تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳ - چو گل بگشاد لب را در ملاحت
چو گل بگشاد لب را در ملاحت
زبان بگشاد بلبل در فصاحت
گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت
وقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت
سمن هشیار و نرگس خفته مخمور
صبا بیدار و گل در استراحت
به قانونی دگر شد باغ و بستان
صبا تا کرد عالم را مساحت
نگارینا قدم نه در گلستان
که خندان باد همچون گل صباحت
غنیمت دان و کام از عمر برگیر
که من باری ندیدم هیچ راحت
از آن رخسار و لب حیران بماندم
تعالی اللّه زهی حُسن و ملاحت
کجا ره در شبستان تو آرم
که بادش ره نمی آرد به ساحت
جلال ار خون همی بارد عجب نیست
که بی خونابه کی باشد جراحت
زبان بگشاد بلبل در فصاحت
گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت
وقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت
سمن هشیار و نرگس خفته مخمور
صبا بیدار و گل در استراحت
به قانونی دگر شد باغ و بستان
صبا تا کرد عالم را مساحت
نگارینا قدم نه در گلستان
که خندان باد همچون گل صباحت
غنیمت دان و کام از عمر برگیر
که من باری ندیدم هیچ راحت
از آن رخسار و لب حیران بماندم
تعالی اللّه زهی حُسن و ملاحت
کجا ره در شبستان تو آرم
که بادش ره نمی آرد به ساحت
جلال ار خون همی بارد عجب نیست
که بی خونابه کی باشد جراحت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۰ - سر معشوق بر بالین ناز است
سر معشوق بر بالین ناز است
سر عشّاق بر خاک نیاز است
عذارت خستگان را جان فروز است
جمالت بیدلان را دلنواز است
غمت افتادگان را دستگیر است
لبت بیچارگان را چاره ساز است
کمر بر موی می بندی چه سرّ است
سخن در پرده می گویی چه راز است
قدت سرو و رخت گلزار حسن است
لبت شهد و رخت شمع طراز است
ترا چشمی که پُر سحر و فسون است
مرا جانی که پر سوز و گداز است
جلال افتاده بازوی عشق است
کبوتر صید چنگ شاهباز است
سر عشّاق بر خاک نیاز است
عذارت خستگان را جان فروز است
جمالت بیدلان را دلنواز است
غمت افتادگان را دستگیر است
لبت بیچارگان را چاره ساز است
کمر بر موی می بندی چه سرّ است
سخن در پرده می گویی چه راز است
قدت سرو و رخت گلزار حسن است
لبت شهد و رخت شمع طراز است
ترا چشمی که پُر سحر و فسون است
مرا جانی که پر سوز و گداز است
جلال افتاده بازوی عشق است
کبوتر صید چنگ شاهباز است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۴ - گهی با ما خوش و گه سرگران است
گهی با ما خوش و گه سرگران است
نمی دانم که هر دم بر چه سان است
نباشد چشم غیر از قطره آب
مرا زین قطره دریای روان است
چه رشک آید مرا از خال هندو
که او در باغ رویش باغبان است
به یاد گوهر افشانی لعلش
همیشه چشم من گوهرفشان است
خرامان قامتش در گلشن ناز
سهی سروی که بارش ارغوان است
دو سر هرگز به یک بالین کی آید
که آن بر بالش، این بر آستان است
مگر تو از سر پیمان بگشتی
وگرنه عاشق مسکین همان است
دهانت گر نه کام خاطر ماست
چرا دایم ز چشم ما نهان است
جلال از دست دل شد غرق آتش
اگرچه بحر چشمش بی کران است
نمی دانم که هر دم بر چه سان است
نباشد چشم غیر از قطره آب
مرا زین قطره دریای روان است
چه رشک آید مرا از خال هندو
که او در باغ رویش باغبان است
به یاد گوهر افشانی لعلش
همیشه چشم من گوهرفشان است
خرامان قامتش در گلشن ناز
سهی سروی که بارش ارغوان است
