تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند
در میان تاول آواره بیابانی چند
در ره شوق، من و سینه ی نالان جرس
عرضه کردیم به هم چاک گریبانی چند
من و مینای می و شمع، ز خونین جگری
می نماییم به هم دیدهٔ گریانی چند
می زند مشک، به داغ دل ما منتظران
شکن آموزی آن طرّه، به پیمانی چند
داستان غم دل را گل اگر گوش کند
من و بلبل بسراییم به دستانی چند
زخم بر پیکر صد پاره ام از گل بنشست
می فروشم به گلستان لب خندانی چند
چشم و دل زآینه و آب مرا پاکتر است
پرده پوشی مکن از ما دو سه عریانی چند
زان شهیدان که خدنگ تو به جان پروردند
کف خاکی به جهان مانده و پیکانی چند
توکه با طرّه آشفته نمی پردازی
خبرت کی بود از حال پریشانی چند؟
نیست داغت به دل از لاله عذاران، زاهد
خبری می شنوی ز آتش سوزانی چند
جیب پیراهن خود گل زده چاک و تو حزین
در ته خرقه ناموس به زندانی چند؟
در میان تاول آواره بیابانی چند
در ره شوق، من و سینه ی نالان جرس
عرضه کردیم به هم چاک گریبانی چند
من و مینای می و شمع، ز خونین جگری
می نماییم به هم دیدهٔ گریانی چند
می زند مشک، به داغ دل ما منتظران
شکن آموزی آن طرّه، به پیمانی چند
داستان غم دل را گل اگر گوش کند
من و بلبل بسراییم به دستانی چند
زخم بر پیکر صد پاره ام از گل بنشست
می فروشم به گلستان لب خندانی چند
چشم و دل زآینه و آب مرا پاکتر است
پرده پوشی مکن از ما دو سه عریانی چند
زان شهیدان که خدنگ تو به جان پروردند
کف خاکی به جهان مانده و پیکانی چند
توکه با طرّه آشفته نمی پردازی
خبرت کی بود از حال پریشانی چند؟
نیست داغت به دل از لاله عذاران، زاهد
خبری می شنوی ز آتش سوزانی چند
جیب پیراهن خود گل زده چاک و تو حزین
در ته خرقه ناموس به زندانی چند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - رهرو وادی عشق، آبله پا می باید
رهرو وادی عشق، آبله پا می باید
غم جدا، گریه جدا، ناله جدا می باید
ساده لوحانه کنی دل چه پر از نقش و نگار؟
زینت خانهٔ آیینه صفا می باید
صبح عید است در میکده ها بگشایید
همه را طاعت سی روزه قضا می باید
سنبلش عمردو بالاست کهن سالان را
قامت خم شده را زلف دوتا می باید
بزم عشرت نشود بی گل و گوینده به ساز
عیش این غمکده را برک و نوا می باید
نامه کی جمع کند مغز پریشان مرا؟
بوی زلفی به گریبان صبا می باید
بی تو از شکوه ندارد نفسم کوتاهی
چه شد ار دور شدم؟ ناله رسا می باید
بی خرد را نرسد عطرکلامم به مشام
سخنم نافه بود، نافه گشا می باید
عشق و عقل آنکه ندارد، می و افیونش ده
هر دو پا لنگ چو باشد دو عصا می باید
تو سبکسر چه توانیکه دهی رهن شراب؟
رطل میخانه گران است بها می باید
داغ آن عارض افروخته چون لاله حزین
درکنار دل خون گشتهٔ ما می باید
غم جدا، گریه جدا، ناله جدا می باید
ساده لوحانه کنی دل چه پر از نقش و نگار؟
زینت خانهٔ آیینه صفا می باید
صبح عید است در میکده ها بگشایید
همه را طاعت سی روزه قضا می باید
سنبلش عمردو بالاست کهن سالان را
قامت خم شده را زلف دوتا می باید
بزم عشرت نشود بی گل و گوینده به ساز
عیش این غمکده را برک و نوا می باید
نامه کی جمع کند مغز پریشان مرا؟
بوی زلفی به گریبان صبا می باید
بی تو از شکوه ندارد نفسم کوتاهی
چه شد ار دور شدم؟ ناله رسا می باید
بی خرد را نرسد عطرکلامم به مشام
سخنم نافه بود، نافه گشا می باید
عشق و عقل آنکه ندارد، می و افیونش ده
هر دو پا لنگ چو باشد دو عصا می باید
تو سبکسر چه توانیکه دهی رهن شراب؟
رطل میخانه گران است بها می باید
