تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵۳ - دل فدای لبان چون نوشت
دل فدای لبان چون نوشت
غیر یادم همه فراموشت
ای نگارین من خبر داری
که ز جانیم مست و مدهوشت
غیر از این در جهان مرادم نیست
که بگیرم شبی در آغوشت
در جهان نعره های شوق زنیم
ما به یاد لبان خاموشت
هم ز نامحرمان بپوشان موی
که درافتاد از سر آغوشت
دوش بر دوش بود در شب دوش
یاد می ناید از شب دوشت
باده عشق ما چو می خوردی
گفتم ای عمر نازنین نوشت
ناله ها می زنیم در غم تو
نرسد ای نگار در گوشت
سوختی ای نگار می دانی
دو جهان را به لعل در نوشت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۷۹ - گرچه سرگشسته ام ز چوگانت
گرچه سرگشسته ام ز چوگانت
نکشیدیم سر ز فرمانت
در فراقت دلم به جان آمد
آمدم یک شبی به مهمانت
گر به عید رخم تو بنوازی
غیر جانم چه هست قربانت
مفکن کار من چو زلف به پای
دلبرا دست ما و دامانت
جز صبوری و جز شکیبایی
ای دل خسته چیست درمانت
هیچ دانی درین زمانه دلا
چه کشیدی ز عشق جانانت
چند ازین آه و ناله و زاری
که به گردون رسید افغانت
تا به کی در جهان چنین گردی
که نه سر باشد و نه سامانت
دایم از جان و دل همی گویم
آفرین خدای بر جانت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۸۲ - ناامیدم مکن ز درگاهت
ناامیدم مکن ز درگاهت
که چو من نیست بنده ی راهت
جان فدای رخ تو خواهم کرد
گر به خون منست دلخواهت
بر لب آمد ز روز هجرم جان
وز شب غم فزای تن کاهت
اعجمی عشق او ز غیب رسید
ور نه ای دل نبود آگاهت
گر بپرسد تو را ز درد فراق
بنما رنگ روی چون کاهت
ور نگیرد ز وصل دستت را
برسد هم به دامنش آهت
در جهان غم مخور که از سر صدق
جان صاحب دلانست همراهت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۹ - از کجا آمد این مبارک باد
از کجا آمد این مبارک باد
که جهانی فدای جانش باد
بوی زلف نگارم آوردست
کرد از این بوی خوش جهانی شاد
جان ما تازه گشت از این نکهت
کرد جان و دلم ز غم آزاد
جان شیرین کنیم از غم او
ای عزیزان و هرچه باداباد
یار مه روی را وفا نبود
یارب این رسم در جهان که نهاد
در زبانش جفا و دل بی مهر
حاصلش چیست عشق بی بنیاد
بنده ی قامتش ز جان گشتم
تا بدیدم قدی چو سرو آزاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۳ - شهریارا جهان به کام تو باد
شهریارا جهان به کام تو باد
هر دو گیتی ز جان غلام تو باد
توسن چرخ بدلگام فلک
زیر زین مراد رام تو باد
پای مرغ دوام دولت تو
دایم از جان و دل به دام تو باد
تیغ دشمن گداز دوست نواز
ای خداوند در نیام تو باد
کله چرخ همچو طاس مراد
پر ز آب حیات جام تو باد
چه دعا گویمت بهشت برین
حور زادا ز جان مقام تو باد
دشمن جاه پادشاه جهان
صبح اقبال دوست شام تو باد
ای جهاندار اختیار جهان
دایم الدهر در زمام تو باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳۱ - چون دلم وصل او دوا دارد
چون دلم وصل او دوا دارد
از تنم جان چرا جدا دارد
دل ز ما برد و قصد جانم کرد
ظلم بر ما چنین روا دارد
از چه رو آخر آن بت بی مهر
دایماً میل بر جفا دارد
دلبرا این دل شکسته ی من
