تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۰ - از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست
از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست
به هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست
هر نسیمی ز تو مجنون بیابان‌گردی است
وز تو در دامن هر بادیه شیدایی هست
نیست شوق تو به اندازه هر حوصله‌ای
ور نه این باده نهان در همه مینایی هست
آن عزیزی تو که کونین به بیع غم توست
واله حسن تو هر گوشه زلیخایی هست
خضر این بادیه از ریگ روان بیشتر است
پیش رو گر هوست آبله پایی هست
خوش حسابی چو مکافات در این عالم نیست
نشوی غافل از امروز که فردایی هست
هیچ یاری به کم آزاری تنهایی نیست
دلنشین‌تر مگر از کنج قفس جایی هست
گرچه قصاب بود بی‌سروسامان بسیار
کافرم کافر اگر هم چو تو رسوایی هست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۲ - پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من است
پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من است
در سر کوی تو قربان شدن آیین من است
به فلاطون پی تعظیم فرو نارم سر
خشت بالای خم میکده بالین من است
بیستون را به فلاخن نهم از قدرت عشق
کارفرما اگر اندیشه شیرین من است
عشق را با فلک و ثابت و سیاره چه کار
سینه افلاک من و داغ تو پروین من است
چشم‌ وحشی‌نگهی برد دل ما قصاب
این غزالی است که گیرندهٔ شاهین من است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۷ - کوی یار است و به هر گوشه بلا ریخته است
کوی یار است و به هر گوشه بلا ریخته است
پا به هرجا که نهی خار جفا ریخته است
دردم از سستی اقبال به درمان نرسد
که نه بهر دل هر خسته دوا ریخته است
تا قیامت دمد از تربت او مهر گیاه
بر دل هر که غمت تخم وفا ریخته است
زنگ از دل کشش مهر تو برداشته است
عارضت بر رخ آیینه صفا ریخته است
ظارهاً آنکه بدین گونه بیاراست تو را
جای نظاره به چشم تو حیا ریخته است
نشکند گر قدح باده سبو می‌شکند
به شکست دل ما سنگ جفا ریخته است
نمکی را که فلک نایدش از عهده برون
لبت آورده و بر دیده ما ریخته است
این نگاری است که در هر سر راهی قصاب
خون صد همچو تویی بی‌سروپا ریخته است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۸۳ - خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس است
خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس است
آب این مزرعه را دیده نمناک بس است
آسیایی نبود دیده ما را در کار
به شکست دل ما گردش افلاک بس است
فارغ از گرمی بی‌صرفه این بزمگه‌ایم
بهر دلسوزی ما شعله ادراک بس است
بی‌ثبات است، ز اسباب جهان دل برگیر
شد چون این آینه از زنگ هوس پاک بس است
چو به وصلش رسی ای دل طمع خام مکن
شدی ای صید تو تا بسته فتراک بس است
نیست قصاب پی قتل تو تیغی لازم
غمزه یار چو گردید غضبناک بس است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - روز نوروز علاج شب هجران نکند
روز نوروز علاج شب هجران نکند
رفع غم، بستگیِ چاک گریبان نکند
عشق سیلاب عظیمی است مشو غافل از او
خانه‌ای نیست که سیل آید و ویران نکند
عاشق یک جهت آن است که روزی صدبار
میرد از درد و نگاهی سوی درمان نکند
بنده پادشهی باش که بر درگه او
نیست موری که بزرگی چو سلیمان نکند
روز اول به سر زلف تو دادم دل را
تا کسی منعم از این حال پریشان نکند
