تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶ - ای گشته ز تو خندان، بستان و گل رعنا
ای گشته ز تو خندان، بستان و گل رعنا
پیوسته چنین بادا، چون شیر و شکر با ما
ای چرخ تو را بنده، وی خلق ز تو زنده
احسنت زهی خوابی، شاباش زهی زیبا
دریای جمال تو، چون موج زند ناگه
پرگنج شود پستی، فردوس شود بالا
هر سوی که روی آری، در پیش تو گل روید
هر جا که روی آیی، فرشت همه زر بادا
وان دم که ز بدخویی، دشنام و جفا گویی
می‌گو که جفای تو، حلواست همه حلوا
گر چه دل سنگستش، بنگر که چه رنگستش
کز مشعله ننگستش، وز رنگ گل حمرا
یا رب دل بازش ده، صد عمر درازش ده
فخرش ده و نازش ده، تا فخر بود ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷ - جانا سر تو یارا، مگذار چنین ما را
جانا سر تو یارا، مگذار چنین ما را
ای سرو روان بنما، آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن، این مفرش خاکی را
در جوش و خروش آور، از زلزله دریا را
خورشید دگر بنما، این گنبد خضرا را
آری چه توان کردن، آن سایهٔ عنقا را
رهبر کن جان‌ها را، پرزر کن کان‌ها را
سودای بپوسیده، پوسیدهٔ سودا را
خورشید پناه آرد، در سایهٔ اقبالت
درده تو طبیبانه، آن دافع صفرا را
مغزی که بد اندیشد، آن نقص بسست ای جان
تو سردهاسراری، هم بی‌سر و بی‌پا را
هم رحمت رحمانی، هم مرهم و درمانی
در کار درآری تو، سنگ و که خارا را
تو بلبل گلزاری، تو ساقی ابراری
ننشاند صد طوفان، آن فتنه و غوغا را
یا رب که چه داری تو،کز لطف بهاری تو
افروخته‌یی نوری، انگیخته‌یی شوری
مولوی : غزلیات
غزل ۸۸ - شاد آمدی ای مه رو، ای شادی جان شاد آ
شاد آمدی ای مه رو، ای شادی جان شاد آ
تا بود چنین بودی، تا باد چنان بادا
ای صورت هر شادی، اندر دل ما یادی
ای صورت عشق کل، اندر دل ما یاد آ
بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان
از منت هر داد و وز غصهٔ هر دادا
ما چنگ زدیم از غم، در یار و رخان ما
ای دف تو بنال از دل، وی نای به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی، شیرین شو از آن خسرو
ور خسرو شیرینی، در عشق چو فرهاد آ
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹ - یک پند ز من بشنو، خواهی نشوی رسوا
یک پند ز من بشنو، خواهی نشوی رسوا
من خمرهٔ افیونم، زنهار سرم مگشا
آتش به من اندرزن، آتش چه زند با من؟
کندر فلک افکندم، صد آتش و صد غوغا
گر چرخ همه سر شد، ور خاک همه پا شد
نی سر بهلم آن را، نی پا بهلم این را
یا صافیه الخمر فی آنیه المولی’
اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی’
مولوی : غزلیات
غزل ۹۰ - ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو
هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا
تو جان سلیمانی آرامگه جانی
ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا
ای بی‌خودی جان‌ها در طلعت خوب تو
ای روشنی دل‌ها اندر دم تو جانا
در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم
از حسن جمالات پرخرم تو جانا
تو کعبه‌ی عشاقی شمس الحق تبریزی
زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۱ - در آب فکن ساقی، بط زادهٔ آبی را
در آب فکن ساقی، بط زادهٔ آبی را
بشتاب و شتاب اولی’، مستان شبابی را
ای جان بهار و دی، وی حاتم نقل و می
پر کن ز شکر چون نی، بوبکر ربابی را
ای ساقی شور و شر، هین عیش بگیر از سر
پر کن ز می احمر، سغراق و شرابی را
بنما ز می فرخ، این سو اخ و آن سو اخ
بربای نقاب از رخ، معشوق نقابی را
احسنت زهی یار او، شاخ گل بی‌خار او
شاباش زهی دارو، دل‌های کبابی را
صد حلقه نگر شیدا، زان بادهٔ ناپیدا
کاسد کند این صهبا، صد خمر لعابی را
مستان چمن پنهان، اشکوفه ز شاخ افشان
صد کوه چو که غلطان، سیلاب حبابی را
گر آن قدح روشن، جان است نهان از تن
پنهان نتوان کردن، مستی و خرابی را
ماییم چو کشت ای جان، سرسبز درین میدان
تشنه شده و جویان، باران سحابی را
چون رعد نه‌یی خامش، چون پردهٔ تست این هش
وز صبر و فنا می‌کش، طوطی خطابی را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷ - قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا
الصبوه ایمانی و الخلوة بستانی
و المشجر ندمانی و الورد محیانا
من کان له عشق فالمجلس مثواه
من کان له عقل ایاه و ایانا
من ضاق به دار او اعطشه نار
تهدیه الیٰ عین یسترجع ریانا
من لیس له عین یستبصر عن غیب
فلیأت علیٰ شوق فی خدمة مولانا
یا دهر سویٰ صدر شمس الحق تبریز
هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا
طوبیٰ لک یا مهدی قد ذبت من الجهد
اعرضت عن الصورة کی تدرک معنانا
من کان له هم یفنیه و یردیه
فلیشرب و لیسکر من قهوة مولانا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۰ - بی‌یار مهل ما را، بی‌یار مخسب امشب
بی‌یار مهل ما را، بی‌یار مخسب امشب
زنهار مخور با ما، زنهار مخسب امشب
امشب ز خود افزونیم، در عشق دگرگونیم
