تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۵ - چون تو را گشتم ز جان و دل غلام
چون تو را گشتم ز جان و دل غلام
من ز جان گویم فلک بادت به کام
باد کامت از جهان حاصل ولی
میل دل بادا تو را بر ما مدام
این همه آتش که در جان منست
سخت مشکل می شود سودای خام
چون صراحی دل پر از خونم مدام
در میان سرگشته ام مانند جام
با رخت شبهای تاری همچو صبح
بی رخت صبح جهان دارم چو شام
خستگان را زود بنواز از کرم
تا شوی اندر دو عالم نیک نام
همچو شمعم برفروزان روز وصل
همچو سروم از در دل می خرام
همچو سروم سایه ای بر سر فکن
تا جهان گردد از آن رو با نظام
من ز جان گویم فلک بادت به کام
باد کامت از جهان حاصل ولی
میل دل بادا تو را بر ما مدام
این همه آتش که در جان منست
سخت مشکل می شود سودای خام
چون صراحی دل پر از خونم مدام
در میان سرگشته ام مانند جام
با رخت شبهای تاری همچو صبح
بی رخت صبح جهان دارم چو شام
خستگان را زود بنواز از کرم
تا شوی اندر دو عالم نیک نام
همچو شمعم برفروزان روز وصل
همچو سروم از در دل می خرام
همچو سروم سایه ای بر سر فکن
تا جهان گردد از آن رو با نظام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۳ - سالها در عشق تو خون خورده ام
سالها در عشق تو خون خورده ام
رنجها از دست هجران برده ام
تا مگر بینم دمی رخسار تو
جان و دل ایثار پایت کرده ام
مردم چشمم که بینایی دروست
از غم هجرانش بس آزرده ام
در فراق رویت ای زیبا نگار
من ز دیده خون دل آورده ام
از شراب وصل تو جامی مراد
ای دو چشم من بگو کی خورده ام
من گلی بودم به بستان جهان
وین زمان از هجر تو پژمرده ام
از غم هجران او بیرون فتاد
ای عزیزان راز دل از پرده ام
رنجها از دست هجران برده ام
تا مگر بینم دمی رخسار تو
جان و دل ایثار پایت کرده ام
مردم چشمم که بینایی دروست
از غم هجرانش بس آزرده ام
در فراق رویت ای زیبا نگار
من ز دیده خون دل آورده ام
از شراب وصل تو جامی مراد
ای دو چشم من بگو کی خورده ام
من گلی بودم به بستان جهان
وین زمان از هجر تو پژمرده ام
از غم هجران او بیرون فتاد
ای عزیزان راز دل از پرده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۴ - تا سر کوی تو مأوا کرده ام
تا سر کوی تو مأوا کرده ام
دولت وصلت تمنّا کرده ام
بوی زلفت می دهد باد صبا
زان سبب آهنگ صحرا کرده ام
دل همی خواهد که جوید مسکنی
من سر زلف تو پیدا کرده ام
نام خود را در جهان از عشق تو
عاشق و بدنام و رسوا کرده ام
در جهان بی قدّ او در پیش سرو
ناکسم گر سر به بالا کرده ام
دست در زلفین او خواهم زدن
باز بنگر تا چه سودا کرده ام
خاک کویت را به جای توتیا
در جهان بین روشنی زا کرده ام
دولت وصلت تمنّا کرده ام
بوی زلفت می دهد باد صبا
زان سبب آهنگ صحرا کرده ام
دل همی خواهد که جوید مسکنی
من سر زلف تو پیدا کرده ام
نام خود را در جهان از عشق تو
عاشق و بدنام و رسوا کرده ام
در جهان بی قدّ او در پیش سرو
ناکسم گر سر به بالا کرده ام
دست در زلفین او خواهم زدن
باز بنگر تا چه سودا کرده ام
خاک کویت را به جای توتیا
در جهان بین روشنی زا کرده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۵ - جان فدای راه عشقش کرده ام
جان فدای راه عشقش کرده ام
دل چو زلف او مشوّش کرده ام
آرزو دارم که گیرم در برش
راستی اندیشه خوش کرده ام
من به بوی زلف عنبریار او
از نسیم صبحدم غش کرده ام
من بدان کیشم که قربانش شوم