دو سر هرگز به یک بالین کی آید
که آن بر بالش، این بر آستان است
مگر تو از سر پیمان بگشتی
وگرنه عاشق مسکین همان است
دهانت گر نه کام خاطر ماست
چرا دایم ز چشم ما نهان است
جلال از دست دل شد غرق آتش
اگرچه بحر چشمش بی کران است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۰ - چو سلطان فلک را بار بشکست
چو سلطان فلک را بار بشکست
مه من ماه را بازار بشکست
ز شادروان چو گل بیرون خرامید
ز حسرت در دل گل خار بشکست
شب تاریک شد چون روز روشن
چو سنبل در گل فرخار بشکست
به لب یاقوت را خون در دل افکند
به رخ خورشید را مقدار بشکست
کمر بربست و سرو از پا درافتاد
کله بنهاد و بدر انوار بشکست
ز رعنا پیشگی بر قرص خورشید
سر زنجیر عنبربار بشکست
به دور نرگس باده پرستش
درِ خم خانه خمّار بشکست
به خون اشک رندان خرابات
خمار نرگس خونخوار بشکست
سر ناموس عیّاران شبرو
به چین طرّه عیّار بشکست
فراوان توبه پرهیزکاران
که آن جادوگر بیمار بشکست
جلال از توبه کردن کرد توبه
که توبت کرد و دیگربار بشکست
مه من ماه را بازار بشکست
ز شادروان چو گل بیرون خرامید
ز حسرت در دل گل خار بشکست
شب تاریک شد چون روز روشن
چو سنبل در گل فرخار بشکست
به لب یاقوت را خون در دل افکند
به رخ خورشید را مقدار بشکست
کمر بربست و سرو از پا درافتاد
کله بنهاد و بدر انوار بشکست
ز رعنا پیشگی بر قرص خورشید
سر زنجیر عنبربار بشکست
به دور نرگس باده پرستش
درِ خم خانه خمّار بشکست
به خون اشک رندان خرابات
خمار نرگس خونخوار بشکست
سر ناموس عیّاران شبرو
به چین طرّه عیّار بشکست
فراوان توبه پرهیزکاران
که آن جادوگر بیمار بشکست
جلال از توبه کردن کرد توبه
که توبت کرد و دیگربار بشکست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۵ - نگویم در تو عیبی ای پسر هست
نگویم در تو عیبی ای پسر هست
ولیکن بی وفایی این قدر هست
نه در هجر توام خواب و قرار است
نه در عشق تو از خویشم خبر هست
از آن ناوک که زد چشم تو بر من
هنوزم زخم پیکان در جگر هست
دمی غایب نه ای از پیش چشمم
وگر دوری خیالت در نظر هست
سبک باشد سری خالی ز سودا
من و سودای جانان تا که سر هست
نپندازم که در گلزار فردوس
ز رخسارت گلی پاکیزه تر هست
تعالی اللّه قباپوشی که او را
کمر بر موی و مویی تا کمر هست
تمنّای دلم کردی و دادم
بفرما گر تمنّایی دگر هست
جلال! ار چه شب هجران دراز است
مشو غمگین که امّید سحر هست
ولیکن بی وفایی این قدر هست
نه در هجر توام خواب و قرار است
نه در عشق تو از خویشم خبر هست
از آن ناوک که زد چشم تو بر من
هنوزم زخم پیکان در جگر هست
دمی غایب نه ای از پیش چشمم
وگر دوری خیالت در نظر هست
سبک باشد سری خالی ز سودا
من و سودای جانان تا که سر هست
نپندازم که در گلزار فردوس
ز رخسارت گلی پاکیزه تر هست
تعالی اللّه قباپوشی که او را
کمر بر موی و مویی تا کمر هست
تمنّای دلم کردی و دادم
بفرما گر تمنّایی دگر هست
جلال! ار چه شب هجران دراز است
مشو غمگین که امّید سحر هست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۶ - کسی را در دو عالم حاصلی هست
کسی را در دو عالم حاصلی هست
که او را چون تو آرام دلی هست
عجب دارم که در اطراف عالم
بدین پاکیزگی آب و گلی هست
نپندارم که در فردوس اعلی
ز کوی دوست خوشتر منزلی هست
رموز عشق چون من کس نداند
بگو تا حل کنم گر مشکلی هست
چو خونی می چکد بی ضربتی نیست
چو مقتولی ببینی قاتلی هست
