان پیر با پیر یار
دگر شب چو خفتی به مهد جوان
نبودش به تن از کسالت توان
نهانی ز جا خاستی آن نگار
کشیدیش موی سفید از عذار
که فردا چو بیند سیه موی خود
بگرداند از پیرزن روی خود
سحرگه در آیینه ی آفتاب
چو دیدند رخسار خود شیخ و شاب
ز مشاطه ی صبح عالم فروز
جدا گشت زلف شب از روی روز
در آیینه چون دید آن دردمند
به چشم آمدش صورت ریشخند
به هر سو نظر کرد از هیچ سوی
ندید از زنخ تا بناگوش موی
دلش خون، تنش موی شد، سینه ریش؛
بخندید و بگریست بر روز خویش!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۳ - شنیدم دو کس با هم از دوستان
شنیدم دو کس با هم از دوستان
برفتند از ایران به هندوستان
یکی پا چو مارش فرو شد به گنج
یکی ماند در کنج محنت به رنج
غنی بی‌وفا بود و مسکین غیور
بریدند از یکدگر مار و مور
ره صبحت شهر تاشان ببست
فراخی دامان و تنگی دست
نه آن یاد این کردی از اشتغال
نه این نام آن بردی از انفعال
نگشتند یک روز با هم ندیم
فراموش کردند عهد قدیم
همان کش ز افلاس شد تیره بخت
بر او آسمان کار بگرفت سخت
بماند از نم اشک پا در گلش
اثر کرد بر دیده درد دلش
جهان بینش از درد بی نور شد
ز چشمش بدو نیک مستور شد
در آن روز کز بیم فقر آن جوان
سوی هند گشتی ز ایران روان
همه خاک آن سرمه پنداشتی
وز آن، روشنی در نظر داشتی
در آخر شد از اختر تیره آه
به آن سرمه عالم به چشمش سیاه
مگر روزی از روزها بی‌گمان
به یک مجلس افگندشان آسمان
نشستند پهلوی هم ز اتفاق
گه از وصل گفتند و گاه از فراق
شنفتند و گفتند بسیار حرف
چو آمد به سر قصه‌های شگرف
به محتاج گفتا خداوند کنز
نه از رای دلجویی، از راه طنز
که: گر نعمتی گیرد از کس خدای
دهد نعمت دیگر او را به جای
بگو کز تو اکنون چو بگرفت چشم
چه دادت؟ خروشید و گفتا ز خشم:
بود این به از چشم روشن بسی
که روی منافق نبیند کسی
نخواهم شود تا کسی کس مرا
نمی‌بینمت رو همین بس مرا
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۴ - شنیدم ز شیبانیان غیور
شنیدم ز شیبانیان غیور
مگر ارقم بن کلیب از غرور
بشورید بر معن بن زایده
زیان دید از آن کار بی‌فایده
بیازید چون بر زبردست دست
ز دست زبردست دستش شکست
هنوز آتش کین‌شان بود گرم
برافروخت رخسار ارقم ز شرم
به تنهایی آمد به دربار معن
که تا جانش آساید از تیر طعن
ازو معن پرسید که ای ذوفنون
بگو تا چه آوردت اینجا کنون؟!
گر آوردت اینجا دلیری و زور
هم از پای خود آمدستی به گور
و گر چاپلوسیت آورد، ریو؛
فرشته نلغزد به افسون دیو
زمین بوسه زد ارقمش پیش تخت
که فیروزه تختی و فیروز بخت
بدین در نیاورد دامن کشم
جز امید بخشایش و بخششم
کنون کز گنه لب گزان آمدم
بر این آستان، فرد از آن آمدم
که دانی نزد سر خطایی ز کس
به جز من ازین بی‌گناهان و بس
گرت عدل گردن فرازی کند
سرم بر سر نیزه بازی کند
ورت عفو خندد به روی گناه
بس آید بر این آستان عذر خواه
رخ معن از این عذر چون گل شکفت
به روی گنه کار خندید و گفت
که: هان خاطر ای ارقم از غم رهان
گذشتم ز جرم تو و همرهان
فشاندش به سر گنج در پای رنج
نشاندش چو ماران ارقم به گنج
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۵ - یکی تاجر از شهر خود شد روان
یکی تاجر از شهر خود شد روان
به سوی دگر شهر با کاروان
خرش در میان گل از پا فتاد
ز یاران خود خواجه تنها فتاد
زدش بوسه بسیار بر دست و پای
نشد راضی آن خر که خیزد ز جای
چو شد خواجه از بردنش ناامید
خر دیگر از خر سواران خرید
سبک رفت و پالان و بارش کشید
ز پا نعل و از سر فسارش کشید
خر افگند عریان و خود شد روان
رسانید خود را سوی کاروان
خرک خواجه را دید چون دور، گفت
که جان بردم از دست این خواجه مفت!
