تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۷ - آن دیده نباشد که نه حیران تو باشد
آن دیده نباشد که نه حیران تو باشد
وان دل نبود کاو نه به زندان تو باشد
گر بر سر من حکم کنی رای صوابست
آن سر چه کنم گرنه به فرمان تو باشد
در عید رخت کرده فدا جان جهانیست
آن جان نبود جان که نه قربان تو باشد
هر میوه که از جنّت فردوس بیارند
میلم همه بر پسته خندان تو باشد
در رشته نظمم طلبم لؤلؤ لالا
نه نه غلطم رشته دندان تو باشد
من درخور وصل تو نیم لیک نگارا
گر لطف کنی غایت احسان تو باشد
باروی دل افروز تو آن قدر ندارد
خورشید جهانتاب که دربان تو باشد
وان دل نبود کاو نه به زندان تو باشد
گر بر سر من حکم کنی رای صوابست
آن سر چه کنم گرنه به فرمان تو باشد
در عید رخت کرده فدا جان جهانیست
آن جان نبود جان که نه قربان تو باشد
هر میوه که از جنّت فردوس بیارند
میلم همه بر پسته خندان تو باشد
در رشته نظمم طلبم لؤلؤ لالا
نه نه غلطم رشته دندان تو باشد
من درخور وصل تو نیم لیک نگارا
گر لطف کنی غایت احسان تو باشد
باروی دل افروز تو آن قدر ندارد
خورشید جهانتاب که دربان تو باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۰ - آن دل که به زلفین تو پابند نباشد
آن دل که به زلفین تو پابند نباشد
پیش دل من آنکه خردمند نباشد
گر دل ببری از من و گر جان بستانی
امری بجز از امر خداوند نباشد
هر دل که ز درد غم عشق تو خلل یافت
تحقیق که در وی اثر پند نباشد
گم شد دل مسکین من خسته عجب نیست
گر در سر زلفین تو در بند نباشد
ای سرو سهی هم گذری سوی جهان کن
میلت سوی ما تا کی و تا چند نباشد
او را نتوان گفت که از اهل دلانست
آنکس که دلش باشد و دلبند نباشد
پیش دل من آنکه خردمند نباشد
گر دل ببری از من و گر جان بستانی
امری بجز از امر خداوند نباشد
هر دل که ز درد غم عشق تو خلل یافت
تحقیق که در وی اثر پند نباشد
گم شد دل مسکین من خسته عجب نیست
گر در سر زلفین تو در بند نباشد
ای سرو سهی هم گذری سوی جهان کن
میلت سوی ما تا کی و تا چند نباشد
او را نتوان گفت که از اهل دلانست
آنکس که دلش باشد و دلبند نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۲ - ما را به جهان جز غم تو یار نباشد
ما را به جهان جز غم تو یار نباشد
جز جستن وصل تو مرا کار نباشد
از گلشن وصل تو من خسته جگر را
در پای دلم جز اثر خار نباشد
چون سرو روان گر گذری پیش من آری
در پای تو جز جان من ایثار نباشد
دانی به چه شرط این بتوان کرد که آن دم
در مجلس ما صحبت اغیار نباشد
هستی تو طبیب دل پردرد جهانی
لیکن دل تو در غم بیمار نباشد
حال من غمدیده تو بنگر که چه باشد
بیمار غم عشقم و تیمار نباشد
گویند که دل را بده از دست به دلدار
دل داده ز دستم من و دلدار نباشد
بیداری شبهای من خسته عجب نیست
در درد فراق تو که بیدار نباشد
در کوی تو بارست سگان را به چه معنی
این بنده مهجور تو را بار نباشد
جز جستن وصل تو مرا کار نباشد
از گلشن وصل تو من خسته جگر را
در پای دلم جز اثر خار نباشد
چون سرو روان گر گذری پیش من آری
در پای تو جز جان من ایثار نباشد
دانی به چه شرط این بتوان کرد که آن دم
در مجلس ما صحبت اغیار نباشد
هستی تو طبیب دل پردرد جهانی
لیکن دل تو در غم بیمار نباشد
حال من غمدیده تو بنگر که چه باشد
بیمار غم عشقم و تیمار نباشد
گویند که دل را بده از دست به دلدار
دل داده ز دستم من و دلدار نباشد