نه تنها من توقّع دارم انعام
ز هر جانب که بینی سایلی هست
کسی را کاتّصالی هست با دوست
ز دوران حیاتش حاصلی هست
مکن عیبم که هر جایی ست یارت
که او شمع است و در هر محفلی هست
جلال! این بحر کافتادی تو در وی
نه دریایی ست کآن را ساحلی هست
که او را چون تو آرام دلی هست
عجب دارم که در اطراف عالم
بدین پاکیزگی آب و گلی هست
نپندارم که در فردوس اعلی
ز کوی دوست خوشتر منزلی هست
رموز عشق چون من کس نداند
بگو تا حل کنم گر مشکلی هست
چو خونی می چکد بی ضربتی نیست
چو مقتولی ببینی قاتلی هست
نه تنها من توقّع دارم انعام
ز هر جانب که بینی سایلی هست
کسی را کاتّصالی هست با دوست
ز دوران حیاتش حاصلی هست
مکن عیبم که هر جایی ست یارت
که او شمع است و در هر محفلی هست
جلال! این بحر کافتادی تو در وی
نه دریایی ست کآن را ساحلی هست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۰ - در این ایّام کس غمخوار ما نیست
در این ایّام کس غمخوار ما نیست
به جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست
سری دارم فدای وصل، لیکن
مرا با دستبرد هجر پا نیست
دلا! در آتش دوری همی ساز
که جانان را سر پیوند ما نیست
میان عاشقان بیگانه دانش
هر آن عاشق که با درد آشنا نیست
خوش است از درد و غم آزاد بودن
ولی در مذهب عاشق روا نیست
مشو مغرور حُسن ای صاحب حُسن
که روز حُسن را چندان بقا نیست
تو عمری نیست در عهدت وفایی
که عهد عمر را چندان وفا نیست
به ترکستان رویت خال هندو
عجب دارم اگر اصلش خطا نیست
به نقد ای جان بیا تا باده نوشیم
که عمر رفته را دیگر قضا نیست
به بوسی زان دهان عمری نُوَم بخش
که بنیاد بقا جز بر فنا نیست
جلال از عشقت ار روزی نماند
نیاری بر زبان کاو هست یا نیست
به جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست
سری دارم فدای وصل، لیکن
مرا با دستبرد هجر پا نیست
دلا! در آتش دوری همی ساز
که جانان را سر پیوند ما نیست
میان عاشقان بیگانه دانش
هر آن عاشق که با درد آشنا نیست
خوش است از درد و غم آزاد بودن
ولی در مذهب عاشق روا نیست
مشو مغرور حُسن ای صاحب حُسن
که روز حُسن را چندان بقا نیست
تو عمری نیست در عهدت وفایی
که عهد عمر را چندان وفا نیست
به ترکستان رویت خال هندو
عجب دارم اگر اصلش خطا نیست
به نقد ای جان بیا تا باده نوشیم
که عمر رفته را دیگر قضا نیست
به بوسی زان دهان عمری نُوَم بخش
که بنیاد بقا جز بر فنا نیست
جلال از عشقت ار روزی نماند
نیاری بر زبان کاو هست یا نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۲ - به بالین غریبانت گذر نیست
به بالین غریبانت گذر نیست
ز حال مستمندانت خبر نیست
ز تو پروای هستی نیست ما را
تو را پروای ما گر هست وگر نیست
تویی منظور من در هر دو عالم
مرا بر دنیی و عقبی نظر نیست
یکایک تلخی دوران چشیدم
ز هجران هیچ شربت تلخ تر نیست
اسیر هجر و نومید از وصالم
شبم تاریک و امّید سحر نیست
همی خواهم که رویت باز بینم
جز اینم در جهان کامی دگر نیست
دلی خالی نمی بینم ز دردت
کدامین دل که خونش در جگر نیست
درین میدان سرافرازی کسی راست
که او را بیم جان و خوف سر نیست
به جز جانان نیاید در دل ما
که خلوتخانه است این رهگذر نیست
رخ و چشم تو تا غایب شد از چشم
من شوریده دل را خواب و خور نیست
جلال خسته را از در مکن دور
که او را خود جز این در هیچ در نیست
ز حال مستمندانت خبر نیست
ز تو پروای هستی نیست ما را
