تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱ - به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را
منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را
گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم
التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را
آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهی
جز سمومی نبود خاصیت باد صبا را
هیچ کس نیست که حال دل ما با تو بگوید
که چه سان می گذرد روز گرفتار بلا را
تو جفا کن وگرت میل وفا نیست چه باک
من نه آنم که تحمّل نکنم بار جفا را
مگس از شهد برآساید و پروانه ز آتش
زانکه از اهل جفا نیست خبر اهل وفا را
رفتن از کوی تو یک گام که را قوّت و طاقت
و آمدن بر سر کوی تو که را زهره و یارا
هر که در دام تو افتد نکند یاد رهایی
هر که را درد تو باشد نبرد نام دوا را
این خیال است که روزی به عیادت برم آیی
کاین سعادت نبود طالع شوریده ی ما را
گر به پا دور شوم باز به سر پیش تو آیم
صد ره ار زانکه برانند من بی سر و پا را
نشکند عهد و وفای تو جلال ار تو شکستی
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶ - خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
به جز این کار کنون کار دگر نیست مرا
بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیست
که توانایی چون باد سحر نیست مرا
من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوخت
همچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا
منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلال
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷ - روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا
روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا
وای از چشم تو زان باده که در داد مرا
چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاد
دست جور تو برافکند ز بنیاد مرا
به وفا با غم سودای تو تا بستم عهد
کس از آن عهد ندیده ست دگر شاد مرا
ای که از خاک درت یافت دو چشمم آبی
می دهد آتش سودای تو بر باد مرا
دور روی تو بیفکند ز دستم گل عیش
چه توان گفت که از دور چه افتاد مرا
باز آن طرّه گیسوی تو یا رب ز چه روی
نکند یک نفس از بند غم آزاد مرا
پیش سلطان خیال تو کنم بر سر خاک
دادخواهان ز غمت تا بدهد داد مرا
بیم باشد که ز پس درد برآید نفسم
یک نفس گر نرسد ناله به فریاد مرا
گفته بودی که شب و روز کنم یاد جلال
یاد می دار، که بگذاشتی از یاد مرا
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴ - بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان
هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیش
عالمی را دل و جان از تف انوار بسوخت
با طبیب من دل خسته بگویید آخر
که ز تاب تب هجران تو بیمار بسوخت
دیشب از سرّ اناالحق خبری یافت دلم
بزد آهی و سراپرده اسرار بسوخت
شیخ چون حالت رندان خرابات بدید
خرقه تقوی خود بر در خمّار بسوخت
گر ز پروانه به جز بال نسوزد تف عشق
شمع را بین که سراپای به یک بار بسوخت
آتش شوق که اندر دل مشتاقان زد
آتشی بود کز آن دیده اغیار بسوخت
هرچه جز دوست به بازار دل ما بگذشت
غیر او بود و هم از گرمی بازار بسوخت
بود عمری که درین پرده همی سوخت جلال
چاره کار نمی دید و به ناچار بسوخت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۶ - این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
وین چه شور است که از باده پرستان برخاست
این چه نور است که اندیشه در و حیران است
آن نه روی است که آن آینه لطف خداست
دی به سودای تو در باغ گذر می کردم
راستی سرو به بالای تو می ماند راست
من و پروانه اگر چند در آتش باشیم
کار پروانه که از شمع جدا نیست جداست
گرچه از زلف توام شام بلا روی نمود
هم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست
کی به دست من درویش فتد خاک رهت
زان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست
برود جان جلال از تن و عشقت نرود
تازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۹ - عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
از جهانش چه خبر، کاو به جهانی دگر است
بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت
هر کجا می نگرم لاله ستانی دگر است
ای طبیب! از سر بیمار قدم باز مگیر
چاره ای ساز که بیمار زمانی دگر است
عافیت خواستی از من چو دل من آن نیز
بر سر کوی تو بی نام و نشانی دگر است
حاصل از دوست به جز درد ندارم، لیکن
در دل خلق یقینم که گمانی دگر است
نکته موی میان تو عجب باریک است
هر سر موی بر آن نکته بیانی دگر است
آفتاب ارچه ز اعیان جهان است، ولیک
بر رخ خوب تو او هم نگرانی دگر است
شد به بوسی ز لبت زنده جاوید جلال
کز لطافت لب شیرین تو جانی دگر است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۵ - آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
که چو پروانه دل سوختگان سوخته است
دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلم
دُرفشانی مگر از چشم من آموخته است
آتشی از دل او در دل من می افتد
که دلش آهن و سنگ است و دلم سوخته است
دلبرا طرّه دزد تو چه پُردل دزدی ست
کآن همه دل به یکی شب به هم اندوخته است
دل سیه پوش شد از زلف تو چون جا بنماند
جامه ماتم جان است که بر دوخته است
من ز دیوانگی باد صبا در عجبم
که به یک جان که ستد بوی تو بفروخته است
گوییا هم اثری هست ز هستی جلال
ورنه این آتش سوزان ز چه افروخته است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳۷ - ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هست
ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هست
پخته پیش آر که در مجلس ما خامی هست
هر کسی را نرسد مستی میخانه عشق
ما و می خوردن از این میکده تا جامی هست
کعبه زنده دلان است خرابات مغان
هم ازین کوی طلب کن اگرت کامی هست
آن چنان واله و آشفته آن زلف و رخم
که نِیَم آگه اگر صبحی و گر شامی هست
خال مشکین توام کرد اسیر سر زلف
هر کجا دانه ای افکنده بود دامی هست
نه من سوخته سودای تو می ورزم و بس
هر کسی را که دلی هست دل آرامی هست
زاهد صومعه و رند خرابات مغان
هر یکی را به بد و نیک سرانجامی هست
نکند آرزوی حور و تمنّای بهشت
هر که در مجلس او چون تو گل اندامی هست
به سخن نام تو شد زنده جاوید جلال!
تا نشانی ز جهان هست ترا نامی هست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۸ - «یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست
دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا
هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست
ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی
تشنه و آب روان جای شکیبایی نیست
عاشقان را که سر کوی ملامت جای است
غم بدنامی و اندیشه رسوایی نیست
خلق گویند که زیباتر از این یاری گیر
در جهان گشتم و مثل تو به زیبایی نیست
نه من سوخته سودای تومی ورزم و بس
هیچ سر نیست که در عشق تو سودایی نیست
خونم از دیده بپالود و کنون در تن من
آنقدر خون که بدان دست بیالایی نیست
داشتم یک دل و بردی دگرت چیست مراد
هر زمانم دلی از نو که تو بربایی نیست
سخن عشق چه گویی بر نااهل جلال
چه کشی سرمه در آن دیده که بینایی نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۵ - رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت
هیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت
آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسم
نفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت
گر بنالم، من دلسوخته عیبم مکنید
رفت درمانم و دردم ز دل ریش نرفت
سالها خاطر درویش تمنّایی داشت
عمر بگذشت و امید از دل درویش نرفت
از وفا بود که ترکش نگرفتم ورنه
چه ستم بر من از آن شوخ جفاکیش نرفت
گر شدم بی خبر از عشق مدارید عجب
باده عشق که نوشید که از خویش نرفت؟
نوک مژگان تو در چشم من آمد روزی
خون چکانست که از چشم من آن نیش نرفت
خیز ازین در به سلامت سر خود گیر جلال!
سرنهاد آنکه ازین در به سر خویش نرفت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۶ - هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت
هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت
با کسی واقعه خویش نمی یارم گفت
زیر پهلوی هر آن کس که پُر از خار بود
همه شب هیچ شکی نیست که نتواند خفت
هر یک از تار مژه قطره آبی دارد
این چنین گوهر پاکیزه به الماس که سفت
