تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۴ - گل آمد و لعلم ز دل سنگ برآورد
گل آمد و لعلم ز دل سنگ برآورد
اشک ز تماشای چمن رنگ برآورد
می خواست ز مرغان چمن شور برآرد
یک نغمه مغنی به صد آهنگ برآورد
عشق آمد و در شهر دل آیین خرد دید
تا شهر به تاراج رود جنگ برآورد
مطرب ز برم خرقه سالوس به در کرد
گرد همه شهرم به دف و چنگ برآورد
شب نیست که از شادی بسیار نگریم
غم خوردن کم حوصله را تنگ برآورد
یک بار به عیب و هنر خویش ندیدم
در جیب و بغل آینه ام زنگ برآورد
در راه وفای تو نه طولیست نه عرضی
شوخی تو فرسنگ به فرسنگ برآورد
این خونشده دل بس که خرابست «نظیری »
در پیش تو نتوانمش از ننگ برآورد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۸ - عشقست طلسمی که در و بام ندارد
عشقست طلسمی که در و بام ندارد
آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد
بس حله الوان به قد عشق بریدند
یک جامه به اندازه اندام ندارد
بادی که وزد وجد کند مست محبت
عاشق سر سودای می و جام ندارد
بس زاویه حال مرا روز لطیف است
تاب نفس صبح و دم شام ندارد
آغاز جنونم شد و پایان محبت
کاریست به انجام که انجام ندارد
از خویش تسلی نشوم تا رمقی هست
پروانه به جان باختن آرام ندارد
کوته نظران در طلب توشه راهند
عرض دو جهان وسعت یک گام ندارد
زان دانه مشکین و خط سبز ندیدم
مرغی که دلی در گرو دام ندارد
جان زیر لب از پا و سرش بوسه بچیند
کان نخل بهشتی ثمر خام ندارد
سرخوش ز لبش بیش شدم کز لب ساغر
می چاشنی تلخی دشنام ندارد
عریانی ما را شرف کعبه بپوشد
درویش حرم جامه احرام ندارد
جز طبع «نظیری » که حق عشق ادا کرد
کس نیست که در گردن ازو وام ندارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۸ - گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
تا جیب گشادم که از آن نام برآرم
دیدم که صبا قاصد صد بیت حزن شد
هر دخل که می خواست کند دشمن حاسد
آمد به زبانش ز دل و مهر دهن شد
از ظلمت شب مرغ خروشان نشد امشب
هرچند که در بند پر و بال زدن شد
پر زورتر از باده تلخ است محبت
عشقی که برو سال گذر کرد کهن شد
الفت ده هجران و وصالست صبوری
مخموری من توبه ده توبه شکن شد
تا می شنوم حسن و وفا هر دو غریبند
عاشق نشنیدم که ز غربت به وطن شد
تا همسفر اشک خودم کار خراب است
هرجا که شدم در پی ویرانی من شد
هر زخم که برداشت ز ایام «نظیری »
نی چاک گریبان شد و نی جیب کفن شد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۹ - چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
چون شمع که شد رهبر پروانه به آتش
دل سوزی او باعث جان بازی من شد
می خواست شود قایل نظمم به بلاغت
صدپایه به شیب آمد و بر اوج سخن شد
بی جام همه می کش و بی باده همه مست
از نظم نو آیین مغان رسم کهن شد
شک نیست که از نیم نظر کار برآید
آن را که دلیل آصف اعجاز سخن شد
همسایگیش را اثر ابر بهارست
هم خانه گلستان شد و هم خار سمن شد
از یار و دیار ار نکنم یاد عجب نیست
از رشک من امسال غریبی به وطن شد
بر خاک درش جای شهیدان ندهد کس
لطفی است که کافور تن و عطر کفن شد