تو را پروای ما گر هست وگر نیست
تویی منظور من در هر دو عالم
مرا بر دنیی و عقبی نظر نیست
یکایک تلخی دوران چشیدم
ز هجران هیچ شربت تلخ تر نیست
اسیر هجر و نومید از وصالم
شبم تاریک و امّید سحر نیست
همی خواهم که رویت باز بینم
جز اینم در جهان کامی دگر نیست
دلی خالی نمی بینم ز دردت
کدامین دل که خونش در جگر نیست
درین میدان سرافرازی کسی راست
که او را بیم جان و خوف سر نیست
به جز جانان نیاید در دل ما
که خلوتخانه است این رهگذر نیست
رخ و چشم تو تا غایب شد از چشم
من شوریده دل را خواب و خور نیست
جلال خسته را از در مکن دور
که او را خود جز این در هیچ در نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۸ - از آن سنبل که بر گلنار دارد
از آن سنبل که بر گلنار دارد
گل طبع مرا پر خار دارد
ندارد گوییا قطعاً سَرِ ما
سر زلفش که سر بسیار دارد
خط سبزش به گرد لب چو طوطی ست
که شکر پاره در منقار دارد
تو خورشیدی و جانم ذرّه آسا
هوای عشقت ای دلدار دارد
خطا باشد که زلفش مشک خوانند
چو در هر چین دو صد تاتار دارد
نگویم مشک تاتار است زلفت
که صد تاتار در یک تار دارد
زباد چین سیمین ، شاخ سروت
سراسر سنبل و گل بار دارد
منم بلبل چرا آن زاغ زلفت
نشیمن گاه در گلزار دارد
جلال از بار هجران برنگردد
که با روز و صالش کار دارد
گل طبع مرا پر خار دارد
ندارد گوییا قطعاً سَرِ ما
سر زلفش که سر بسیار دارد
خط سبزش به گرد لب چو طوطی ست
که شکر پاره در منقار دارد
تو خورشیدی و جانم ذرّه آسا
هوای عشقت ای دلدار دارد
خطا باشد که زلفش مشک خوانند
چو در هر چین دو صد تاتار دارد
نگویم مشک تاتار است زلفت
که صد تاتار در یک تار دارد
زباد چین سیمین ، شاخ سروت
سراسر سنبل و گل بار دارد
منم بلبل چرا آن زاغ زلفت
نشیمن گاه در گلزار دارد
جلال از بار هجران برنگردد
که با روز و صالش کار دارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۷ - صبا آمد به من بوی تو آورد
صبا آمد به من بوی تو آورد
نسیم زلف دلجوی تو آورد
همی جستم دو عالم را بهایی
صبا یک تاره موی تو آورد
بر آن نقّاش قدرت آفرین باد
که خم در طاق ابروی تو آورد
میازار آن غریب ناتوان را
که بختش بر سر کوی تو آورد
به مهرت پشت بر روی جهان کرد
ز عالم روی در روی تو آورد
بسی زحمت کشیدم در فراقت
هم آخر دولتم سوی تو آورد
به هجرانت جلال از جان بری بود
تنش را باز جان بوی تو آورد
نسیم زلف دلجوی تو آورد
همی جستم دو عالم را بهایی
صبا یک تاره موی تو آورد
بر آن نقّاش قدرت آفرین باد
که خم در طاق ابروی تو آورد
میازار آن غریب ناتوان را
که بختش بر سر کوی تو آورد
به مهرت پشت بر روی جهان کرد
ز عالم روی در روی تو آورد
بسی زحمت کشیدم در فراقت
هم آخر دولتم سوی تو آورد
به هجرانت جلال از جان بری بود
تنش را باز جان بوی تو آورد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۱ - دلم تا کی چنین افگار باشد
دلم تا کی چنین افگار باشد
ز سودای تو آتش بار باشد
چرا از گلستان عارض تو
نصیب دردمندان خار باشد
شبی هم دولت وصلت ببینم
چو چشمم بخت اگر بیدار باشد
از آن باده که چشمت می فروشد
کجا شوریده ای هشیار باشد
اگر چشمت بریزد خون عاشق
بگو با زلف تا در کار باشد
خرابی را بود رو در ترقّی
دلم را با غمت معمار باشد
مرا روی تو می باید وگرنی
گل اندر گلستان بسیار باشد
بود از اشتیاق زلف و چشمت
اگر شوریده ای بیمار باشد
دلا هستی خود در نیستی جوی