تا نپنداری که ترکش کرده ام
در تمنّای تو ای آب حیات
این دل سوزان بر آتش کرده ام
من جهانی را به یاد لعل دوست
از شراب عشق سرخوش کرده ام
کوی عشق او مبارک منزلیست
زان سبب آنجا فروکش کرده ام
دل چو زلف او مشوّش کرده ام
آرزو دارم که گیرم در برش
راستی اندیشه خوش کرده ام
من به بوی زلف عنبریار او
از نسیم صبحدم غش کرده ام
من بدان کیشم که قربانش شوم
تا نپنداری که ترکش کرده ام
در تمنّای تو ای آب حیات
این دل سوزان بر آتش کرده ام
من جهانی را به یاد لعل دوست
از شراب عشق سرخوش کرده ام
کوی عشق او مبارک منزلیست
زان سبب آنجا فروکش کرده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۶ - آنکه در عالم ثنایش کرده ام
آنکه در عالم ثنایش کرده ام
جان فدای خاک پایش کرده ام
من خیال روی آن زیبا نگار
در درون دیده جایش کرده ام
رای او بر خون ما گر هست و نیست
من ز جان فرمان رایش کرده ام
گر بداند آن نگار بی وفا
من چه سربازی برایش کرده ام
گر رضا بر خون ما دادست یار
من ز جان عین رضایش کرده ام
ترک عمر و جان و صبر و هوش و عقل
ای عزیزان در وفایش کرده ام
درد دل تا چند گویم در جهان
بس تحمّل بر جفایش کرده ام
جان فدای خاک پایش کرده ام
من خیال روی آن زیبا نگار
در درون دیده جایش کرده ام
رای او بر خون ما گر هست و نیست
من ز جان فرمان رایش کرده ام
گر بداند آن نگار بی وفا
من چه سربازی برایش کرده ام
گر رضا بر خون ما دادست یار
من ز جان عین رضایش کرده ام
ترک عمر و جان و صبر و هوش و عقل
ای عزیزان در وفایش کرده ام
درد دل تا چند گویم در جهان
بس تحمّل بر جفایش کرده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۸ - نازنینا من ز جانت بنده ام
نازنینا من ز جانت بنده ام
بنده ی عشق توأم تا زنده ام
گر قبول افتم تو را در بندگی
بنده ای با طالع فرخنده ام
چون قدت سروی ندیدم راستی
همچو رخسارت مهی تابنده ام
سرو جانی سایه ای بر ما فکن
سایه ای باید به سر پاینده ام
در شب دیجور هجران از خیال
نور بخشی زان رخ تابنده ام
من چو غوّاصان بحر هجر تو
درّ وصلت را ز جان جوینده ام
تا مرا در تن بود جان در جهان
شکر الطاف تو را گوینده ام
بنده ی عشق توأم تا زنده ام
گر قبول افتم تو را در بندگی
بنده ای با طالع فرخنده ام
چون قدت سروی ندیدم راستی
همچو رخسارت مهی تابنده ام
سرو جانی سایه ای بر ما فکن
سایه ای باید به سر پاینده ام
در شب دیجور هجران از خیال
نور بخشی زان رخ تابنده ام
من چو غوّاصان بحر هجر تو
درّ وصلت را ز جان جوینده ام
تا مرا در تن بود جان در جهان
شکر الطاف تو را گوینده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۱۹ - تا خیال آن بت بگزیده ام
تا خیال آن بت بگزیده ام
بست نقشی در سواد دیده ام
از خیالش نیستم خالی دمی
گر بداند نور هر دو دیده ام
عمر بگذشت و من از روی وفا
یک سخن از لفظ او نشنیده ام
در چمن چون دیده ام قدّی چو سرو
درد از آن بالا بسی برچیده ام
همچو شمع از هجر می گریم به زار
کی چو گل از وصل او خندیده ام
آن چنان رویی و مویی در جهان
من مسلمان نیستم گر دیده ام
عرض گردیدم همه خوبان ز جان
مهر رویش از جهان بگزیده ام
بست نقشی در سواد دیده ام
از خیالش نیستم خالی دمی
گر بداند نور هر دو دیده ام
عمر بگذشت و من از روی وفا
یک سخن از لفظ او نشنیده ام
در چمن چون دیده ام قدّی چو سرو
درد از آن بالا بسی برچیده ام
همچو شمع از هجر می گریم به زار
کی چو گل از وصل او خندیده ام