مهمان بهشتی مخور اندوه «نظیری »
نزهتگه حوران جنان بیت حزن شد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۵۴ - قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
قاصد دلی آزرده تر از آبله دارد
می آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
کس خیمه نیفراخت به سرچشمه حیوان
گاهی گذری خضر برین مرحله دارد
شاید که شود جلوه گر از غیب جمالی
چشمی همه کس بر ره این قافله دارد
معشوق جمیل است و غیور ار نه بگویم
مجنون نسب از لیلی این سلسله دارد
هویی به فراغت نکند در همه صحرا
دیوانه که آهوی رمان در گله دارد
دریاش همی باید و در ظرف نگنجد
صد گونه الم طایر کم حوصله دارد
فارغ نشوم یک نفس از بندگی عشق
شکرانه فرضی که کنم نافله دارد
بی باده کنم مستی و بی نغمه زنم ذوق
اینک می و نی، هرکه سر مشغله دارد
چون گفته و ناگفته به سنجیدن بخت است
شعری که نگفتست «نظیری » صله دارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۵۵ - عیشم خوش از آن شعله افروخته باشد
عیشم خوش از آن شعله افروخته باشد
نقلم دل ریش و جگر سوخته باشد
از محنت لب بستنم آن کس شود آگه
کز تیغ جفا چاک دلی دوخته باشد
در عرصه گلزار کند ناله ز تنگی
مرغی که به کنج قفس آموخته باشد
نیکوییی ما در ره بازار خریدند
عیبش به متاعیست که نفروخته باشد
محتاجی ما باعث آسایش ما شد
غارت نخورد هرکه نیندوخته باشد
گرمی مفروشید که در مجمع ما نیست
شمعی که نه از سوز خود افروخته باشد
از صدق نفس چند زنی لاف «نظیری »
مشکت همه سرب و جگرسوخته باشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۲ - ای مطرب جان سوخت دلم پرده دگر گیر
ای مطرب جان سوخت دلم پرده دگر گیر
یا پرده ازین راز به یک مرتبه برگیر
راهی به نوا زن که غم عشق درآید
گو شورش و مستی و جوانی ره درگیر
راهی که به مطلوب قریب است عزیز است
تا سر برود، پای ازین مرحله برگیر
اسرار خرابات مغان ساده توان یافت
هان ای بط می بلبله پرداخته تر گیر
زین هم نفسان آتش سردت نفروزد
یار دم گرمی شو و چون سوخته درگیر
تو طفلی و این راحت و غم مهد و مقیمت
تا خون جگر شیر شود خون جگر گیر
جام فلک آمیخته شهد و شرنگست
کاری که ازو ساخته تر گشت بتر گیر
تا در طلب کام خودی کام نیابی
بگذر ز مراد خود و مقصود به بر گیر
دل ز اول شب طالب فیض است «نظیری »
لب باز کن و ساغر لبریز سحر گیر
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۹ - تعظیم پیام دل آگاه نگه دار
تعظیم پیام دل آگاه نگه دار
پیغام دل خویش مگو آه نگه دار
تا دامن گل پرده گلزار دریدست
ای شاخ گیا رشته کوتاه نگه دار
بر من که حریفان صبوحی نخروشند
تو قهقهه گل به سحرگاه نگه دار
شد عشق که از منزل جانان خبر آرد
ای عقل تو بنشین و سر راه نگه دار
مجلس به مرادست و محبت به تقاضا
از صدر گرانی برو درگاه نگه دار
عاشق ز کجا و سخن صبر و جدایی
یارب تو ازین تهمت ناگاه نگه دار
با خجلت جرم از در عجز و ره زاری
باز آمده ام خواه بکش خواه نگه دار
زندان وطن به که گلستان غریبی
از مصر به کنعان بر و در چاه نگه دار
خواهی که به تو بیش شود شوق «نظیری »