که این کالا در آن بازار باشد
سری کاو را نه سودای وصال است
چه غم دارد اگر بر دار باشد
جلال! ار وصل خواهی ترک جان کن
که بی جان نزد جانان بار باشد
ز سودای تو آتش بار باشد
چرا از گلستان عارض تو
نصیب دردمندان خار باشد
شبی هم دولت وصلت ببینم
چو چشمم بخت اگر بیدار باشد
از آن باده که چشمت می فروشد
کجا شوریده ای هشیار باشد
اگر چشمت بریزد خون عاشق
بگو با زلف تا در کار باشد
خرابی را بود رو در ترقّی
دلم را با غمت معمار باشد
مرا روی تو می باید وگرنی
گل اندر گلستان بسیار باشد
بود از اشتیاق زلف و چشمت
اگر شوریده ای بیمار باشد
دلا هستی خود در نیستی جوی
که این کالا در آن بازار باشد
سری کاو را نه سودای وصال است
چه غم دارد اگر بر دار باشد
جلال! ار وصل خواهی ترک جان کن
که بی جان نزد جانان بار باشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۶ - چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشد
سمن را جعد مشک آگین نباشد
«حاش لِلّه» لبت را جان نخوانم
که هرگز جان چنین شیرین نباشد
به زیبایی رُخت را مه نخوانم
که مه را مشتری چندین نباشد
مجال خواب کی باشد سری را
که شب تا روز بر بالین نباشد
ترا خود هرگز ای بدمهر بد عهد
غم حال من مسکین نباشد
مسلمانان! من آن بت می پرستم
که در بتخانه های چین نباشد
شما دین از من بیدل مجویید
که هرگز بیدلان را دین نباشد
مرا گویند در هجران مخور غم
کسی بی دوست چون غمگین نباشد؟
جلال! از دل برون کن نقش رویش
که دوزخ جای حورالعین نباشد
سمن را جعد مشک آگین نباشد
«حاش لِلّه» لبت را جان نخوانم
که هرگز جان چنین شیرین نباشد
به زیبایی رُخت را مه نخوانم
که مه را مشتری چندین نباشد
مجال خواب کی باشد سری را
که شب تا روز بر بالین نباشد
ترا خود هرگز ای بدمهر بد عهد
غم حال من مسکین نباشد
مسلمانان! من آن بت می پرستم
که در بتخانه های چین نباشد
شما دین از من بیدل مجویید
که هرگز بیدلان را دین نباشد
مرا گویند در هجران مخور غم
کسی بی دوست چون غمگین نباشد؟
جلال! از دل برون کن نقش رویش
که دوزخ جای حورالعین نباشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۶ - گر از لعل تو کام جان برآید
گر از لعل تو کام جان برآید
بر ما کار جان آسان برآید
عذار تو گلی بالات سروی ست
که گرد باغ ناگاهان برآید
ز خجلت گل ز بستان برنیاید
ولیکن سرو از بستان برآید
بیا تدبیر آب چشم من کن
وگرنه در جهان طوفان برآید
شبی خواهم که پنهان پیشم آیی
ولی خورشید کی پنهان برآید
لبت جانست و خطّت مور ما را
نمی باید که مور از جان برآید
جلال! اوصاف لعل او فرو خوان
که شور از مجلس مستان برآید
بر ما کار جان آسان برآید
عذار تو گلی بالات سروی ست
که گرد باغ ناگاهان برآید
ز خجلت گل ز بستان برنیاید
ولیکن سرو از بستان برآید
بیا تدبیر آب چشم من کن
وگرنه در جهان طوفان برآید
شبی خواهم که پنهان پیشم آیی
ولی خورشید کی پنهان برآید
لبت جانست و خطّت مور ما را
نمی باید که مور از جان برآید
جلال! اوصاف لعل او فرو خوان
که شور از مجلس مستان برآید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳۸ - سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر
سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر
در او دیوانگان بسته به زنجیر
بشد تدبیر و عقل و رایم از دست
چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!