بیداری شبهای من خسته عجب نیست
در درد فراق تو که بیدار نباشد
در کوی تو بارست سگان را به چه معنی
این بنده مهجور تو را بار نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۳ - چون چشم خوشت نرگس مخمور نباشد
چون چشم خوشت نرگس مخمور نباشد
بی روی تو در دیده ی ما نور نباشد
بسیار بود بنده تو را لیک چو داعی
یک بنده ی بیچاره مهجور نباشد
حالیست مرا با سر زلف تو ولیکن
بر حال من ار رحم کنی دور نباشد
گر جنّت و فردوس دهندم به حقیقت
دانم که به ماننده ی تو حور نباشد
ور نیز بود حور چه ارزد که یقینست
کان حور پریوش چو تو منظور نباشد
چون چشم تو نرگس نبود در همه بستان
همچون رخ تو سوسن و کافور نباشد
دردی که بود از غم تو در دل بیمار
آن صحّت کلیست که رنجور نباشد
شکرست که گل در رمضان نیست که او را
عادت همه آنست که مستور نباشد
فریاد که روزست و بنفشه سر بازار
لیکن چه کنم تا رمضان زور نباشد
خیری و سمن سوسن الوان و بنفشه
جمعست کنون چون به جهان سور نباشد
بی روی تو در دیده ی ما نور نباشد
بسیار بود بنده تو را لیک چو داعی
یک بنده ی بیچاره مهجور نباشد
حالیست مرا با سر زلف تو ولیکن
بر حال من ار رحم کنی دور نباشد
گر جنّت و فردوس دهندم به حقیقت
دانم که به ماننده ی تو حور نباشد
ور نیز بود حور چه ارزد که یقینست
کان حور پریوش چو تو منظور نباشد
چون چشم تو نرگس نبود در همه بستان
همچون رخ تو سوسن و کافور نباشد
دردی که بود از غم تو در دل بیمار
آن صحّت کلیست که رنجور نباشد
شکرست که گل در رمضان نیست که او را
عادت همه آنست که مستور نباشد
فریاد که روزست و بنفشه سر بازار
لیکن چه کنم تا رمضان زور نباشد
خیری و سمن سوسن الوان و بنفشه
جمعست کنون چون به جهان سور نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۸ - بر خسته دلان جور از این بیش نباشد
بر خسته دلان جور از این بیش نباشد
نیش ستم آخر به سر ریش نباشد
مجروح دل خسته ام از تیغ فراقش
در نوش لبت بهره بجز نیش نباشد
هرکس خورد آخر غم احوال دل خویش
ما را به غم عشق غم خویش نباشد
بیگانه به حال من دلداده ببخشود
مشکل که ترحّم به دل خویش نباشد
جان در تن مهجور من ای نور دو دیده
بی صحبت شیرین تو کاریش نباشد
گفتم که کنم جان و جهان در سر کارش
قول من بیچاره کمابیش نباشد
بیچاره دلم را ز چه روی ای بت مه روی
در بارگه وصل تو باریش نباشد
بار غم هجران تو مشکل بود امّا
از جور و جفاهای تو یاریش نباشد
در سایه انصاف بدارم که جهان را
جز درگه الطاف تو جاییش نباشد
ما منتظر لطف تو مگذار که گویند
سلطان جهان را غم درویش نباشد
نیش ستم آخر به سر ریش نباشد
مجروح دل خسته ام از تیغ فراقش
در نوش لبت بهره بجز نیش نباشد
هرکس خورد آخر غم احوال دل خویش
ما را به غم عشق غم خویش نباشد
بیگانه به حال من دلداده ببخشود
مشکل که ترحّم به دل خویش نباشد
جان در تن مهجور من ای نور دو دیده
بی صحبت شیرین تو کاریش نباشد
گفتم که کنم جان و جهان در سر کارش
قول من بیچاره کمابیش نباشد
بیچاره دلم را ز چه روی ای بت مه روی
در بارگه وصل تو باریش نباشد
بار غم هجران تو مشکل بود امّا
از جور و جفاهای تو یاریش نباشد
در سایه انصاف بدارم که جهان را
جز درگه الطاف تو جاییش نباشد
ما منتظر لطف تو مگذار که گویند
سلطان جهان را غم درویش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۵ - ما را به جهان جز غم روی تو نباشد
