تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۰ - بی رخ تو نمی توانم بود
بی رخ تو نمی توانم بود
زآنکه وصل تو چون روانم بود
دیدن روی تو به جان جستم
تا مرا طاقت و توانم بود
دل ببردی و ترک ما گفتی
بر تو ای جان کی آن گمانم بود
آن قد همچو سرو و آن لب لعل
مونس جان ناتوانم بود
بر سر کوی هرکه بگذشتم
از غم عشق داستانم بود
به سر و جان تو که با غم عشق
خاطری فارغ از جهانم بود
فاش شد در جهان تو تا دانی
با تو سرّی که در نهانم بود
بر من خسته دل کناره گرفت
دست سروی که در میانم بود
تو ز من فارغ و من از غم تو
همه شب سر بر آستانم بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۵ - دلبرم تا دل از برم بربود
دلبرم تا دل از برم بربود
خون دل را ز دیده ام پالود
دل ما را به قید زلف ببست
تا که آن طرّه را گره بگشود
هرکه در صبح دیده بگشاید
بر رخ تو به طالع مسعود
در جهانش دگر چه می باید
غیر از این چیست غایت مقصود
هرکه محراب ابروان تو دید
واجبش شد که سر برد به سجود
پشت دل خم مکن که می برسد
سرو را سرو را قیام و قعود
دل مسکین من به جان آمد
ای عزیزان ز هجر جان فرسود
از تکاپوی روز هجرانت
در زمانه ز ما یکی ناسود
خون و غم تا به کی قفا در دل
چند سوزد بر آتشم چون عود
سر نهادم ز شوق بر کف دست
گر بخواهی جهان و جان موجود
دست از دامنش نمی دارم
گر زنندم به تیغ زهرآلود
نازنینا مگو به ترک وفا
که پشیمانیت ندارد سود
گرچه مهرت ز ما چو مه کاهید
مهر ما بر رخ تو ماه افزود
تا جهانست در وفاداری
از دل و جان مطیع امر تو بود
بر خلاف مزاج رای جهان
در وفای تو کرد بود و وجود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۹ - بر دلم جز جفا نمی آید
بر دلم جز جفا نمی آید
وز تو بوی وفا نمی آید
از طبیب دلم مسلمانان
هیچ بوی دوا نمی آید
گفته بود او درآیم از در وصل
آن ستمگر چرا نمی آید
چه توان کرد چون ز دست مرا
هیچ غیر از دعا نمی آید
درخور بندگان درگاهت
هیچ خدمت ز ما نمی آید
جنگ را بسته ای میان و ز تو
بوی صلح و صفا نمی آید
او خطایی بچه ست و می دانم
که از او جز خطا نمی آید
یار بیگانه گشت تا دانی
زان بر آشنا نمی آید
پادشاه جهان تویی ز چه روی
نظرت بر گدا نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۲ - عقل با عشق بر نمی آید
عقل با عشق بر نمی آید
شب هجران به سر نمی آید
گریه چشم ما و آه سحر
چه کنم کارگر نمی آید
با وجود رخ نگار مرا
در نظر ماه و خور نمی آید
قامت یار سرو آزادست
هیچگونه به بر نمی آید
دست امّید ما به سرو قدت
از چه رو در کمر نمی آید
چه سبب سرو قامتش یارب
سوی ما در گذر نمی آید
در فراق رخت مرا جز اشک
هیچ دُر در نظر نمی آید
دلبر از من کناره می طلبد
به میان نیک در نمی آید
به خیالم بجز جمال رخت
هیچ صورت دگر نمی آید
جز صبا نیست پیک ما به جهان
دیر شد تا خبر نمی آید
از دل خسته بس سلام و پیام
می فرستم مگر نمی آید
جز جمال جهان فروز توأم
در خیال بشر نمی آید
چه توان کرد کان نگار شبی
از در وصل در نمی آید
در جهان بین که نسل آدم را
چه قضاها به سر نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۳ - کس ندیدست سرو در رفتار
کس ندیدست سرو در رفتار
نشنیدیم ماه در گفتار
هیچکس رنگ و بو نشان ندهد
همچو زلف تو مشک در تاتار
گرچه بوی بهار خوش باشد
