تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵ - فزونتر سوزدم امشب زهر شب آتش سودا
فزونتر سوزدم امشب ز هر شب آتش سودا
که چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا
میان کاروان لیلی چه بندد بر شتر محمل
چو افغان می کند مجنون جرس را گو مکن غوغا
مرا شوریست اندر سر، که برده عقل و دین و دل
تو خواهی عشق خوانش ای حکیم و خواهیش سودا
مخوانش طالب کعبه که خودخواه است و تن پرور
که با خار مغیلان تو خواهد بستر دیبا
معاذالله که از حسنش بکاهد ذره ی ای دل
بچشم احولان گر دوست باشد زشت یا زیبا
نباشد نقص خورشید ار بگوید عیب خفاشش
که روز و شب بود یکسان به پیش چشم نابینا
زشمعت رخ نمی تابم بسوزی گر سراپایم
که از پرسوختن پروانه را نبود به سر پروا
رفیقان رفته و من خفته از غفلت در این وادی
کجا خضری که برهاند مرا زین پرخطر بیدا
مگر از همت مردان غیب ای دل مدد خواهم
که سوی کعبه ی مقصود بندم رخت از این صحرا
کدامین کعبه ارض طوس کوی قبله هشتم
که آید بهر طوف او ملک از طارم اعلا
رضا آن مایه ایمان رضا آن شافع عصیان
امام راستان شاه خراسان خسرو به طحا
بکش دست عنایت بر رخ آشفته از رحمت
که ترسم این سودا الوجه دارینش کند رسوا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹ - فکند آن پنجه داور گهی از راست گاهی چپ
فکند آن پنجه ی داور، گهی از راست گاهی چپ
ز مرحب سر ز خیبر درگهی از راست گاهی چپ
علی یک تن در آن غوغا ولی در عرصه ی هیجا
هزیمت کرد از او لشکرگهی از راست گاهی چپ
سهیل برق تک رخش و بدخشی ذوالفقار او
یکی برق و یکی تندر گهی از راست گاهی چپ
دو پیکر صارم تیزش به قلب لشکر کافر
نماید هر یکی نشتر گهی از راست گاهی چپ
سرانگشتان معجز زا برای بندگی خور را
زمغرب برد در خاور گهی از راست گاهی چپ
به روم و چین و بحر و بر اگر خاقان و گر قیصر
از آن سر برد وزین افسرگهی از راست گاهی چپ
حسام برق فام و نیزه ی اژدر خصال او
بلای جوشن و مغفر گهی از راست گاهی چپ
بر آن نیلوفری خرگه چه باشد تیر و ناهیدش
دبیرستی و خنیاگر گهی از راست گاهی چپ
قسیم دوزخ و جنت برای کافر و مؤمن
شفیع عرصه ی محشرگهی از راست گاهی چپ
فلک را گر دو قطب آمد منجم دیده را بگشا
به هر قطبی است او محور گهی از راست گاهی چپ
شها آشفته ات تنها میان یک جهان اعدا
بیافکن سایه اش بر سر،گهی از راست گاهی چپ
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶ - غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشب
غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشب
تمتع گیر نه از گل زوصل دوستان امشب
مگر حوری به باغ آمد و یا غلمان سوی بستان
که شد رشگ بهشت عدن باغ و بوستان امشب
چو شاخ ارغوان من چمان اندر چمن آمد
بیا ساقی به ساغر کن می چون ارغوان امشب
بده فرصت که تا بیند تماشایی گل باغت
بیا بلبل بنه از سر تو این آه و فغان امشب
ز آهنگ مخالف ره بگردان مطرب مجلس
نوای راست را در پرده شو تو نغمه خوان امشب
جرس مانند مجنون در بیابان گرم افغان شد
مگر گم کرده راه کوی لیلی ساربان امشب
بگو یعقوب بگشاید در بیت الحزن دیگر
زراه مصر می آید به کنعان کاروان امشب
اگر خاراست اندر ره و گر تار است این منزل
کنم فرش رهت از دیده فرش پرنیان امشب
اگر ساقی کند تقصیر اندر حق میخواران