بهار است فردا و این مرغزار
شود سیر از فیض ابر بهار
درین دشت بس سبزه خواهم چرید
دف زهره ز آواز خواهم درید
غرض در دلش فکرها می‌گذشت
به ناگه نظر کرد کز طرف دشت
سگ گرسنه چشم بی توشه ای
ز ره آمد و خفت در گوشه ای
خر از دیدن سگ، شد اندیشناک
کز آن دیدنش بود بیم هلاک
بپا خاست گاه از گل و گاه خفت
به سوی سگ آورد پس روی و گفت
که ای رشته ی فکرتت پیچ پیچ
چه می‌خواهی اینجا بگو؟ گفت: هیچ!
ز بس راه پیموده فرسوده ام
زمانی در این گوشه آسوده ام
خرش گفت: زنهار، اینجا ممان
نیم من شکار تو ای بدگمان
به من تا نمیرم نداری رجوع
گر اینجا بمانی بمیری ز جوع
منم سخت جان، آرزوی تو خام
پی صید خود خیز و بردار گام
سگش گفت: ای سر قطار خران
خران سبزه ی تر بیادت چران
اگر سخت جانی تو در روزگار
مرا نیز خود در جهان نیست کار
نه گستاخم و بی ادب این قدر
که تا زنده ای پا نهم پیشتر
نه آنم که تنها گذارم تو را
دم واپسین، واگذارم تو را
تو تا زنده ای، پاسبان توام
تو شه، من سگ آستان توام
کجا سگ ز صاحب جدایی کند؟!
وفادار کی بی‌وفایی کند؟!
چریدی چو در مرغزار جنان
خر عیسی ات گشت هم داستان
نخواهم که جسم تو گردد ستوه
ز گرگان دشت و پلنگان کوه
دوم، سر قدم ساخته سوی تو
کنم چرب دندان ز پهلوی تو
نمانم دمی استخوانت به خاک
که بر خاک نپسندمت چشم پاک
چه تشویش جوع منت در دل است
ازین فکر، پایت چرا در گل است؟!
تو را عمر بیش از یک امروز نیست
چراغ حیاتت شب افروز نیست
به امید این زنده ام سال‌ها
کت از خون کنم سرخ چنگال‌ها
رسیده کنون نیم جانت به لب
به جان سختی امروز آری به شب
بود طاقت جوع یک روزه ام
کجا می‌فرستی به دریوزه ام؟!