من و جان دادن اندر جُست و جویش
چو یاور نیست بخت از من، چه تقصیر
غزل چون می نویسم از سر سوز
همی سوزد قلم هنگام تحریر
تو از ما فارغ و ما در تک و پوی
چه چاره چون چنین رفته ست تقدیر
چگونه دیده بر دوزم ز رویت
وگر خود می زنی بر دیده ام تیر
ربودی عقل و جان و صبر و هوشم
وگر خواهی حساب اکنون ز سر گیر
فلک را هست سودای تو در سر
چو سودای جوانی در سر پیر
جلال! از بخت خود، کامی ندیدی
که خوابت را به جز غم نیست تعبیر
در او دیوانگان بسته به زنجیر
بشد تدبیر و عقل و رایم از دست
چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!
من و جان دادن اندر جُست و جویش
چو یاور نیست بخت از من، چه تقصیر
غزل چون می نویسم از سر سوز
همی سوزد قلم هنگام تحریر
تو از ما فارغ و ما در تک و پوی
چه چاره چون چنین رفته ست تقدیر
چگونه دیده بر دوزم ز رویت
وگر خود می زنی بر دیده ام تیر
ربودی عقل و جان و صبر و هوشم
وگر خواهی حساب اکنون ز سر گیر
فلک را هست سودای تو در سر
چو سودای جوانی در سر پیر
جلال! از بخت خود، کامی ندیدی
که خوابت را به جز غم نیست تعبیر
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۶ - گل خودروی و شمشاد قصب پوش
گل خودروی و شمشاد قصب پوش
در آمد شاد و خندان از درم دوش
نقاب مشک بو بگشاده از ماه
کمند عنبرین افکنده بر دوش
ز بند پرنیان آزاده سَروش
ولی دربند هندویی زره پوش
نمی دانم چه در گوشش همی گفت
که حاجب بُرده بودش سر سوی گوش
چو من لطف سراپایش بدیدم
در افتادم ز پای و رفتم از هوش
مرا چون دید بر خاک اوفتاده
به بوی وصل او سرمست و مدهوش
به صد لطفم ز روی خاک بر داشت
کشید از یکدلی تنگم در آغوش
چنان مستغرق وصلش شدم من
که کردم دین و دنیا را فراموش
مرا گویند چون دیدی وصالش
جلال از دست غم من بعد مخروش
ولی چون گل برون آید ز غنچه
کجا بلبل تواند بود خاموش
چو وقت گل ز مَی منعت کند شیخ
ز می بنیوش و پند شیخ منیوش
در آمد شاد و خندان از درم دوش
نقاب مشک بو بگشاده از ماه
کمند عنبرین افکنده بر دوش
ز بند پرنیان آزاده سَروش
ولی دربند هندویی زره پوش
نمی دانم چه در گوشش همی گفت
که حاجب بُرده بودش سر سوی گوش
چو من لطف سراپایش بدیدم
در افتادم ز پای و رفتم از هوش
مرا چون دید بر خاک اوفتاده
به بوی وصل او سرمست و مدهوش
به صد لطفم ز روی خاک بر داشت
کشید از یکدلی تنگم در آغوش
چنان مستغرق وصلش شدم من
که کردم دین و دنیا را فراموش
مرا گویند چون دیدی وصالش
جلال از دست غم من بعد مخروش
ولی چون گل برون آید ز غنچه
کجا بلبل تواند بود خاموش
چو وقت گل ز مَی منعت کند شیخ
ز می بنیوش و پند شیخ منیوش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۴ - ترا از هر دو عالم برگزیدم
ترا از هر دو عالم برگزیدم
به صد ناز و نیازت پروریدم
گهی بر دیده خود جات کردم
گهی جان پیش پایت گستریدم
به عشقت ترک نام و ننگ گفتم
هوایت را به جان و دل خریدم
چه سختی ها که در هجر تو دیدم