این بار ببین چونیم، این بار مخسب امشب
ای طوق هوای تو اندر همه گردن‌ها
ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب
صیدیم به شست غم، شوریده و مست غم
ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب
ای سرو گلستان را، وی ماه شبستان را
این ماه پرستان را، مازار مخسب امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱ - ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
وز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب
هر جا که بپری تو ویران شود آن مجلس
ای خواب در این مجلس تا درنپری امشب
امشب به جمال او پرورده شود دیده
ای چشم ز بی‌خوابی تا غم نخوری امشب
و اللیل اذا یغشی ای خواب برو حاشا
تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب
گر خلق همه خفتند ای دل تو بحمدالله
گر دوش نمی‌خفتی امشب بتری امشب
با ماه که همخویم تا روز سخن گویم
کای مونس مشتاقان صاحب نظری امشب
شد ماه گواه من استاره سپاه من
وز ناوک استاره ای مه سپری امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲ - زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب
زان نور همه عالم هر شیوه همی‌نالم
تا بشنود احوالم ای دوست مخسب امشب
گاهی به پریشانی گاهی به پشیمانی
زین عیش همی‌مانی ای دوست مخسب امشب
یک روز تو گر خواری یک روز تو مرداری
از ما چه خبر داری ای دوست مخسب امشب
بیرون شو از این هر دو بیگانه شو ای مردو
قم قد ضحک الورد ای دوست مخسب امشب
از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم
شمس الحق تبریزم ای دوست مخسب امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳ - مهمان توام ای جان، زنهار مخسب امشب
مهمان توام ای جان، زنهار مخسب امشب
ای جان و دل مهمان، زنهار مخسب امشب
روی تو چو بدر آمد، امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
ای سرو دو صد بستان، آرام دل مستان
بردی دل و جان بستان، زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش خندان، بی‌تو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان، زنهار مخسب امشب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۶ - حالت ده و حیرت ده، ای مبدع بی‌حالت
حالت ده و حیرت ده، ای مبدع بی‌حالت
لیلی کن و مجنون کش، ای صانع بی‌آلت
صد حاجت گوناگون، در لیلی و در مجنون
فریادکنان پیشت کای معطی بی‌حاجت
انگشتری حاجت، مهریست سلیمانی
رهنست به پیش تو، از دست مده صحبت
بگذشت مه توبه، آمد به جهان ماهی
کو بشکند و سوزد، صد توبه به یک ساعت
ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
ما لنگ شدیم این جا، بربند در خانه
چرنده و پرنده، لنگند در این حضرت
ای عشق تویی کلی، هم تاجی و هم غلی
هم دعوت پیغامبر، هم ده دلی امت
از نیست برآوردی، ما را جگری تشنه
بردوخته ای ما را، بر چشمه این دولت
خارم ز تو گل گشته، و اجزا همه کل گشته
هم اول ما رحمت، هم آخر ما رحمت
در خار ببین گل را، بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را، این باشد اهلیت
در غوره ببین می را، در نیست ببین شیء را
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
خاری که ندارد گل، در صدر چمن ناید
خاکی ز کجا یابد بی‌روح سر و سبلت
کف می‌زن و زین می‌دان تو منشاء هر بانگی
کاین بانگ دو کف نبود، بی‌فرقت و بی‌وصلت
خامش که بهار آمد، گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته، خوبان جهت دعوت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - از دفتر عمر ما، یکتا ورقی مانده‌ست
از دفتر عمر ما، یکتا ورقی مانده‌ست
کز غیرت لطف آن، جان در قلقی مانده‌ست
بنوشته بر آن دفتر، حرفی ز شکر خوشتر
از خجلت آن حرفش، مه در عرقی مانده‌ست
عمر ابدی تابان اندر ورق بستان
نی خوف ز تحویلی، نی جای دقی مانده‌ست
نامش ورقی بوده، ملک ابد اندر وی
اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده‌ست
پیچیده ورق بر وی، نوری ز خداوندی
شمس الحق تبریزی، روشن حدقی مانده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۸ - بادست مرا زان سر، اندر سر و در سبلت
بادست مرا زان سر، اندر سر و در سبلت
پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت؟
هر لحظه و هر ساعت، بر کوری هشیاری
صد رطل درآشامم، بی‌ساغر و بی‌آلت
مرغان هوایی را، بازان خدایی را
از غیب به دست آرم، بی‌صنعت و بی‌حیلت
خود از کف دست من، مرغان عجب رویند
می از لب من جوشد، در مستی آن حالت
آن دانه آدم را، کز سنبل او باشد
بفروشم جنت را، بر جان نهم جنت
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۴ - امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رسته‌ست
امروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمی‌گنجد