ما را به جهان جز غم روی تو نباشد
منزلگه ما جز سر کوی تو نباشد
مشک ارچه کنندش به سر زلف تو تشبیه
او هیچ نیرزد که به بوی تو نباشد
از دست صبا بوی سر زلف خدا را
بفرست که دلجوی چو بوی تو نباشد
مه گرچه شب افروز و جهان گرد غریبست
بی روی و ریا ماه چو روی تو نباشد
چون دیده ی جان و دلم از حسرت رویت
ای ماه دلفروز به سوی تو نباشد
گل گرچه دلفروز و جهان گرد حریفیست
بویی بودش لیک به بوی تو نباشد
زان زلف چو چوگان چه کند خسته دل من
کاندر غم هجران تو چون گوی تو نباشد
در شانه ی وصل من بیچاره نگارا
چونست که یک تاره ز موی تو نباشد
در کوی غم روی تو ای جان جهانسوز
شب نیست که صد آه ز روی تو نباشد
منزلگه ما جز سر کوی تو نباشد
مشک ارچه کنندش به سر زلف تو تشبیه
او هیچ نیرزد که به بوی تو نباشد
از دست صبا بوی سر زلف خدا را
بفرست که دلجوی چو بوی تو نباشد
مه گرچه شب افروز و جهان گرد غریبست
بی روی و ریا ماه چو روی تو نباشد
چون دیده ی جان و دلم از حسرت رویت
ای ماه دلفروز به سوی تو نباشد
گل گرچه دلفروز و جهان گرد حریفیست
بویی بودش لیک به بوی تو نباشد
زان زلف چو چوگان چه کند خسته دل من
کاندر غم هجران تو چون گوی تو نباشد
در شانه ی وصل من بیچاره نگارا
چونست که یک تاره ز موی تو نباشد
در کوی غم روی تو ای جان جهانسوز
شب نیست که صد آه ز روی تو نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۶ - چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد
چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد
ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد
از آه دل سوخته ی ما حذری کن
کان دم زنم آهی که کس آگاه نباشد
روی از من بیچاره بپوشید به تندی
بر آینه تندی بجز از آه نباشد
تا چند زنم حلقه صفت سر به در یار
گویند برو در حرمت راه نباشد
گویند چه خواهی به جهان کام دل خویش
ما را بجز از وصل تو دلخواه نباشد
من راهرو راه غم عشقم و دانی
در کوی هوس رفتن بیراه نباشد
ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد
از آه دل سوخته ی ما حذری کن
کان دم زنم آهی که کس آگاه نباشد
روی از من بیچاره بپوشید به تندی
بر آینه تندی بجز از آه نباشد
تا چند زنم حلقه صفت سر به در یار
گویند برو در حرمت راه نباشد
گویند چه خواهی به جهان کام دل خویش
ما را بجز از وصل تو دلخواه نباشد
من راهرو راه غم عشقم و دانی
در کوی هوس رفتن بیراه نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۱ - تا چند ز هجرت دلم ای یار بنالد
تا چند ز هجرت دلم ای یار بنالد
بی روی تو شب تا به سحر زار بنالد
از حسرت لعل شکرین تو چو طوطی
در بند قفس گشته گرفتار بنالد
هر شب به سر کوی تو از درد جدایی
فریادکنان از غم دلدار بنالد
باور نتوان داشت از او لاف محبّت
گر عاشق گل در چمن از خار بنالد
روزی که قدم رنجه کنی بر سر بیمار
معذور همی دار چو بیمار بنالد
چندان ز غم عشق تو ای دوست بنالم
کز سوز دل من در و دیوار بنالد
هر شب ز غم هجر تو تا صبح بنالم
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
چون کار جهان بی ستمی نیست همی ساز
کان یار نخوانند که از یار بنالد
بی روی تو شب تا به سحر زار بنالد
از حسرت لعل شکرین تو چو طوطی
در بند قفس گشته گرفتار بنالد
هر شب به سر کوی تو از درد جدایی
فریادکنان از غم دلدار بنالد
باور نتوان داشت از او لاف محبّت
گر عاشق گل در چمن از خار بنالد