قصد من کن ز نگاهی که مرا تیغ دگر
در جگر کار چو آن خنجر مژگان نکند
هیچ‌جا بر سر راهش نرسیدی قصاب
که تو را از نگهی بی‌سروسامان نکند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادند
از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادند
یک‌نفس چاشنی عمر ثباتم دادند
بزم آفاق نمودند به من چون شطرنج
آن زمان جای در این عرصه ماتم دادند
صبر و آرام و دل و هوش ز من بگرفتند
وانگه از خط بناگوش براتم دادند
دوری و ظلمت هجران بنمودند اول
بعد از آن ره به سوی آب حیاتم دادند
لقمه‌ام را همه با خون جگر اندودند
ظاهراً توشه هستی به زکاتم دادند
همچو قصاب ز حافظ طلبیدم یاری
تا که همدوشی آن شاخ نباتم دادند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - دل من چون به هوای سفری برخیزد
دل من چون به هوای سفری برخیزد
مشت خاکی است که از رهگذری برخیزد
می‌شود دام هوا بهر گرفتاری او
زآشیانم اگر افتاده پری برخیزد
بر زمین چون گذری گوشه چشمی می‌دار
شاید از راه تو صاحب‌نظری برخیزد
پا مزن بر من دلسوخته زآن می‌ترسم
که ز خاکسترم آن دم شرری برخیزد
پر مکرر شده خوب است که زین بعد فلک
بنشیند به زمین تا دگری برخیزد
خوب‌رویان چو گلش بر سر خود جای دهند
هر که چون غنچه ز یک مشت زری برخیزد
خبر از داغ دل لاله نداری قصاب
مگر از خاک تو خونین جگری برخیزد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - نه همین زآتش عشقت دل و جان می‌سوزد
نه همین زآتش عشقت دل و جان می‌سوزد
عشق روی تو به آنی دو جهان می‌سوزد
چون زند شعله تر و خشک نمی‌داند چیست
آتش عشق کز آن پیر و جوان می‌سوزد
چون چراغی که به فانوس بسوزد شب و روز
دلم از عشق تو پیدا و نهان می‌سوزد
مژه از حسن تو چون شعله که در خس گیرد
دیده چون گشت به رویت نگران می‌سوزد
خال چون بر رخ سوزان تو دیدم گفتم
این سپند از پی چشم حَسدان می‌سوزد
شرح دل‌گرمی قصاب رقم نتوان کرد
قلم و کاغذ و گفتار و زبان می‌سوزد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - تار قانون جهان ساز نگردد هرگز
تار قانون جهان ساز نگردد هرگز
به کس این ساز هم‌آواز نگردد هرگز
پای بیرون منه از خویش که مرغ تصویر
زخمی چنگل شهباز نگردد هرگز
رمز خون‌ریزی مژگان تو دل داند و بس
دیگری آگه از این راز نگردد هرگز
هست عمری که به قربان سرت می‌گردم
مرغ دل مانده ز پرواز نگردد هرگز
به توکل فکن این کار که با ناخن سعی
گره افتد چو به دل باز نگردد هرگز
پاک طینت نکشد زحمت سوهان قصاب
مهر محتاج بپرداز نگردد هرگز
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - بازم از خون جگر دیده تر شد لبریز
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریز
پایت از چشم من آلوده نگردد، پرهیز
طفل اشگم نزند پا به زمین از دامن
چه کند پیش پدر هست جگرگوشه عزیز
تو به فریاد رس ای دوست که در روز حساب
نیست در دست به جز داغ توام دستاویز
ساقی دهر گرت جام ببخشد زنهار
جز می شوق اگر آب حیات است بریز
هست در بستر غم شب همه شب تا به سحر
حلقه زلف تو بر زخم دعا غالیه بیز
صبر در کشتن قصاب ستم‌کش ز چه روی
گردن او به رضای تو و شمشیر تو تیز
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - می‌کند بی‌گنه‌ام هر نفس آن یار قصاص
می‌کند بی‌گنه‌ام هر نفس آن یار قصاص
شکر لله که دلم دید ز دیدار قصاص
خسته را نیست توانایی آزار کسی