داغ آن عارض افروخته چون لاله حزین
درکنار دل خون گشتهٔ ما می باید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - ای صبا نکته ای از لعل شکربار بیار
ای صبا نکته ای از لعل شکربار بیار
گهری تحفه ز گجینه ی اسرار بیار
در جبینش اثر مهری اگر هست بگوی
مژده ی پرتوی از عالم انوار بیار
دامن آلوده به بوی گل فردوس مکن
هر چه می آوری از خاک ره یار بیار
با اسیران وفاکیش چه سر داشت؟ بگوی
خبر دلکشی از ناوک دلدار بیار
سرنوشت غم جانسوز من و شمع یکی ست
جای گل آتشی، آرایش دستار بیار
گل باغم نکنی گر به گریبان باری
بوی جان بخشی از آن رخنه ی دیوار بیار
ای که از سیر چمن بال فشان می گذری
برگ سبزی سوی مرغان گرفتار بیار
لب مخمور مرا جرعه نبندد ساقی
چون رسد دور به من، میکده بردار بیار
چند بر دوش توان خرقه ی ناموس کشید؟
مست از صومعه ام تا سر بازار بیار
به هواداری از آن سیب زنخدان بویی
گر توانی به مشام من بیمار بیار
قول حافظ برد از دل غم دیرینه ی ما
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
گهری تحفه ز گجینه ی اسرار بیار
در جبینش اثر مهری اگر هست بگوی
مژده ی پرتوی از عالم انوار بیار
دامن آلوده به بوی گل فردوس مکن
هر چه می آوری از خاک ره یار بیار
با اسیران وفاکیش چه سر داشت؟ بگوی
خبر دلکشی از ناوک دلدار بیار
سرنوشت غم جانسوز من و شمع یکی ست
جای گل آتشی، آرایش دستار بیار
گل باغم نکنی گر به گریبان باری
بوی جان بخشی از آن رخنه ی دیوار بیار
ای که از سیر چمن بال فشان می گذری
برگ سبزی سوی مرغان گرفتار بیار
لب مخمور مرا جرعه نبندد ساقی
چون رسد دور به من، میکده بردار بیار
چند بر دوش توان خرقه ی ناموس کشید؟
مست از صومعه ام تا سر بازار بیار
به هواداری از آن سیب زنخدان بویی
گر توانی به مشام من بیمار بیار
قول حافظ برد از دل غم دیرینه ی ما
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهار
بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهار
چشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار
به تمنّای تو ای نسترن آرای بهشت
پای تا سر همه آغوش و کنار است بهار
بس که دنبال تو ای سرو خرامان گشتهست
پایش از شبنم گل آبله دار است بهار
رنگ ازو، بوی از او، حسن و لطافت همه او
بیخود از جلوه ی آن لاله عذار است بهار
تکیه بر بستر نسرین و سمن نتواند
بس که از دست غمت زار و نزار است بهار
آن قدر نیست که گل ساغر می را بکشد
حیف و صد حیف که بی صبر و قرار است بهار
سرو رعنای مرا حلّه طراز است چمن
ماه زیبای مرا آینه دار است بهار
غنچه در پوست نگنجید ز تأثیر نسیم
زاهد از خرقه برون آی، بهار است بهار
شعله خوی تو حزین آفت گلزار نگشت
جگرش داغ از آن لاله عذار است بهار
چشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار
به تمنّای تو ای نسترن آرای بهشت
پای تا سر همه آغوش و کنار است بهار
بس که دنبال تو ای سرو خرامان گشتهست
پایش از شبنم گل آبله دار است بهار
رنگ ازو، بوی از او، حسن و لطافت همه او
بیخود از جلوه ی آن لاله عذار است بهار
تکیه بر بستر نسرین و سمن نتواند
بس که از دست غمت زار و نزار است بهار
آن قدر نیست که گل ساغر می را بکشد
حیف و صد حیف که بی صبر و قرار است بهار
سرو رعنای مرا حلّه طراز است چمن
ماه زیبای مرا آینه دار است بهار
غنچه در پوست نگنجید ز تأثیر نسیم
زاهد از خرقه برون آی، بهار است بهار
شعله خوی تو حزین آفت گلزار نگشت
جگرش داغ از آن لاله عذار است بهار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