برم آشفته برغو بردر پیر مغان امشب
علی آن پیر میخانه که وحدت ریزد از جامش
چو بخشد جرعه بر مستان زجود بیکران امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - بسودای پریشانیست یا رب کار من هر شب
به سودای پریشانیست یا رب کار من هر شب
که در دست رقیبانست زلف یار من هر شب
چو دست مدعی زد چنگ همچون شانه بر زلفش
بود چون مرغ شب آویز افغان کار من هر شب
مسلمانان ز کفر من همه بیزار و هر روزه
به ننگ و عار کفارند از کردار من هر شب
سرم را از کجا پیدا شود سامان از این رندی
که رهن باده باید خرقه و دستار من هر شب
اگر آتشکده خاموش شد در پارس چون یا رب
رود تا گنبد گردون شرار نار من هر شب
حرم را طوف اگر کردم فریب من مخور زاهد
به کعبه جلوه گر گردد بت فرخار من هر شب
جواب لن ترانی پاسخ آمد رب ارنی را
به کوی میفروشان وعده دیدار من هر شب
صلا زد ساقی مستان که جام از کف منه حاشا
که در می هست پیدا پرتو رخسار من هر شب
کدامین بحر زخار است اندر سینه ام پنهان
که مدح حیدر آرد کلک گوهربار من هر شب
زبان چون شمع دارم آتشین آشفته در مدحش
به سر گر تیغ راند دشمن خونخوار من هر شب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه انگیزت
چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه انگیزت
چه دل‌ها در کمند افکنده زلفین دلاویزت
ز خفتان بگذرانی تیر غمزه با چه چالاکی
که رویین تن سپر افکنده پیش ترک خونریزت
زمین را ایمنی از فتنه آخر زمان بودی
چو بخت من نخفتی گر دو چشم فتنه انگیزت
برآمیزی به لب نام رقیب و نقل می‌بخشی
حذر از لعل می آلود و قند زهر آمیزت
چه شیرینی خدا را ای شکر گفتار کز شورت
بود در بیستون عشق صد فرهاد و پرویزت
تو اندر خواب نوشینی و خارت خفته در بستر
چرا ای گل نیاندیشی ز مرغان سحرخیزت
نمی‌پرهیزی آشفته از این سودای بی‌حاصل
که سوزد عشق عالم سوز آخر زهد پرهیزت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - کیم من تا توانم دهر زد از هستی بدرگاهت
کیم من تا توانم دهر زد از هستی بدرگاهت
که برتر از قیاس و وهم آمد پایه جاهت
چو عنقا پر گر افشانم رسیدن برتو نتوانم
مگر افتم بسر اندر پی مردان آگاهت
بسی چون نوح و یونس مانده اندر قعر بحر تو
هزاران یوسف مصری فتاده در ته چاهت
نسیم قهرت ار جنبد نماند کوه را تمکین
زجا سیلش نجنباند اگر لنگر کند کاهت
اگر کری هدایت بیند از تو خضر خواهد شد
ندارد ره سوی مقصد اگر خضر است گمراهت
مدام اندر یک احوالی پری از شبه و امثالی
بود کافر کسی کاندر گمان آورده اشباهت
سلاطین را بگاه اندر نبیند کس مگر گاهی
توئی کاندر حور آیند اندر گاه و بیگاهت
بود کاشفته را اندر دل صد پاره جا گیری
اگر در ساحت دلهای ویرانست خرگاهت
مرا از کثرت عصیان نباشد ره بسوی تو
بگیرم دامن حیدر که ره یابم بدرگاهت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - چه شد نائی که اندر نی تو را راه فغان گمشد
چه شد نائی که اندر نی تو را راه فغان گمشد
زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گمشد
نمیدانم اسیر زلف شد یا کشته غمزه
همیدانم که مرغ دل زسینه پرزنان گمشد
زاشک و آه یعقوب و زلیخا اندرین وادی
در ابر تیره و باران بشیر و کاروان گمشد
مرا شد پای فرسوده توئی ای کعبه آسوده