از پیش خودش گاه بران گاه نگه دار
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۷ - از خوی کریم تو گنه گشت فراموش
از خوی کریم تو گنه گشت فراموش
شرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش
دل راه تو پویید و نهد بر سر و جان پای
جان دست تو بوسید و زند بر دل و دین دوش
جز بر تو نخوانم که ندرد ورقم بخت
جز از تو نپرسم که نتابد فلکم گوش
گویا سخن عشق تو شد قوت خردها
کاندم که کنم وصف تو در دام فتد هوش
من خود شوم از هر سخن خویش پشیمان
وین قوم به من هیچ نگویند که خاموش
پختیم رنگ و ریشه و لذت نگرفتیم
زین خام حریفان که ندارند به هم جوش
گردد دو جهان هیچ چو با هم بنشینند
سلطان قلندروش و ابدال نمدپوش
از رفتن دوران هنردوست یتیمم
نتوان پدر از سر شده را گفت که مخروش
هرچند به عشرت گذرد فرصت پیری
ایام جوانی نتوان کرد فراموش
افسرده تر از صبح خمار شب دوشم
امروز که بر دوش برندم ز می دوش
بنشین به خود ار خوش شودت وقت «نظیری »
یوسف که خری مفت به قلب دو سه مفروش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴۸ - بر غمزده ای خنده زدم گفت حزین باش
بر غمزده ای خنده زدم گفت حزین باش
گر با تو هم اندیشه ما هست چنین باش
گفتم: شده دل منکر دین گفت: غمی نیست
گو عاشق ما باش و صنم خانه نشین باش
کافیست اگر عشق بود عرض شهادت
تصدیق کن و بی خبر از مذهب و دین باش
از دور فلک شکر کن و سیر کواکب
بخت تو که خوبست، بد روی زمین باش
در فکر هما بودن صیاد همایونست
در دام تو هرچند نیفتد به کمین باش
کس راه به جولانگه سیمرغ نبرده
شاید که مثالی بنمایند به چین باش
افلاک و زمین بار امانت نکشیدند
آن حوصله پیدا کن و آنگاه امین باش
تا هست نزاعی به دلت دشمن خویشی
گر دوست نیی با همه با خویش به کین باش
از تلخ سخن های تو ما پند گرفتیم
گو خاتم یاقوت تو الماس نگین باش
تا خط سیه کار تو در فکر شبیخونست
گو آه مرا توسن شبرنگ به زین باش
آزرده نگردیدی از ابرام «نظیری »
هرچند که بهتر شده ای بهتر از این باش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۴ - افسر به قبادی ده و خاتم به جمی بخش
افسر به قبادی ده و خاتم به جمی بخش
از دام به ما پیچی و از زلف خمی بخش
زین کعبه نشینان گره دل نگشاید
توفیق نگاهی ز غزال حرمی بخش
عفو تو پسندیده ام و کیش برهمن
یا حورلقایی برسان یا صنمی بخش
تا سجده کنم نقش پی راست روان را
زین قوم سراغم به نشان قدمی بخش
ما سوختگان را به جگر آب نباشد
کافی به سرشکی ده و بحری به نمی بخش
آن شیشه که بر طاق بلندست فرود آر
زان باده که دستی نرسیدست دمی بخش
بر خوان تو امساک نباشد جگری ده
مرسوم تو نقصان نپذیرد کرمی بخش
غم های تو آسوده کند عالم و گوید
گر غم به کسی می دهی این گونه غمی بخش
گر دیده ام از فکر تو محجوب نظرها
با عشق که گفتست کز آتش ارمی بخش
تنهایی و خلوت طلبد عشق «نظیری »
این خیل و خدم را به امیر حشمی بخش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۵ - آنی به اثر داری و شأنی به تصرف
آنی به اثر داری و شأنی به تصرف
دل ها نشود شیفته کس به تکلف
فکر تو به وحدت برد از گفت مجازم
