تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - کسی کورا غم جانان نباشد
کسی کورا غم جانان نباشد
همان بهتر که اورا جان نباشد
ببزم وصل جانان ره کسی برد
که در قید جهان و جان نباشد
بعشقت کافر آمد هرکه او را
بکفر زلف تو ایمان نباشد
مجو زاهد ز من سامان درین راه
که راه عشق را سامان نباشد
نیاز عاشقان گردد همه ناز
اگر معشوق جان پنهان نباشد
فنا شو گر وصال یار خواهی
ترا تا این نباشد آن نباشد
دلی کو با غم عشق است همدم
نخوانم دل اگر شادان نباشد
نمی پرسد طبیب از حال زارم
مگر درد مرا درمان نباشد
اسیری بی می و شاهد توان بود
ولی این شیوه رندان نباشد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - دل و دینم ببرد آن شوخ عیار
دل و دینم ببرد آن شوخ عیار
چه میخواهد ندانم از من آن یار
بغیر از ناله و آه جگر سوز
ندارم در غم عشقش دگر کار
چو دید او کز غم عشقش چنینم
نمود آخر بمن بی پرده دیدار
ز یک جرعه ازآن جام تجلی
شدم سرمست و دیوانه بیکبار
اگر صد بار روزی رخ نماید
بحسن دیگرش بینم بهربار
شدم حیران میان نور و ظلمت
چو دیدم آن خط و عارض بهم یار
رخش مارا برد رو سوی مسجد
لبش گوید درآ در کوی خمار
بجان دارم نهان اسرار جانان
چو منصورم اگر آرند بردار
اسیری را چو دید او محرم راز
نهان از وی ندارد هیچ اسرار
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - دلا در عاشقی می سوز و می ساز
دلا در عاشقی می سوز و می ساز
براه عشق او می باش جانباز
بکوی عشق شو چون خاک ره خوار
نیازی پیش گیر و بگذر از ناز
ز یاد دوست دل را بال و پر ده
که تا شهباز جان آید بپرواز
رضا کن پیشه و صبر و قناعت
مبرا ساز دل از حرص و از آز
اگر در عشق ترک سر بگویی
به پیش عاشقان گردی سرافراز
تو تا فانی نگردی در ره عشق
در وصلش برویت کی شود باز
بترک دین و دنیا بایدت گفت
اگر خواهی که گردی محرم راز
ز ساز وصل او یابی نوائی
اگر با مطرب عشقی هم آواز
اسیری از مقام عقل بگذر
بملک عاشقی آی و وطن ساز
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - اگر چه عاشقیم ورند و قلاش
اگر چه عاشقیم ورند و قلاش
بنام زهد گشتم در جهان فاش
ز قید ننگ و ناموسیم آزاد
ز جام عشق سرمستیم و اوباش
سخن از عقل و هشیاری و تقوی
مگو با عاشقان مست و قلاش
اگر خواهی جمال یار بینی
ز لوح دل نقوش غیر بتراش
ز دیدار تو محروم است زاهد
که شد بی بهره از خورشید خفاش
چو دیگ بی نمک مخروش واعظ
دل دانا به خار جهل مخراش
اسیری دین و دنیا چون حجابست
بکوی عشق خوش بی این و آن باش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - جفا بگذر و یار با وفا باش
جفا بگذر و یار با وفا باش
مشو بیگانه با ماآشنا باش
اگر تو عاشقی ورند مطلق
ز قید کفر و دین کلی جدا باش
دوئی شرکست یکتا شو درین راه
ببزم وصل بی ما و شما باش
بملک دل منادی میکند عشق
که بگذر از من و مائی و ما باش
زمال و ملک عالم رو بگردان
گدای کوی یار و پارسا باش
اگر خواهی که یارت رو نماید
قبول خاطر اهل صفا باش
اسیری گر وصال دوست خو(ا)هی
خودی بگذر و دایم با خدا باش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - برقص آمد جهان ز آهنگ حافظ
برقص آمد جهان ز آهنگ حافظ
ز چشم بد خدایش باد حافظ
چو من مست مدام جام عشقم
مده بیهوده ما را پند واعظ
حدیث واعظ از تقلید و زهداست
ز عارف گوش کن در مواعظ
بیک لحظه دل غمگین شود شاد
بحال زارم ارباشی ملاحظ
براه عشق چون گشتم روانه
اسیری خوش بگو والله حافظ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - ز جام عشق سرمستم زهی ذوق
ز جام عشق سرمستم زهی ذوق
ز مستی از خودی رستم زهی ذوق
همین قدر بلندم خود تمام است