ترحم کن که بس ممل درین ریگ روان گمشد
هما خواندم تو را ای عشق وزان بر تو تو را منزل
که اندر جستجویت طایر وهم و گمان گمشد
بگفتم در میان آرم مگر موی میانش را
بگفتا رو که بس فکر دقیقم در میان گمشد
چه خاصیت بود در غمزه جادوی چشمانت
که تیرش تارها شد از کمان اندر نشان گمشد
تو را من ای بلا بالا سرا پا فتنه میدانم
که در دوران چشمت فتنه آخر زمان گمشد
ببر نامش تو در خیل سگان خویش ای مولا
که از گمنامی آشفته میان همرهان گمشد
توئی شاهنشه امکان بظاهر خفته ای در طوس
وجودت گوهری یکتا که در این خاکدان گمشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند
شعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند
هوای ماهروئی در دل دیوانه جا کرده
که خورشید جهان تابش چو ذره در هوا ماند
زتنگی جهان شکوه کند درویش کی حاشا
دو روزی کس بزندان گر بحکم پادشا ماند
گرفتم از گل و سنبل تو را گلزار مشحون شد
برنگ و بو کجا ای باغبان بر یار ما ماند
اگر عشقت زند سیلی مگردان رخ زتأدیبش
قضا گر میزند چوگان کجا گو در قفا ماند
زهر بندم جدا آید نوای جان گزا چون نی
شبی کز آن لب شیرین لبان من جدا ماند
بنوشان زهرم و فحشی بگو از آن لب شیرین
که زهرم با لبت شهدست و دشنامت دعا ماند
مریض عشق جانانم خبر گردید یارانم
طبیبم گر بود لقمان که دردم بی دوا ماند
نصیحت گو کجا دارد خبر از حال آشفته
مگر آن دل که در زلفی بموئی مبتلا ماند
اگر با غمزه کافر زرخ پرده براندازی
کجا در پارس از زهاد یکتن پارسا ماند
علی را با دگر یاران توانی نسبتی دادن
توانی گفت گر بوجهل را بر مصطفی ماند
مگر گوساله ی زرین خدای خویشتن خوانی
مگر اعجاز را گوئی بسحر مفتری ماند
بیا ای جسم فانی شو بخاک آستان او
که تا دور فنای تو بدوران بقا ماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد
اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد
که جان در مجلس جانان متاعی رایگان باشد
توئی با طلعت زیبا درون جامه دیبا
که حورا در حریر است و پری در پرنیان باشد
چو خم عمریست در میخانه عشق تو پابرجا
مدامم خون دل در جوش و مهرم در دهان باشد
مبادا که زاسرار دل من چشم غمازم
همان بهتر که راز عشق از مردم نهان باشد
مقام عشق را گفتن نباشد حد من اما
همیدانم که عرشش فرش راه آستان باشد
سری در پای تو کردم مباد آندم که برگردم
روان پایم بسر برنه که مقصود روان باشد
من اندر دجله ی غرقم که بگذشت آب از فرقم
چو پیکانم بدل جا کرد کی بیم از کمان باشد
مرا آن ماه گل رو زینت ایوان بود امشب
که گوید گل ببستانت و مه در آسمان باشد
معلق تریکی کوه و دگر آویزه دلها
همین فرقت زموی فرق تا موی میان باشد
بگفتم تا تنی دارم بود شوقت چو جان در تن
غبار تن هوا بگرفت و شوقم همچنان باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - اگر آه مرا اندر شب هجران اثر باشد
اگر آه مرا اندر شب هجران اثر باشد
کفایت خرمن کون و مکان را یکشرر باشد
ندیدی حالت یعقوب و حسن ماه کنعانرا
جفاکار است و زیبارو اگر چه خود پسر باشد
دهان بگشا و حرف قتل عاشق در میان آور
که تا معلوم گردد کت دهان هست و کمر باشد
قدت را سرو گفتم لیک حیرانم که در بستان
ثمرکی سرورا عناب و بادام و شکر باشد
نیارد منع عاشق از نظر بازی آن منظر