یک امروز تا شب که من همرهم
نه تو جان بری و نه من جان دهم!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۶ - شنیدم که فردوسی نیکبخت
شنیدم که فردوسی نیکبخت
کشید از جهان چون به فردوس رخت
شد از رحمت ایزدی کامیاب
یکی دید از زاهدانش به خواب
به باغی، نه مانند این باغ‌ها
از آن بر دل باغ‌ها داغ‌ها
نشسته است در قصر یاقوت فام
می لعلیش کرده ساقی به جام
نه از سایه روزش چو شب تیره بود
نه از آفتابش نظر خیره بود
نفس تازه اش از ریاحین باغ
ز بوی گلش عطر پرور دماغ
هر آن میوه کو را فتادی پسند
فتادیش بر پا ز شاخ بلند
هر آن نغمه کو در نظر داشتی
همه مرغ آن نغمه برداشتی
ز حورش، کنیزان ناز آفرین
رهش رفته با طره ی عنبرین
ز غلمان، غلامان مستش به ناز
گرفته خط بندگی از ایاز
نه جز عشرت اندیشیش پیشه ای
نه از شاه محمودش اندیشه ای
ز روحانیان انجمن کرده گرم
همه گل‌فروشان بازار شرم
چو دور است ظلمت ز تشریف نور
همی دید زاهد به حسرت ز دور
شگفتید و گفتا به دانای طوس
که ای از تو روشن چراغ مجوس
مرا راستی حیرت از کار تست
که کار تو با عقل ناید درست
تو تا بودی از جمله ی زندگان
ندید از تو کس طاعت بندگان
نه جز شاه غزنین یاریت بود؟!
نه جز نظم شهنامه کاریت بود؟!
چه کردی که جنت مقام تو شد؟!
چه کردی که رضوان غلام تو شد؟!
تبسم کنان گفتش: ای بی‌گناه!
چه می‌پرسی از بنده ای روسیاه؟!
مرا ز آنچه گویی گنه بود بیش
که خود بهتر آگاهم از حال خویش
ببخشود لیک ایزد ذوالمنن
به این شعر من سر به سر جرم من
«خدای بلندی و پستی تویی
ندانم چه ای هر چه هستی تویی»
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۷ - چو بیدار شد زاهد از خواب شاد
چو بیدار شد زاهد از خواب شاد
همان بیت گویند بودش به یاد
همی خواند و خون ریخت از دیدگان
پسند این بود از پسندیدگان
همان نیم‌شب رفت بر خاک او
جبین سود بر تربت پاک او
ازو عذر گستاخی خویش خواست
مراد خود آن شه ز درویش خواست
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۸ - شنیدم یکی از بزرگان عصر
شنیدم یکی از بزرگان عصر
نشستی بزرگانه بر بام قصر
سران ولایت در آن آستان
به مدحش نشستند هم‌داستان
گشادی به کار عدالت چو دست
فگندی بر ایوان کسری شکست
همی کند بنیاد ظلم از زمین
به یسر یسار و به یمن یمین
چو نقش کرم دیدی از خاتمش
به دریوزه پیش آمدی حاتمش
همی ریخت آن ابر بحر کرم
به جیب و کنار فقیران درم
بخیلی در آن آستان راه داشت
ز جودش به دل خون، به لب آه داشت!
ز جودش به هر کس رسیدی رسد
شدی تنگدل آن بخیل از حسد
ولی در گلو گریه بودش گره
نیارستی از بیم گفتن: مده!
نبود آگه آن داور بیهمال
که از وی بخیل است آشفته حال
مگر شکوه بردش یکی بامداد
که دوشم یکی سفله دشنام داد
غلامان به فرمان آن دادخواه
رساندند آن سفله بر پیشگاه
به دلجویی عاجز سینه ریش
بجوشید بر سفله آن رحم کیش
ز عدلش عتابی به اندازه کرد
جهان از عدالت پر آوازه کرد
به او داد دشنام چون مرزبان
بخیل آمدش این سخن بر زبان
که ای داور افغان ز اسراف تو
بسی شکوه دارم ز انصاف تو
گر این است داد و دهش مر تو را
نیارم دگر روی بر در تو را
تو خود هر چه هر جا به هر کس دهی
به من داغ چون شعله بر خس نهی
دهی گر چه دشنام، درد آیدم
به جان رنج و بر دیده گرد آیدم
بگیر از کرم دست درویش را
میفگن ز پا بنده ی خویش را
نمیرم گر از جودت ای گنج بخش
نتازد اجل بر من از کینه رخش
مکن جود و جان من از من مگیر
دریغ است، خونم به گردن مگیر!