آن چنان رویی و مویی در جهان
من مسلمان نیستم گر دیده ام
عرض گردیدم همه خوبان ز جان
مهر رویش از جهان بگزیده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۰ - ای خوشا وقت دل شوریده ام
ای خوشا وقت دل شوریده ام
حال دل چون زلف دلبر دیده ام
تا دلم در شست زلفش خانه ساخت
من بسی درد از رخش برچیده ام
من به یاد آن قد و بالای تو
سرو نازا بس زمین بوسیده ام
گرچه کردی راز ما را آشکار
من به جان اسرار تو پوشیده ام
بی وفا یارا بسی کز دست تو
جرعه ی جور و جفا نوشیده ام
نور چشمم صبر فرمایی مرا
صبر چون باشد ز نور دیده ام
من به امید وصالش در جهان
بی سر و سامان بسی گردیده ام
حال دل چون زلف دلبر دیده ام
تا دلم در شست زلفش خانه ساخت
من بسی درد از رخش برچیده ام
من به یاد آن قد و بالای تو
سرو نازا بس زمین بوسیده ام
گرچه کردی راز ما را آشکار
من به جان اسرار تو پوشیده ام
بی وفا یارا بسی کز دست تو
جرعه ی جور و جفا نوشیده ام
نور چشمم صبر فرمایی مرا
صبر چون باشد ز نور دیده ام
من به امید وصالش در جهان
بی سر و سامان بسی گردیده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۱ - من که عمری در جهان گردیده ام
من که عمری در جهان گردیده ام
مثل رویش کافرم گردیده ام
دیده ام خوبان و مهرویان بسی
مهر رویش در جهان بگزیده ام
در چمن بر یاد قدش هر زمان
پای سرو و نارون بوسیده ام
نسبت زلفش به عنبر کرده ام
همچو مار از غبن آن پیچیده ام
من طمع در هجر آن آرام جان
از دل و جان بر بدن ببریده ام
ای مسلمانان ز درد هجر او
جامه جان بر بدن بدریده ام
بر نمی آید دلم با درد عشق
من درین معنی بسی کوشیده ام
ای بسا شبها که تا هنگام صبح
بر سر خاک رهش غلطیده ام
همچو شب تاریک می بینم جهان
بی رخت ای نور هر دو دیده ام
مثل رویش کافرم گردیده ام
دیده ام خوبان و مهرویان بسی
مهر رویش در جهان بگزیده ام
در چمن بر یاد قدش هر زمان
پای سرو و نارون بوسیده ام
نسبت زلفش به عنبر کرده ام
همچو مار از غبن آن پیچیده ام
من طمع در هجر آن آرام جان
از دل و جان بر بدن ببریده ام
ای مسلمانان ز درد هجر او
جامه جان بر بدن بدریده ام
بر نمی آید دلم با درد عشق
من درین معنی بسی کوشیده ام
ای بسا شبها که تا هنگام صبح
بر سر خاک رهش غلطیده ام
همچو شب تاریک می بینم جهان
بی رخت ای نور هر دو دیده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۲ - ای خیال روی تو در دیده ام
ای خیال روی تو در دیده ام
هست دایم همچو نور دیده ام
بی رخ زیبای تو در ماه و خور
ناکسم گر من در افشان دیده ام
عشق روی تو نگارا در جهان
از دل و جان و جهان بگزیده ام
در سرابستان فردوس برین
بی وصال تو کی آرامیده ام
سرو بالایت ز ما سر می کشد
همچو بید از رشک او لرزیده ام
گر گذر کرد او به ما چون سرو ناز
صد هزاران دردش از بر چیده ام
گر رسد بر زلف تو باد صبا
همچو مار از غبن آن پیچیده ام
بس که کردی بر من بی دل جفا
از وفای تو طمع ببریده ام
سالها تا با غمت گرد جهان
بی سر و سامان چنین گردیده ام
هست دایم همچو نور دیده ام
بی رخ زیبای تو در ماه و خور
ناکسم گر من در افشان دیده ام
عشق روی تو نگارا در جهان
از دل و جان و جهان بگزیده ام
در سرابستان فردوس برین
بی وصال تو کی آرامیده ام
سرو بالایت ز ما سر می کشد
همچو بید از رشک او لرزیده ام
گر گذر کرد او به ما چون سرو ناز
صد هزاران دردش از بر چیده ام
گر رسد بر زلف تو باد صبا