نصیحت گو اگر از زمره اهل نظر باشد
تراکت غنچه وش پرخنده لب باشد نه ای عاشق
نشان عشاق را لبهای خشک و چشم تر باشد
مکن از من دریغ ای باد خاک مقدم او را
که خاک پای او آشفته را کحل البصر باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد
زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش
عجب نبود گر از آن موی مشکین بوی خون آمد
مگر زلف نژند تو کمند خاطر من شد
که هر جا میکشد دل در قفایش بیسکون آمد
مرنج از راستی کز سرو موزون بر بیالائی
بمه سنجیده ام حسن رخت صدره فزون آمد
زکف شد دامن دلدار اکنون باد در دستم
چها زین پس بمن یا رب زبخت واژگون آمد
چگونه ره برم در شام هجران بر سر کویش
اگر نه بوی زلف عنبرینش رهنمون آمد
اگر دیوانه زنجیر زلف آن پری روئی
برت آشفته صد مجنون پی درس جنون آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - اگر آن ماه پیکر پرده از رخسار برگیرد
اگر آن ماه پیکر پرده از رخسار برگیرد
زخجلت ابر را خورشید چون معجر بسر گیرد
چو گو افتاده ام اندر سم گلگون سمند او
مگر چوگان زلفش روزیم از خاک برگیرد
برآید آتشین آهم گر از دل در شب هجران
از آن ترسم که آتش در تمام خشک و تیر گیرد
عجب نبود بباغ ار میوه خونین ببار آرد
نهالی کاو زسیلاب سرشک من ثمر گیرد
اگر ریزد بعمان قطره اشکم عجب نبود
صدف کز شاخ مرجان بار نه عهد گهر گیرد
کشم هر چند جور از یار ما فارغ از رشکم
خنک آن کاو که چون من دلبر بیدادگر گیرد
متاع حسن کاسد شد که سر زد خط زرخسارش
کسادی آرد آری هاله چون گرد قمر گیرد
بگو دیوانه ای دیدم گسسته سلسله شیدا
گر آن زنجیر مو از حال آشفته خبر گیرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد
زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد
که بی جانانه جان در تن چو جسمی بی روان باشد
بهر گنجیست لابد پاسبان ماری و زلفینت
بود ماری که کارش پاس گنج شایگان باشد
توئی آن خسرو شیرین که با لعل شکرخندت
جهان گر سربسر قندمکرر رایگان باشد
فروهل پرده از عارض که گل بر شاخ میبالد
بچم تابنده بالات سرو بوستان باشد
بعهد یاریت دایه میان بربسته برمهدم
همان عهدم بپایان لحد اندر میان باشد
بمهر مهر تو گنج ازل در سینه بنهفتم
گرم از قهر میرانی که مهر من همان باشد
مرا مغبچه ی ساقی بکوی میفروشان بس
اگر گویند حوری در بهشت جاودان باشد
ستاده جان بکف یعقوب با شوق و شعف در ره
مگر پیراهن یوسف میان کاروان باشد
بسوزانند چون شمعم اگر آشفته سر تا پا
بگویم شرح عشقش تا که در کامم زبان باشد
کدامین عشق حیدر نور سرمد مظهر واجب
که در کریاس او یک پرده هفتم آسمان باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد
چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزد
چه سود از این عمل داری کزو دایم ضرر خیزد
هوای نفس بگذار و حدیث عقل را بشنو
که خیر از عقل میآید ولی از نفس شر خیزد
بهار طول امل ای دل زدامان عمل مگسل
چه میآید از آن عهدی کزو بوک و مکر خیزد
دگر جانوران از پیشه غیر شیر هم آمد
بنازم نیستان عشق کز وی شیر نر خیزد
اگر نه نار ابراهیم آمد گلشن رویت
چرا اندر میان آتشش گلهای برخیزد
بیا موسی بکوی عشق وارنی گوی خوش بنشین
چه کوهست اینکه هر شب نخل طورش ازکمر خیزد
نشاید خواندنش بستان چه فرقست از بیابانش