چه محنت ها که در عشقت کشیدم
چه مایه طعنه های دشمن و دوست
که گاه و بی گه از بهرت شنیدم
فراوان اشک در هجرت فشاندم
فراوان جامه بر یادت دریدم
گهت بر آستان سر می نهادم
گهی بر گرد کویت می دویدم
نه یک ساعت جدا می گشتم از تو
نه یک دم بی رخت می آرمیدم
کنون نامهربانی پیشه کردی
امید از مهر و پیمانت بریدم
اگر دیگر کسان حالم ندانند
تو می دانی که از بهرت چه دیدم
کنونم خود پرو بالی نمانده است
که وقتی در هوایت می پریدم
نخورده شربتی شیرین ز لعلت
چه تلخیها که از دوران چشیدم
رسد گفتی جلال از من به کامی
حقیقت خوش به کام دل رسیدم
به صد ناز و نیازت پروریدم
گهی بر دیده خود جات کردم
گهی جان پیش پایت گستریدم
به عشقت ترک نام و ننگ گفتم
هوایت را به جان و دل خریدم
چه سختی ها که در هجر تو دیدم
چه محنت ها که در عشقت کشیدم
چه مایه طعنه های دشمن و دوست
که گاه و بی گه از بهرت شنیدم
فراوان اشک در هجرت فشاندم
فراوان جامه بر یادت دریدم
گهت بر آستان سر می نهادم
گهی بر گرد کویت می دویدم
نه یک ساعت جدا می گشتم از تو
نه یک دم بی رخت می آرمیدم
کنون نامهربانی پیشه کردی
امید از مهر و پیمانت بریدم
اگر دیگر کسان حالم ندانند
تو می دانی که از بهرت چه دیدم
کنونم خود پرو بالی نمانده است
که وقتی در هوایت می پریدم
نخورده شربتی شیرین ز لعلت
چه تلخیها که از دوران چشیدم
رسد گفتی جلال از من به کامی
حقیقت خوش به کام دل رسیدم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۵ - به دستی دل، به دستی سنگ دارم
به دستی دل، به دستی سنگ دارم
که من با دل فراوان جنگ دارم
به عشقت تا چو سروم پای در بند
لقب آزاده یک رنگ دارم
سرت با من به یک بالین کی آید؟
که بستر خاک و بالین سنگ دارم
گرم سر می رود نگذارم از دست
من این دامن که اندر چنگ دارم
مرا گویی دهانم روزی تست
حقیقت روزیی بس تنگ دارم
الا ساقی می خون رنگ در دِه
که در آیینه دل زنگ دارم
صدای پند در گوشم نگیرد
که گوشی بر نوای چنگ دارم
اگر همچون جلالم بنده خوانی
ز شاهی دو عالم ننگ دارم
که من با دل فراوان جنگ دارم
به عشقت تا چو سروم پای در بند
لقب آزاده یک رنگ دارم
سرت با من به یک بالین کی آید؟
که بستر خاک و بالین سنگ دارم
گرم سر می رود نگذارم از دست
من این دامن که اندر چنگ دارم
مرا گویی دهانم روزی تست
حقیقت روزیی بس تنگ دارم
الا ساقی می خون رنگ در دِه
که در آیینه دل زنگ دارم
صدای پند در گوشم نگیرد
که گوشی بر نوای چنگ دارم
اگر همچون جلالم بنده خوانی
ز شاهی دو عالم ننگ دارم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸۷ - به جز ذکر لبت کاری ندارم
به جز ذکر لبت کاری ندارم
به یادت عمر شیرین می گذارم
چو چشم ناتوانت ناتوانم
چو زلف بی قرارت بی قرارم
ز دیده خون دل تا کی فشانم
ز مژگان سیل خون تا چند بارم
اگر روزی ببینی زاری من
کنی هم رحمتی بر حال زارم
اگر چه دشمن جان و دلی تو
ز جان و دل هنوزت دوست دارم
ز چشمم اختر افشانی عجب نیست