روزی که قدم رنجه کنی بر سر بیمار
معذور همی دار چو بیمار بنالد
چندان ز غم عشق تو ای دوست بنالم
کز سوز دل من در و دیوار بنالد
هر شب ز غم هجر تو تا صبح بنالم
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
چون کار جهان بی ستمی نیست همی ساز
کان یار نخوانند که از یار بنالد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۶ - دوشم ز در آن شمع دلفروز درآمد
دوشم ز در آن شمع دلفروز درآمد
و آن تیره شب هجر نگارم به سر آمد
عمریست بپروردمش از آب دو دیده
تا قامت آن سرو دلارا به بر آمد
من منتظر وعده آن عمر گرامی
تا همچو سهی سرو شبی در گذر آمد
گفتم که زدم ناله بسی در شب هجران
المنة لله که چنین کارگر آمد
امسال ز خون جگر ماست تو دانی
کاین گلبن مقصود جهان بارور آمد
لیکن چه توان کرد نصیب من از آن گل
یا خار جفا یا همه خون جگر آمد
من خسته به هجران قدمی بر سر ما نه
تا بانگ برآرند که عمرش به سر آمد
و آن تیره شب هجر نگارم به سر آمد
عمریست بپروردمش از آب دو دیده
تا قامت آن سرو دلارا به بر آمد
من منتظر وعده آن عمر گرامی
تا همچو سهی سرو شبی در گذر آمد
گفتم که زدم ناله بسی در شب هجران
المنة لله که چنین کارگر آمد
امسال ز خون جگر ماست تو دانی
کاین گلبن مقصود جهان بارور آمد
لیکن چه توان کرد نصیب من از آن گل
یا خار جفا یا همه خون جگر آمد
من خسته به هجران قدمی بر سر ما نه
تا بانگ برآرند که عمرش به سر آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۰ - یاری که همه میل دلش سوی وفا بود
یاری که همه میل دلش سوی وفا بود
برگشت و جفا کرد و ندانم که چرا بود
بر حال من دلشده ی زار نبخشود
این نیز هم از طالع شوریده ی ما بود
از هجر تو هر چند که کردیم شکایت
با وصل تو گویی نفس باد صبا بود
آن عهد که بستی و دگر بار شکستی
حقّا که نه از پیش من از پیش شما بود
یک لحظه ز شادی جهان شاد نگشتم
تا دامن وصل توأم از دست رها بود
من شکر وصال تو نه می گفتم اگرنه
آن دولت و شادی که مرا بود که را بود
از رشک قبا می شد پیراهن دلها
روزی که میان من و دلدار صفا بود
مسکین دل من قید سر زلف بتان شد
دیوانه به زنجیر کشیدند و سزا بود
گویند که سلطان جهان بنده نوازست
با ماش ندانم که چرا میل جفا بود
برگشت و جفا کرد و ندانم که چرا بود
بر حال من دلشده ی زار نبخشود
این نیز هم از طالع شوریده ی ما بود
از هجر تو هر چند که کردیم شکایت
با وصل تو گویی نفس باد صبا بود
آن عهد که بستی و دگر بار شکستی
حقّا که نه از پیش من از پیش شما بود
یک لحظه ز شادی جهان شاد نگشتم
تا دامن وصل توأم از دست رها بود
من شکر وصال تو نه می گفتم اگرنه
آن دولت و شادی که مرا بود که را بود
از رشک قبا می شد پیراهن دلها
روزی که میان من و دلدار صفا بود
مسکین دل من قید سر زلف بتان شد
دیوانه به زنجیر کشیدند و سزا بود
گویند که سلطان جهان بنده نوازست
با ماش ندانم که چرا میل جفا بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۴ - آنکس که مرا از دو جهان یار گزین بود
آنکس که مرا از دو جهان یار گزین بود
برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی
امّید من و عهد تو ای دوست نه این بود
شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم
زآن رو که غمت در دل من نقش نگین بود
گفتم که شبی دست به وصلم نگرفتی
گفتا چه کنم دشمن بدخو به کمین بود