چنین گفتش آن عدل پرور خدیو
که ای از دمت گشته دیوانه دیو
شود زنده گر صد کس از جود من
یکی گر بمیرد، بود سود من
چو صد کس شود زنده یک کس هلاک
ز دیوان روز حسابم چه باک؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۹ - به گیلان کهن فحلی از راستان
به گیلان کهن فحلی از راستان
فرو خواند بر گوشم این داستان
کزین پیشتر که آتشم گرم بود
دلم کاین زمان سخت شد، نرم بود
مرا هدهدی بود آموخته
دریغا از آن گنج اندوخته
زبان آور آن طایر مهربان
سلیمان و بلقیس را همزمان
مزین به تاج سلیمان سرش
ملون چو دیبای الوان پرش
رسول سلیمان به شهر سبا
شنیده ز بلقیسان مرحبا
سرودی چنان گاه بر شاخ سرو
که افگندی آتش به جان تذرو
به گلبن چنان گاه کردی فغان
که بلبل گل آوردیش ارمغان
نه طوطی و شکر به منقار داشت
ز همسایگی هما عار داشت
تو گفتی مرا طایر روح بود
که تن از جداییش مجروح بود
قضا کرد روزی از او غافلم
سرشتند گویا ز غفلت گلم
ازو کرد چون غافلم در زمان
ببین تا چه پیدا نمود آسمان؟!
مگر بازی از دست شه جسته بود
چو شاهان ز هر قید وارسته بود
نیارست در دست شاهان نشست
که آنجا نبود اختیارش به دست
چو از ساعد شاه پرواز کرد
ز پابند و از دل گره باز کرد
خوش آمد ز بام سرای منش
چو جغدی که ویرانه شد مأمنش
فگند آن هما سایه بر بام من
به پای خود افتاد در دام من
ز ایوان شاهیش چون دل گرفت
به ویرانه چون جغد منزل گرفت
که چون طبلک شه برآرد خروش
بود کان خروشش نیاید به گوش
گرسنه شد آن باز شیرین شکار
شدش کام تلخ از غم روزگار
نه فرصت که صیدی برآرد به چنگ
نه طاقت که بر جوع آرد درنگ
فتادش به هدهد نگه ناگهان
تو گویی سیه شد به چشمش جهان
نظر چون بر آن مرغ طناز کرد
پی صیدش از بام پرواز کرد
چو آن بینوا دید چنگال او
مبیناد یا رب کسی حال او
به هدهد جهان باز چون تنگ ساخت
ببین باز گردون چه نیرنگ ساخت؟!
در آن حالت آن مرغ زیرک ز بیم
به منقار شد جنگجو با غنیم
چو منقار هدهد دراز اوفتاد
به سوراخ بینی باز اوفتاد
فرو ماند از کار خود هر دو باز
در اندیشه ی جان چه هدهد، چه باز
چنین مانده تا من ز راه آمدم
خرامان به آن صیدگاه آمدم
عجب ماندم از بازی روزگار
مرا بس همی دیدن آموزگار
گرفتم چو صیاد بی قید را
رهاندم از آن قید آن صید را
گرفتندش از من غلامان شاه
رها گشت آن مرغک بی‌گناه
به بازی، مگر باز شد باز اسیر
به صید ضعیفان مشو سختگیر
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۰ - شنیدم که نادر شه سنگدل
شنیدم که نادر شه سنگدل
گذر کرد بر زاهدی تنگدل
چنین گفت با گوشه گیر نژند
که امروز الحق تویی سر بلند
که کردی ازین ملک فانی گذشت
نکردی ز همت دگر بازگشت
بگفت آنکه بودش ز دانش بسیج
که همت نخواهد گذشتن ز هیچ
تو در کار همت کمر بسته ای
که از ملک باقی نظر بسته ای
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۱ - به من دوستی گفت از دوستان
به من دوستی گفت از دوستان
که با من همی گشت در بوستان
که از روزگارم غمی در دل است
که ناگفتن و گفتنش مشکل است
مرا هست رازی نهان در جهان
کنون خواهم آن راز گویم نهان
به فخر زمان خان گیلان زمین
کش از عدل شه گله را گرگ امین
بزرگ است و دانا و آزاده مرد
ز درمان نشاید نهان داشت درد
ندانم، ولی کی توان جست راه
نهان از رقیبان در آن بزمگاه؟!