ای جنون من سرشار، بهار است بهار
سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین
سر ما و ره خمّار، بهار است بهار
دیده بحری ست پر آشوب، جنون است جنون
مژه ابریست گهربار، بهار است بهار
مطربا، ناله جانسوز، که شوری ست به سر
ساقیا، ساغر سرشار، بهار است بهار
سری از زیر پر خویش برون آر حزین
بگشا غنچه ی منقار، بهار است بهار
ای جنون من سرشار، بهار است بهار
سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین
سر ما و ره خمّار، بهار است بهار
دیده بحری ست پر آشوب، جنون است جنون
مژه ابریست گهربار، بهار است بهار
مطربا، ناله جانسوز، که شوری ست به سر
ساقیا، ساغر سرشار، بهار است بهار
سری از زیر پر خویش برون آر حزین
بگشا غنچه ی منقار، بهار است بهار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۰ - من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیر
من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیر
نیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر
عنبرین طره چه انداخته ای بر سر دوش
کافر عشق تو ماییم، تو زنار مگیر
شمع سان گر سرم از تیغ زنی زنده شوم
کار این سوخته را این همه دشوار مگیر
گل آدم کف تقدیر، چهل روز سرشت
باری از تربیتم دست به یکبار مگیر
من اگر نیکم اگر بد، به صفا آینه ام
که تو را گفت، مرا لایق دیدار مگیر؟
گر به گستاخیم از سینه صفیری زده سر
رحم فرما و به این مرغ گرفتار مگیر
صد سخن گفتم و نشنیده گرفتی و گذشت
یک سخن را به دل نازک خود بار مگیر
عشق نبود عجبی گر به رگ و ریشه دود
آتش است این، نتوان گفت که در خار مگیر
این جواب غزل مرشد روم است که گفت
من به بوی تو خوشم، نافه تاتار مگیر
نیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر
عنبرین طره چه انداخته ای بر سر دوش
کافر عشق تو ماییم، تو زنار مگیر
شمع سان گر سرم از تیغ زنی زنده شوم
کار این سوخته را این همه دشوار مگیر
گل آدم کف تقدیر، چهل روز سرشت
باری از تربیتم دست به یکبار مگیر
من اگر نیکم اگر بد، به صفا آینه ام
که تو را گفت، مرا لایق دیدار مگیر؟
گر به گستاخیم از سینه صفیری زده سر
رحم فرما و به این مرغ گرفتار مگیر
صد سخن گفتم و نشنیده گرفتی و گذشت
یک سخن را به دل نازک خود بار مگیر
عشق نبود عجبی گر به رگ و ریشه دود
آتش است این، نتوان گفت که در خار مگیر
این جواب غزل مرشد روم است که گفت
من به بوی تو خوشم، نافه تاتار مگیر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کار
بازوی تیشه به فریاد رسید آخر کار
عشق درکشتن عشاق، مدارا می کرد
تیغ ناز تو به امداد رسید آخر کار
عاقبت کلبه ما جنت جاویدان شد
غم عشقت به دل شاد رسید آخر کار
جان به کف، وحشی ما داشت به ره چشم امید
تیغ بی رحمی صیّاد رسید آخر کار
ناله های من مخمور، اثر داشت حزین
غلغل شیشه به فریاد رسید آخر کار
بازوی تیشه به فریاد رسید آخر کار
عشق درکشتن عشاق، مدارا می کرد
تیغ ناز تو به امداد رسید آخر کار
عاقبت کلبه ما جنت جاویدان شد
غم عشقت به دل شاد رسید آخر کار
جان به کف، وحشی ما داشت به ره چشم امید
تیغ بی رحمی صیّاد رسید آخر کار
ناله های من مخمور، اثر داشت حزین
غلغل شیشه به فریاد رسید آخر کار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس
جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس
دولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس
در اسیری شکن زلف تو ما را دلدار