هرچند که طبعم بگریزد ز تصوف
بر قامت ما کسوت تقصیر بریدند
تا زیب خداوند شود عفو و تلطف
لب باز کشیدیم که مهر تو درآید
پستان کرم شیر درآرد به توقف
از غبن زمانی که به قید تو نبودم
در خود به غضب بینم و در توبه تأسف
چون گرسنه سفله به خوان تو رسیدم
از لقمه بسوزم لب و کام و نکنم پف
مستوری تو بیش کند شوق «نظیری »
جز عصمت یوسف ندرد پرده یوسف
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۱۹ - سوزن به دل از بخیه و پیوند شکستیم
سوزن به دل از بخیه و پیوند شکستیم
از بی هنری دست هنرمند شکستیم
در عشق به کامی نرسیدیم که بسیار
عهد پدر و خاطر فرزند شکستیم
از بهر نهالی که نشاندیم به خاطر
بس شاخ تر و نخل برومند شکستیم
ما حلقه به گوش سخن عشق و جنونیم
در حقه نسیان گهر پند شکستیم
امروز نشد نقل عزیزان گله ما
صد بار من و تو به هم این قند شکستیم
هرگاه شنیدیم ز اخلاص حدیثی
طرف کلهی پیش خداوند شکستیم
تا روز مکیدیم سرانگشت حلاوت
زان قند که امشب ز شکرخند شکستیم
گفتیم به شادی مشو آلوده «نظیری »
لب خوش نشد از خنده و سوگند شکستیم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۵ - من روز ره خانه خمار ندانم
من روز ره خانه خمار ندانم
مستی و طرب جز به شب تار ندانم
مست آمدم و مست ازین مرحله رفتم
من قافله و قافله سالار ندانم
پیداست که بر کشتی صد پاره سوارم
پا و سر این قلزم خون خوار ندانم
نی کسب کمالی شد و نی طی طریقی
از راه بجز جنبش و رفتار ندانم
چون کودک پرخشم بود گریه حدیثم
صد عرض هوس دارم و گفتار ندانم
عمرم به صفیر قفس و دام گذشتست
من زمزمه ای در خور گلزار ندانم
در سردی هنگامه همین کام فروشم
من گرمی و شیرینی بازار ندانم
خاموش ز غوغا که درین باغ «نظیری »
یک نغمه به صد شاخ سزاوار ندانم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۳۵ - جز نسخه احوال کسان پیش ندارم
جز نسخه احوال کسان پیش ندارم
هرگز نظری بر ورق خویش ندارم
بر دام هوا و هوسم خنده زند مرگ
صد داعیه بیش و نفسی بیش ندارم
روشن شود از کاوش احباب چراغم
زخمی نزند کس که سری پیش ندارم
هر نوع که آید سخن عشق سرایم
صبر و خرد قافیه اندیش ندارم
چون خامه آشفته دماغان شدم از دست
پروای نوشتن ز دل ریش ندارم
زان نیش که دی زد به رگ دست تو فصاد
در یک بن مو نیست که صد نیش ندارم
از من سخن عشق و جنون پرس «نظیری »
دیریست دل دین و سر کیش ندارم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۳۷ - بی روی تو پروانه ای امشب به چراغم
بی روی تو پروانه ای امشب به چراغم
خود را به چنان بی خودیی سوخت که داغم
مطرب به کنایت غزلی دوش ادا کرد
کز گریه شدم مست و شد از دست ایاغم
دور از تو ز خود رفتگیی می دهدم دست
کز پیش نظر ناشده گیرند سراغم
بویی اگر از مهر و محبت نشنیدم
گل را گنهی نیست، گرفتست دماغم
ای گلبن طالع چه نهی روی به زردی
فصلی نگذشتست ز سرسبزی باغم
گو جیب گشا صبحم و پر کن ز سیاهی
شد روشنی روز رقم بر پر زاغم
مشغول به علم و ادبی باش «نظیری »
تا چند شوی شیفته لابه و لاغم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۴۱ - خواهم که به آزادی دل نام برآرم