فریاد که یک دوست ندیدم به جهان من
دشمن چه توان گفت که یک روی زمین بود
بگذشت و نظر بر من دلخسته نینداخت
هرچند که جانم ز غم عشق حزین بود
ما یک سر موی از سر مهرت نگذشتیم
برگشتی و با مات چه افتاد و چه کین بود
هر چند که بدحال و پریشانم و غمگین
امید چنانست که بهبود من این بود
ما جان و جهان در ره عشق تو نهادیم
دل بردی و گر جان ستدی بنده رهین بود
برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی
امّید من و عهد تو ای دوست نه این بود
شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم
زآن رو که غمت در دل من نقش نگین بود
گفتم که شبی دست به وصلم نگرفتی
گفتا چه کنم دشمن بدخو به کمین بود
فریاد که یک دوست ندیدم به جهان من
دشمن چه توان گفت که یک روی زمین بود
بگذشت و نظر بر من دلخسته نینداخت
هرچند که جانم ز غم عشق حزین بود
ما یک سر موی از سر مهرت نگذشتیم
برگشتی و با مات چه افتاد و چه کین بود
هر چند که بدحال و پریشانم و غمگین
امید چنانست که بهبود من این بود
ما جان و جهان در ره عشق تو نهادیم
دل بردی و گر جان ستدی بنده رهین بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۹ - در دیده خیال تو نگاریم دگر بار
در دیده خیال تو نگاریم دگر بار
بر یاد لبت عمر گذاریم دگر بار
جانا خبرت نیست که از شدّت هجران
ما در غم دیدار تو زاریم دگر بار
از شوق رخ چون گل دلبر به گلستان
چون بلبل شوریده هزاریم دگر بار
از مهر رخ خوب تو ای خسرو خوبان
در وادی جان مهر تو کاریم دگر بار
از دولت وصلش به گلستان مرادم
در دیده ی دشمن همه خاریم دگر بار
هر چند که بیزار شدی از من مهجور
جان را هوس وصل تو داریم دگر بار
ما مستی وصل تو ندیدیم ولیکن
از باده هجر تو خماریم دگر بار
دی از من بیچاره ربودی دل و بردی
امروز دلی خسته نداریم دگر بار
از رفتن دل نیست مرا با تو حسابی
گر می طلبی جان بسپاریم دگر بار
هر چند عزیز دل مصری به حقیقت
چون خاک چرا پیش تو خواریم دگر بار
گرچه به سرانگشت جفا خون دلم ریخت
ما بنده آن دست و نگاریم دگر بار
در بارگه شاه جهان از غمت ای دل
صد ناله و فریاد برآریم دگر بار
بر یاد لبت عمر گذاریم دگر بار
جانا خبرت نیست که از شدّت هجران
ما در غم دیدار تو زاریم دگر بار
از شوق رخ چون گل دلبر به گلستان
چون بلبل شوریده هزاریم دگر بار
از مهر رخ خوب تو ای خسرو خوبان
در وادی جان مهر تو کاریم دگر بار
از دولت وصلش به گلستان مرادم
در دیده ی دشمن همه خاریم دگر بار
هر چند که بیزار شدی از من مهجور
جان را هوس وصل تو داریم دگر بار
ما مستی وصل تو ندیدیم ولیکن
از باده هجر تو خماریم دگر بار
دی از من بیچاره ربودی دل و بردی
امروز دلی خسته نداریم دگر بار
از رفتن دل نیست مرا با تو حسابی
گر می طلبی جان بسپاریم دگر بار
هر چند عزیز دل مصری به حقیقت
چون خاک چرا پیش تو خواریم دگر بار
گرچه به سرانگشت جفا خون دلم ریخت
ما بنده آن دست و نگاریم دگر بار
در بارگه شاه جهان از غمت ای دل
صد ناله و فریاد برآریم دگر بار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۰ - در حسرت آن چهره و روییم دگر بار
در حسرت آن چهره و روییم دگر بار
آشفته روی تو چو موییم دگر بار
بر بوی امیدی که تو بر ما گذر آری
از لعبتکان سر کوییم دگر بار
از تاب سر زلف چو چوگان تو یارا
در کوی تو سرگشته چو گوییم دگر بار
تا خاک کف پای تو در دست من افتد
در گرد جهان در تک و پوییم دگر بار