درغریبی غم تو، مونس جان ما را بس
هوس بوسه ز لعل لب او بی شرمی ست
گل پیغامی از آن غنچه دهان ما را بس
نه دل سیر چمن، نه سر صحرا داریم
در جهان کنج خرابات مغان ما را بس
روح حافظ بود از کلک تو خشنود حزین
از تو این تازه غزل، ورد زبان ما را بس
دولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس
در اسیری شکن زلف تو ما را دلدار
درغریبی غم تو، مونس جان ما را بس
هوس بوسه ز لعل لب او بی شرمی ست
گل پیغامی از آن غنچه دهان ما را بس
نه دل سیر چمن، نه سر صحرا داریم
در جهان کنج خرابات مغان ما را بس
روح حافظ بود از کلک تو خشنود حزین
از تو این تازه غزل، ورد زبان ما را بس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۹ - شب سودازدگان زلف پریشان تو بس
شب سودازدگان زلف پریشان تو بس
صبح صادق نفسان چاک گریبان تو بس
زمزم از حاجی و سرچشمه حیوان از خضر
لب ما جرعه کش از چاه زنخدان تو بس
حسرتی در دلم از بال و پر افشانی نیست
بسملم را تپشی بر سر میدان تو بس
آشیان نیست به گلبن، هوس مرغ اسیر
دل ما در شکن طرّهٔ پیچان تو بس
سرم آموختهٔ زانوی، غمخواران نیست
کوی میدان وفا در خم چوگان تو بس
عشق را نیست خراجی، به خرابی زدگان
عذر دیوان جزا، خاطر ویران تو بس
شور محشر ز تو نقد آمده امروز حزین
داغ خورشید قیامت دل سوزان تو بس
صبح صادق نفسان چاک گریبان تو بس
زمزم از حاجی و سرچشمه حیوان از خضر
لب ما جرعه کش از چاه زنخدان تو بس
حسرتی در دلم از بال و پر افشانی نیست
بسملم را تپشی بر سر میدان تو بس
آشیان نیست به گلبن، هوس مرغ اسیر
دل ما در شکن طرّهٔ پیچان تو بس
سرم آموختهٔ زانوی، غمخواران نیست
کوی میدان وفا در خم چوگان تو بس
عشق را نیست خراجی، به خرابی زدگان
عذر دیوان جزا، خاطر ویران تو بس
شور محشر ز تو نقد آمده امروز حزین
داغ خورشید قیامت دل سوزان تو بس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش
گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش
می کنم خاطر خود را به تمنّای تو خوش
وعده امروز، به فردای قیامت دادی
روزگار دل ما در غم فردای تو خوش
ناخن خار رهت عقده گشا افتادهست
خاطر آبلهٔ بادیه پیمای تو خوش
هر سر موی سمن بوی تو خوشتر ز همند
خط مشکین تو خوش، زلف چلیپای تو خوش
دل تنگم که تمنّای پیامی دارد
چه شود گر شود از لعل شکرخای تو خوش؟
ای سر زلف دلاویز شکستت مرساد
سر شوریده دلان است به سودای تو خوش
به چه تدبیر کنی خاطر خود شاد حزین
غم عشقی نکند، گر دل شیدای تو خوش؟
می کنم خاطر خود را به تمنّای تو خوش
وعده امروز، به فردای قیامت دادی
روزگار دل ما در غم فردای تو خوش
ناخن خار رهت عقده گشا افتادهست
خاطر آبلهٔ بادیه پیمای تو خوش
هر سر موی سمن بوی تو خوشتر ز همند
خط مشکین تو خوش، زلف چلیپای تو خوش
دل تنگم که تمنّای پیامی دارد
چه شود گر شود از لعل شکرخای تو خوش؟
ای سر زلف دلاویز شکستت مرساد
سر شوریده دلان است به سودای تو خوش
به چه تدبیر کنی خاطر خود شاد حزین
غم عشقی نکند، گر دل شیدای تو خوش؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیش
باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیش
بس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش
بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمع
همه سوزند ز بیگانه، من از آتش خویش
آنگه ارباب نظر، دیدهورت میدانند
که به عبرت نگری هر چه تو را آید پیش
آمد آن شوخ به سیر چمن و نرگس مست
جلوهٔ قامت او دید و سرافکند به پیش
