تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۰ - فریاد که از دست تو فریاد زنانم
فریاد که از دست تو فریاد زنانم
فریاد که بر دوست نه این بود گمانم
با آنکه تو یاد من دلخسته نیاری
خالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم
گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقت
من بنده ی بیچاره در اخلاص همانم
من بر سر آنم که کنم جان به فدایش
گر در چمنی جلوه دهد سرو چمانم
زین بیش جفا هم نتوان کرد چو کردی
خون جگر از دیده غم دیده روانم
نگذشت ز راه ستم آن یار جفاجوی
هر چند که از چرخ گذشتست فغانم
گرچه سر برگ من دلخسته نداری
ای وصل رخت آرزوی هر دو جهانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۱ - از دست غم عشق تو فریاد کنانم
از دست غم عشق تو فریاد کنانم
بودم ز شب هجر تو نالان و چنانم
گر زآنکه نه آنی که بدی با من مسکین
باری من بیچاره به عشق تو همانم
دل بردی و دلداری ما نیک نکردی
بالله که مرا با تو نه این بود گمانم
تا چند کنی جور بدین خسته دل ما
از چرخ چهارم بگذشتست فغانم
رحمی بکن آخر به من خسته کزین بیش
ای دوست جفا از تو کشیدن نتوانم
گر نیست به دل مهر منت نیست نزاعی
بازآی که بر وصل تو مشتاق ز جانم
چون سوسن آزاد به سرسبزی قدّت
در مدح و ثنای تو همه بسته زبانم
سودست مرا عشق و زیانست مرا جان
افتاد به عشق تو بسی سود و زیانم
تا ظن نبری کز تو مرا هست صبوری
من زنده به بوی غم عشقت به جهانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - من راز غم عشق تو گفتن نتوانم
من راز غم عشق تو گفتن نتوانم
درّیست گرانمایه و سفتن نتوانم
داری خبر از حال من خسته که شبهاست
کز دست غم هجر تو خفتن نتوانم
من غنچه شوقم به تن باغ ارادت
بی باد هوای تو شکفتن نتوانم
بردی دل و در پاش فکندی و دریغا
کز دست تو دل باز گرفتن نتوانم
از شدّت هجران تو ای نور دو دیده
دردیست مرا در دل و گفتن نتوانم
با آن همه از دست سرشک غم عشقش
راز دل سربسته نهفتن نتوانم
من سرزنش جان جهانی ز غم عشق
بی دوست از این بیش شنفتن نتوانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۰ - تا دیده و دل در سر زلفین تو بستیم
تا دیده و دل در سر زلفین تو بستیم
واندر طلب وصل تو جان بر کف دستیم
در زلف پریشان تو مجموع گرفتار
وز نرگس شهلات نه مخمور و نه مستیم
ما وصل تو خواهیم که آیی بر آغوش
دیدار نمایی نه که خورشید پرستیم
برخاسته ای از سر مهرم چه توان کرد
با آنکه ز جان در غم روی تو نشستیم
هر چند نداری سر وصل من مسکین
ما از دل و جان بنده و مشتاق تو هستیم
بنمای تو خورشید جمال رخ خود را
در صبحدمی تا صلواتی بفرستیم
ما آب رخ خود به جهانی نفروشیم
چون خاک ره آخر چه سبب پیش تو پستیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۵ - در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
از سر بگذشتیم و به سامان نرسیدیم
جان کرده فداییم به راه غم عشقش
دل برد به دستان و به جانان نرسیدیم
در ظلمت هجران به لب آمد دل تنگم
فریاد که در شمع شبستان نرسیدیم
دیدیم جهان را و بگشتیم سراپای
در سایه ات ای سرو خرامان نرسیدیم
گل رفت دریغا که نکردیم گل افشان
در وقت گل سرخ به بستان نرسیدیم
از گلشن وصل رخت ای دیده نصیبم
خارست از آن رو به گلستان نرسیدیم
خارست به جای گل و زاغست قرینش
بلبل ز چمن رفت و به دستان نرسیدیم