خون دل دیده چو بر چهره چکاند گویم
بازم از این دل دیوانه گلی نو بشکفت
بختم از نرگس پرخواب تو شد اندر خواب
یا ز آشفتگی زلف سیاهت آشفت
خاک کوی تو دریغ است که بر باد رود
جز به مژگان نتوان خاک سر کوی تو رُفت
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
بر گل تیره نشاید رخ خورشید نهفت
ای عزیزان! من اگر صبر ندارم از دوست
صبر از جان نتوان کرد مدارید شگفت
تا جلال از تو جدا گشت به جان نالان است
آه از آن بلبل نالان که شود طاق از جفت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۶ - تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
بی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد
شمع سان جان من از هجر لب شیرینت
چون بگرید ز سر سوز منوّر گردد
مهر روی تو در آیینه دل هست چنانک
صورت مهر در آیینه مصوّر گردد
چون خیال لب و دندان تو در چشم آید
اشک چشمم همه چون لعل و چو گوهر گردد
قد تو بخت بلند است چو گیرم به برش
با قد بخت قدم راست برابر گردد
اگر آبی ز دهانت به زمین اندازی
خاک از لطف لبت چشمه کوثر گردد
بکشم محنت هجران تو بر گردن جان
تا مگر دولت وصل تو میسّر گردد
عشق پنهان نتوان داشت محال است محال
کآتش اندر جگر سوخته مضمر گردد
هم ز دست غمت از پای درآید چو جلال
هر که او را هوس وصل تو در سر گردد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۰ - آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد
آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد
وان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد
همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنک
که چو خورشید به تنها شدن آیین دارد
گرنه او را هوس قصد من مسکین است
سر چرا با من دل سوخته سنگین دارد
چون به بالین من آید همه عالم گویند
کاین گدا بین که چنان شمع به بالین دارد
آفتاب از کف پایت همه جا سرمه کشید
زان سبب نور تو در چشم جهان بین دارد
بگذرد بر من و رحمت نکند بر حالم
همه دانند که قصد من مسکین دارد
تا به آخر نفس از دل نرود نقش رخت
زان که داغ نظر دور نخستین دارد
عالمی شد همه شوریده او چون فرهاد
تا چه شور است که در شکر شیرین دارد
با دل و دین به سر کوی بلا رفت جلال
وین زمان در غم او نه دل و نه دین دارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۱ - سالها شد که دلم مهر نگاری دارد
سالها شد که دلم مهر نگاری دارد
نه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
تنم از درد غباری شد و عیبم نکند
هر که بر دامن ازین گرد غباری دارد
هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمد
زان که این کار کسی نیست که کاری دارد
حاصل از ملک جهان نیست به جز صحبت یار
گو غنیمت شمر آن یار که یاری دارد
حبّذا بلبل شوریده که بر بوی گلی
از همه ملک جهان دامن خاری دارد
شب تنهایی من نیست به جز اشک کسی
که به بالین من خسته گذاری دارد
می کنم سرزنش چشم گهرپرور خویش
که نه در خورد خیال تو نثاری دارد
قدّ عاشق که دوتا گشت عجب می دارند
وین نبینند که دلسوخته باری دارد
رخت ازین ورطه به ساحل نتوان برد جلال
کاین نه بحری ست که پایان و کناری دارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۳ - تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد
از دم من چو دم صبح شود آتش بار
هر نسیمی که بر اطراف سپاهان گذرد
گر به گوشش نرسد ناله من نیست عجب
باد همواره بر اطراف گلستان گذرد
عالمی بهر نثارش همه جانها بر کف
آه از آن لحظه که آن سرو خرامان گذرد
بستان سلسله یک بار ز دستم تا چند
در غم زلف توام عمر پریشان گذرد
بگذرد بر من و چشمم متحیّر در پیش
خود چه گویم که چه ها بر من حیران گذرد
گر من از صبر هزاران سپر آرم در پیش
ناوک غمزه او آید و از جان گذرد
تا کیَم آتش دل شعله برآرد از جیب
و آب دیده رود و سیل ز دامان گذرد
از شب هجر پدیدار شود صبح جلال
بر سر دلشده هر مشکلی آسان گذرد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۰ - برقی از حُسن تو پیدا شد و ناپیدا شد
برقی از حُسن تو پیدا شد و ناپیدا شد
دهر پرفتنه و ایّام پُر از غوغا شد
چون بر آیینه فتاد از رخ و زلفت عکسی
یافت نوری که درو هر دو جهان پیدا شد
عنبرین زلف مسلسل که فکندی بر ماه