فکر آخر شدن دور قدح کشت مرا
ورنه از گردش افلاک ندارم تشویش
راز پوشیدهٔ دلها همگی گردد فاش
کاو کاو مژه ات بس که نماید تفتیش
دل چه سان جمع کنم در غم دلدار حزین؟
من که در هر بن مو میخلد از هجرم نیش
بس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش
بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمع
همه سوزند ز بیگانه، من از آتش خویش
آنگه ارباب نظر، دیدهورت میدانند
که به عبرت نگری هر چه تو را آید پیش
آمد آن شوخ به سیر چمن و نرگس مست
جلوهٔ قامت او دید و سرافکند به پیش
فکر آخر شدن دور قدح کشت مرا
ورنه از گردش افلاک ندارم تشویش
راز پوشیدهٔ دلها همگی گردد فاش
کاو کاو مژه ات بس که نماید تفتیش
دل چه سان جمع کنم در غم دلدار حزین؟
من که در هر بن مو میخلد از هجرم نیش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - بی نشانی همه شان است به عنقا مفروش
بی نشانی همه شان است به عنقا مفروش
کنج عزلت چو دهد دست، به دنیا مفروش
خونبها صید تو را حلقهٔ فتراک بس است
سر شوریده به آن زلف چلیپا مفروش
دیده ای مست، تو را از پی عبرت دادند
شوخ چشمانه به دنبال تماشا مفروش
پیش ما مرگ به از ناز طبیبانه بود
خلوت خاک به آغوش مسیحا مفروش
هر چه خواهی ببر ای ابر بهار از مژه ام
به عبث آب رخ خویش به دریا مفروش
مستی آسان نبود، حوصله ای می خواهد
توبه این شیشه دلی هوش به صهبا مفروش
چون گل هرزه درا، دفتر دل باد مده
خاطر جمع، به یک خندهٔ بیجا مفروش
طور دل نیست، کجا طاقت دیدار آرد؟
جلوه ای برق جهانسوز به خارا مفروش
به فسون سازی زاهد مرو از راه حزین
مذهب عشق به تسبیح و مصلّا مفروش
کنج عزلت چو دهد دست، به دنیا مفروش
خونبها صید تو را حلقهٔ فتراک بس است
سر شوریده به آن زلف چلیپا مفروش
دیده ای مست، تو را از پی عبرت دادند
شوخ چشمانه به دنبال تماشا مفروش
پیش ما مرگ به از ناز طبیبانه بود
خلوت خاک به آغوش مسیحا مفروش
هر چه خواهی ببر ای ابر بهار از مژه ام
به عبث آب رخ خویش به دریا مفروش
مستی آسان نبود، حوصله ای می خواهد
توبه این شیشه دلی هوش به صهبا مفروش
چون گل هرزه درا، دفتر دل باد مده
خاطر جمع، به یک خندهٔ بیجا مفروش
طور دل نیست، کجا طاقت دیدار آرد؟
جلوه ای برق جهانسوز به خارا مفروش
به فسون سازی زاهد مرو از راه حزین
مذهب عشق به تسبیح و مصلّا مفروش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - کرده ام خاک در میکده را بستر خویش
کرده ام خاک در میکده را بستر خویش
می گذارم چو سبو، دست به زیر سر خویش
ما سمندرصفتان بلبل گلخن زادیم
سبزه عیش ندیدیم زبوم وبرخوبش
در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شده ست
بحر طوفان زده ام، باخته ام لنگر خویش
بیضه گر دیده قفس، مرغ گرفتار مرا
داد آزادیم از منت بال و پر خویش
دم شمشیر رگ خواب فراغت شودش
هر که در دامن تسلیم گذارد سر خویش
عجبی نیست اگرکافر عشقیم تمام
دل و دین می بری از جلوه جان پرور خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات ز پای
شعله را زود نشانند به خاکستر خویش
چهره بی پرده نمودی، همه شیداگشتند
فارغم ساختی از طعن ملامتگر خویش
بیخود از نشئهٔ دیدار خودی می دانم
مست من، آینه را ساختهای ساغر خویش
حکم فرماندهی کشور دلهای خراب
داده ای باز به مژگان جفا گستر خویش
سینه اش روز جزا لطمه خور دست رد است
هرکه از داغ مزین نکند محضر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان ما را
آستینی نکشیدیم به چشم ترخویش