چو خضر ار کنی رهنمایی مرا
ازین قید بخشی رهایی مرا
منم خشک لب، اوست بارنده میغ
چرا آب از تشنه داری دریغ؟!
از این بیش مپسند ای آموزگار
ستم بر ستمدیده ی روزگار
منش گفتم: ای سالک ره نورد
ز درد خود آوردیم دل به درد
بناید دریغم ز مقصود تو
زیانی مرا نیست از سود تو
در خانه یی کاو به دولت گشاد
ز کس نیست خالی که خالی مباد
کند مجلس آن دم تهی از کرم
که ریزد به دامان سائل درم
ز شرم کسان بسکه شرم آیدش
به وقت عطا خلوتی بایدش
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۲ - چنین یاد دارم که در اصفهان
چنین یاد دارم که در اصفهان
سپهدار گیتی خدیو جهان
بفرمود کآرند چون روز جنگ
شکاری غلامان، کمان‌ها به چنگ
که تا بیند از لشکر خسروی
که را شصت صاف است و باز و قوی؟!
پی آزمون رفته از هر طرف
که جویند تیرافگنان را هدف
به زنجیر بستند آخر سگی
به جا زآن نه جز پوستی و رگی
به میخی ز آهن چو ساق درخت
کشیدند زنجیر را حلقه سخت
فرو برده آن میخ را بر زمین
نشستند بر کف کمان، در کمین
ز هر گوشه رو کرده یاران بر او
به یکبار شد تیر باران بر او
کمان آهنین، تیر پهلو گذار
نشانه یکی، ناوک افگن هزار
نبد ز آن دلیران آرش کمان
به تیر خطا هیچکس را گمان
ز ابر کمان کمان ابروان
چو باران خدنگ بلا شد روان
ز پیکان بیگان، به او چون تگرگ
پیاپی رساندند پیغام مرگ
سگ بینوا ناله آغاز کرد
نیارست زنجیر خود باز کرد
دمادم در آن منزل هولناک
که از خون خود سرخ دیدیش خاک
نشستی و برخاستی چون غبار
نشیب و فراز و یمین و یسار
چو در خود امید رهایی ندید
امید خود از زندگانی برید
قدم در ره جان سپردن نهاد
ز بیچارگی دل به مردن نهاد
به تیرافگنان چون فتادش نگاه
گذشتش ز نه آسمان تیر آه
به جان آفرین، جان سپرد از امید
زبان بسته او گفت و ایزد شنید
در آن گوشه کش تیر بایست خورد
فرو خفت ز آنسان که گفتند مرد
ولی ز آن جوانان ترکش فشان
نیامد خدنگ یکی بر نشان
نهانی سگ آهی کشید از جگر
که شد همچو تیر قضا کارگر
یکی ز آن میان تیرش از شست جست
کزو حلقه ی میخ آهن شکست
چو آن حال دید آن سگ ناتوان
ز نو یافت در تن روان، شد روان!
در آن رستخیزش چو جان ماند و رفت
خدا را به پاکی همی خواند و رفت
دریغا نه یی آذر از رستگان
که دانی زبان زبان بستگان
فگندند صید افگنان سر به پیش
خجل مانده از دست و بازوی خویش
سپهدار، حیران نظاره کنان
ز شهر خرد مانده آوارگان
ز حیرت به دیوارها پشت‌ها
گرفته به دندان سر انگشت‌ها
به هم گشته زین گونه هم‌داستان
که این کو دهد جان، بود جان ستان
سری نیست از طوق حکمش جدا
سخن مختصر، تا نخواهد خدا
اگر جای باران ز بارنده میغ
ببارد شب و روز برنده تیغ
به جای گیاه از گل سبزه خیز
بروید مه و سال شمشیر تیز
تراشد نه آن، موی از پشت سنگ
خراشد نه این، پوست از پای لنگ!