می‌کند چشم توام تا شده بیمار قصاص
خوار اگر جور و جفا نیست، عجب حیرانم
که چرا می‌کندم آن گل بی‌خار قصاص
راست‌رو باش که از روز بد ایمن باشی
کج‌روی‌ها است که می‌بیند از آن مار قصاص
دل پرکینه ز سوهان بدی‌‌ها است برنج
نیست دور ار کشد آیینه ز زنگار قصاص
ایمن از سنگ حوادث بود افتاده به راه
می‌کشد، ماند هر آن میوه که در بار قصاص
شکوه از گردش ایام چه داری قصاب
می‌کشد در همه جا طالب دیدار قصاص
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمع
ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمع
به تماشای تو چون شعله برافروخته شمع
زده بر گوشه دستار چو گل شب همه شب
جلوه‌ای کز قد رعنای تو آموخته شمع
بهر عکس تو ز هم‌چشمی آیینه به بزم
به قد خویشتن از موم قبا دوخته شمع
خویشتن را زده بر آتش و افتاده ز پا
پیش روی تو چو پروانه پرسوخته شمع
جان چه باشد که در این بزم نثارت نکند
هستی خود به تمنای تو افروخته شمع
چون به شاگردیم اقرار نیارد قصای
که در این بزم ز من سوختن آموخته شمع
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجف
دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجف
مردم از حسرت دیدار تو یا شاه نجف
زین گلستان گل عیشم رسد آن دم که فتد
نظرم بر گل رخسار تو یا شاه نجف
روضه خلد برین خوار بود در نظرش
هر که گل چید ز گلزار تو یا شاه نجف
نیست حرفی که ز سرّ دو جهان آگاه است
هرکه شد آگه از اسرار تو یا شاه نجف
نقد و جنس دو جهان را به فدای تو نمود
هرکه گردید خریدار تو یا شاه نجف
گفتی آیی به سرم چون رودم از تن جان
نیست انکار در اقرار تو یا شاه نجف
بیمی از تاب صف حشر ندارد قصاب
هست در سایه دیوار تو یا شاه نجف
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - ما اسیران همه مرغان خوش‌الحان همیم
ما اسیران همه مرغان خوش‌الحان همیم
هم‌زبان نفس و همدم بستان همیم
جمع گردیده به یک‌جا همه چون رشته شمع
همه دل‌سوز هم و سر به گریبان همیم
همه خاک ته میخانه یک میکده‌ایم
همه سرشار ز یک باده و مستان همیم
می‌کند عکس یکی جلوه در آیینه ما
چشم بگشوده به روی هم و حیران همیم
لیلی ما همه در عالم معنی است یکی
در حقیقت همه مجنون بیابان همیم
جان سپردن به خموشی ز هم آموخته‌ایم
عشق‌بازان همه شاگرد دبستان همیم
تیره‌بختان همه از آتش هم می‌سوزند
همه آتش‌نفسان برق نیستان همیم
عندلیب و من و پروانه نداریم نزاع
آخر این قوم جگرسوخته یاران همیم
پشت ما نیست خم از منت دونان چو کمان
راست چون تیر به کیش هم و قربان همیم
چشم‌سیریم و نداریم امیدی به کسی
ما فقیران همه قانع به لب نان همیم
نشود یک سر مو جمع دل ما قصاب
بس‌که ما طایفه چون زلف پریشان همیم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزم
ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزم
به تمنای تو ای سرو روان برخیزم
ای خوش آن دم که به تعظیم خدنگت از خاک
سر قدم ساخته از جا چو نشان برخیزم
پای برخاستنم نیست ز کوی تو مگر
به مددکاری عشق تو ز جان برخیزم
توشه‌ای کو که از این خانه نهم بیرون پای
از پی چلّه از این روی کمان برخیزم
در میان حائل عکس رخ دلدار منم
می‌شود ظاهر اگر خود ز میان برخیزم
ذره از پرتو خورشید سماعی دارد
سزد از عکس تو گر رقص‌کنان برخیزد
یاد آن لحظه که در آتش شوقت چو سپند
افتم و باز ز جا نعره‌زنان برخیزم
غیر تسلیم شدن چاره ندارم قصاب