که شب تا روز اختر می شمارم
درین وادی که گرد از من برآید
مگر سوی تو باد آرد غبارم
اگر صد نوبت از پیشم برانی
به الطافت هنوز امّیدوارم
جلال خسته را دادی امیدی
کنون عمری ست تا در انتظارم
به یادت عمر شیرین می گذارم
چو چشم ناتوانت ناتوانم
چو زلف بی قرارت بی قرارم
ز دیده خون دل تا کی فشانم
ز مژگان سیل خون تا چند بارم
اگر روزی ببینی زاری من
کنی هم رحمتی بر حال زارم
اگر چه دشمن جان و دلی تو
ز جان و دل هنوزت دوست دارم
ز چشمم اختر افشانی عجب نیست
که شب تا روز اختر می شمارم
درین وادی که گرد از من برآید
مگر سوی تو باد آرد غبارم
اگر صد نوبت از پیشم برانی
به الطافت هنوز امّیدوارم
جلال خسته را دادی امیدی
کنون عمری ست تا در انتظارم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۹۴ - همی خواهم که تا من زنده باشم
همی خواهم که تا من زنده باشم
تو سلطان باشی و من بنده باشم
ز غم مُردم که جان دیگرانی
به جان دیگران چون زنده باشم؟
روا نبود که جان داروی لعلت
برند اغیار و من جان کنده باشم
برین در من چو سروم دیگران گل
روند ایشان و من پاینده باشم
بزن آبی بر این دل ورنه بینی
که آتش در جهان افکنده باشم
بسان غنچه ام در بند ناموس
که دل پرخون و لب پرخنده باشم
نمیرم چون جلال الا به دردت
اگر با طالعی فرخنده باشم
تو سلطان باشی و من بنده باشم
ز غم مُردم که جان دیگرانی
به جان دیگران چون زنده باشم؟
روا نبود که جان داروی لعلت
برند اغیار و من جان کنده باشم
برین در من چو سروم دیگران گل
روند ایشان و من پاینده باشم
بزن آبی بر این دل ورنه بینی
که آتش در جهان افکنده باشم
بسان غنچه ام در بند ناموس
که دل پرخون و لب پرخنده باشم
نمیرم چون جلال الا به دردت
اگر با طالعی فرخنده باشم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۰۰ - ز سودای غم عشقت چنانم
ز سودای غم عشقت چنانم
که سر از پا و پا از سر ندانم
سر از دستم بخواهد رفت روزی
همان بهتر که در پایت فشانم
چنان افتاده ام پیش درت خوار
که پنداری که خاک آستانم
اگر هجران تو عمرم سرآرد
دهد وصلت حیات جاودانم
گل مهرت ز خاک من بروید
چو زیر گل بریزد استخوانم
ز من روز قیامت هر چه پرسند
به غیر از دوست ناید بر زبانم
مرا از بهر عشقت آفریدند
چه کار دیگر است اندر جهانم
دلت ای یار! بر حالم بسوزد
اگر درد دل خود بر تو خوانم
بده کام جلال خسته امروز
که تا فردا بمانم یا نمانم
که سر از پا و پا از سر ندانم
سر از دستم بخواهد رفت روزی
همان بهتر که در پایت فشانم
چنان افتاده ام پیش درت خوار
که پنداری که خاک آستانم
اگر هجران تو عمرم سرآرد
دهد وصلت حیات جاودانم
گل مهرت ز خاک من بروید
چو زیر گل بریزد استخوانم
ز من روز قیامت هر چه پرسند
به غیر از دوست ناید بر زبانم
مرا از بهر عشقت آفریدند
چه کار دیگر است اندر جهانم
دلت ای یار! بر حالم بسوزد
اگر درد دل خود بر تو خوانم
بده کام جلال خسته امروز
که تا فردا بمانم یا نمانم