مانند سکندر منم و چشمه حیوان
در ظلمت گیسوی تو جوییم دگر بار
تشبیه قدش کردم با سرو گل اندام
رنجید ز ما راست نگوییم دگر بار
از صبح نسیم سر زلف تو شنیدیم
در حسرت آن نکهت و بوییم دگر بار
گر دامن وصل تو به دست دلم افتد
از لعل تو جز کام نجوییم دگر بار
عشق تو چو سنگست و دل ما جو سبوییست
در شوق تو چون سنگ و سبوییم دگر بار
آشفته روی تو چو موییم دگر بار
بر بوی امیدی که تو بر ما گذر آری
از لعبتکان سر کوییم دگر بار
از تاب سر زلف چو چوگان تو یارا
در کوی تو سرگشته چو گوییم دگر بار
تا خاک کف پای تو در دست من افتد
در گرد جهان در تک و پوییم دگر بار
مانند سکندر منم و چشمه حیوان
در ظلمت گیسوی تو جوییم دگر بار
تشبیه قدش کردم با سرو گل اندام
رنجید ز ما راست نگوییم دگر بار
از صبح نسیم سر زلف تو شنیدیم
در حسرت آن نکهت و بوییم دگر بار
گر دامن وصل تو به دست دلم افتد
از لعل تو جز کام نجوییم دگر بار
عشق تو چو سنگست و دل ما جو سبوییست
در شوق تو چون سنگ و سبوییم دگر بار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۸ - آخر نظری کن به من ای سرو روان باز
آخر نظری کن به من ای سرو روان باز
هر چند که آید همه از سرو روان ناز
سرگشته چو ماییم خروشان ز فراقت
در گوش تو خواهیم که گوییم همه راز
قدّ تو بلندست و مرا دست رسی نیست
گویی تو که با ناله و با گریه همی ساز
خورشید جهانتابی و من ذرّه مهرت
از بهر خدا سایه ی لطفی به من انداز
دانی که ز هجران دل ما در چه ملالست
چون شمع که باشد سر او در دهن گاز
مسکین دل من همچو کبوتر بچه وحشیست
چون پنجه تواند که کند با چو تو شهباز
گویند که صبرست جهان چاره ی کارت
از روی ضرورت شده با هجر تو دمساز
هر چند که آید همه از سرو روان ناز
سرگشته چو ماییم خروشان ز فراقت
در گوش تو خواهیم که گوییم همه راز
قدّ تو بلندست و مرا دست رسی نیست
گویی تو که با ناله و با گریه همی ساز
خورشید جهانتابی و من ذرّه مهرت
از بهر خدا سایه ی لطفی به من انداز
دانی که ز هجران دل ما در چه ملالست
چون شمع که باشد سر او در دهن گاز
مسکین دل من همچو کبوتر بچه وحشیست
چون پنجه تواند که کند با چو تو شهباز
گویند که صبرست جهان چاره ی کارت
از روی ضرورت شده با هجر تو دمساز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۱ - تا چند کشیم از جگر این آه جگر سوز
تا چند کشیم از جگر این آه جگر سوز
تا چند خوریم از ستمت تیغ جگردوز
تا چند بود وعده ی وصل تو به فردا
کامم زلب لعل خود ای جان بده امروز
کام من دلخسته مهجور روا کن
زان رو که بباید شد ازین کاخ دل افروز
ای مایه ی عمر تو فزون باد ز هر چیز
بر تخت شهی جای تو با طالع فیروز
نوروز به هر سال یکی روز بود لیک
هر صبحدمی باد تو را روز ز نوروز
سال و مه و روزت همه نو باد ز گیتی
دایم همه شب باد تو را روز چو نوروز
ما خود ستم و جور ز بیگانه کشیدیم
از خویش کشیدند مکافات چنان روز
از کار جهان تنگ مشو ای دل غمگین
در خلوت جان شمع رضایی تو برافروز
تا چند خوریم از ستمت تیغ جگردوز
تا چند بود وعده ی وصل تو به فردا
کامم زلب لعل خود ای جان بده امروز
کام من دلخسته مهجور روا کن
زان رو که بباید شد ازین کاخ دل افروز
ای مایه ی عمر تو فزون باد ز هر چیز
بر تخت شهی جای تو با طالع فیروز
نوروز به هر سال یکی روز بود لیک
هر صبحدمی باد تو را روز ز نوروز
سال و مه و روزت همه نو باد ز گیتی