حکم یار است که من از سر جان برخیزم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - عالما علم ز دل‌ها نه تو داری و نه من
عالما علم ز دل‌ها نه تو داری و نه من
خبر از شورش دنیا نه تو داری و نه من
نشئه هست در این بزم نهان در هر دل
علم از این باده و مینا نه تو داری و نه من
در سری نیست در این دهر که سودایی نیست
خبری ز آن سر و سودا نه تو داری و نه من
ای دل از پیچ و خم زلف بتان دست بدار
ره در این سلسله اصلاً نه تو داری و نه من
به خیال قدش ای ماه چه سرگردانی
راه در عالم بالا نه تو داری و نه من
آنچه امروز بر آن ما و تو داریم نزاع
باخبر باش که فردا نه تو داری و نه من
هست قصاب جهانی که تماشا دارد
حیف کاین دیده بینا نه تو داری و نه من
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه
ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه
گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه
هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر
طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه
نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ
نگهت با همه هم محرم و هم بیگانه
لب شیرین تو هم قوت بود هم یاقوت
خال گیرای تو هم دام بودم هم دانه
گاه با وصل به سر می‌برد و گه با هجر
گاه آباد بود دل ز تو گه ویرانه
تو گهی شمعی و گه گل چه عجب باشد اگر
که دهد دل به تو هم بلبل و هم پروانه
گفت قصاب تو دیوانه شدی یا عاشق
ای به قربان تو هم عاشق و هم دیوانه
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - جان من گر شدی از صحبت من سیر بگوی
جان من گر شدی از صحبت من سیر بگوی
گر شدی از من ماتم‌زده دلگیر بگوی
تو شکار افکن و من صید تو بی‌مهری چیست
گر نداری سرِ صیادی نخجیر بگوی
هرچه گفتم به تو از روی وفا نشنیدی
گر ندارد سخنم پیش تو تأثیر بگوی
این‌همه دوستی و مهر به اغیار چرا
گر مرا هست جوی پیش تو تقصیر بگوی
روز و شب از من محنت‌زده رو گردانی
که برآورده تو را باز به تسخیر بگوی
باز اگر دست بیابی به وصالش قصاب
این سخن‌ها که تو را هست به تفسیر بگوی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - می‌کنم کعبه صفت طوف سر کوی کسی
می‌کنم کعبه صفت طوف سر کوی کسی
برده از راه دلم را خم ابروی کسی
ای نسیم سحر امروز به خود می‌بالی
مگر افتاده رهت بر خم گیسوی کسی
سامری کاین همه در سحر به خود می‌بالید
برنخورده است به یک نرگس جادوی کسی
ای شب از تیرگی خویش مزن لاف گزاف
ظلمت آن است که من دیده‌ام از موی کسی
ای صبا عطر فشانی ز کجا می‌آیی
بی‌خودم ساز گر آورده‌ای از بوی کسی
کی توانم که به دامان زنمش دست وصال
من که رو سوی کسی دارم و او سوی کسی
باخبر باش از این طایفه آخر قصاب
می‌شوی کشته ز تیغ خم ابروی کسی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - بشنوی گر ز من غمزده پندی مردی
بشنوی گر ز من غمزده پندی مردی
دل به این دهر ستم‌پیشه نبندی مردی
خنده و شوخی بیجای گل از بی‌دردی‌ست
گر از این عشرت ده روزه نخندی مردی
بید بر خویشتن از بیم بریدن لرزد
اگر از حادثه دهر نچندی مردی
کندن صورت شیرین بود آسان در کوه
اگر از جان دل ماتم‌زده کندی مردی
پیش ما کردن تحصیل دوا، نامردی‌ست
چو شدی عاشق اگر درد پسندی مردی
آنچه بر خود مپسندی ز بدی‌ها قصاب
آن بدی را به کسی گر نپسندی مردی