خواهم که به آزادی دل نام برآرم
این طوطی شیرین سخن از دام برآرم
گر زین قفس تنگ برآیم دو سه گامی
چون کبک دری قهقهه از کام برآرم
زین گونه که ناوک فکنانم به کمین اند
صد بال و پرم کم بود ار وام برآرم
ممنونم ازین دل شکنان گر بگذارند
کز میکده حالی قدح و جام برآرم
ای بار تعلق خود ازان نخل فرو بار
کز شاخ اگر من کشمت خام برآرم
این دل که جگرگوشه شیر است به همت
بهتر که چنینش جگرآشام برآرم
دل برکنم از یار جفاپیشه «نظیری »
در شهر به بدعهدی اگر نام برآرم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰۶ - در بند تو زنجیر گرفتار شکسته
در بند تو زنجیر گرفتار شکسته
زندان شده صد رخنه و دیوار شکسته
زین بیش شکرخنده حلاوت نفروشد
طوطیم ز شکر سر منقار شکسته
از بس که عنان پیچد ازان چهره نگاهم
خار مژه در دیده خونبار شکسته
صد قافله ناز گشوده به دلم بار
سودای تو را رونق بازار شکسته
بیرون کنم از تن به سر ناخن غیرت
این خار که در سینه افگار شکسته
نی جامه کنم پاره و نی سینه کنم چاک
دیریست دل و دستم ازین کار شکسته
دل خسته ز بیچارگی چاره گرانم
اندوه طبیبان دل بیمار شکسته
پیمانه پیمان تو از بند عزیزان
اندک شده پیوسته و بسیار شکسته
پیمان تو جای عجبی نیست «نظیری »
خوش باش که عهد از طرف یار شکسته
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰۷ - آنی که به جان ناز تو را حور کشیده
آنی که به جان ناز تو را حور کشیده
خورشید به چشم از رخ تو نور کشیده
گیسوی تو ببریده کمند از دم افعی
مژگان تو نیش از تن زنبور کشیده
آن رخ که خویش می چکد از زلف بناگوش
گویی عرق از عنبر و کافور کشیده
از معنی فهم و دهن تنگ تو ادراک
یک نکته بیان کرده سخن دور کشیده
بی دردتر از شیره جان ساخته صد بار
خمار که این شیره انگور کشیده
کوی تو کنون وعده گه منتظران است
دیریست که موسی قدم از طور کشیده
محروم ز دلجویی آن چشم سیاهم
مژگان تو بر گرد نگه سور کشیده
بسیار شد اندوه و عنا کی بود آخر
بینیم به صبح این شب دیجور کشیده
ایوب مگر چاره رنجوری ما را
داند که ازین علت ناسور کشیده
آسوده جز از گوشه ویرانه نگردد
دیوانه که آزار ز معمور کشیده
افغان که به منزل نرساندیم ز مستی
باری که دوچندان کمر مور کشیده
دل خستن و فریاد «نظیری » ز درونست
رنجور نفس از دل رنجور کشیده
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۰ - در عهد تو یک سر به گریبان نرسیده
در عهد تو یک سر به گریبان نرسیده
کش چاک دل از سینه به دامان نرسیده
محمود پریشان سر زلف ایازست
کاریست محبت که به سامان نرسیده
مجنون نشد آرام پذیر از رخ لیلی
دردیست جدایی که به درمان نرسیده
هر قطره ای از چشم ترم سیل جهانیست
جایی رسد این گریه که طوفان نرسیده
دیریست که از نگهت پیراهن یوسف
بویی به سوی کلبه احزان نرسیده
بس کز رسن زلف گره گیر تو بندیم
ما را نمی از چاه زنخدان نرسیده
ماییم و کتابی و چراغی که فروغش
از خانه تاریک به ایوان نرسیده
صد بار ز آغاز به انجام رساندیم
افسانه دردی که به پایان نرسیده
فریاد که طی گشت ره عمر «نظیری »
این جان الم دیده به جانان نرسیده