وان سکهٔ چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی‌دانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که ازو عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمش
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کو برتر ازین سودا سودای دگر دارد
گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد
ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد
دریای دو چشم او را می‌جست و تهی می‌شد
آگاه نبد کان در دریای دگر دارد
در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم
اینجاش چه می‌جستی کو جای دگر دارد
امروز دلم عشق است فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۵ - آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
چون دل نگشاید در آن را سببی باشد
رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی
وقت سحری آید یا نیم شبی باشد
جانی که جدا گردد جویای خدا گردد
او نادره‌یی باشد او بوالعجبی باشد
آن دیده کزین ایوان ایوان دگر بیند
صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد
آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد
در ساعت جان دادن او را طربی باشد
پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید
جانش چو به لب آید با قندلبی باشد
چون تاج ملوکانش در چشم نمی‌آید
او بی‌پدر و مادر عالی نسبی باشد
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا
در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۶ - آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید
آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید
جان از مزهٔ عشقش بی‌گشن همی‌زاید
عقل از مزهٔ بویش وز تابش آن رویش
هم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید
هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش
تا جان نشود حیران او روی بننماید
هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینی
تا باخبری والله او پرده بنگشاید
دم همدم او نبود جان محرم او نبود
واندیشه که این داند او نیز نمی‌شاید
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
دو لشکر بیگانه تا هست درین خانه
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
در زیر درخت او می‌ناز به بخت او
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۷ - امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل‌ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای برگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده
دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی‌گفت زبان تو بی‌حرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۸ - یاران سحر خیزان تا صبح که دریابد؟
یاران سحر خیزان تا صبح که دریابد؟
تا ذره صفت ما را که زیر و زبر یابد؟
آن بخت که را باشد کاید به لب جویی
تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد؟
یعقوب صفت که بود کز پیرهن یوسف
او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد؟
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی
در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد
یا موسی آتش جو کارد به درختی رو
آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد
در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن
از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را
اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید
در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو
تا صید کند آهو خود صید دگر یابد
یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید
تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد
یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران‌ها
ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد
ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه
از نور الم نشرح بی‌شرح تو دریابد
هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی
گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹۹ - امشب عجب است ای جان گر خواب رهی یابد
امشب عجب است ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد؟
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بندهٔ آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب هم ره مه باشد
تا از ملاء اعلی چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شده‌ست از جو
می‌گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
بالش چو نمی‌یابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
زان نعل تو در آتش کردند درین سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهی زالله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی اومیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد