تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - زعشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
زعشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
بیک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت
کسی زشنعت اعدا زدوست روی نتابد
که همدمند زآغاز عاشقی و ملامت
تمام وحشت مردم بحشر این بود و بس
که شام هجر درآید بجای روز قیامت
گناه دیگری از دیگری نخواسته ایزد
مراست دیده نظرباز و دل کچیده غرامت
طمع زجان ببرد هر که جا گزید در آتش
زعشق دم نزند هر که راست میل سلامت
زنو قیامت دیگر کنی بپای همانا
بمحشر ار بخرامی بتا بآن قد و قامت
زکوی میکده کی رو کنم بصومعه زاهد
که من زپیر مغان دیده ام هزار کرامت
گذر زکوی تو کردن بخلق بس شده مشگل
زبسکه قافله دل فکنده رحل اقامت
زخلق راز من آشفته کی نهفته بماند
که هست چهره و اشکم بدرد عشق علامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
که بارهاست بجانم زاحتمال محبت
هر آنچه تخم وفا کشته ام جفا ثمرش بود
کسی نچیده جز این میوه از نهال محبت
چگونه صرف خیالش توان و عطف عنانم
که عمر من همه شد صرف در خیال محبت
چه غم که رفت سر و جان و مال و جاه زدستم
نه بذل مال و سر و جان بود کمال محبت
اگر وصال محبت نشد نصیب بدوران
همین بس است که دریافتی وصال محبت
کند بسیم و زر صیرفی تفاخر بیحد
مسی که پاک برون آمده زقال محبت
مکن تو شکوه که خون حبیب ریخت محبت
که نیک آمده این کارها بفال محبت
اگر چه یوسف مصر است حسن او نخرد کس
بچهره ای که نیفتاده است خال محبت
درون جمیل کن از جلوه جمال حبیبت
که تا زآینه بنمایدت جمال محبت
حدیث کوثر و تسنیم آب خضر نگوئی
زجام عشق بنوشی اگر زلال محبت
نه عشق زاده حب است و مظهر رخ حیدر
مباد آنکه شوی غافلی از جلال محبت
اگر بدام تو آشفته را شکست پر و بال
پرد بگرد در و بام تو ببال محبت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - گلم میار خدا را تو باغبان عنایت
گلم میار خدا را تو باغبان عنایت
خزان ما زبهار تو کی رسد بنهایت
بهل که به نشود داغ دل زمرهم اعیار
عتاب دوست بسی به که از رقیب عنایت
مگر بروز فراقت حدیث هجر بگویم ‏
که شام هجر ندارد باین حدیث کفایت
هزار دوست گرفتم ولی بشام فراقت
بغیر مردم چشم کسی نکرد حمایت
بکشت غیرت عشقم اگر چه پا بدرستی
ببین که رشک محبت رسیده تا به چه غایت
نه زهر عشق چشیدی نه بار هجر کشیدی
بدان که فرق بسی از روایتست و درایت
زبیم برنکشم آه در قفای رکیبش
مباد شعله آهم کند بدوست سرایت
چنان که یوسف و یعقوب را رساند بکنعان
مگر خدا برساند تو را بمن زعنایت
بآتش دل درویش هیچکس چو نبخشد
مگر که ساقی کوثر کند زلطف شفایت
گلوی تشنه نخورد آب خوش زجدول تیغت
اگر چه غیر بقتلم بسی نمود سعایت
ززلف تو کند آشفته جلوه ی بتو حاشا
کسی زمنزل مألوف خود نکرده شکایت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - بدل رسید سحر پیکی از دیار محبت
بدل رسید سحر پیکی از دیار محبت
که روزگار نوی یافت از بهار محبت
چو کیمیای نظر کرد زر مس عشاق
فزود صیرفی عشق بر عیار محبت
فشاند رشحه چو ابر بهار عشق ببستان
شکفت صد گل خوش رنگ و بو زخار محبت
سری نماند که با صولحان چو گونه ربودش
سمند تاخت بمیدان چو شهسوار محبت
تنور وش زچه رو زآتشش درون همه تفتید
اگر نه لاله باغ است داغدار محبت
زباغ عشق نچیند کسی بجز گل خونین
که بوی خون شنوم من زلاله زار محبت
گدای شهر دهد تاج اعتبار بسلطان
عجب چه میکنی اینها زکار و بار محبت
زفیض سر ازل سربلند شد منصور
نه هر سری بجهان شد سزای دار محبت
غبار قافله مصر کحل دیده یعقوب
مرا بدیده جان سرمه شد غبار محبت
ببین که با همه جاوید زیستن بزمانه
خضر برد بجهان رشک روزگار محبت
بود زلؤلؤ شهوار تاج بر سر سلطان
زتیغ تاج بسر داشت تاجدار محبت
علی ولی ازل تاجدار کشور وحدت
که نقد حب وی افزود اعتبار محبت
زپرده صوفی مجلس پی سماع درآید
اگر که زخمه زند مطربی بتار محبت
زکاینات شد آشفته ناامید همه عمر
بغیر آنکه بماندم امیدوار محبت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - منم که بنده ی مملوکم و عبید جلالت
منم که بنده ی مملوکم و عبید جلالت
چه جرم رفت که میرانیم زبزم وصالت
حرام باد مرا زندگی بشام فراقت
بکش ببزم وصالت که خون بنده حلالت
فشاندم از مژه آبی که برنخیزد از آن گرد
بهل که خاک شود تن بر آستان جلالت
زخون دل شده میراب عمریش مژه من
کنون که شد ثمری غیر گو مچین زنهالت
اگرچه خضر شوم غوطه ور بچشمه حیوان
که چون سکندر لب تشنه ام بجام زلالت
زمن بر آینه ات گر نشسته گرد ملالی
بشوی آینه از آب عفو گرد ملالت
غلام حلقه بگوشت منم مرا مفروش
اگر چه خلق جهانند هندوی خط و خالت
گمان مدار که کفران نعمت تو نمودم
که هست قوت شبانروزیم زخوان نوالت
زکواة حسن زدرویش خویش باز گرفتی
بآن گمان که فزاید مگر بگنج جمالت
ولی کمال چو دادت خدای مال ببخشای
مباد اینکه رسد آفتی بعین کمالت
اگر ببزم خود آشفته را دوباره بخوانی
دوام عمر بخواهد همی زحیدر و آلت
علی که داد تمیزت علی که کرد عزیزت
علی که داد جمالت علی که داد جلالت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آید
اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آید
امید هست که نخل امید ما ببر آید
کجا چو روی تو روید گلی بگلشن کاب
کجا چو قد تو سروی بباغ کاشغر آید
فغان زترک کماندار تو که از سرشستش
هر آنچه تیر رها شد بسینه کارگر آید
هجوم خط عجبی نیست گرد آن لب شیرین
هجوم مور بلی گرد بسته شکر آید
زنوک ناوک فولاد بازوان ناید
هر آنچه بر جگر و دل زناوک نظر آید
زاعتبار فتد سرو و سیم را نخرد کس
چمان بصحن چمن تا که سرو سیمبر آید
حدیث مستی عشقت زهیچکس نشنیدم
که هر که خورد از آن می زخویش بیخبر آید
مگر براه صبا آه کرد عاشق مسکین
که از نسیم سحر بوی سوزش جگر آید
فشاند آتشی آشفته باز نظم روانت
چگونه آب روان شعله خیز چون شرر آید
مران تو بنده مدحتگرای ولی ولایت
زهر درش که برانی تو از در دگر آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر
زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافر
مرا بر آتش غم همچو دود ساخت مجاور
مه دو هفته من ماههاست در سفرستی
زشهر کی قمری جز مهی شده است مسافر
بهفت دفتر و آثار هر ملل که رسیدم
بهر کتاب شده منکران عشق تو کافر
به نرد عشق تو خوش باختیم عقل و دل و دین
که پاک باز نکوتر بود حریف مقامر
بفکر امر خطریست هر کسی و مرا خود
نکرده جز خطر عشق تو خطور بخاطر
نه ماه راست چوسروت چمان قدی متمایل
زسرو کی بدمد گل بدین صفت متواتر
وفور نعمت حسنت ندیده است همانا
که گفت نعمت باغ بهشت آمده وافر
من و محبت تو غیر از این بگو عملم کو
اگر چه زاهد شهر است بر عمل متظاهر
حساب روز قیامت چو با تو شد سر وکارش
چه غم بفسق گر آشفته تو شد متجاهر
سحر زهاتف غیبی شنیدم این که همیگفت
علیست باطن و ظاهر علیست اول و آخر
تو را جواهر منظوم چون نثار علی شد
سزد نثار بیارندت ار زعقد جواهر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۳ - شبی که بی تو بود شمع برنیفروزم
شبی که بی تو بود شمع برنیفروزم
که خود چو شمع بسوزم که تا رسد روزم
گر از کمان ملامت زنند صد تیرم
گمان مبر که زروی تو دیده بردوزم
مباد یاد سر زلف تو رود زسرم
بدیده دو کشم گر چو شمع میسوزم
از آتش رخ مغبچه ای بخواهد سوخت
هزار خرمن تقوی اگر براندوزم
تو آب میزدی ای چشم تر بر آتش دل
خبر نداشتی از آه آتش افروزم
بزیر زلف شکن در شکن بناگوشت
نمود در شب یلدا صباح نوروزم
حدیث زلف تو آشفته میکند تحریر
چه شکرهاست در این شب زبخت فیروزم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم
بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم
که همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم
طبیب عشق که گفت آخر الدواء الکی
نشد علاج و شد این داغ درد بر سر دردم
نمانده باده بکاسه نه زر بکیسه خدا را
برفت سرخی و مانده بجای چهره زردم
منه تو دیگ تمنا چو کشتی آتش سودا
که دیگ عشق نیاید بجوش زآتش سردم
بغیر دردسر و صدمه خمار ندیدم
که بود ساقی و این باده از کجاست که خوردم
بیا و پرده بگردان دمی تو مطرب مجلس
که زخم تازه کند زخمهای تار تو هر دم
هوا گرفته دل آشفته را بسان کبوتر
پرم زبام حرم تا که کشتنی گردم
خیال جستن از دام نفس و قید هوا را
کنم بهمت مردان که خود نه آن مردم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - گمان مدار که من از گزند مار بنالم
گمان مدار که من از گزند مار بنالم
مگر زعقرب جرار زلف یار بنالم
مرا که افعی زلفت به پیچ وتاب فکند
عجب مدار که گاهی ززخم مار بنالم
خمار مستیم افزوده شد زنرگس ساقی
که می کشم همه شب باده و زخمار بنالم
بتار زلف ببند و بکش بتیر نگاهم
نیم مبارز عشق ار زکار زار بنالم
مرا بهار و خزان جمله بی تو صرف فغان شد
نیم چو بلبل کز گل بهر بهار بنالم
بناله شب همه شب همدمم بمرغ شب آهنگ
اگر بحلقه آن زلف تابدار بنالم
هر آنکه دور بود از دیار خویش بنالد
خلاف من که غریبانه در دیار بنالم
خبز زخنجر مژگان نداری و خم زلفش
تو را گمان که از آن طفل نی سوار بنالم
اگر که اشتری آشفته از مهار بنالد
بیا به بین که چو بگسستیم مهار بنالم
بلا چه پنجه قوی کرد و نیست قوه دفعش
زدست او ببر دست کردگار بنالم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم
چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم
جنان نظاره ساقی ببرد دوش زهوشم
که ره نیافت زمستی بگوش بانگ سروشم
بکشف راز چو غماز گشت مردم چشم
حدیث عشق زمردم بگو چگونه بپوشم
بوصل آن بر دوشم بگیر دست من ایزلف
که بارهای گران عشق تو نهاده بدوشم
میان تهیست دهل نالد ار زصدمه چوگان
گرم تو گوش بمالی چو چنگ من نخروشم
چگونه جای بگوشم کند نصیحت مردم
که کرده حلقه زلفت هزار حلقه بگوشم
اسیر پای ببندم رها مکن زکمندم
غلام حلقه بگوشم بیا بکس نفروشم
حدیث نسیه زاهد مخوان نه مرد رهم من
بنقد از کف ساقی اگر شراب بنوشم
بجای خاک در تو بهشت عدن نگیرم
مگو تو پند که با بند پند کس نه نیوشم
بدرگه علی آشفته شد ززمره خدام
بقد وسع قبولم اگر کنند بکوشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - بباغ عشق بجز میوه فراق ندیدم
بباغ عشق بجز میوه فراق ندیدم
زجان گذشته و جانانه را بوصل رسیدم
زدل گذشتم و پیمان دلبران نشکستم
زجان بریدم و از عهد دوستی نبریدم
بترک دوستیم دشمنان اگر چه بگفتند
بجان دوست که افسوس دشمنان نشنیدم
گسستم از دو جهان و بزلف یار ببستم
فروختم دل و دین عشق او بجان خریدم
ببوی دانه خالت ببند عشق بماندم
زدام عقل زوحشت چو آهوان برمیدم
کمان کشیده نگاه تو تا از آن خم ابرو
هزار تیر بجان خورده روی در نکشیدم
هزار سال بکویش نشسته گفت کدامی
هزار ره بسرم پا نهاد و گفت ندیدم
نبود آن خم چوگان زلف بر سر رحمت
مگو چو گوی و بسر در ره طلب ندویدم
زتلخ کامی عقلم خمار برد سحرگه
زلعل ساقی مجلس شراب عشق چشیدم
بجای کوی مغان شیخ شهر از سر رأفت
بهشت عدن بمن عرضه کرد و برنگزیدم
کدام کوی مغان آستان شاه ولایت
که کرده کوثرش آسوده از شراب نبیدم
کبوتر حرم مرتضی است آشفته
که جز بگرد درو بام کعبه اش نپریدم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - مگو که شرح فراق تو را شماره نکردم
مگو که شرح فراق تو را شماره نکردم
شبی نشد که کناری پر از ستاره نکردم
غریق بحر و خود مستحق طوفانم
چرا که از نم چشمان تر کناره نکردم
زچاک سینه عیان است مرغ دل بنگر
مگو که جامه جان از غم تو پاره نکردم
طبیب عشق چه خوش گفت با مریضان دوش
که گفت درد دل خوش را که چاره نکردم
نرفته لذت قربان شدن مرا از کام
دریغ و درد که جانرا فدا دوباره نکردم
هزار آیت غم دیده ام از این سودا
مگر بمصحف روی تو استخاره نکردم
چه پرسی از من بیدل که چاه یوسف کو
مگر بسیب زنخدان تو اشاره نکردم
غمم زکشته شدن نیست این غمم گشته
که از چه دردم کشتن تو را نظاره نکردم
صنم پرست نه آشفته و ندیده صمد را
بجز بمظهر حق مرتضی اشاره نکردم
مگیر خرده که زنار و سبحه بگسستم
ولیک رشته مهر و وفات پاره نکردم
زسیل اشک نشاید نشاند آتش دل را
که آب شور زدم چاره شراره نکردم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۱ - خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان
که جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان
هزار سلسله دل ناگهان زجای بجنبد
مگر که زلف سیاه تو بود سلسله جنبان
بهندوان تو نازم هزار بار کز افسون
بر آفتاب و بر آتشکده شد است نگهبان
زباغ بلبل اگر رفت گو برو که سر آمد
بشاخسار محبت هزار مرغ خوش الحان
بهوش باش تو ایشیخ پارسا که همه شب
بکفر زلف دو تا میزند بتی ره ایمان
چرا به تیره شب عاشقان تو رحم نداری
تو را که شد ید و بیضا عیان زچاک گریبان
نه سودمند بسودای عشق آمده عناب
بیار بوسی و فارغ کنم زدست طبیبان
تو میروی همه جا آفتاب وار درآئی
من از قفای تو آیم چو سایه از همه پنهان
زآب دیده سرشکم بشست نامه و گفتی
زچیست نامه آشفته را بخون شده عنوان
مگر که سلسله حب مرتضی زعنایت
برون کند زسر آشفته را خیال پریشان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۵ - بخویشتن زچه بستی دلا تو تهمت هستی
بخویشتن زچه بستی دلا تو تهمت هستی
که تو حبابی و از بحر بود این همه مستی
فکند لطمه موج فراق چون بکنارت
بخود مبند تو تهمت گمان مدار زهستی
خداپرستی و حق جوئی است تلخ بکامت
که کام تو شده شیرین زذوق نفس پرستی
تو را که مرکز خاکست و چار طبع مخالف
کجا بمرکز علوی روی زمرکز پستی
به پیش شمعت پروانه لاف عشق نزیبد
تو را که نیست بر آتش مجال بود و نشستی
درون زنقش صنم بر زبان بذکر صمد
بکعبه سجده مبرایکه خود صنم بشکستی
اگر بحلقه آنزلف تابدار اسیری
سزد که گویمت آشفته از کمند برستی
مرا چو دست تهی شد زخیر و نامه سیاهم
بجد و جهد بدامان مرتضی زده دستی
دلا بحلقه حبل المتین عشق بزن دست
که از کمند علایق بگویمت که بجستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۹ - اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی
اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی
کنند اهل تصوف زوجد و حال وداعی
چه نور بود که در طور عشق کرد تجلی
که سوخت خرمن کون و مکان زبرق شعاعی
بجز متاع محبت بغیر جنس صداقت
نبوده تاجر عشق تو را عقار و ضیاعی
تو ای عزیز برون آ زمصر نفس مجرد
که یوسفت نکند متهم ببردن صاعی
اگر حریم دلت مولد است حب علی را
چرا بکعبه دل جا دهی تو لات وسواعی
نه صاحب گله را از شبان بود گله و بس
بکن رعایت آشفته را لانک راعی
برون زحلقه اثنی عشر چگونه رود کس
که نیست در سیر اهل حق ثلاث و رباعی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۵ - تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
برون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی
بدام دانه و خال و خطم بدام فکندی
برنگ و حیله و افسون مرا زقید بجستی
دو چشم وقف بروی تو بود باز ببستی
دلم که مخزن مهر رخ تو بود شکستی
زدامن ارچه بری دستم وز در چه برانی
بیا بیا که بپای تو سر نهم بدرستی
بیار ساقی مجلس زآب میکده جامی
بجرعه ای بنشانم غبار چهره هستی
اگر بزخم درونها نمک زنی زلبانت
بکن علاج دل اول که خود نخست بخستی
زفیض مستی رستی زننگ هوش رهیدی
بدام عشق درافتادی و زخویشتن تو برستی
بت خلیل شکن زیب کعبه دل ما شد
بهرزه از چه بتان رخام را بپرستی
خلیل بت شکن کعبه وجود علی شد
که عقل و حکمت افزاید از شراب بمستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۷ - چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتی
چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتی
بست نبود خلاف مؤالفت که برفتی
دل رمیده ما را که مرغ وحشی بود
شکار خویش نمودی و دام بازگرفتی
نه پایدار بماند عهدهای سخت که بستی
نه استوار بود گفتهای سست که گفتی
تو مرغ زیرک و جا آشیانه عنقا
کدام دانه بزیرم که تو بدام من افتی
دریغ ودرد که بی پرده گفت مردم چشمم
حدیث عشق که اول زمردمان بنهفتی
نهاده دوش من و دیده سر بخاره خارا
تو خوش به بستر دیبا ببزم غیر بخفتی
بیا زشوق تو آشفته خاک راه علی کن
زنوک خامه در نظم آبدار که سفتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۲ - بیاد آب مجاور دلا در این فلواتی
بیاد آب مجاور دلا در این فلواتی
بود سراب گمان میکنی مقیم فراتی
صنم پرست بدل بر زبان صمد زچه گوئی
بکعبه و به بغل در نهفته لات و مناتی
اجل زمرگ خلاصت دهد کشی زچه منت
عبث زخضر تو ممنون دلا بآب حیاتی
مکن بفضل و هنر فخر ای حکیم زمانه
که اوست مایه حرمان و آن دگر فضلاتی
بجوی عز قناعت بهل تو ذل طمع را
که بیش و کم نشود چونکه ثبت گشت براتی
زشام تار منالی به روز وصل مبالی
مقرر است بخوان جهان عشا و غداتی
ببحر جرم تو آشفته سخت مانده غریقی
مگر که نوح زطوفان دهد زلطف نجاتی
تو نوح و عرصه امکان تمام بحر فنایت
که دست حق بصفات ای علی که مظهر ذاتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۲ - بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری
بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری
خبر زکار نسیم صبا و شانه نداری
باین خوشاست دل ودیده ام بمحفل اغیار
مهی دو روز فزون جا بهیچ خانه نداری
زچیست زرد شده روی سرخ تو ایشیخ
مگر بخانه دگر زآن می مغانه نداری
بقتل من کمری بسته ای که با نظر است این
برای کشتن عاشق جز این بهانه نداری
کنونکه خون دلی هست و ناله عیش بپا کن
که احتیاج بچنگ و می و مغانه نداری
غریق لجه عشق است نوح و کشتی او
خبر دلا تو از این بحر بیکرانه نداری
حدیث از کی و جم تا بچند مطرب مجلس
مگر به پرده نواهای عاشقانه نداری
نشان مهر علی گشته است نقش جبینت
بروز حشر جز این داغ تو نشانه نداری
پناه تو چه بود صاحب زمان دل مسکین
زمیر عصر تو بیم و غم زمانه نداری