نیست هرگز چو بوی صحبت یار
تو به خوابی و فارغ از حالم
چشم جانم چو بخت تو بیدار
ای عزیز دلم بگو ز چه روی
گشتی از عاشقان چنین بیزار
از وصالت گلی نمی چینم
تا به کی داریم به خار فگار
آنچنان از زمانه در رنجم
که خوشا پار و مرحبا پیرار
هیچ دانی دلم چه می خواهد
در چنین موسمی به فصل بهار
لب کشت و کنار جو دو سه روز
در چمن دست ما و دست نگار
بانگ رود و سرود و نغمه چنگ
ناله بلبلان خوش گفتار
همه کس را درین جهان باشد
آرزوی دل این چنین بسیار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۲ - بی تکلّف خوشست بوی بهار
بی تکلّف خوشست بوی بهار
ناله ی بلبلان و بانگ هزار
سبزه و جویبار و طرف چمن
در صبوحی چه خوش بود با یار
روی در روی دوستان کرده
وز جفاهای دشمنان به کنار
گل رویش به صبح می خواهم
از دل و جان به غیر صحبت خار
قامتی همچو سرو در بستان
دلبری خوش حضور شیرین کار
یار ما تند و سرکشست و دلم
از جفا گشت از جهان بیزار
من بهشت برین نمی خواهم
گر نباشد مرا درو دیدار
گفته بودم بگو مرا باری
حاصل من نبود جز پندار
بر خطت سر نهاده ام چو قلم
سر دوانم مکن تو چون پرگار
در جهانم امید بر در تست
ناامیدم مکن ز خود زنهار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۰ - ای به خوبی تو در جهان مشهور
ای به خوبی تو در جهان مشهور
از رخت چشم زخم بادا دور
کار گیتی همه به کام تو باد
دوستان شاد و دشمنان مقهور
تا بکی باشد ای دو دیده ی من
دیده از دیدن رخت مهجور
دیده ی من رخ تو می طلبد
تا ز شمع جمال یابد نور
روشنایی ز ما دریغ مدار
در شب زلفت ای مه منظور
گل به خار وصال با هجران
گه دهد نوش گه زند زنبور
چون طبیب دل منی تو به لطف
شربتی خواهد از لبت رنجور
دل ز هر دو جهان تو را خواهد
من بهشتم بهشت و حور و قصور
گرچه از ما کناره می طلبی
در جانم به عشق تو مشهور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۱ - ای که دل برده ای ز دستم باز
ای که دل برده ای ز دستم باز
به چه از ما نظر گرفتی باز
چه کنم چون به حضرت تو مرا
جز صبا نیست محرم این راز
کی کند حال زار ما عرضه
پیش دلدار و زود گردد باز
که دل من کبوتریست زبون
در هوای غم تو ای شهباز
ترک مهر رخت نیارم کرد
گر نهندم چو سیم و زر به گداز
دولت وصلت از خدا طلبم
ای دو چشم جهان به پنج نماز
در چمن قدّ تو چو بخرامد
به چنین جلوه هیچ سرو به ناز
سرو جانی گذر سوی ما کن
هست ما را به قامت تو نیاز
جان ما بر لب آمد از غم تو
راست گویم ز حد ببردی ناز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۳ - آه ازین شب که نیست پایانش
آه ازین شب که نیست پایانش
وای دردی که نیست درمانش
چون به دستم نمی فتد چکنم
شبکی شمعی از شبستانش
در دماغ دلم نمی آید
نکهتی گل دمی ز بستانش
می زنم همچو بلبل سرمست
ناله ی شوق در گلستانش
آن سهی سرو بین که برپا خاست
که به جان آمدم ز دستانش
غمزه شوخ او دلم بربود
حذر اولی ز چشم فتّانش
عید رویش چو رو نمود به خلق
ای بسا جان که گشت قربانش
گل بود در جهان ولی چون من
نبود یک هزار دستانش
از کمان خانه ی دو ابرو زد
ناوکی بر دلم ز مژگانش
تا به سوفار در دلم بنشست
در جگر ماند نوک پیکانش
از غم دل جهان خراب شود
گر نه لطفی کند جهانبانش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۶ - نکهت عنبرست یا بویش