کافری بود که فردوس برینش جا شد
مردم دیده به دامن گهر از چشمم یافت
هندو از بهر گهر معتکف دریا شد
آن چه بالاست که با موی تو هم قد آمد
وین چه موری ست که با قدّ تو هم بالا شد
صبح با طلعت تو دعوی خوبی می کرد
لاجرم در نظر خلق جهان رسوا شد
هر سحرگاه برافروخت چراغ ملکوت
تف آهم که برین آینه خضرا شد
هم به دل دوستی نرگس خون ریز تو بود
ساغر چشمم ازین گونه که خون پالا شد
بویی از نافه زلفت به چمن برد صبا
مشک ساگشت چمن، خاک عبیر آسا شد
بر زبان نام لب لعل تو تا راند جلال
چه عجب نامش اگر طوطی شکر خا شد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۱ - جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شد
جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شد
دلم از آتش سودای تو خون خواهد شد
من تنها نه که با حسن و جمالی که تراست
عالمی در کف عشق تو زبون خواهد شد
بر من آن زلف تو شوریده نمی شد و اکنون
گوییا بخت منش راهنمون خواهد شد
هر دم آید ز هوای دو لبت جان بر لب
تا سرانجامِ من از عشق تو چون خواهد شد؟
ای بسا شب که ز تاب غم هجران رخت
آه من بر فلک آینه گون خواهد شد
زان سر زلف چو زنجیر معنبر که تراست
عاقلان را همگی میل جنون خواهد شد
بلبل جان من از شوق گلستان رخت
ناگهان از قفس سینه برون خواهد شد
داستان غم تو کم نشود در عالم
کاین حدیثی ست که هر روز فزون خواهد شد
در ازل با رخ تو عشق همی باخت جلال
جان او بسته سودا نه کنون خواهد شد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۹ - عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند
عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند
آتشی در زده انگار به خاشاکی چند
ما چو غنچه همه دل تنگ و تو چون باد صبا
شادمان می گذری بر سر غمناکی چند
بکشی از سخن تلخ و به دَم زنده کنی
درهم آمیخته ای زهری و تریاکی چند
از وجود من و از عشق جز این بیش نماند
آتشی چند در آمیخته با خاکی چند
شهسوارا! بگذر بر صف ما صیدکنان
تا سری چند ببندیم به فتراکی چند
ای صبا! بویی از آن غنچه خندان به من آر
تا به پیراهن جان در فکنم چاکی چند
چه غم از طعن حسودان که مکدّر نکند
نظر پاک مرا طعنه ناپاکی چند
بس کن ای خواجه که ما باک نداریم ز جان
چندگویی سخن جان بر بی باکی چند
عشق و تنهایی و غم چند بود صبر جلال
چه بود زور زبونی بر چالاکی چند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۳ - گرچه یاران وفادار جفا نیز کنند
گرچه یاران وفادار جفا نیز کنند
سست عهدان جفاکار وفا نیز کنند
بر دل خسته دلان نیش زنند از غمزه
لیکن از نوش لب لعل دوا نیز کنند
حلق این تشنه دل خسته به آبی دریاب
کاین ثوابی ست که از بهر خدا نیز کنند
ذکر حسن تو به تنها نکنند اهل نظر
در سراپرده قدس اهل صفا نیز کنند
نه سر زلف تو شوریده لقب دارد و بس
کاین حدیثی ست که از طالع ما نیز کنند
گر ببینند خم ابروی محراب وشت
اهل دل فاتحه خوانند و دعا نیز کنند
مکن آهنگ جدایی که خود اجرام فلک
دوستان را به هم آرند و جدا نیز کنند
با مَنَت گر سر مهر است مکن قصد جفا
مهربانان نپسندند که جفا نیز کنند
دلم از بند برون آر و به من بازفرست
کاین شکاری ست که گیرند و رها نیز کنند
تیر تو نیست خطا گرچه که تیراندازان
بر هدف تیر نشانند و خطا نیز کنند
کی به بالا و عذار تو رسد گر صد سال
سرو و گل نشو نمایند و نما نیز کنند
پیش او عیب نباشد که رود ذکر جلال
نزد شاهان جهان یاد گدا نیز کنند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۵ - چند جانم پس زانوی عنا بنشیند
چند جانم پس زانوی عنا بنشیند
همدم درد به امّید دوا بنشیند
چون دل و دیده ام از آتش و آب است خراب
گر درآید ز درم دوست کجا بنشیند
یک دم اندر طلب دوست ز پا ننشینم
عاشق دلشده بی دوست چرا بنشیند
ای بسا فتنه که از هر طرفی برخیزد
بهر آن گوشه که آن فتنه ما بنشیند
کس چه داند که چه خیزد دل مشتاقان را
دوست هر جای که برخیزد و یا بنشیند
ای که چون بنشستی سرو به خدمت برخاست
باز اگر برخیزی سرو ز پا بنشیند
آتشی در دلم از هجر تو افروخته است
یک نفس پیش دلم بنشین تا بنشیند
روی تو قبله دلهاست مپوشان زین بیش
تا هر آن کس که ببیند به دعا بنشیند
چون جلال از پی وصلت ز سر جان برخاست
تا به کف نآرد وصل تو، کجا بنشیند