همچو مار از غبن آن پیچیده ام
بس که کردی بر من بی دل جفا
از وفای تو طمع ببریده ام
سالها تا با غمت گرد جهان
بی سر و سامان چنین گردیده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۹ - در جوانی قدر خود نشناختم
در جوانی قدر خود نشناختم
این زمان حاصل چه چون در باختم
چون گذشت از ما چو باد صبحدم
نیک و بد را این زمان بشناختم
ای بسا مرغ هوس را کز هوا
در سر دام دو زلف انداختم
سر به رعنایی میان بوستان
بر سهی سرو چمن افراختم
با بتان در عرصه شطرنج عشق
ای بسا نرد هوس کان باختم
بس به میدان ملاحت در جهان
باره امید دل را تاختم
از جوانی شاخ و برگی چون نماند
با شب دیجور پیری ساختم
این زمان حاصل چه چون در باختم
چون گذشت از ما چو باد صبحدم
نیک و بد را این زمان بشناختم
ای بسا مرغ هوس را کز هوا
در سر دام دو زلف انداختم
سر به رعنایی میان بوستان
بر سهی سرو چمن افراختم
با بتان در عرصه شطرنج عشق
ای بسا نرد هوس کان باختم
بس به میدان ملاحت در جهان
باره امید دل را تاختم
از جوانی شاخ و برگی چون نماند
با شب دیجور پیری ساختم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۵ - مهر روی خوب در جان باشدم
مهر روی خوب در جان باشدم
واشتیاق روی جانان باشدم
دردی از هجران تو درمان ماست
کان لب جان بخش درمان باشدم
با فراق روی خوبت ای صنم
دل خراب و دیده گریان باشدم
جان کنم فی الحال در پایش نثار
گر ز سوی یار فرمان باشدم
دیده بگشایم به روی آفتاب
تا خیال دوست مهمان باشدم
گر بگوید ترک جان کن در غمم
در فراق دوست آسان باشدم
با تو ای دلبر وفاداری کنم
گر امان از چرخ گردان باشدم
خاک را من کیمیا سازم اگر
سایه ی شاه جهانبان باشدم
من جهان را در سر کارش کنم
در تن مهجور تا جان باشدم
واشتیاق روی جانان باشدم
دردی از هجران تو درمان ماست
کان لب جان بخش درمان باشدم
با فراق روی خوبت ای صنم
دل خراب و دیده گریان باشدم
جان کنم فی الحال در پایش نثار
گر ز سوی یار فرمان باشدم
دیده بگشایم به روی آفتاب
تا خیال دوست مهمان باشدم
گر بگوید ترک جان کن در غمم
در فراق دوست آسان باشدم
با تو ای دلبر وفاداری کنم
گر امان از چرخ گردان باشدم
خاک را من کیمیا سازم اگر
سایه ی شاه جهانبان باشدم
من جهان را در سر کارش کنم
در تن مهجور تا جان باشدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۱ - بخت اگر یاری دهد یارش کنم
بخت اگر یاری دهد یارش کنم
همچو خود در عشق غمخوارش کنم
گر به جانی برنیاید وصل او
من جهان را در سر کارش کنم
در سماعی گر درآید قدّ او
هرچه دارم جمله ایثارش کنم
بخت من در خواب غفلت تا به کی
وقت آن آمد که بیدارش کنم
همچو طوطی چون درآید در سخن
گوش دل بر لفظ و گفتارش کنم
گر خرامد سوی ما آن سروقد
جان فدای راه و رفتارش کنم
من به بند زلف آن دلبر دلم
گر تو می خواهی گرفتارش کنم
همچو خود در عشق غمخوارش کنم
گر به جانی برنیاید وصل او
من جهان را در سر کارش کنم
در سماعی گر درآید قدّ او
هرچه دارم جمله ایثارش کنم
بخت من در خواب غفلت تا به کی
وقت آن آمد که بیدارش کنم
همچو طوطی چون درآید در سخن
گوش دل بر لفظ و گفتارش کنم
گر خرامد سوی ما آن سروقد
جان فدای راه و رفتارش کنم
من به بند زلف آن دلبر دلم
گر تو می خواهی گرفتارش کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۲ - پیش رویش جان و دل قربان کنم
پیش رویش جان و دل قربان کنم
هرچه فرماید نگارم آن کنم
گر بگوید ترک جان کن در غمم