غنچه آمادهٔ تاراج نسیم آمده است
هرزه، خاطر نکنی جمع به مشت زر خویش
کوه و صحرا همه از آتش عشقت داغند
لاله را سوخته ای، از رخ چون آذر خویش
هر طرف می نگرم تیغ جفایی ست بلند
شیوهٔ داد، برون کرده ای از کشور خویش
بلبل و گل همه دم، همنفسانند حزین
بی نوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش
می گذارم چو سبو، دست به زیر سر خویش
ما سمندرصفتان بلبل گلخن زادیم
سبزه عیش ندیدیم زبوم وبرخوبش
در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شده ست
بحر طوفان زده ام، باخته ام لنگر خویش
بیضه گر دیده قفس، مرغ گرفتار مرا
داد آزادیم از منت بال و پر خویش
دم شمشیر رگ خواب فراغت شودش
هر که در دامن تسلیم گذارد سر خویش
عجبی نیست اگرکافر عشقیم تمام
دل و دین می بری از جلوه جان پرور خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات ز پای
شعله را زود نشانند به خاکستر خویش
چهره بی پرده نمودی، همه شیداگشتند
فارغم ساختی از طعن ملامتگر خویش
بیخود از نشئهٔ دیدار خودی می دانم
مست من، آینه را ساختهای ساغر خویش
حکم فرماندهی کشور دلهای خراب
داده ای باز به مژگان جفا گستر خویش
سینه اش روز جزا لطمه خور دست رد است
هرکه از داغ مزین نکند محضر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان ما را
آستینی نکشیدیم به چشم ترخویش
غنچه آمادهٔ تاراج نسیم آمده است
هرزه، خاطر نکنی جمع به مشت زر خویش
کوه و صحرا همه از آتش عشقت داغند
لاله را سوخته ای، از رخ چون آذر خویش
هر طرف می نگرم تیغ جفایی ست بلند
شیوهٔ داد، برون کرده ای از کشور خویش
بلبل و گل همه دم، همنفسانند حزین
بی نوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۱ - ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع
ای نثار ره تیغ تو سرافشانی شمع
داغ سودای تو آرایش پیشانی شمع
تا سحر در حرم وصل تو پا بر جا بود
کس درین بزم ندیدم به گرانجانی شمع
آنقدر ضبط زبان کردکه در بزم تو سوخت
رشک می آیدم از طرز سخندانی شمع
خوش به آرام ازین مرحله در شبگیر است
سفر از خود نتوان کرد به آسانی شمع
عرق شرم فرو ریزدش از پیشانی
خجل از روی تو شد چهره نورانی شمع
سودی از سوختن خرمن پروانه نکرد
لب گزیدن بود آثار پشیمانی شمع
پرده پوشی نتوان کرد به رسوایی ما
که لباسی نشود جامه عریانی شمع
غم و شادی همه یک کاسه کند آتش عشق
گریه ناکی نتوان یافت به خندانی شمع
فکر آن است که در پای تو ریزد جان را
می توان یافتن، از سر به گریبانی شمع
شب چو سازد گل روی تو رقم پردازم
بر سر خامه زنم لالهٔ نعمانی شمع
ما و دلدار ز یک شعله کبابیم حزین
سوخت پروانهٔ ما را غم پنهانی شمع
داغ سودای تو آرایش پیشانی شمع
تا سحر در حرم وصل تو پا بر جا بود
کس درین بزم ندیدم به گرانجانی شمع
آنقدر ضبط زبان کردکه در بزم تو سوخت
رشک می آیدم از طرز سخندانی شمع
خوش به آرام ازین مرحله در شبگیر است
سفر از خود نتوان کرد به آسانی شمع
عرق شرم فرو ریزدش از پیشانی
خجل از روی تو شد چهره نورانی شمع
سودی از سوختن خرمن پروانه نکرد
لب گزیدن بود آثار پشیمانی شمع
پرده پوشی نتوان کرد به رسوایی ما
که لباسی نشود جامه عریانی شمع
غم و شادی همه یک کاسه کند آتش عشق
گریه ناکی نتوان یافت به خندانی شمع
فکر آن است که در پای تو ریزد جان را
می توان یافتن، از سر به گریبانی شمع
شب چو سازد گل روی تو رقم پردازم
بر سر خامه زنم لالهٔ نعمانی شمع
ما و دلدار ز یک شعله کبابیم حزین
سوخت پروانهٔ ما را غم پنهانی شمع