دایم همه شب باد تو را روز چو نوروز
ما خود ستم و جور ز بیگانه کشیدیم
از خویش کشیدند مکافات چنان روز
از کار جهان تنگ مشو ای دل غمگین
در خلوت جان شمع رضایی تو برافروز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۴ - یارب دل محنت زده ام را خبری بخش
یارب دل محنت زده ام را خبری بخش
وز دیده ی صاحب نظرانم نظری بخش
در مصلحت دینی و دینم نظری کن
بر دشمن و بیگانه و خویشم ظفری بخش
این خسته ی غم را به فرح مرهم دل ساز
وین بی سر و پا را ز کرم پا و سری بخش
بی رهبر بینا نتوان رفت به منزل
از پیروی راهروانم اثری بخش
شمع رخ دلسوخته را نور و صفا ده
مرغ دل سودازده را بال و پری بخش
از شست قضا چون بجهد تیر حوادث
جان و دل بی پوشش ما را سپری بخش
در حشر که بخشی گنه خلق به طاعت
جرم من بیچاره به آه سحری بخش
وز دیده ی صاحب نظرانم نظری بخش
در مصلحت دینی و دینم نظری کن
بر دشمن و بیگانه و خویشم ظفری بخش
این خسته ی غم را به فرح مرهم دل ساز
وین بی سر و پا را ز کرم پا و سری بخش
بی رهبر بینا نتوان رفت به منزل
از پیروی راهروانم اثری بخش
شمع رخ دلسوخته را نور و صفا ده
مرغ دل سودازده را بال و پری بخش
از شست قضا چون بجهد تیر حوادث
جان و دل بی پوشش ما را سپری بخش
در حشر که بخشی گنه خلق به طاعت
جرم من بیچاره به آه سحری بخش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۱ - در باغ خرامید شبی آن بت مهوش
در باغ خرامید شبی آن بت مهوش
با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش
با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین
با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش
گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم
روزیش همین است ز تو جان بلاکش
گفتا که صبوری ز رخم کن دوسه روزی
گفتم که صبوری نتوان کرد بر آتش
خون دل ما می رود ای دوست به راهت
دامن تو ز خون من دلسوخته برکش
شب خوش چه کنی ای بت مه روی خدا را
بازآ که نبودست مرا با تو شبی خوش
در کیش مرا نیست که قربان شوم او را
با آنکه زند تیر جفاهاش ز ترکش
با آنکه جفا می کند او با دل تنگم
دانم نکند این دل بیچاره به ترکش
گویند چه خواهی به جهان ای دل محزون
خواهم شبکی وصل بتی مه رخ مهوش
با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش
با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین
با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش
گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم
روزیش همین است ز تو جان بلاکش
گفتا که صبوری ز رخم کن دوسه روزی
گفتم که صبوری نتوان کرد بر آتش
خون دل ما می رود ای دوست به راهت
دامن تو ز خون من دلسوخته برکش
شب خوش چه کنی ای بت مه روی خدا را
بازآ که نبودست مرا با تو شبی خوش
در کیش مرا نیست که قربان شوم او را
با آنکه زند تیر جفاهاش ز ترکش
با آنکه جفا می کند او با دل تنگم
دانم نکند این دل بیچاره به ترکش
گویند چه خواهی به جهان ای دل محزون
خواهم شبکی وصل بتی مه رخ مهوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۶ - تا کی کنم ای دوست به درد تو تحمّل
تا کی کنم ای دوست به درد تو تحمّل
دریاب دلم را و مکن بیش تعلّل
رحمی کن و بر حال من خسته ببخشای
تا چند کنی بر من سرگشته تطاول
چندم به سر خار جفا دل بخراشی
ای گل چه زیان باشدت از صحبت بلبل
چون گل به چمنهای جهان روی نماید