چو بید از بوستانی گر درخت بی ثمر خیزد
سپر سازند در میدان چو خیزد از کمان پیکان
حذر کن ای دل از تیری که از شست نظر خیزد
جهان دریای پرموج است و رخت ازو بساحل بر
اگر از قعر این دریا همه لعل و گهر خیزد
بود پیدا که داری آتشی چون شمع پنهانی
از این دودی که آشفته تو را هر شب زسر خیزد
بدفتر وصف حیدر مینویسی و عجب نبود
تو را گر ازنی خامه همه قند و شکر ریزد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند
اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند
هزاران سلسله دلرا بیک جنبش بجنباند
اگر افتد بدست آن طره طرار صوفی را
بوقت وجد بر کون و مکان دامن برافشاند
اگر بند نقاب از آن گل رخساره بگشائی
نه پندارم که دیگر بلبلی وصف گلی خواند
مدد از عشق اگر باشد عجب نبود زتأثیرش
که موری پادشاهی سلیمانرا بگرداند
کسی گر یکدلی رنجاند صد کعبه شکست از او
چه خواهد دید پاداشش اگر صدل برنجاند
از این سودای آشفته بپرهیزید ای یاران
که این شوری که او را هست عالم را بشوراند
برو زاهد مده پندم تو اندر عشق مهرویان
نمیدانی که عاشق پند تو افسانه میداند
مرا گفتی که از آن حلقه گیسو دلت بستان
دلی هر کس که با کس داد هرگز بازنستاند
طمع دارم زلطف حق گر چه نیستم قابل
مرا در خاک کوی مرتضی آخر بمیراند
مگر نتوان بدل کردن شقی را بر سعید ایدل
که گر خواهد علی از لطف عام این کار بتواند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتد
چنان پیش رخت مهر منیر از تاب میافتد
که در مهتاب وقتی کرمکی شب تاب میافتد
رگم ببریدی و پیوند جان شد با تو محکمتر
که گفت این رشته مهر و وفا از تاب میافتد
بود این بحر عشق ای نوح زین ورطه کناری کن
که آخر کشتیت از لطمه در گرداب میافتد
چرا آتش بجان دارد دلم از لعل پرتابت
علاج خسته سوا اگر عناب میافتد
طبیبا نوشداروئی بیاور زآن لب نوشین
شبی کز تاب تب بیمار دل بیتاب میافتد
مپرس از مردم چشمم که چون شد در شب هجران
چه باشد حالت آن کاو که در غرقاب میافتد
زدی بر تار دل زخمه بتا از ناخن مژگان
حذر کن کاتش از این پرده در مضراب میافتد
در این سودا شکیبائی زدل آشفته کمتر جو
کجا ماند بجا آتش چو در سیماب میافتد
علی باب الله واز وسوسه این نفس سرکشرا
بآئین گدایان کار در هر باب میافتد
محب مرتضی هرگز نخواهد رفت در دوزخ
که چون خالص بود زر از چه در تیز آب میافتد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - نقاب از زلف مشکین چون بروی چون قمر بندد
نقاب از زلف مشکین چون بروی چون قمر بندد
حجابی از شب تیره بروی روز بربندد
کند چنبر چو زلف عنبرین باده هلال آن مه
تو گوئی چنبری بر گردن شمس و قمر بندد
میان و موی او را فرق نتوانم زباریکی
مگر آندم که بر قتلم زروی کین کمر بندد
بشوق خرمنی کز برق گرد دشت میگردد
مرا خرمن زشوق سوختن ره بر شرر بندد
کشیده لشکری از خط زهر سو ترک چشم تو
کز این جادو به روی مردمان راه نظر بندد
خط سبزت عبث بر آن لب شیرین نپیوسته
بلی طوطی زند پرتا که خود را بر شکر بندد
رخت خواندم گل کابل قدرت را سروی از کشمر
که نتواند کسی تشبیه زاین دو خوبتر بندد
گل کابل کجا آید میان انجمن خندان
کمر کی در میان خلق سرو کاشمر بندد
بجز تو سجده بر روئی نمیآرم که چشمانم
نظر از تو نمیگیرد که بر جای دگر بندد