که در کویت چنین پستم زهی ذوق
چه حاجت ساقیا با ساغر و می
ز حسنت بیخود و مستم زهی ذوق
چو از مستی خود کلی شدم نیست
بهستی دگر هستم زهی ذوق
چو از بند خودی خود را بریدم
بوصل دوست پیوستم زهی ذوق
چو مجنون گشت جان از شوق رویت
بقید زلف تو بستم زهی ذوق
شدم بی پا و سر از باده عشق
ز دست عقل خوش جستم زهی ذوق
همیشه با می و شاهد حریفم
چو عهد توبه بشکستم زهی دوق
چو خورشید جمالت پرده برداشت
اسیری رفت از دستم زهی ذوق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - ببحر هست مطلق تا شدم غرق
ببحر هست مطلق تا شدم غرق
میان ما و دریا نیست خود فرق
چو من رند و خراباتی و مستم
چه کار آید مرا سالوسی و زرق
شدم محو فنا از تاب حسنت
چو لامع شد مه روی تو چون برق
جمالت آفتاب بی زوالست
که پیدا نیست او را غرب تا شرق
ز هر قیدی اسیری گشت آزاد
بدریای فنا زان دم که شد غرق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - بسی تصنیف دیدم در حقایق
بسی تصنیف دیدم در حقایق
ندیدم همچو گلشن پر دقایق
اگر چه عارفان بسیار بودند
بعرفان شیخ محمودست فایق
کجا باشد چنین گلشن که در وی
ز معنی بشکفد زینسان شقایق
ازین گلها کجا یابی تو بویی
مگر گویی بکل ترک علایق
چنین درهای پرقیمت اسیری
بگوش مردم نادان چه لایق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - چو عشقش از دلت گشتست زایل
چو عشقش از دلت گشتست زایل
بکنج عافیت کردی تو منزل
بحمدالله که رستی از نگاری
که جز خون جگر زونیست حاصل
شها حیف است بهر بی وفایان
ز غم بودن چو مرغی نیم بسمل
کنون مردانه رفتی از غیوری
که برگشتی بکل زین فکر باطل
چو دانستی که هر جاییست یارت
بسویش می نباید بود مایل
چو قدر پاکبازی می ندانست
برون کردی هوایش پاک از دل
اسیری چون ز قیدش گشت ازاد
نگویی از چه بندی بار محمل
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - بیا ای مرهم درد درونم
بیا ای مرهم درد درونم
ببین تا در غم عشق تو چونم
غم عشق تو برد از من دل و دین
بدست عشق تو زینسان زبونم
چو هر دم حسن رویت می فزاید
از آن هر لحظه در عشقت زبونم
ز شوق حسن روی جانفزایت
روانست از دو دیده جوی خونم
ز مهر آن جمال عالو افروز
بسان ذره بی صبر و سکونم
غریب و بی کس و بی یار و همدم
ز بی رحمی این گردون دونم
برون پرده در پندار مانده
نکردی واقف از سر درونم
درون گنبد نه چرخ گردون
مجو ما را کزین جمله برونم
کنم حل همه مشکل اسیری
چو در اقلیم عشقش ذوفنونم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - دو عالم پرتوی از نور ذانم
دو عالم پرتوی از نور ذانم
جهان روشن ز خورشید صفاتم
منم عنقای قاف بی نشانی
که در هر جای و بی جای و جهاتم
من آن خورشید اوج لامکانم
که تابان از جمیع کایناتم
منم آن منبع رحمت که باشد
دو عالم زنده از بحر حیاتم
بود ظاهر برای چشم بینا
ز مرآت دو عالم عکس ذاتم
برون از وصف امکانم بباطن
بظاهر گرچه عین ممکناتم
ز اسما و صفات از فصل(و)وصلم
زروی ذات جمع هر شتاتم
برویم کافر و مؤمن کند روی
که من هم کعبه و هم سومناتم
بجز بینا نمی بیند اسیری
جمال نوربخش مبهماتم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - بسویت می کشد دل هر زمانم
بسویت می کشد دل هر زمانم
ز جان من چه خواهد دل ندانم
بدان شادم که از دست غم تو
نباشد در جهان یکدم امانم
دلم بردی و رفتی و نگفتی
که من بی جان و دل کی زنده مانم
ز جور عشق او صبر و خرد را
مدارای دل طمع دیگر ز جانم
چو دیدم پرتو خورشید رویش
بسان ذره شیدای جهانم
برو ناصح مده پندم ز عشقش
نگر من عاشق و رسوا چه سانم
اسیری وصف حسن نوربخشش
چگویم چونکه ناید در بیانم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - چنان حیران حسن آن نگارم