هجر جان در پیش دل آسان کنم
هر شب اندر بستر غمخوارگی
گوش نه گردون پر از افغان کنم
از زر رخساره و مرجان اشک
زرّ و مرجان در جهان ارزان کنم
از فراق مقدم او هر نفس
صد نثار از اشک در دامان کنم
دلبر از من فارغ آخر من چرا
خویشتن را بی سر و سامان کنم
خلوت دل بی خیالش گر بود
خانه غم بر سرش ویران کنم
دیده گر بر غیرش اندازد نظر
در غم هجرانش خون افشان کنم
تا جهان باقیست جانی می دهم
تا جهان را در سر جانان کنم
هرچه فرماید نگارم آن کنم
گر بگوید ترک جان کن در غمم
هجر جان در پیش دل آسان کنم
هر شب اندر بستر غمخوارگی
گوش نه گردون پر از افغان کنم
از زر رخساره و مرجان اشک
زرّ و مرجان در جهان ارزان کنم
از فراق مقدم او هر نفس
صد نثار از اشک در دامان کنم
دلبر از من فارغ آخر من چرا
خویشتن را بی سر و سامان کنم
خلوت دل بی خیالش گر بود
خانه غم بر سرش ویران کنم
دیده گر بر غیرش اندازد نظر
در غم هجرانش خون افشان کنم
تا جهان باقیست جانی می دهم
تا جهان را در سر جانان کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۳ - گفته بودی از لبت درمان کنم
گفته بودی از لبت درمان کنم
وز وصالت یک شبی مهمان کنم
از در بختم درآ بی انتظار
تا جهان در پای تو قربان کنم
تا به کی من دیده بی خواب را
در فراق روی تو گریان کنم
تا به چند آخر دل غمدیده ام
بر سر نار غمت بریان کنم
در فراق روی خوبت تا به کی
انتظار وعده جانان کنم
کرده ای فرمان به جانم بنده ام
من ز جان و دل تو را فرمان کنم
سرو را گر هست جای اندر سر آب
من تو را مأوا میان جان کنم
وز وصالت یک شبی مهمان کنم
از در بختم درآ بی انتظار
تا جهان در پای تو قربان کنم
تا به کی من دیده بی خواب را
در فراق روی تو گریان کنم
تا به چند آخر دل غمدیده ام
بر سر نار غمت بریان کنم
در فراق روی خوبت تا به کی
انتظار وعده جانان کنم
کرده ای فرمان به جانم بنده ام
من ز جان و دل تو را فرمان کنم
سرو را گر هست جای اندر سر آب
من تو را مأوا میان جان کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۴ - تا به کی درد غمت پنهان کنم
تا به کی درد غمت پنهان کنم
خانه دل را چنین ویران کنم
چون طبیب درد مایی پیشم آی
تا ز وصلت درد را درمان کنم
در سر کوی فراقت تا بکی
خویشتن را بی سر و سامان کنم
آخر از لطفت به فریادم برس
چند در کوی غمت افغان کنم
چند آخر در فراق روی تو
دیده های بخت را گریان کنم
گر بفرمایی که جان خواهم ز تو
آنچه فرمایی به جان من آن کنم
گر قبولت هست جانی از جهان
من به عید روی تو قربان کنم
خانه دل را چنین ویران کنم
چون طبیب درد مایی پیشم آی
تا ز وصلت درد را درمان کنم
در سر کوی فراقت تا بکی
خویشتن را بی سر و سامان کنم
آخر از لطفت به فریادم برس
چند در کوی غمت افغان کنم
چند آخر در فراق روی تو
دیده های بخت را گریان کنم
گر بفرمایی که جان خواهم ز تو
آنچه فرمایی به جان من آن کنم
گر قبولت هست جانی از جهان
من به عید روی تو قربان کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۶ - با تو تا جان باشدم یاری کنم
با تو تا جان باشدم یاری کنم
در همه حالی وفاداری کنم
با من ار آهنگ بیزاری کنی
من ز اندوه و غمت زاری کنم
چون ز عشقت بهره ی من خواریست
نیست عیبی گر جگرخواری کنم
در سر زلفت گرفتارست دل
چون دوای آن گرفتاری کنم
سیل خونین می رود در دامنم
از دو دیده بس که خونباری کنم
ار لبت بوسی به جانی می دهد
از میان جان خریداری کنم