توئی کعبه توئی قبله توئی مقصد زبیت الله
خلیفه جز تو نبود حق که بر خیر البشر بندد
حدیث زلف او گفتم زشعرم بوی خونآید
بلی در ناف آهو نافه از خون جگر بندد
گریزد در پناه حضرتت آشفته در محشر
در آن معرض که آتش راه را بر خشک و تر بندد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد
شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتد
مرا در عین ظلمت آب حیوان در مذاق افتد
می و معشوق درخلوت چو بی غیرت میسر شد
غنیمت دان که این نعمت تو را کم اتفاق افتد
فروزد گر بکاخت پرتو شمع رخ جانان
عجب نبود که خور پروانه وارت در رواق افتد
کند ساعد اگر رنگین زخون عاشق مسکین
کند او را بهل چشمش چو بر آن سیم ساق افتد
بدوشم گر نهی کوه احد بر دل گران ناید
ولی بار فراقت بر دلم تکلیف شاق افتد
زدرد اشتیاقم دم زند گر نائی مجلس
زوحشت نای را اندر گلو دردم حناق افتد
بچم در بوستان تا سرو ناز اندر نیاز آری
بکش پرده که گل در بوستان از طمطراق افتد
تو را طاق ابروان آرامگاه مدعی گشته
دلم را بس عجب نبود اگر طاقت بطاق افتد
حجاز و کعبه او را فرامش سازم از خاطر
مرا آشفته گر رحل اقامت در عراق افتد
عراق درگه حیدر علی داماد پیغمبر
که بر عرش درش در پویه رفرف بابراق افتد
بلی صعبست دوری تن و جان صعبتر از آن
اگر اندر میان جان و جانانت فراق افتد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - بخود پیرایه چون آن سرو سیم اندام میبندد
بخود پیرایه چون آن سرو سیم اندام میبندد
بسوری سنبل و بر ماه مشک خام میبندد
بنامیزد از این مشاطه نازم باغبانیرا
که بر مه غالیه سایه بگل بادام میبندد
نماید در دل شب صبح صادق را زهر جانب
بروی روز روشن بامدادان شام میبندد
لب تو باده خلر دو چشمت ماه را ساغر
که بر می نشئه یا خود باده را بر جام میبندد
حذر زان غمزه کافر فغان زآن چشم افسونگر
که بیخ کفر میسوزد در اسلام میبندد
بنازم آهوی مردم شکار چشم مستت را
که خلقی را بموئی میکشد در دام میبندد
بتی دارم که دارد کعبه و بتخانه راتوام
ره کعبه زده در بر رخ اصنام میبندد
کمیت فکر آشفته زتک افتاده در وصفش
که از رفعت گذر بر طارم اوهام میبندد
علی آن پرد دار سر که دست حق بود دستش
که هم آغاز بگشوده است و هم انجام میبندد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر
که یاد زلف و خالش عود و عنیر سینه اش مجمر
بهشت ماست میخانه در او مغبچه ی ساقی
که حورش هست خدمتکار و غلمانش بود چاکر
بیمن عشق در منظر بهشتی طلعتی دارم
بلطف جنت و حورا برنگ طوبی و کوثر
چه ترکی در کدامین خیل کاندر رزم جانبازان
گه از نافه زره پوشی گه از عنبر کنی مغفر
نخواهد پارسا ماندن بتی در پارس ای بت رو
اگر لعلت فروشد باده و چشمت دهد ساغر
بجز زلف دلاویزت که بر آن چهره مایل شد
که بر مه سلسله بندد که بر خور مینهد چنبر
تو را تا غیر آمد ایگل نوخیز بر بالین
گه ازخارم بود بالین گه از خارا کنم بستر
نوای عشق عاشق را بوجد آرد نه چنگ و نی
چه سود ار زهره ی چنگی بود در بزم خنیاگر
ندارم منت از رضوان که بخشد کوثر و حورم
که ما را پیر میخانه بجامی کرده مستظهر
علی آن مظهر رحمت مقیم خلوت وحدت
که باشد سلسبیل و کوثرش در جام می مضمر
نه تو آشفته ی در حلقه زلفش بزن چنگی
اگر آسوده گی خواهی بیازین سلسله مگذر