چنان حیران حسن آن نگارم
که پروای همه عالم ندارم
مرا از جنت و دوزخ چه پرسی
چو من محو جمال روی یارم
ز دست غمزه آن چشم خونریز
چو زلف عنبرینش بیقرارم
ازآن می ها که ساقی در ازل داد
چو چشمش تا ابد اندر خمارم
تنم در عشق او شد چون خیالی
بدرد عاشقی بنگر چه زارم
چه شادی باشد ای مطلوب جانم
که چون دولت درآئی در کنارم
هزاران حسن یوسف پیش رویش
اسیری کی درآید در شمارم؟
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - ز شوق روی جانان آنچنانم
ز شوق روی جانان آنچنانم
که سر از پاو پا از سر ندانم
چنان مستغرقم در بحر وحدت
که از کثرت بکلی برکرانم
چو از خود فانی و باقی باویم
ازآن هم جسم و هم جان جهانم
موالید و عناصر غیر ما نیست
حقیقت هم زمین و آسمانم
نمود ما بود بود دو عالم
گهی پیدا و دیگر دم نهانم
گهی در صورت قهرم گهی لطف
گهی کافر گهی مؤمن ازآنم
گهی آزاده از هر قید و گاهی
اسیری گه چنین و گه چنانم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام
ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام
شدم در زهد و هشیاری نکونام
بده ساقی شراب آتشینم
که سازد پخته از یک جرعه صد خام
طلب کن همت از پیر خرابات
براه میکده گر می نهی گام
بجو جام مصفا و می صاف
ببین عکس رخ ساقی درآن جام
دلا می خواره باش و مست و قلاش
مگر یابی ازین وصل دلارام
ز جام لعل ساقی تا شدم مست
ز دستم رفت عقل و صبر و آرام
چو روی شاهدم صافی و بیغش
چو چشم مست ساقی درد آشام
نباشد کار من جز می پرستی
گر از لعل لبش یابم دمی کام
حریف شاهد و جام شرابم
هنر بین زین اسیری گو در ایام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - ز نار شوق تو ای جان جانان
ز نار شوق تو ای جان جانان
به آهی سوزم این گردون گردان
بصحرای غمت آواره گشتم
نشد هرگز بپایان این بیابان
درانوار جمال مهر رویت
شدم چون ذره سرگشته حیران
ببحر وصل تو غرق است جانم
دلم شد فارغ از هجران جانان
شدم آزاده از قید اسیری
خلاصم از گمان چون اهل ایقان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - جهانرا حسن رویت داد آئین
جهانرا حسن رویت داد آئین
عدم را گنج هستی کرد خودبین
چو نور مهر عالم سوز رویت
عیان آمد، نهان شد ماه و پروین
به تعلیم غم عشق تو گشتم
بفن عاشقی مفتی در دین
چه عشق است این که در عمری ز شوقت
نیامد عاشقانرا سرببالین
چنان محوم در انوار جمالت
که نه تلوین میدانم نه تمکین
فراغت از دو عالم داد عشقم
کنون پروای آنم نیست یا این
اسیری شد چنان مست می عشق
که جز مستی ندارد هیچ آئین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - چو در بحر توئی مائی است فانی
چو در بحر توئی مائی است فانی
ازآن گویم حدیث من رآنی
چو مرغ دل زند برهم پرو بال
شوم عنقای قاف لامکانی
نشان وصل تو چون بی نشانست
بود نام و نشانم بی نشانی
چو گشتم محو انوار جمالت
ازآن دیدم حیات جاودانی
مرا وقتی است با دلبر که آن دم
من و ما و تو و اوئی است فانی
بگفت و گو نیابی راز پنهان
بیانی نیست احوال عیانی
اسیری چون ز قید خود خلاصی
بعالم نوربخشی می توانی
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۹ - اگر در بحر عرفان غرقه گردی
اگر در بحر عرفان غرقه گردی
بنزد عارفان مردانه مردی
چو پروانه به پیش شمع رویش
اگر جانباز باشی اهل دردی
رسی در ملک وصلش گربرآری
ز درد هجر از دل آه سردی
نشینی در بر معشوق شادان
طریق عاشقی چون در نوردی
برون آری سراز جیب بقایش
بدریای فنا چون غوطه خوردی
ز چشمش فتنه در عالم عیان شد
که در هر گوشه می بینم نبردی
ز گلزار جمال روی یارم
اسیری حسن خوبان هست وردی