فریادرسم پیشتر از آنکه دریغا
گویی که به فریاد ضعیفان نرسیدیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۸ - ما در دو جهان جز دلکی ریش نداریم
ما در دو جهان جز دلکی ریش نداریم
جز غصّه ز بیگانه و از خویش نداریم
با این همه گر هر دو جهان عرضه دهندم
ما دست دل از دامن درویش نداریم
گر دوست سوی ما نگرد عین عنایت
حقّا که غم از طعن بداندیش نداریم
قربان کمان گوشه ابروی تو گشتیم
چون تیر جفاهای تو در کیش نداریم
مجروح شد از تیر جفایت دل مسکین
جز لطف تو ما مرهم این ریش نداریم
آخر چه شود گر بنهی مرهم لطفی
بر ریش که ما مرهم این نیش نداریم
گویند به ترکش کن و دل باز به دست آر
مشکل همه آنست که این کیش نداریم
باری ز جهان حاصل عمر از غم عشقش
جز دیده ی گریان و دل ریش نداریم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۵ - یارب که تو بگشای در بسته به رویم
یارب که تو بگشای در بسته به رویم
یارب نظری کن ز سر لطف به سویم
دلبسته و تن خسته ز دردیم همیشه
دانی تو همه حال دل من چه بگویم
محتاج به تکرار نباشد غم دل را
بر اشک دو چشمم نظری افکن و رویم
حال دل آن خسته مجروح چه پرسی
در چفته بازوی جفای تو چه گویم
گر زآنکه بگویی تو به ترک من مهجور
من ترک شب وصل تو ای دوست نگویم
در شدّت هجران تو ای نور دو دیده
از ناله شدم نال و من از مویه چو مویم
بیچاره دل من به جهان انس نگیرد
تا جعد سر زلف سمن پاش نبویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۱۱ - سرگشته در این عرصه ایام چو ماییم
سرگشته در این عرصه ایام چو ماییم
فرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم
دردیست مرا در دل بیچاره و عمریست
تا از رخ جان پرورت ای دوست جداییم
هستی تو طبیب دل پردرد ضعیفم
از لطف جهان بخش تو محتاج دواییم
عشق تو چو کوهست و تن غمزده کاهی
آخر تو بگو چون به غم عشق برآییم
من خاک ره شوقم و تو سرو روانی
در حسرت بالای تو سرگشته چو ماییم
ماییم و نوای غمت و برگ غریبی
آخر نظری کن تو که بی برگ و نواییم
گر جان به اشارت طلبی از من مهجور
ما منتظر و بنده ی فرمان شماییم
گم کرده رهم لیک مرا گفت سروشی
از جاده مشو دور که ما راهنماییم
تو شاه جهانبانی و من مور ضعیفم
دربان تو را بنده درگاه نشاییم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۱۳ - در بادیه هجر تو سرگشته چو گوییم
در بادیه هجر تو سرگشته چو گوییم
ما شرح جفاهای تو ای دوست چه گوییم
بر باد صبا گرچه بدادی تو وفایم
ساکن شده بر خاک درت بر سر کوییم
بر دل غم هجران توأم کوه گرانست
بر روی چو خورشید تو آشفته چو موییم
دم بی تو نیارم زدن ای دیده و هردم
از آب دو دیده به غمت روی بشوییم
گفتم که چو شانه مگرت دست ببوسم
فریاد که در عشق تو چون سنگ و سبوییم
تا چند زنی تیغ جفا بر من مسکین
آخر نه گیاهیم که هر لحظه بروییم
بر جان و جهان گر صد از این بیش کنی جور
با مدّعیان شرح جفای تو نگوییم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۳۶ - بس روز به عشق تو بریدیم بیابان
بس روز به عشق تو بریدیم بیابان
بس شب به غم هجر تو بردیم به پایان
تو پادشه کون و مکانی به حقیقت
آخر نظری کن به دل تنگ گدایان
ای دل نشنیدی تو که در عهد غم او
رحمت نبود در دل بی مهر و وفایان
ای دل به نثار قدم آن بت مهوش
ما را نبود هیچ بجز دیده گریان
جان در غم او سوخت و جهان در غم او شد