طمع از دوست مومیا دارد
چشم نم دیده در گهرباری
مردم دیده را گوا دارد
خاک پای تو را به دیده کشم
که اثرها چو توتیا دارد
رحمتی بر من غریب بکن
که به ملک جهان تو را دارد
فلک اندر پی جفاست ببین
که توقّع ازو وفا دارد
نظر از بنده ات دریغ مدار
که بجز لطف تو کرا دارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶۱ - درد ما را دوا نخواهد کرد
درد ما را دوا نخواهد کرد
کام ما را روا نخواهد کرد
من ز روز نخست دانستم
کان ستمگر وفا نخواهد کرد
با من خسته ی ضعیف نحیف
بجز از ماجرا نخواهد کرد
مرغ جانم بگو که با همه جور
جز به کویت هوا نخواهد کرد
ای دل ار تو هزار جان بدهی
با تو غیر از جفا نخواهد کرد
بر سر جنگ و ماجراست هنوز
با تو صلح و صفا نخواهد کرد
یار بیگانه گشت تا دانی
رحم بر آشنا نخواهد کرد
ای دل خسته یار محتشمم
نظری بر گدا نخواهد کرد
صد از این جور گر کنی جانا
بر جهان، جز دعا نخواهد کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶۶ - دل ز ما برد و قصد جانم کرد
دل ز ما برد و قصد جانم کرد
قصد این جان ناتوانم کرد
عشق روی تو ای بت سیمین
در همه شهر داستانم کرد
خون دل را ز راه دیده بسی
آن دو دیده بر آستانم کرد
دل محزون ز دوستان بربود
گوش بر قول دشمنانم کرد
غیر نوش لب شکربارت
هرچه خوردم همه زیانم کرد
شکر الطاف او کنم شب و روز
که ثنای تو در زبانم کرد
کام جان مرا نداد شبی
نیک بدنام در جهانم کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۲ - تا دلم با تو عشق بازی کرد
تا دلم با تو عشق بازی کرد
مرغ جان نیز شاهبازی کرد
دیده در حلقه دو زلفش بست
تا لب دوست دلنوازی کرد
دل مسکین من به بوته ی هجر
رفت و عمری که جان گدازی کرد
حسد از باد صبح برد دلم
زآنکه با زلف دوست بازی کرد
چشم شوخ تو وعده ام به وصال
داد و دل رفت کارسازی کرد
منتظر بود دیده بر قد سرو
چون بدیدیم بی نیازی کرد
مردم دیده ام به خون مژه
خرقه ی جان بدان نمازی کرد
دل من بنده است و تو محمود
سالها بر درت ایازی کرد
با وجود غمت دلم به جهان
با سهی سرو سرفرازی کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۱ - تا دو زلف تو پیچ و تاب آورد
تا دو زلف تو پیچ و تاب آورد
شور در حال شیخ و شاب آورد
رشک روی تو ای پریچهره
لرزه در چشم آفتاب آورد
روی چون آفتاب دوست بدید
دیده ی ما به دیده آب آورد
جان چو مشتاق بود بر وصلت
از دل سوخته کباب آورد
حال دل با طبیب خود گفتم
صبر فرمود و با جواب آورد
کاین علاجست درد دوری را
چه کنم رایش این صواب آورد
بوی زلف بنفشه رنگ نگار
چو دماغم شنید خواب آورد
لب رود و سرود و بوی بهار
یادم از دولت شباب آورد
لطف جان بخش یار بر لب جوی
دف و چنگ و نی و شراب آورد
گفتمش بوسه ای بده صنما
زآن لب و چشم در خطاب آورد
زآن لب چون شکر عجب دارم
که به تلخی مرا جواب آورد
گل ز شرم رخش در آب افتاد
بر سر آتش و گلاب آورد
دیده ی بخت ما نشد روشن
تا رخ مهوشت نقاب آورد
آنچه من از زمانه می بینم
در جهان این بلا که تاب آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۷ - صبا بویی ز تو سوی من آورد