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۱ - عشق اگر یار شود از اثر زاری دل
عشق اگر یار شود از اثر زاری دل
سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل
چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست
عاجزم سخت حریفان، ز پرستاری دل
خویش را یک تنه بر قلب صف مژگان زد
کس درین معرکه نبود به جگرداری دل
تیغ خون ریز جفا از کمر ای عشق برآر
تا به خوبان بنماییم وفاداری دل
نشنوی نالهٔ زار دل صدچاک حزین
یاد آن روز که بودت سر غمخواری دل
سر زلفی به کف آرم به مددکاری دل
چه کنم آه که بر بستر گل خوابش نیست
عاجزم سخت حریفان، ز پرستاری دل
خویش را یک تنه بر قلب صف مژگان زد
کس درین معرکه نبود به جگرداری دل
تیغ خون ریز جفا از کمر ای عشق برآر
تا به خوبان بنماییم وفاداری دل
نشنوی نالهٔ زار دل صدچاک حزین
یاد آن روز که بودت سر غمخواری دل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۵ - دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم
دل تنگ از ستمت رشک گلستان کردم
لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم
سر شوریده دلان در خم چوگان من است
بس که آشفتگی از زلف تو سامان کردم
کام جانی که به زهر ستم انباشته بود
به خیال لب نوشت شکرستان کردم
در بساط من دل دادهٔ دیدارپرست
دیده ای بود که بر روی تو حیران کردم
سفر وادی امّید به جایی نرسید
مدتی همرهی آبله پایان کردم
گبر دیرینهٔ عشقم چه شد ار قدرم نیست؟
عمرها خدمت آن آتش سوزان کردم
ذره در همّتم آویخت، به خورشید رسید
مور اگر رو به من آورد سلیمان کردم
از فغان دل شوریده، به منقار مرا
پرده ای بود که پیرایهٔ بستان کردم
خاطر پیر مغان شاد که از همّت او
کوری محتسبان باده فراوان کردم
هر چه گفتم چو نی، از دولت آن لب گفتم
هر چه کردم به هواداری جانان کردم
دل جمعی نگران سخنم بود حزین
سر زلف رقمی تازه، پریشان کردم
لب زخمی ز دم تیغ تو خندان کردم
سر شوریده دلان در خم چوگان من است
بس که آشفتگی از زلف تو سامان کردم
کام جانی که به زهر ستم انباشته بود
به خیال لب نوشت شکرستان کردم
در بساط من دل دادهٔ دیدارپرست
دیده ای بود که بر روی تو حیران کردم
سفر وادی امّید به جایی نرسید
مدتی همرهی آبله پایان کردم
گبر دیرینهٔ عشقم چه شد ار قدرم نیست؟
عمرها خدمت آن آتش سوزان کردم
ذره در همّتم آویخت، به خورشید رسید
مور اگر رو به من آورد سلیمان کردم
از فغان دل شوریده، به منقار مرا
پرده ای بود که پیرایهٔ بستان کردم
خاطر پیر مغان شاد که از همّت او
کوری محتسبان باده فراوان کردم
هر چه گفتم چو نی، از دولت آن لب گفتم
هر چه کردم به هواداری جانان کردم
دل جمعی نگران سخنم بود حزین
سر زلف رقمی تازه، پریشان کردم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم
طعنه هرگز به دل آزاری خاری نزدم
خنده چون گل به وفاداری یاری نزدم
بحر را حوصله ام غرق خجالت دارد
موج بی طاقت خود را به کناری نزدم
به چه تقصیر فلک خاک به چشمم ریزد؟
هیچگه دامن مژگان به غباری نزدم
بر سرم فوج خزان از چه سبب می تازد؟
خیمه چون لاله به دامان بهاری نزدم
ناوک نالهٔ من خونی امیدی نیست
ترکش سینه تهی گشت و شکاری نزدم
چون به هم بزمی اغیار توانم تن داد؟
من که در حادثه هرگز در یاری نزدم
پاس من ناموس هنرمندی فرهادم بود
در ره عشق اگر دست به کاری نزدم
جرس قافله ام هرزه درا نیست حزین
حرف بی تابی دل را به دیاری نزدم
خنده چون گل به وفاداری یاری نزدم