باشد که کند یک نظری بر دل بریان
در درد فراق رخت ای مایه روحم
خون می رود از دیده غم دیده چو باران
چون جان و جهان در سر کار غم او شد
بر خون من خسته چرا گشت شتابان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۴ - درد دل ما را ز کرم باز دوا کن
درد دل ما را ز کرم باز دوا کن
کامی ز لب لعل خودم زود روا کن
تا چند دهی وعده چو ابروی خودم کج
چون قامت خود راست شبی وعده وفا کن
من مهر تو ورزم تو خوری خون دل من
زنهار که این خوی بد از دست رها کن
ما سر چو به پای تو نهادیم نگارا
یک لحظه خدا را ز کرم روی به ما کن
زین بیش مکن ریش دل خسته ی ما را
بازآی ازین راه بتا ترک جفا کن
تو ترک خطایی بچه ای وز تو عجب نیست
ای دوست خطایی تو که گفتت که خطا کن
مرغ دل مجروح جهان صید تو گشتست
یک روز تو هم سوی من خسته هوا کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۵ - ای سرو سهی قد به سوی ما گذری کن
ای سرو سهی قد به سوی ما گذری کن
بر حال دل سوختگانت نظری کن
ای باد صبا ما ز غمت بی خبرانیم
از حال دل بی خبرانش خبری کن
ای آه غم آلوده که در سینه مایی
اندر دل سنگین نگارم اثری کن
ای غم تو به ویرانه این دل چه نشستی
آتشکده گشتست از آنجا سفری کن
ای دوست تو را عاشق و دلداده بسی هست
از بهر خدا جور و ستم با دگری کن
ای بیخ وفا در دل تنگم چه برستی
از میوه وصل بت مهرو ثمری کن
ای گلبن امید دل و جان جهانی
در باغ دل خسته ما بار و بری کن
ای دوست دل ار می دهدت بر قد آن یار
از روی ارادت به میانش کمری کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۵ - گفتم که میارید ز بازار بنفشه
گفتم که میارید ز بازار بنفشه
تا خود بچند از لب جوبار بنفشه
گفتم [که] ز جوبار و ز بازار نشاید
آرند مگر از خط دلدار بنفشه
چون دید به گرد رخ او خط دلاویز
از شرم خطت گشت نگوسار بنفشه
از بوی سر زلف شکن بر شکن دوست
در خواب شده نرگس و بیدار بنفشه
از روی تعشّق که ببوسد کف پایت
با خاک ره از جان شده هموار بنفشه
تا بر سر او پای نهی ای بت دلخواه
بر خاک فتادست چنین خوار بنفشه
تا دسته گل دید به دست بت گلرخ
از دسته بدر رفت به یکبار بنفشه
سوسن شده آزاد وز چشمان تو نرگس
مست او به جهان گشته و هشیار بنفشه
هر چند که سر بر سر زانوی غمت هست
چون زلف مپیچان تو سر از بار بنفشه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۶ - عالم همه خوش بوی شد از بوی بنفشه
عالم همه خوش بوی شد از بوی بنفشه
میل دل عشاق همه سوی بنفشه
از عکس رخت سرخ شده رنگ شقایق
وز رشک خطت گشته سیه روی بنفشه
گفتند چرا سر ز غمش بر سر زانوست
گفتا که چنین است همی خوی بنفشه
تا سر بنهد بر خط سبز تو چو سنبل
بنوشت عذار تو خطی سوی بنفشه
بر بوی خطت شاید اگر عذر نهندم
گر بر نکنم خیمه ز پهلوی بنفشه
گر سنبل زلفت به چمن باز گشایند
افتد گره از رشک در ابروی بنفشه
بر بوی سر زلف دلاویز تو دارم
دلبستگیی با خم گیسوی بنفشه
بشکست به بازوی زنخدان چو گویت
چوگان سر زلف تو بازوی بنفشه
از نرگس مستت که جهان بین جهانست
ماننده ریحان شده هندوی بنفشه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۵ - چون چشم بد از روی خودم دور چه داری
چون چشم بد از روی خودم دور چه داری
روی از من دل سوخته مستور چه داری
خورشید جهانتاب بگو راست چو قدش
کز پرتو روی بت من نور چه داری
چون نیش جفا می زنیم دم به دم ای جان