صبا بویی ز تو سوی من آورد
جزاک الله که جانم با تن آورد
ز تیغ غمزه ات آهوی وحشی
خراج چشم تو بر گردن آورد
رخت را مه نمی گویم که مه را
شعاع روی تو در خرمن آورد
گریبان مرادم دست بگرفت
که با لطف تو پا در دامن آورد
شرار آتشین این دل تنگ
خلافی در وجود آهن آورد
هوای کوی آن مه روی ما را
دگرباره به سوی مأمن آورد
نمی دانم چه بویست این مگر باد
پیامی از جهان سوی من آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۱ - بر سر مات اگر گذر باشد
بر سر مات اگر گذر باشد
از من بی دلت خبر باشد
ایمن از داد دادخواه مشو
ناله ام را مگر اثر باشد
گرچه بی عقل و دانش و خردم
درس عشق توأم زبر باشد
به سر کویت ار فرود آید
دل در آنجا کیش سفر باشد
از غم روزگار هجرانت
دیده پر اشک و رخ چو زر باشد
گر درآیی ز در مرا چون سرو
به نثار توأم گهر باشد
گوهری از دو دیده ی مهجور
که تو را زان گهر کمر باشد
به امیدی که در جهان او را
میل این خسته دل مگر باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۱ - تا جهانست و تا جهان باشد
تا جهانست و تا جهان باشد
مهر رویش میان جان باشد
در خیال رخ تو ای دیده
خونم از دیدگان روان باشد
جان دهم در وفات مردانه
تا مر طاقت و توان باشد
مدح رویت کنم چو بلبل مست
تا مرا در دهان زبان باشد
در سر کوی تو وطن سازم
زانکه بلبل به گلستان باشد
برنگردم ز کوی تو به جفا
کاین طریق آنِ رهروان باشد
نسبت قد تو به سرو کنند
سرو در باغ کی روان باشد
گفتم از باغ او گلی بچنم
ترسم ای دل ز باغبان باشد
از من ای عقل این سخن بشنو
حسن خوبان همه در آن باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۲ - تا مرا در جهان نشان باشد
تا مرا در جهان نشان باشد
مهر رویش میان جان باشد
گاه و بیگاه و صبح و شام مرا
ذکر او بر سر زبان باشد
ای دلارام خونم از دیده
در غم عشق تو روان باشد
دوسه روزست تا ز باد بهار
غنچه را اقچه در دهان باشد
عاقبت چون بر او وزد بادی
همه ایثار گل رخان باشد
مهر ما نیست در دلت چه کنم
یار باید که مهربان باشد
دل ضعیفست و سخت بی طاقت
بار هجران بر او گران باشد
عشق دُرّیست بس گرانمایه
دُر به دریای بی کران باشد
دل ما دُرّ و عشق او دریاست
لاجرم دُر در او نهان باشد
در فراق رخ تو از دیده
خون دل از غمم روان باشد
نشنیدم که سرو در دو جهان
پیش چشمم چنین روان باشد
روی تو چون گلست در بستان
شوق بلبل به گلستان باشد
صبحدم در زمان گل ما را
هوس روی دوستان باشد
خاصه در بوستان سحرگاهی
که نواهای بلبلان باشد
نشود دل ز یاد تو خالی
ای دلارام تا جهان باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۰ - دلبران را وفا نمی باشد
دلبران را وفا نمی باشد
لطفشان جز جفا نمی باشد
مهربانی و بنده پروردن
بینشان گوییا نمی باشد
همچو سرو سهی چرا میلش
دمکی سوی ما نمی باشد
از لب لعل آن نگار شبی
کام جانم روا نمی باشد
دلبرا از چه رو تو را رحمی
بر دل بینوا نمی باشد
ایمن از آه صبحدم منشین
تیر آهم خطا نمی باشد
ناز بر ما مکن بسی ای گل
عشق و حسنش وفا نمی باشد
غیر خاکی که هست بر قدمش
دیده را توتیا نمی باشد