تا سرم باشد وفایت در دلم
حاش لله چون جفاکاری کنم
جانم از فکر جهان آمد به لب
خود نگویی یک شبی یاری کنم
در همه حالی وفاداری کنم
با من ار آهنگ بیزاری کنی
من ز اندوه و غمت زاری کنم
چون ز عشقت بهره ی من خواریست
نیست عیبی گر جگرخواری کنم
در سر زلفت گرفتارست دل
چون دوای آن گرفتاری کنم
سیل خونین می رود در دامنم
از دو دیده بس که خونباری کنم
ار لبت بوسی به جانی می دهد
از میان جان خریداری کنم
تا سرم باشد وفایت در دلم
حاش لله چون جفاکاری کنم
جانم از فکر جهان آمد به لب
خود نگویی یک شبی یاری کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۸ - با دو چشمت عشق بازی می کنم
با دو چشمت عشق بازی می کنم
با دو زلفت سرفرازی می کنم
گفته بودم ترک جانبازی کنم
چون توانم کرد بازی می کنم
روز و شب در بوته ی هجران تو
ز آتش دل جان گدازی می کنم
در خم محراب ابرویت ز چشم
خرقه ی دل را نمازی می کنم
هندوی زلف تو گشتم دلبرا
گفت آری ترکتازی می کنم
در غم عشق تو هر شب تا سحر
درد دل را چاره سازی می کنم
زاهدا آخر چرا منعم کنی
نیست کفری عشق بازی می کنم
با دو زلفت سرفرازی می کنم
گفته بودم ترک جانبازی کنم
چون توانم کرد بازی می کنم
روز و شب در بوته ی هجران تو
ز آتش دل جان گدازی می کنم
در خم محراب ابرویت ز چشم
خرقه ی دل را نمازی می کنم
هندوی زلف تو گشتم دلبرا
گفت آری ترکتازی می کنم
در غم عشق تو هر شب تا سحر
درد دل را چاره سازی می کنم
زاهدا آخر چرا منعم کنی
نیست کفری عشق بازی می کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۸ - قدر روز وصل تو نشناختیم
قدر روز وصل تو نشناختیم
لاجرم جان و جهان درباختیم
چون شکر در آب و موم از آفتاب
در فراق روی تو بگداختیم
تا تو شمشیر جفا برداشتی
ما سپر در روی آب انداختیم
آتشی در خرمن ما زد غمت
با وجود سوختن درساختیم
در چنین حالی که ما را رو نمود
دوستان از دشمنان نشناختیم
ای بسا اسب وفا کاندر جهان
در پی مهر و وفایش تاختیم
چون خیالش در نمی گنجد به چشم
خانه دل را بدو پرداختیم
لاجرم جان و جهان درباختیم
چون شکر در آب و موم از آفتاب
در فراق روی تو بگداختیم
تا تو شمشیر جفا برداشتی
ما سپر در روی آب انداختیم
آتشی در خرمن ما زد غمت
با وجود سوختن درساختیم
در چنین حالی که ما را رو نمود
دوستان از دشمنان نشناختیم
ای بسا اسب وفا کاندر جهان
در پی مهر و وفایش تاختیم
چون خیالش در نمی گنجد به چشم
خانه دل را بدو پرداختیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۱ - ما تو را دلدار خود پنداشتیم
ما تو را دلدار خود پنداشتیم
وز تو چشم مردمیها داشتیم
تخم مهر رویت ای نامهربان
سالها در وادی جان کاشتیم
هرچه کردی با من از جور و جفا
گرچه آن بد بود نیک انگاشتیم
تا نهادی دل به مهر دیگران
ما امید از لطف تو برداشتیم
سالها تا رایت مهر و وفا
عاشقانه در جهان افراشتیم
چون جفا و جورت از حد درگذشت
کار خود را با خدا بگذاشتیم
گر به ناحق غمزه ات خونم بریخت
جانب حق را فرو نگذاشتیم
وز تو چشم مردمیها داشتیم
تخم مهر رویت ای نامهربان
سالها در وادی جان کاشتیم
هرچه کردی با من از جور و جفا
گرچه آن بد بود نیک انگاشتیم
تا نهادی دل به مهر دیگران
ما امید از لطف تو برداشتیم
سالها تا رایت مهر و وفا
عاشقانه در جهان افراشتیم
چون جفا و جورت از حد درگذشت
کار خود را با خدا بگذاشتیم
گر به ناحق غمزه ات خونم بریخت
جانب حق را فرو نگذاشتیم