مرهم تو ز ریش دل من دور چه داری
چشم تو که آموخت به مستی گه و بی گه
از نرگس شهلاش تو مخمور چه داری
رنجور فراقم گذری بر سر ما کن
آخر تو جواب من رنجور چه داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۷ - تا کی ز سر زلف تو ما را ننوازی
تا کی ز سر زلف تو ما را ننوازی
در بوته عشقم چو زر و سیم گدازی
ای باد برو حال دل خسته هجران
بر دوست بده عرضه که تو محرم رازی
رازیست درین دل که تو دانی به حقیقت
کز بنده نیازست و ز تو بنده نوازی
مجروح شدم دل ز جفا و ستم چرخ
آخر تو چرا مرهم این ریش نسازی
سرو ار چه بود راست چو چوبی بدنست او
تشبیه به قدّت نتوان کرد به بازی
با سرو دلم گفت که دیدی قد او را
در ملک جهان گر چه تو در کوی مجازی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۶ - ماییم و غم عشقت و خوابی و خیالی
ماییم و غم عشقت و خوابی و خیالی
وز ماه رخت گشته تنم همچو هلالی
با محنت هجر تو شب و روز قرینم
تا با تو کجا دست دهد روز وصالی
با خیل خیال تو بود انس دلم را
گر خاطر محزون کندم دفع ملالی
حال دل من عرضه دهی پیش نگارم
ای باد صبا گر بود آنجات مجالی
دل گفت گر او حال من خسته بپرسد
گو از غم هجران تو گشتست هلالی
هرکس به جهان منصب و مالی طلبیدند
ما را غم عشق تو به از منصب و مالی
حقّا که نخواهم نه به دنیی نه به عقبی
جز خاک سر کوی تو مالی و منالی
گفتم به جهان آرزوی وصل تو دارم
گفتا چه کنی باز تمنّای وصالی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸۹ - ماهیست نشسته به سر مسند شاهی
ماهیست نشسته به سر مسند شاهی
می نازد و پیداست از او فرّ الهی
از ملک جهان کام دلت جمله روا باد
در دامن مقصود تو باد آنچه تو خواهی
پشتم به تو گرمست و دلم با غم تو خوش
زان روی که ما را به جهان پشت و پناهی
تشبیه بنفشه به سر زلف تو کردم
باری خجلم نیک از آن روی سیاهی
گر زآنکه ز من سرّ غم عشق بپرسند
من مردمک دیده بدارم به گواهی
بر خاک مذلّت تو بنه گردن طاعت
وز درگه او سر مکش ار بنده راهی
ای حاصل عمرم ز تو جز خون جگر نه
وی شوق دلم بر رخ تو نامتناهی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۶ - مائیم و سر کوی تو جانا و گدایی
مائیم و سر کوی تو جانا و گدایی
زان روی که درد دل ما را تو دوایی
جانی و جهان ای بت منظور خدا را
زین بیش مکن از من دلخسته جدایی
با این همه خوبی و لطافت که تو داری
عیبت همه اینست که بی مهر و وفایی
هرچند که از شدّت ایام زبونم
باشد که به فریاد رسد لطف خدایی
هرچند تو را وعده کج هست نگارا
باشد که چو سرو از در ما راست درآیی
آخر تو بدین قامت و بالای صنوبر
تا چند دل از خلق جهانی بربایی
حدّیست جفا را و ز حد رفت خدا را
بر جان من خسته جفا چند نمایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۷ - آمد به مشامم ز سر زلف تو بویی
آمد به مشامم ز سر زلف تو بویی
واندر طلبت زد دل تنگم تک و پویی
من گشته چو گویی به جهان در تک و پویم
باشد که بیابم ز سر زلف تو بویی
قدّت ز دو چشمم نشود دور نگارا
زان رو که کند سرو وطن بر لب جویی
گویند که صبرست دوای دل عاشق
صبر دل عشّاق تو سنگست و سبویی
چون دل بشکبید ز دو لعل شکرینش
چون صبر کند دیده ام از روی نکویی
از تاب دو چوگان سر زلف تو یارا
سرگشته میدان تو گشتیم چو گویی
از گوی زنخدان تو سرگشته جهانی
تدبیر چه باشد چو نبردم ز تو بویی