در جهان با که گویم این غم دل
دوست غمخوار ما نمی باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۳ - تا که شمع جمال او برشد
تا که شمع جمال او برشد
حال پروانه نوع دیگر شد
پرتوی نور او بتافت ولیک
جان شیرین او در آن سر شد
تا نشستم به مکتب غم تو
درس عشقت تمامم از بر شد
زان تبسم که می کنی جانا
پیش لعلت شکر مکدّر شد
نافه ی زلف تو گشود صبا
که جهانی از آن معطر شد
دلبر از در درآمدم شب دوش
بنشست و به یاد همسر شد
طاقت و صبر و هوشم و دل و دین
در سر کار دوست یکسر شد
دل ز من گم شدست چندین سال
هم به بوی دو زلف رهبر شد
زآب چشمم حذر تو را اولیست
که جهان ز آب چشم ما تر شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۷ - بی تو چشمم جهان نمی بیند
بی تو چشمم جهان نمی بیند
گل وصلت دلم نمی چیند
جز سر زلف دلکشت صنما
جای دیگر دمی نمی شیند
گرچه هستت به جای من دگری
دل من جز غم تو نگزیند
دیده ی بختم از خدا خواهد
که شب و روز در رخت بیند
گر ببیند قد تو سرو روان
از خجالت به خاک بنشیند
وآنگه از قد سرکشت به نیاز
ای دلارام درد برچیند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۸ - بی رخت دیده کی جهان بیند
بی رخت دیده کی جهان بیند
یا به جای تو غیر بگزیند
دل من شد به خار هجر تو ریش
گل ز باغ وصال کی چیند
چونکه با زلف و خالت انس گرفت
جای دیگر چگونه بنشیند
گر خرامی به باغ سرو روان
درد از آن قامت تو برچیند
گر به جنّت نه همدمم باشی
یک زمان بی رخ تو ننشیند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۲ - درد ما را دوا تواند بود
درد ما را دوا تواند بود
زان جفاجو وفا تواند بود
دلبر از این دهان شیرینت
کام جانم روا تواند بود
حالت درد ما که عرضه دهد
پیش او جز صبا تواند بود
گوید آن دردها که بر دل ماست
نازنینا روا تواند بود
ای بت دلربا به عهد رخت
هیچکس پارسا تواند بود
پای بست غم و بلاست دلم
زان دو زلف دوتا تواند بود
تو مرا جانی و ز من دوری
تن ز جان چون جدا تواند بود
آن بت از لطف خویشتن با من
یک نفس گوییا تواند بود
ای بت بی وفا به جان جهان
تا به کی این جفا تواند بود
بی تو جان در تنم نکو نفسی
ای دو دیده کجا تواند بود
دل مهجور من به درد فراق
بیش از این مبتلا تواند بود
من شکسته دلم چو زلف بتان
وصل او مومیا تواند بود
خاک پای تو در دو چشم بصر
دلبرا توتیا تواند بود
صحبت آن نگار شهر آشوب
هیچ بی ماجرا تواند بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۸ - درد ما را دوا نخواهد بود
درد ما را دوا نخواهد بود
کامم از لب روا نخواهد بود
نازنینا خیال طلعت تو
از دو چشمم جدا نخواهد بود
حال ما پیش تو که عرضه دهد
محرمم جز صبا نخواهد بود
جور تا کی کشم بگو ز غمت
ظلم بر ما روا نخواهد بود
از چه رو دلبرا میانه ما
بجز از ماجرا نخواهد بود
جور از این بیشتر مکن که مرا
طاقت این جفا نخواهد بود
من ز روز نخست دانستم
یار ما را وفا نخواهد بود
با همه جور لطف جان بخشت
فارغ از حال ما نخواهد بود
فکر و تدبیر و رایهای صواب
مانع هر قضا نخواهد بود
شک ندارم که پادشاه جهان
نظرش بر خطا نخواهد بود