بلبل نتواند که کشد بار تحمّل
تا کی نکنی از سر انصاف و مروّت
در حال من بی کس بیچاره تأمل
یارب ز جفای فلک و جور رقیبان
کردیم به درگاه جلال تو توکّل
زنهار منال ای دل مسکین ز جفایش
ناچار بود خار هرآنجا که بود گل
آخر نظری کن به من از لطف نگارا
تا چند نمایی ز من خسته تغافل
در خلوت چشمم صنما خیل خیالت
بنشست و کند بهر جمال تو تحمّل
دریاب دلم را و مکن بیش تعلّل
رحمی کن و بر حال من خسته ببخشای
تا چند کنی بر من سرگشته تطاول
چندم به سر خار جفا دل بخراشی
ای گل چه زیان باشدت از صحبت بلبل
چون گل به چمنهای جهان روی نماید
بلبل نتواند که کشد بار تحمّل
تا کی نکنی از سر انصاف و مروّت
در حال من بی کس بیچاره تأمل
یارب ز جفای فلک و جور رقیبان
کردیم به درگاه جلال تو توکّل
زنهار منال ای دل مسکین ز جفایش
ناچار بود خار هرآنجا که بود گل
آخر نظری کن به من از لطف نگارا
تا چند نمایی ز من خسته تغافل
در خلوت چشمم صنما خیل خیالت
بنشست و کند بهر جمال تو تحمّل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۳ - بیمست که از دست تو فریاد برآرم
بیمست که از دست تو فریاد برآرم
یا روی ز جور تو به ملکی دگر آرم
تا کی ز جفاهای تو ای شوخ ستمگر
از دیده من غمزده خون جگر آرم
هر چند که از غمزه دلدوز زنی تیر
بیچاره من خسته ز جانت سپر آرم
در کلبه احزان من ار دوست درآید
از وجه زری چند و ز دیده گهر آرم
غیر رخ او گر مه و خورشید درآیند
من ناکسم ار هیچ کسی در نظر آرم
ای باد صبا بر سر کویش گذری کن
وز آمدن آن بت سیمین خبر آرم
گر رو بکند پیشکشش جان جهان را
قربان کنمش تا به سر ره گذر آرم
گر زآنکه عنان سوی من خسته گراید
من دیده دشمن به سرانگشت برآرم
یا روی ز جور تو به ملکی دگر آرم
تا کی ز جفاهای تو ای شوخ ستمگر
از دیده من غمزده خون جگر آرم
هر چند که از غمزه دلدوز زنی تیر
بیچاره من خسته ز جانت سپر آرم
در کلبه احزان من ار دوست درآید
از وجه زری چند و ز دیده گهر آرم
غیر رخ او گر مه و خورشید درآیند
من ناکسم ار هیچ کسی در نظر آرم
ای باد صبا بر سر کویش گذری کن
وز آمدن آن بت سیمین خبر آرم
گر رو بکند پیشکشش جان جهان را
قربان کنمش تا به سر ره گذر آرم
گر زآنکه عنان سوی من خسته گراید
من دیده دشمن به سرانگشت برآرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۲ - در عشق تو جز رنگ رخ زرد ندارم
در عشق تو جز رنگ رخ زرد ندارم
جز آه جگرسوز و دم سرد ندارم
درد غم هجران تو بر جان جهانست
بخشای که من طاقت این درد ندارم
بنواز به وصلم شبکی ای بت مه روی
زین بیش غم هجر تو در خورد ندارم
چشم تو بدزدید دل از دستم و خون کرد
من چاره این درد جهان گرد ندارم
بر دامنش ار هست غباری ز وجودم
باری به دل از ره گذرش گرد ندارم
چون سوسن اگر جمله زبانم به ثنایت
دانی که جز این هیچ دگر درد ندارم
در باغ جهان گر نه رخ و قد تو باشد
من میل به سرو چمن و ورد ندارم
جز آه جگرسوز و دم سرد ندارم
درد غم هجران تو بر جان جهانست
بخشای که من طاقت این درد ندارم
بنواز به وصلم شبکی ای بت مه روی
زین بیش غم هجر تو در خورد ندارم
چشم تو بدزدید دل از دستم و خون کرد
من چاره این درد جهان گرد ندارم
بر دامنش ار هست غباری ز وجودم
باری به دل از ره گذرش گرد ندارم
چون سوسن اگر جمله زبانم به ثنایت
دانی که جز این هیچ دگر درد ندارم
در باغ جهان گر نه رخ و قد تو باشد
من میل به سرو چمن و ورد ندارم