نکهت عنبرست یا بویش
مشک تاتار یا که گیسویش
آنکه محراب جان دلها گشت
چیست گویی دو طاق ابرویش
بر رخ همچو ماه او دل من
دانم آشفته است چون مویش
گرچه بر ما نظر نیندازد
هست جان و دو دیده ام سویش
تا گذار آورد مگر سویم
جان مقیمست بر سر کویش
ای صبا گر گذر کنی بر دوست
آن قدر از زبان ما گویش
این چه بدمهریست و بدخویی
که به جان آمدیم از خویش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۰ - ای رخت همچو صبح و زلف چو شام
ای رخت همچو صبح و زلف چو شام
نیست بی روی تو مرا آرام
سرو نازا گذر کن اندر باغ
تا کنم پیش قامت تو قیام
راست گفتم به سرو بستانی
لاف بالا شدست بر تو حرام
با وجود قدش تو را نرسد
سرکشی ای بلند بی هندام
سرو چو بیش هست چوبین پای
تو بتی سرو قد سیم اندام
نسبت روی تو به گل نکنم
زآنکه هستی به رخ چو ماه تمام
وقت گل در چمن اگر مردی
لب جان برمگیر از لب جام
جگرم همچو لاله سوخت ز غم
نازنینا به یاد باده خام
بس به هجران تو بکوشیدم
توسن وصل تو نگشتم رام
بس شنیدیم تلخ از آن دهنش
تا از آن لب مگر رسیم به کام
کام دل برنیامد از لب دوست
لیکن اندر جهان شدم بدنام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۲ - دوش رویش به خواب می دیدم
دوش رویش به خواب می دیدم
روشنش همچو آب می دیدم
در شب تار محنت هجران
چشمه ی آفتاب می دیدم
شکر معبود کردمی که رخش
یک زمان بی نقاب می دیدم
آن دو چشمان همچو نرگس او
نیک مست و خراب می دیدم
وان لب لعل آبدارش را
پر ز درّ خوشاب می دیدم
کاجکی زان دهان شیرینش
هم به تلخی جواب می دیدم
دل خود را بر آتش عشقش
همه شب چون کباب می دیدم
چشمه چشم ما سرابی بود
سر او در سراب می دیدم
ای دریغا اگر به بیداری
روی او بی حجاب می دیدم
وز جهانم نشد میسر وصل
کاجکی هم به خواب می دیدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۰ - من به لطفت امید می دارم
من به لطفت امید می دارم
مگر از غم کنی سبکبارم
چون ندارم بجز تو کس به جهان
ضایع از لطف خویش مگذارم
ماه من جلوه داد در چشمم
اوست یا خود خیال پندارم
دل به جان آمد ای مسلمانان
از جفای بت ستمکارم
من به امّید روی چون خورشید
شب همه تا به صبح بیدارم
از چه میلی ندارد او سوی ما
تخم مهرش میان جان کارم
من ندارم تمتّعی ز وصال
تا نگویی که من جهان دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۷ - مهر رویش میان جان دارم
مهر رویش میان جان دارم
راز او تا به کی نهان دارم
در فراق رخ تو از دیده
چند خون جگر روان دارم
خود نگویی که از جفا تا کی
بر سر کوی تو فغان دارم
گرچه کردی کناره از سرما
دل و جان با تو در میان دارم
نکنم ترک عشقت ای دلبر
در تن خسته تا روان دارم
خالی از ذکر تو نخواهم شد
ای دلارام تا زبان دارم
تا به کی جور می کنی بر من
این همه طاقت و توان دارم
بی رخ همچو ماه و خورشیدت
بس ملامت که در جهان دارم
بیش از اینم به تیغ هجر مکش
که به لطفت نه این گمام دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۵ - تا من از صحبت تو مهجورم
تا من از صحبت تو مهجورم
خسته و ناتوان و رنجورم
تا برفتی ز پیش دیده ی ما
ای بت دلفریب منظورم
بی رخ تو جهان نمی بینم
برده ای از دو دیدگان نورم
از دو زلف تو بس پریشانم
از دو چشم تو مست و مخمورم
چون ز شهد لبت نصیبم نیست
نیش تا کی زنی چو زنبورم