بحر را حوصله ام غرق خجالت دارد
موج بی طاقت خود را به کناری نزدم
به چه تقصیر فلک خاک به چشمم ریزد؟
هیچگه دامن مژگان به غباری نزدم
بر سرم فوج خزان از چه سبب می تازد؟
خیمه چون لاله به دامان بهاری نزدم
ناوک نالهٔ من خونی امیدی نیست
ترکش سینه تهی گشت و شکاری نزدم
چون به هم بزمی اغیار توانم تن داد؟
من که در حادثه هرگز در یاری نزدم
پاس من ناموس هنرمندی فرهادم بود
در ره عشق اگر دست به کاری نزدم
جرس قافله ام هرزه درا نیست حزین
حرف بی تابی دل را به دیاری نزدم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم
لله الحمد که با سوزش دل خوش دارم
بار عشقی اکه از آن چرخ به زنهارآمد
کوه دردی ست که بر جان بلاکش دارم
با سر زلف توگوبا شده گستاخ نسیم
بی سبب خاطر مجموع، مشوش دارم
نکند تیره، غبار - ایام مرا
مشربی صاف تر از بادهٔ بی غش دارم
نرود از سر سودا زده تا حشر برون
پیچ و تابی که از طره دلکش دارم
دلم از نغمهٔ حافظ به سماع است حزین
در نهان خانهٔ عشرت، صنمی خوش دارم
لله الحمد که با سوزش دل خوش دارم
بار عشقی اکه از آن چرخ به زنهارآمد
کوه دردی ست که بر جان بلاکش دارم
با سر زلف توگوبا شده گستاخ نسیم
بی سبب خاطر مجموع، مشوش دارم
نکند تیره، غبار - ایام مرا
مشربی صاف تر از بادهٔ بی غش دارم
نرود از سر سودا زده تا حشر برون
پیچ و تابی که از طره دلکش دارم
دلم از نغمهٔ حافظ به سماع است حزین
در نهان خانهٔ عشرت، صنمی خوش دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۷ - کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیم
کام اگر حاصل از آن لعل می آشام کنیم
خاک درکاسه ی بی مهری ایام کنیم
ای خوش آن توبه که از پنبه ی مینای شراب
تار و پود کفن و جامه ی احرام کنیم
یار بی رحم و فغان بی اثر، اقبال زبون
به چه تدبیر تسلّی، دل ناکام کنیم؟
از شراب نگهت قسمت پیمانهٔ ما
آنقدر نیست که خون در دل ایام کنیم
عمررفت وسفر عشق به آخرنرسید
گریه آغاز، به ناکامی انجام کنیم
بس که سودیم در آزادی از افسوس به هم
نیست بالی که نثار قدم دام کنیم
پیش ما دلشدگان دولت جاوید حزین
صبح عمری ست که در عشق بتی شام کنیم
خاک درکاسه ی بی مهری ایام کنیم
ای خوش آن توبه که از پنبه ی مینای شراب
تار و پود کفن و جامه ی احرام کنیم
یار بی رحم و فغان بی اثر، اقبال زبون
به چه تدبیر تسلّی، دل ناکام کنیم؟
از شراب نگهت قسمت پیمانهٔ ما
آنقدر نیست که خون در دل ایام کنیم
عمررفت وسفر عشق به آخرنرسید
گریه آغاز، به ناکامی انجام کنیم
بس که سودیم در آزادی از افسوس به هم
نیست بالی که نثار قدم دام کنیم
پیش ما دلشدگان دولت جاوید حزین
صبح عمری ست که در عشق بتی شام کنیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۳ - چقدر حوصله باید که گداز آموزم
چقدر حوصله باید که گداز آموزم
تا دو دل را روش راز و نیاز آموزم
لبم از ناله مپرسید که خاموش چراست
به دل تنگ نگه دری راز آموزم
به رخش راه نظر اشک روانم نگذاشت
چه گشاد از سبق گریه که باز آموزم؟
لحظه ای فرصت نازی به پریزاد خیال
طاقتی تا به دل آینه ساز آموزم
نزدم مهر خموشی به لب شکوه حزین
تا مگر رحم به آن بنده نواز آموزم
تا دو دل را روش راز و نیاز آموزم
لبم از ناله مپرسید که خاموش چراست
به دل تنگ نگه دری راز آموزم
به رخش راه نظر اشک روانم نگذاشت
چه گشاد از سبق گریه که باز آموزم؟
لحظه ای فرصت نازی به پریزاد خیال
طاقتی تا به دل آینه ساز آموزم
نزدم مهر خموشی به لب شکوه حزین
تا مگر رحم به آن بنده نواز آموزم