شاهبازی و در هواداری
من بیچاره همچو عصفورم
تو به شاهی ما سلیمانی
من به پای غم تو چون مورم
بیش از اینم مدار از رخ خویش
ای دل و دین و دیده مهجورم
به جهانت ز جان شدم بنده
آخر از بندگی چرا دورم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۴ - دوش می رفت دوش بر دوشم
دوش می رفت دوش بر دوشم
زد بطر آن مه کله پوشم
صبحگاهش به خواب می دیدم
که به ناز آمدی در آغوشم
آن چنان بی خبر شدم در خواب
که هنوز از خیال مدهوشم
چه می است اینکه عشق او در داد
که به بویی ز دل بشد هوشم
گر مرا یاد ناوری هرگز
نشود یاد تو فراموشم
چند مهرت نهان کنم از خلق
چند آتش به زیر نی پوشم
گر بدانی که در غم هجرت
چه قدح های زهر می نوشم
هم ترّحم کنی به حال جهان
نکنی عاقبت فراموشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - بس بگردید و بس بگردد هم
بس بگردید و بس بگردد هم
چرخ سرگشته و نگردد کم
دیده بگشا که آسیای فلک
نیست هرگز قرار او یک دم
شاد دارد دلی ولیکن از او
کس نکردست حاصل الاّ غم
نیش او بیشتر ز نوش بود
بر دل کس نمی نهد مرهم
یک زمان با تو مهربان باشد
باز گردد مزاج او در دم
چه شکایت کنم ز بی مهریش
که فزودست درد بر دردم
دم فروشد مرا ز غصّه دور
کس نفس چون زند بگو در دم
حال من در جهان چو زلف بتان
نیک شوریده است و رفته بهم
یک زمان غم ز خاطرم نرود
کم نکرد از دو چشم بختم نم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۲ - چو من آشفته آن زلف و خالم
چو من آشفته آن زلف و خالم
از این بهتر نظر می کن به حالم
شب هجران تو بس جان گدازست
تویی چون ماه و من همچون هلالم
منم موری ضعیف از ناتوانی
مکن یکباره جانا پایمالم
به وصلت یک شبی بنوازم آخر
که بگرفت از غم هجران ملالم
بجز مدحت نیاید بر زبانم
بجز رویت نباشد در خیالم
اگر بر وصل تو یابم شبی دست
کف پای تو را در دیده مالم
بگویم شمه ای درد دل خود
در آن حضرت اگر باشد مجالم
به لب تشنه به جان خسته ز هجران
به پهلو می رود آب زلالم
یقین از پا درآید پای امّید
اگر دستی نباشد پایمالم
شبی تا روز خواهم با تو بودن
اگرچه در پی فکری محالم
چو چشم تو نه مخمور و نه مستم
چو زلف و خال تو آشفته حالم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۹ - ای سر زلف تو پناه دلم
ای سر زلف تو پناه دلم
چیست جز عشق تو گناه دلم
در غم اشتیاق دیدارت
مردم چشم شد گواه دلم
چه شود گر نهی ز روی کرم
شبکی وصل خود به راه دلم
لشگر عشق تو فرود آمد
ناگه ای جان به پیشگاه دلم
تیغ هجر تو در جهان بنهاد
بشکست او به غم سپاه دلم
نفسی گر کشم فرو میرد
شمع چرخ فلک ز آه دلم
شب همه شب خیال طلعت دوست
نقش بندد به کارگاه دلم
خرمن عشق تو به روی جهان
نیک بر باد داد کاه دلم
به سر و جان تو که در دو جهان
نیست جز کوی تو پناه دلم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۲۶ - من تو را یار خویش می دانم
من تو را یار خویش می دانم
همچو مرهم به ریش می دانم
چون نداری عنایتی سوی ما
این هم از بخت خویش می دانم
بی رخت گل ز خار نشناسم
بی لبت نوش نیش می دانم
از جفا کم نمی کنی چکنم
من وفا از تو بیش می دانم
گرچه بیگانگی کنی با ما
من تو را به ز خویش می دانم
هرچه دشمن مرا ز پس گوید
فعل او را ز پیش می دانم
مذهب عشق ما دگر چیزست
من جهان را ز کیش می دانم